گزارش نشست مجازی نسبت الهیات جغرافیا و حضور در سرزمین میانه

با حضور: حجت‌الاسلام حسین مهدی‌زاده، پژوهشگر الهیات اجتماعی
گزارش نشست مجازی نسبت الهیات جغرافیا و حضور در سرزمین میانه

مجری: ما نزدیک به دو ماه است که درگیر «جنگ تحمیلی سوم» یا همان «جنگ رمضان» هستیم و سوالات فراوانی پیرامون این جنگ برای ما مطرح شده است. اساساً خودِ جنگ، سوال‌ساز بود. وقتی سرنخ تمام این سوالات را پی می‌گیریم، آنچه با آن مواجه می‌شویم این است که تمام مسائل حول یک محور رخ می‌دهد. تمام تحولات نشان می‌دهد که میان «الهیات» و «جغرافیا» نسبت معناداری وجود دارد. بسیاری از تحولاتی که طی صد سال گذشته در منطقه غرب آسیا به وقوع پیوسته، برآمده از این نسبت معنادار میان الهیات و جغرافیا است. در این خصوص، امروز در خدمت حضرت حجت‌الاسلام آقای مهدی‌زاده هستیم…

مهمان: بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم، اللهم صلّ علی محمد و آل محمد. بسیار سپاسگزارم از فرصتی که در اختیار بنده قرار دادید. امیدوارم نکاتی که بیان می‌کنم، مفید و سودمند واقع شود.

این مسئله «الهیات و جغرافیا» که مطرح گردید، البته مسئله‌ای نوپدید نیست؛ پیش‌تر نیز در فضای مدرن، هنگامی که بحث جغرافیا به میان آمد، مباحث الهیاتی و تئوکراتیک پیرامون آن مطرح گردیده و دارای سابقه است. بنده پژوهشگر مشخصی را در این زمینه نیافتم، اما می‌توان گفت که این مسئله در فضای اسلام نیز کاملاً جدید محسوب نمی‌شود. احتمالاً کارشناسانی که در دانشکده‌های جغرافیا حضور دارند، می‌توانند منابعی را به ما معرفی نمایند. بنده تلاش می‌کنم در این جلسه، مسئله «جغرافیا و نسبت آن با الهیات» را بسط داده و ارائه نمایم.

ابتدا از تعریف جغرافیا آغاز می‌کنم تا اندکی بحث برای شما واضح‌تر گردد که اساساً مسئله جغرافیا چیست؛ تا در ادامه بررسی کنیم که آیا باید مستقیماً به سراغ دین برویم یا خیر. سپس تا حدودی وارد مسائل روز جغرافیا می‌شویم که اکنون در جریان است و در آن بخش نیز با یکدیگر گفتگو خواهیم کرد تا روشن شود که چرا پرداختن به این موضوع حائز اهمیت است.

قدیمی‌ترین تعریف علم جغرافیا که اراتوستن، حدود دو قرن پس از ارسطو، ارائه کرده، این است: «مطالعه زمین، از آن حیث که جایگاه انسان است». بنابراین، علم جغرافیا علمی است که کاملاً به نسبت میان انسان و طبیعت، و انسان و عالم خارج معطوف است. شاید بسیاری از افراد، جغرافیا را منحصراً از زاویه امور فنی و ابعاد تکنیکال آن نگریسته باشند و نسبت آن با انسان را مورد توجه قرار نداده باشند؛ اما علم جغرافیا در بنیان تعریف خود، به این مسئله می‌پردازد که این مکانی که ما در آن قرار داریم (که نام آن زمین است)، از آن حیث که جایگاه انسان است، مورد مطالعه قرار می‌گیرد؛ به عبارتی، نسبت به انسان بی‌تفاوت نبوده و کاملاً به آن التفات دارد. از این رو، طرحی که انسان برای زندگی بر روی زمین درانداخته است، تأثیر شگرفی بر علم جغرافیا می‌گذارد.

نکته دوم درباره جغرافیا این است که ما جغرافیا را علمی می‌دانیم که زمین را «از آن حیث که فضا است» مورد بررسی قرار می‌دهد. ما پیرامون دانش‌های فضایی و اهمیت آن‌ها در ایران چندان گفتگو نکرده‌ایم؛ اما فضا و مکان از اهمیت بسزایی برخوردار هستند. مفهومی به نام «خانواده» وجود دارد؛ اما نهاد خانواده تا زمانی که مکانی به نام «خانه» در اختیار نداشته باشد، استقرار پیدا نمی‌کند. چنانچه استقراری وجود نداشته باشد، نهادی به نام خانواده نیز متولد نمی‌گردد.

افرادی که ازدواج می‌کنند، آن‌گاه در محیط خانه با واقعیت زندگی و پدیده‌ای که باید تحت عنوان «نهاد خانواده» بنا کنند، مواجه می‌گردند و درمی‌یابند که ساختن این نهاد، فراتر از آن ذوق و شوق‌های اولیه است. آن‌ها با یک پدیده ایجادیِ تازه روبه‌رو می‌شوند. بنابراین، خانه برای تحقق یافتن نهادی به نام «خانواده» بسیار حائز اهمیت است. ما در عالم با پدیده‌هایی مواجه هستیم که از جنس «فضا» می‌باشند.

در علم جغرافیا، ما با دو مسئله فضاییِ بسیار مهم مواجه هستیم. از این رو، علم جغرافیا را معمولاً در این دو دسته مشاهده می‌کنید؛ و حضور آن در رأس هرمِ دو دسته از دانش‌ها قرار می‌گیرد:

۱. فضا به مثابه شهر و سکونت‌گاه: نخست، حوزه‌ای است که فضا به مثابه شهر و محل سکونت انسان بررسی می‌شود. لذا در هرم دانش‌های کالبدی که به مطالعات شهری می‌پردازد، چنانچه یک مثلث را در نظر بگیرید، رأس این قله، علم جغرافیا است. اگر دفترچه آزمون ورودی دانشگاه‌ها (به عنوان مثال در مقطع کارشناسی ارشد) را تورق کنید، مشاهده خواهید کرد که برخی از رشته‌ها و دانش‌های جغرافیایی مرتبط با دانش‌هایی هستند که به شما در احداث شهر یاری می‌رسانند. این یکی از ضعف‌های ایران به شمار می‌رود که هرم دانشِ شهر و کالبد در کشور، از هم گسیخته است.

در هر صورت، در رأس این هرم و در نقطه فوقانی مثلث، علم جغرافیا به تنهایی قرار گرفته است. اگر این مثلث را به سه بخش تقسیم نماییم:

  • بخش نخست که در دانشکده‌های علوم انسانی تدریس می‌شود، دانش‌های حوزه برنامه‌ریزی (ملی، منطقه‌ای و شهری) را در بر می‌گیرد.
  • بخش دوم که در دانشکده‌های هنر جای دارد، از جنس دانش‌های طراحی است؛ نظیر شهرسازی در دانشگاه هنر (متفاوت از شهرسازی در دانشکده‌های فنی مانند دانشگاه علم و صنعت)، معماری، طراحی صنعتی و طراحی داخلی.
  • بخش سوم نیز در دانشکده‌های فنی مستقر است و رشته‌هایی نظیر عمران و راه‌سازی را شامل می‌شود.

این سه بخش در کنار یکدیگر، فضا و کالبد را شکل می‌دهند، اما بنیان آن باید توسط دانش جغرافیا طراحی گردد. از همین رو، فلسفه جغرافیا بر تمامی دانش‌های کالبدی سیطره می‌یابد. درون پرانتز نیز عرض کنم که آن سه‌گانه‌ای که به آن اشاره کردم؛ به عبارتی نسبت میان علوم انسانی، هنر و دانشکده‌های فنی، یکی از نقاط مغفول در طراحی نظام دانش و نهاد آکادمیک در ایران محسوب می‌شود. این سه بخش باید با یکدیگر پیوند بخورند: دانشجویان هنر نباید تصور کنند که رسالتشان صرفاً به شمایل و ژست‌های هنری محدود می‌گردد؛ متخصصان فنی نیز نباید ادعا کنند که فرآیند ساخت و ساز آن‌ها ارتباطی با طراحی ندارد، و جایگاه علوم انسانی را نیز نباید نادیده انگاشت. این مسئله از جمله موارد تأمل‌برانگیزی است که در کشورهای مبتلا به رشد دانش استعماری مشاهده می‌شود. غربی‌ها هر دانشی که وارد کرده‌اند، دانشکده آن را نیز تأسیس نموده‌اند؛ بدون آنکه ارتباطات و مناسبات میان آن‌ها لحاظ گردد. در نهایت، مدیریت دانش در ایران بر عهده مدیریت اجرایی و افرادی قرار گرفته است که منحصراً به ساختن می‌پردازند؛ این رویکرد معقولی به نظر نمی‌رسد و ما موظفیم این خلاء را جبران نموده و این ارتباطات دانشی را برقرار سازیم.

۲. دانش سیاست و ژئوپلیتیک:

اما دسته دومِ دانش که ما در این جلسه بیشتر با آن سروکار داریم، و رأس هرم آن‌ها نیز به نوعی می‌تواند علم جغرافیا باشد (هرچند پیرامون آن اختلاف نظر وجود دارد)؛ دانش سیاست است. اگر دقت فرمایید، مجدداً در همان رشته جغرافیا و در همین دانشکده‌های ایران، ذیل علم جغرافیا، رشته‌های محدودی وجود دارد که به عنوان مثال به آن‌ها ژئوپلیتیک اطلاق می‌گردد. رابطه میان جغرافیا و سیاست نیز یکی از همان نقاطی است که ما کمتر به آن پرداخته‌ایم.

نقطه حائز اهمیت در نسبت میان علم سیاست و جغرافیا این است که دانش سیاست در ایران، بیشتر تمرکز خود را معطوف به آزادی‌های انسان نموده است. اما یکی از بنیادی‌ترین رشته‌هایی که در جهان مدرن علم سیاست را هدایت می‌کند، همان تصویری است که بشر از کره زمین در ذهن دارد. ما با دیدگاهی مواجه هستیم که معتقد است بالاترین جبر و ضرورتی که علم سیاست را صورت‌بندی نموده و به آن جهت می‌بخشد، علم جغرافیا است؛ به این معنا که توصیه می‌کند در بستر و ظرفیتی که جغرافیا در اختیار تو قرار می‌دهد، گام بردار.

این دیدگاه از حدود سال ۱۸۰۰ میلادی آغاز گردید و نقطه اوج آن هالفورد مکیندر بود که نظریه «هارتلند» را ارائه داد. انگلستان با تکیه بر این نظریه، امپراتوری جهانی خود را در قالب یک روایت و صورت‌بندی جغرافیایی ارائه نمود. مکیندر استدلال کرد که صورت اصلیِ مدیریت، مبتنی بر جغرافیای تمدن است؛ به عبارت دیگر، قدرت انگلستان در تمدن‌های دریایی را بر اساس دانش جغرافیا صورت‌بندی کرد.

کار به آنجا رسید که امروزه کتب متعددی پیرامون جغرافیا تألیف شده است که در آن‌ها بیان می‌گردد ما اساساً در قید و بند جغرافیا محصور بوده و در جبر جغرافیایی گرفتار هستیم؛ نظیر اثری که تیم مارشال به نگارش درآورده یا کتاب‌های فراوان دیگری که امروزه در حوزه ژئوپلیتیک منتشر می‌شود. کانال‌های یوتیوب نیز در دهه‌های اخیر به قدری گسترش یافته‌اند که دیگر سیاست را منحصراً از دریچه جغرافیا تحلیل می‌کنند. ما تحلیلگرانی در این فضا داریم که پیشاپیش وقوع همین وقایع و جنگ‌ها را پیش‌بینی کرده و به شما ارائه می‌دهند؛ اساساً نیازی نیست اخبار را مشاهده یا استماع نمایید، بلکه کافی است بدانید ظرفیت جغرافیایی که در آن قرار دارید چیست، تا دریابید رقیب شما چه فرصت‌ها و چه تهدیدهایی را از منظر جغرافیایی ایجاد نموده است. چنانچه قصد جنگ یا صلح دارید، باید تمام معادلات را در بستر جغرافیا ارزیابی کنید. این مسئله نیز از جمله موضوعاتی است که در ایران به‌تازگی مجال طرح یافته است.

به اعتقاد بنده، حتی پس از انقلاب اسلامی، این موضوع بسیار جدی‌تر شد. در عالم سیاست، بسیاری از متفکران ما جغرافیاگرا محسوب نمی‌شوند، اما نظامیان ما به شدت به این رویکرد گرایش پیدا کردند. به همین دلیل، نظامیان ما در عرصه سیاست صاحب مکتب به شمار می‌روند و در نقطه مقابل، دانش‌آموختگان علوم سیاسی نیز یک مکتب مجزا را تشکیل می‌دهند (البته با ادبیاتی متفاوت!).

مرحوم سردار غلامعلی رشید یکی از چهره‌های شاخص این مکتب بودند. در حال حاضر نیز، مرکز مطالعات ژئوپلیتیک در نهاد نظامی ایران، زیرمجموعه سردار یحیی رحیم صفوی فعالیت می‌کند. همان‌طور که مستحضر هستید، نظامیان نسل اول ما هر یک به حوزه خاصی گرایش پیدا کردند: جناب آقای محسن رضایی به عرصه اقتصاد ورود کردند؛ جناب آقای محمدعلی (عزیز) جعفری به حوزه فرهنگ متمایل شدند. جناب آقای رحیم صفوی نیز به حوزه جغرافیا روی آورده و هدایت اندیشکده‌ها و پژوهشکده‌های جغرافیایی را بر عهده گرفتند. فرزند ایشان، جناب آقای حمزه صفوی نیز در فضای مجازی حضور پررنگی داشته و مصاحبه‌های متعددی از ایشان منتشر می‌گردد. بنابراین، بدون شک امروزه یکی از موضوعات جدی، بررسی تأثیر جغرافیا بر سیاست و افق‌های آینده است. به اعتقاد بنده، ما نیازمند کشف نسبت الهیاتی و اتخاذ یک رویکرد الهیاتی به این رابطه هستیم تا بتوانیم جهت‌گیری و مسیر مشخصی به آن ببخشیم.

نکته دیگری که در امتداد این مبحث قابل ذکر است، این است که خودِ مقوله جغرافیا در فضای غرب به قدری اهمیت یافته که اگر در گذشته، برای دست‌یابی به مقام سلطنت یا پادشاهی، می‌بایست نسبتی با خداوند برقرار می‌کردید تا بتوانید اهداف خود را محقق سازید، اکنون حتی از مفهومی تحت عنوان «فره جغرافیایی» سخن به میان می‌آید؛ گویی انگلستان با مشقت فراوان توانسته بود چنین جایگاهی را برای خود ایجاد نماید. اما در خصوص ایالات متحده، به دلیل موقعیت خاص جغرافیایی، رودخانه‌های عظیمِ قابل کشتیرانی و امکانات درونی آن، حتی این‌گونه استدلال می‌شود که این کشور ذاتاً از یک «فره جغرافیایی» برخوردار است؛ به این معنا که یک سلطنت ذاتی در جغرافیای کره زمین دارا می‌باشد.

به نظر می‌رسد این گزاره آن‌گونه که در ابتدا تصور می‌شد، صحت نداشته باشد. آن‌ها مدعی بودند که آمریکا می‌تواند پادشاه بلامنازع تمام جهان باشد و حکمرانی آمریکا بر جهان، بهترین و پایدارترین شیوه برای اداره امور بشر خواهد بود. اما عجالتاً شواهد حاکی از آن است که چنین نیست. ایالات متحده در سال ۱۹۴۵ به عنوان طلبکارترین، ثروتمندترین و تولیدکننده‌ترین کشور جهان به یک ابرقدرت مبدل گردید، اما امروز به عنوان بدهکارترین کشور و دارنده افسانه‌ای‌ترین بدهی در تاریخ بشر، در معرض این پرسش جدی قرار گرفته است که آیا توانایی ادامه این مسیر را دارد یا خیر؟

بنابراین، به نظر می‌رسد که آن «فره» مورد ادعا، چندان معتبر نمی‌باشد. در بسیاری از مواقع برای تبیین این موضوع، تحلیلگران به ضعف‌های جغرافیایی متوسل می‌شوند. اما مقوله‌ای فراتر از جغرافیا نیز وجود دارد؛ و آن مسئله «اقلیم» است، با این رویکرد که شرایط آب‌وهوایی بر جغرافیا سیطره دارد. به تعبیر جوانان امروزی: «جغرافیا همه را تسلیم می‌کند، اما اقلیم، کل جغرافیا را به زانو درمی‌آورد.»

در خصوص آینده اقلیم طی یک قرن پیش رو و مسئله فروپاشی آن، پیش‌بینی می‌شود که آسیب‌پذیری و نقطه ضعف آمریکا در این تحولات اقلیمی بیش از سایرین خواهد بود. بنده مطالعه این مطالب را چندان توصیه نمی‌کنم، زیرا محتوایی بسیار ناامیدکننده داشته و موجب تألمات روحی می‌گردد. اما چنانچه به مباحث «کلوپ رم» و دیدگاه نظریه‌پردازانِ معتقد به «فروپاشی اقلیمی» مراجعه نمایید، مشاهده خواهید کرد که آنان بر این باورند که کره زمین طی صد سال آینده به دلیل افزایش دما، برای موجودات اکسیژن‌پایه غیرقابل‌سکونت گشته و امکان حیات بر روی آن از میان خواهد رفت.

دانشمندی به نام «گای مک‌فرسون» وجود دارد که اگرچه در ایران کمتر شناخته شده است، اما در بستر یوتیوب به عنوان یک اقلیم‌شناسِ کاملاً ناامید از وضعیت آینده، به فعالیت می‌پردازد. ایشان معتقد است که روند فروپاشی اقلیمی از سال ۲۰۲۶ میلادی آغاز می‌گردد؛ به همین دلیل، چنانچه برای ایراد سخنرانی دعوت شود، هیچ‌گونه وجهی دریافت نمی‌نماید و استدلال می‌کند که ما تنها تا سال ۲۰۲۶ برای نجات خود فرصت داریم. وی همچنین بیان می‌دارد که تمدن‌ها از همین امروز روند فروپاشی خود را آغاز کرده‌اند و طی یک دهه آینده، موجودیتی به نام «بشر» بر روی کره زمین باقی نخواهد ماند. فضای فکری و خروجی آثار ایشان به شدت یأس‌آور است.

تلاش‌های دهه‌های اخیر به منظور کنترل دی‌اکسید کربن و انتشار گازهای گلخانه‌ای، همگی ریشه در همین نگرانی عظیمی دارد که دانشمندان حوزه اقلیم با آن مواجه هستند. بنده در خصوص پاسخ‌ها و نظریات ایشان سخن بیشتری به میان نمی‌آورم، زیرا به نظر می‌رسد از حیث روانی می‌تواند بسیار مخرب بوده و موجب تشویش ذهن مخاطب گردد. با این حال، چنانچه فردی مجال و اشتیاق داشته باشد تا با این مباحث دست‌وپنجه نرم کند، مطالعه آن‌ها خالی از لطف نخواهد بود؛ چرا که اگرچه با رنج و آزردگی همراه است، اما از جنس رنج‌هایی است که برای ارتقاء و رشد علمی انسان بی‌فایده نخواهد بود.

پس از این مسئله‌شناسی، بیایید صرفاً بر بخش «نسبت سیاست با جغرافیا» تمرکز نماییم. عجالتاً «اقلیم» را به مثابه دانشی بالادستی، و «شهر» را نیز به عنوان زاویه‌ای فروتر و پایین‌دستی کنار می‌گذاریم. بنابراین، منحصراً به جغرافیا می‌پردازیم؛ آن نقطه‌ای که با سیاست پیوند می‌یابد و تحت عنوان «ژئوپلیتیک» شناخته می‌شود. در پی آن هستیم که دریابیم آیا قادر به برقراری نسبتی میان آن و الهیات خواهیم بود یا خیر. تلاش می‌کنم در مجالی کوتاه، فرضیه خویش را تبیین نمایم.

ضرورت دارد بررسی نماییم که آیا طرح‌های سیاسی در بستر ظرفیت جغرافیایی کره زمین قابلیت تحقق دارند یا خیر؟ به عنوان نمونه:

  • هنگامی که انگلستان به رهبری جهان دست یافت، امور را از آن کنجِ جهان اداره می‌نمود.
  • ایالات متحده از آن سوی کره زمین، به مدیریت جهان می‌پردازد.
  • مقطعی که اسلام مرکزیت جهان را در اختیار داشت، یا دورانی که ایران قلب تپنده جهان به شمار می‌رفت.
  • تکاپوی چینی‌ها به منظور دستیابی به جایگاه مرکزیت جهان.
  • یا تقلا و تلاش روسیه برای تبدیل شدن به یک قطب جهانی از طریق منطقه شمالگان.

چنانچه هر یک از این طرح‌ها با مختصات جغرافیایی کره زمین سازگاری داشته باشند، علی‌القاعده می‌بایست مجال تحقق یافته و تاب‌آوری بلندمدت داشته باشند.

پروردگار متعال نیز طرحی تحت عنوان «دین» ارائه فرموده که آن را در گستره دنیا عرضه داشته و همگان را به پیوستن به آن فرا می‌خواند. چنانچه بپذیریم علم جغرافیا سترگ‌ترین عاملِ تکوین طرح‌ها بر روی زمین است و اگر ظرفیت کره زمین با ادیان سازگاری داشته باشد، آن‌دسته از ادیانی که از «ترجمان جغرافیایی» برخوردارند، می‌توانند به عنوان ادیانی ماندگار تلقی گردند. به عنوان مثال، ممکن است ترجمان جغرافیایی یهودیت شباهت‌های فراوانی با اسلام داشته باشد، چرا که هر دو مکتب بر پایه یک «انتخاب جغرافیایی» استوار گردیده‌اند. از سوی دیگر، استعمار انگلستان یا نظم جهانی تک‌قطبی آمریکا نیز به نوعی یک «دین جغرافیایی» به شمار می‌روند.

این انگاره از الوهیت و ربوبیت بر کره زمین از منظر جغرافیایی، بر شالوده نظریات متعددی تکوین یافته است:

  • برای ایالات متحده با اتکا به نظریه «هارتلند» (Heartland) امکان‌پذیر گردید.
  • برای انگلستان از طریق نظریه «ریملند» (Rimland) محقق شد.

چنانچه این ترجمان‌های جغرافیایی امکان‌پذیر باشند و کره زمین ظرفیت آن را داشته باشد که قرن‌ها تحت سیطره آمریکا اداره شود، آن‌گاه مبرهن می‌گردد که این طرح‌ها نیز قابلیت استحاله‌ به یک دین را دارا هستند. حتی اگر این دین، ماهیتی کافرانه داشته و منکر پروردگار عالم باشد، باز هم اثبات می‌گردد که از ظرفیت خدایی و ربوبیت حقیقی در بستر گیتی برخوردارند.

این مهم را با دقت مدنظر قرار دهید: آیا ادیان ابراهیمی به منظور توسعه دین الهی، نقشه جغرافیایی مشخصی را پیگیری می‌نمودند؟ و اساساً آیا پروردگار مدعیِ وجود نسبتی با جغرافیای کره زمین می‌باشد یا خیر؟

اگر واژه «أرض» را در قرآن کریم جست‌وجو نموده و صرفاً به ادبیات قرآنی پیرامون آن توجه فرمایید، به این نتیجه نائل می‌شوید که خداوند نسبت به «زمین» ادعای مالکیت و تدبیر دارد. ذات اقدس الهی به غایت و کیفیت آفرینش این عالم و این زمین واقف است. پشتوانه دین الهی و طرح پروردگار برای انسان و آینده بشریت، همین «أرض» است.

با تجمیع آیاتی که به مسئله زمین می‌پردازند، درمی‌یابیم که خداوند حاکمیت این گستره جغرافیایی را از آن خود می‌داند. یکی از ضامن‌های سترگِ دین الهی، همین زمین است. خداوند در قرآن به صراحت اعلام می‌دارد که منحصراً او «الله» است؛ پروردگاری که آسمان و زمین را خلق نموده و سایر خدایان ادعایی، باطل بوده و هیچ‌یک در جایگاه خالقیت قرار ندارند. او با غایتی معین جهان را آفرینش نموده و همچنان بر آن احاطه دارد. از سوی دیگر، پروردگار خلیفه‌ای بر روی زمین منصوب فرموده است. چنانچه فردی مالکیت خداوند بر زمین را انکار نموده و در سایه‌سار الوهیت او قرار نگیرد، فرجامی بس دردناک در پیش خواهد داشت.

به تعبیر صریح قرآن، اگر انسانی ولایت و نصرت الهی را نپذیرد، در پهنه دنیا هیچ ولی و یاوری نخواهد داشت. چرا که برای انسان‌ها، به مثابه موجوداتی فقیر و نیازمند، بهره‌مندی از ولی و نصیر امری حیاتی و اجتناب‌ناپذیر است. پروردگار می‌فرماید: «چنانچه حاکمیت و مالکیت مرا نپذیرید، در فقدان الوهیت من، هیچ‌کس یاور و پشتیبان شما نخواهد بود.»

همچنین انسان‌ها مختارند در زمین به فساد بپردازند، اما تباهی آنان، خودِ زمین را نیز به فساد می‌کشاند. در آیات قرآن مکرراً تأکید شده است که فسادورزی شما، در نهایت خسارتش به خودتان بازمی‌گردد. تباهی انسان، تباهی زمین را در پی خواهد داشت. در قرآن کریم ذکر شده است که یهود و نصارا ادعا می‌کنند: «ما فرزندان خدا و محبوبان او هستیم». خداوند در مقام پاسخ می‌فرماید: «اگر در ادعای خود صادق هستید، پس به چه سبب پروردگار شما را در همین دنیا عذاب می‌نماید؟ چرا به واسطه گناهانتان مجازات می‌شوید؟»

ماهیت عذاب دنیوی با عذاب اخروی تفاوت دارد؛ ما حوزویان این پدیده را «آثار وضعی» می‌نامیم. این مفهوم به معنای پیامدهای طبیعی و محتومِ رفتارهای ما در این جهان است: تصور کنید در بزرگراهی با سرعت بالا (فراتر از حد مجاز) رانندگی کرده و قوانین را نقض می‌نمایید. در چنین شرایطی، احتمال وقوع تصادف به شدت افزایش می‌یابد. هنگامی که خودرویی با شما برخورد می‌کند، این همان عذاب وضعی است؛ یعنی نتیجه مستقیم و طبیعیِ رفتارِ ناصواب شما در عالم ماده. چشم‌پوشی از قوانین و بی‌مبالاتی، به طور قهری منجر به حادثه می‌گردد. در اینجا نیز، فسادورزی به عذاب خودِ انسان منتهی شده و زمین نیز متأثر از این تباهی، با شما به تقابل برمی‌خیزد.

حتی در پاره‌ای از روایات، پدیده «موت‌الارض» (مرگ زمین) مطرح شده است. در برخی آیات قرآن نیز اشاراتی به این مفهوم وجود دارد؛ به این معنا که زیست کافرانه انسان، زمین را نیز به ورطه مرگ و زوال می‌کشاند. «موت‌الارض» هنگامی به وقوع می‌پیوندد که ساکنان زمین راه کفر پیش گیرند. این مقوله نشان‌دهنده احاطه و ادعای قاطع خداوند است؛ زیرا یکی از ضامن‌های بنیادین برای به ثمر نشستن دین الهی، همین زمین و بستر طبیعت است.

آیا به آیینی غیر از دین الهی گرایش دارید؟ آیا در پی آن هستید و به آن اعتماد می‌کنید؟ خداوند می‌فرماید: اساساً چگونه می‌توان با آیینی غیر از این مسیر را طی نمود؟ مکاتبی وجود دارند که معتقدند همه‌چیز در جهانِ هستی تحت سیطره «جبر طبیعت» قرار دارد و می‌توان یک دین طبیعی بنیان نهاد، اما پروردگار می‌فرماید: «خیر، تمام کائنات تسلیم اراده من هستند.» من آیینی را بر این عالمی که آفریده‌ام، وضع نموده‌ام. تمام اجزای هستی ندای بازگشت به سوی خدا سر می‌دهند: «وَلِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ» و «وَإِلَيْهِ الْمَصِيرُ». همه‌چیز به سوی پروردگار سیر نموده و به او بازمی‌گردد.

خداوند حتی ظرایف و جزئیات دین خویش را نیز از دریچه همین ضامن‌ها تبیین می‌فرماید. به عنوان نمونه، در آموزه‌های دینی فرمان «انفاق» صادر شده است، اما رویکرد دینِ دنیاپرستان چیست؟ انباشت ثروت، احتکار، بخل‌ورزی و رباخواری.

اما پروردگار در عالم دنیا به شما فرمان می‌دهد: «انفاق کنید». در سوره بقره (آیه ۲۶۷) می‌خوانیم: «أَنْفِقُوا مِنْ طَيِّبَاتِ مَا كَسَبْتُمْ وَمِمَّا أَخْرَجْنَا لَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ»؛ یعنی از پاکیزه‌ترینِ آنچه کسب نموده‌اید و از آنچه از دل زمین برای شما برآورده‌ایم، انفاق نمایید. مطلقاً از انفاق نهراسید؛ آیین الهی، مکتب انفاق است. این گزاره به چه معناست؟ بدان معناست که ظرفیت و کششِ این عالَم، انفاقِ شما را برمی‌تابد. در اساطیر غربی، خدایی نظیر «زئوس»، موجودی زیرک، مکار و به شدت ستمگر است. اما در فرهنگ اسلامی که پروردگار شما متصف به صفات «رحمان» و «رحیم» است، مجال انفاق، احسان و مروت فراهم می‌گردد. به چه دلیل؟ زیرا آن خالقی که شما با او عهد بسته‌اید، قابلیت و کششِ انفاق را در کالبدِ این آفرینش نهادینه ساخته است. در مقابل، چنانچه زئوس یا خدایان باستانی مصر را بپرستید، یا به آن خدای نوپدید که «خدای کمیابی و سرمایه» است باور داشته باشید، دیگر قادر به انفاق نخواهید بود.

چنانچه خدایِ مورد باورِ شما «خدای رحمان و رحیم» باشد، اما زمینی که خلق نموده با این صفات همخوانی نداشته و در تقابل با اراده الهی حرکت کند، یا چنانچه خدا، خدایِ کمیابی و محدودیت باشد، شما ناگزیر به احتکار و انباشت ثروت خواهید بود و باید راهِ بخل پیش گیرید. اگر عالَمِ أرض، با مهربانی و سعه‌صدرِ پروردگار متناسب نباشد، دستِ خداوند نیز در اعمال اراده خویش بسته خواهد ماند. از این رو، قرآن کریم ادعای باطل یهود و نصارا را نقل می‌کند که می‌گفتند: «یَدُاللّهِ مَغْلُولَةٌ» (دست خدا بسته است). یکی از کلیدی‌ترین مباحث، همین مسئلهِ ظرفیتِ عالَم است. خداوند اراده فرموده تا روشن سازد که در این عالَم و در این أرض، دستان او هرگز بسته نیست.

از همین رو، در آثار سینمایی غربی مشاهده می‌کنید که چنین تصویری را بازتولید می‌نمایند: جهنمی متعلق به شیطان وجود دارد و بهشتی که از آنِ خداست؛ و عالمِ أرض، صرفاً یک حد واسط و برزخ میان این دو قلمرو است. در این دیدگاه، خداوند در زمین اعمال حاکمیت نمی‌کند، بلکه تنها نظاره‌گر است تا عیارِ نیکی و بدی انسان‌ها را بسنجد؛ نیکوکاران را به بهشت و بدکاران را به جهنم رهنمون سازد. این رویکرد بدین معناست که عالمِ خاک، جولانگاهِ تجلی قدرت الهی نبوده و جغرافیا و طبیعتِ این عالم، کششِ چنین تجلیِ شکوهمندی را ندارد. در نتیجه، به زعم آنان، انسان باید شخصاً در این دنیا طرحی درانداخته و به مدیریت زیستِ خویش بپردازد.

بنابراین، از منظر اجتماعی و تاریخی، شما موظفید فلسفه تاریخِ حاکم بر تطورات انسانی را شخصاً تدوین نمایید. در این چارچوب، یک متفکر مارکسیست استدلال می‌کند: «باید ظرفیتِ تولید را ملاک قرار داده و بر مدار آن حرکت نمود». یک پیرو مکتب مکیندر نیز تجویز می‌کند: «باید قدرتِ جغرافیا را مهار کرده و از این طریق بر مقدرات جهان مسلط گردید». در هر حال، پیش‌فرض آنان این است که این عالم، عرصه کمیابی و محدودیت است؛ در نتیجه، من نیز ناگزیر به احتکار و اعمال سلطه هستم. در این خوانش، عالمِ دنیا به ناچار جولانگاهِ فرعون‌ها، نمرودها، قیصرها و کسراها خواهد بود.

نکته حائز اهمیت این است که قرآن کریم این نگاه—یعنی انگاره حاکمیتِ جبر بر عالم—را به روشنی طرح نموده و سپس آن را ابطال می‌نماید. در نگرش ژئوپلیتیک، یک جبرِ بنیادین و قدرتمند وجود دارد؛ به گونه‌ای که در برابر آن، مجالی برای اختیارِ انسان در معادلات کلانِ سیاسی باقی نمی‌ماند. آن‌ها می‌پرسند: کدام جغرافیا استعدادِ پایتختیِ جهان را داراست؟ کدام پهنه می‌تواند نقطه پرگارِ جهان باشد؟ پاسخی که باید به این پرسش‌ها داده شود، فراتر از مؤلفه‌هایی که مارکس در پی آن‌ها بود، قرار می‌گیرد. مارکس به ابزار و نیروهای تولید می‌نگریست، اما جغرافیاگرایان به ظرفیتِ جغرافیاییِ کره زمین چشم دوخته‌اند. اگر اراده بر این باشد که ایران سکاندارِ مدیریت جهان شده و به عنوان پایتخت گیتی شناخته شود، نخستین پرسش این است: آیا جبرِ جغرافیاییِ ما کشش و توانمندیِ اداره چنین رسالتی را دارد؟ چنانچه نظریاتی چون «هارتلند» یا «ریملند» ثابت کنند که آمریکا قادر به کنترل جغرافیاست، آن‌گاه آن کشور اختیار تام خواهد داشت تا هر طرحی را پیاده‌سازی نماید. در این دیدگاه، ظرفیتِ جغرافیایی نقش تعیین‌کننده‌ای داشته و سیاستِ شما باید لاجرم با اقتضائات جغرافیایی هم‌سو گردد.

این آوای تأمل‌برانگیزی است! در نقطه مقابل این جبرگرایی، آیه شریفه قرآن خطاب به کسانی که ادعا می‌کنند «ما به استضعاف کشیده شدیم»، چنین می‌فرماید: «قَالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ. قَالُوا أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فِيهَا؟» (آیا زمین خداوند به قدر کفایت پهناور نبود که در آن مهاجرت کنید؟). گویی وسعت و گشایشی در کالبد این عالم نهفته است که سدّ راهِ جبرِ برخاسته از ظلم و کفر می‌گردد. بنابراین، نمی‌توان با تمسک به بهانه «مظلومیت» یا «استضعاف»، ادعا نمود که جبرِ جغرافیایی بر عالم سیطره دارد.

به نکته دیگری نیز اشاره می‌نمایم: در آیه ۱۰۰ سوره مبارکه نساء آمده است: «وَمَن يُهَاجِرْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ يَجِدْ فِي الْأَرْضِ مُرَاغَمًا كَثِيرًا وَسَعَةً». چنانچه فردی به انگیزه هجرت در مسیر حق، یا به واسطه ضرورت‌ها و چالش‌های نهفته در این مسیر، در پهنه گیتی گام بردارد، بدون شک فرصت‌ها و گشایش‌های فراوانی را در زمین خواهد یافت.

این آیات شریفه در صدد بیان این حقیقت‌اند که در این عالم هستی، «أرض واسعه» (زمین پهناور) به منظور حاکمیتِ آن دینِ خاص که پیش‌تر به ادعای آن پرداختم، مهیا گردیده است. پروردگار وعده می‌دهد که اگر در صراط مستقیم و در حال مهاجرتِ الی‌الله باشید، این زمین به جای تحمیل جبر، عرصه را برای توسعه اراده و اختیارِ شما فراخ می‌سازد. به بیان دیگر، حلقه جبر تنها بر گردنِ کسانی تنگ می‌گردد که از طرح الهی خارج شده‌اند؛ اما آنان که در منظومه طرح خداوند قرار می‌گیرند، از موهبتِ اختیار و وسعت عمل برخوردار می‌شوند. در این مسیر خواهید دید که این «أرض» تا چه میزان به شما فرصت و امکانات عطا خواهد کرد تا مأموریت خود را در عالم به انجام رسانید. نیازی به این تشویش نیست که زمین علیه شماست؛ بلکه زمین کاملاً با شما هم‌سو و همراه است. به زعم بنده، این سیاره برای تضمینِ موفقیتِ طرح انبیای الهی خلق شده است. اصلی‌ترین ضامن برای جلوگیری از دستبردِ بشر به تغییرات بنیادین، همین پستی و بلندی‌ها، توزیع قاره‌ها و اقیانوس‌ها، و آرایش آب‌های آزاد و محصور است؛ تا در نهایت، طرح انبیا به ثمر نشیند.

بنده قصد دارم این مهم را به مثابه یک اصل بنیادین از منظر دانش جغرافیا صورت‌بندی نمایم: لذا نمی‌توان ادعا کرد که دین الهی ادعایی بر جغرافیا ندارد. ما استعدادها و ظرفیت‌های خود را در پرتوِ این الهیات بازشناسی می‌کنیم.

اشاره یکی از مخاطبان به آیه ۹۷ سوره نساء کاملاً دقیق و بجاست. بر این بنیاد، قادر خواهیم بود کلان‌مسئله‌ای را در بررسی نسبت میان جغرافیا و ژئوپلیتیک مورد واکاوی قرار دهیم: آیا در پهنه هستی، این کره خاکی منحصراً بستر تحققِ دین خداست یا قابلیت پذیرش و شکوفاییِ ادیان ساختگی را نیز داراست؟ چنانچه چنین ظرفیتی نداشته باشد، به مثابه یک جبر عمل نموده و همگان را به حرکت در یک مسیر واحد و محتوم سوق می‌دهد.

قرآن کریم بشارت می‌دهد که زمین برای پویندگان راه حق، گشایش و وسعت ایجاد می‌نماید، اما همین گستره، برای جریان کفر و ستم به شدت تنگ و محدود خواهد بود. آنان که در برابر دین الهی صف‌آرایی می‌کنند، می‌کوشند با نظریه‌پردازی‌ها و لفاظی‌های بیهوده، مانع از پیشبردِ طرح پروردگار شده و ادعا کنند: «این طرح محکوم به شکست است؛ بیایید از الگوی ما پیروی نمایید.»

آنان صلای دعوت سر می‌دهند و می‌گویند: «طرح و رسالت ما را پیگیری نمایید.» اما قرآن مجید فرمان می‌دهد: «قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ سُنَنٌ فَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ» (در زمین سیر کنید و بنگرید که فرجام تکذیب‌کنندگانِ دینِ من به کجا ختم شد). آنان دست به دین‌سازی زدند؛ اکنون بروید و مشاهده کنید که سرنوشتِ کارشان چه شد. «بر روی زمین گام بردارید، سیر آفاق کنید و ببینید که جغرافیا با آنان چه معامله‌ای کرد.» گذر تاریخ را منحصراً از زاویه همین «عرض» و گستره خاکی تحلیل کنید؛ بررسی نمایید که آیا زمین، بارِ این ستم را تاب می‌آورد؟ قطعاً خیر.

آنچه تا بدین‌جا بیان شد، مقدمه‌ای بر بحث بود؛ اکنون تلاش می‌کنم در مجالی حدوداً پانزده دقیقه‌ای، عصاره و اصل بحث خویش را به محضر شما ارائه نمایم.

ادعای بنده این است که شالوده ذهنیتی که تحت عنوان «سرزمین میانه» شکل گرفته، بر این حقیقت استوار است: پیامبران الهی، به ویژه از منظر شواهد تاریخی، همواره در محدوده‌ای استقرار داشته‌اند که هالفورد مکیندر از آن به عنوان «سرزمین پنج دریا» یاد می‌کند. آنان هرگز از این قلمرو به جای دیگری کوچ نکردند.

این پهنه، سرزمینی است که در میان:

  • دریای خزر (مازندران)
  • دریای سیاه
  • دریای مدیترانه
  • دریای سرخ
  • دریای عمان (و مکران)

محصور گردیده است. این محدوده، جغرافیای اصیل و خاستگاه پیامبران به شمار می‌رود.

در روایت تاریخیِ حضرت نوح (ع)، ایشان سه فرزند داشتند. پیش از وقوع طوفان عظیم، تمام ابنای بشر در همین جلگه بین‌النهرین (موقعیت کنونی آن) تمرکز یافته و می‌زیستند. این دقیقاً همان اقلیمی است که حضرت آدم (ع) حیات بشر را در آن پایه‌گذاری نمود و مزار ایشان نیز در نجف و کوفه فعلی قرار دارد. تراکم جمعیتی آنان منحصراً در همین جغرافیا بود. هنگامی که قابیل مرتکب جنایت گردید، به نقطه‌ای در عرض‌های جغرافیاییِ بالاتر تبعید شد، اما همچنان در دلِ همین سرزمینِ واحد حضور داشت.

در ادبیات رواییِ ما اصطلاحی با این مضمون وجود دارد: «به جزیره تبعید گردید». در جغرافیای قدیمِ عرب، دو رود دجله و فرات در مجاورت بغداد به یکدیگر نزدیک شده و سپس مجدداً از هم فاصله می‌گیرند. بخش‌های تحتانیِ این ناحیه از حاصلخیزیِ سرشاری برخوردارند، اما بخش‌های فوقانی، خشک‌تر بوده و از غنای کمتری بهره‌مند هستند.

چنین به نظر می‌رسد که مقصودِ روایات از تبعید قابیل به «جزیره»، همان نواحی بالادستِ بغداد باشد. در ادبیات کهنِ اعراب، به این نواحیِ شمالی «جزیره» اطلاق می‌گردید.

بنابراین، زیستگاهِ اولیه بشر در همین مناطق متمرکز بود؛ اما بر اساس روایات، حضرت نوح (ع) پس از طوفان، فرزندان خویش را در اقطار زمین پراکنده ساخت. «سام»، که وصیِ بلافصلِ حضرت نوح (ع) بود و تبارِ تمامی انبیا به او بازمی‌گردد، در قلبِ این سرزمین (مرکز) باقی ماند. «یافث» رهسپارِ نواحی راست (شرق) گردید؛ البته در روایات یهود و بنی‌اسرائیل پیرامون خاستگاه اولیه فرزندان یافث اختلاف‌نظرهایی وجود دارد و برخی نقطه آغاز آنان را ایران می‌دانند. اما در منابع رواییِ پیامبران و اهل‌بیت (ع)، سرزمین ایران جزو قلمرو اقوامِ سامی طبقه‌بندی می‌شود؛ که با استناد به شواهد جغرافیایی، قولِ روایات اهل‌بیت (ع) از ارجحیت برخوردار است. بخش چپِ این سرزمین نیز از قاره آفریقا آغاز شده و تا اروپا امتداد می‌یافت، که خاستگاه و محلِ استقرار فرزندان «هام» به شمار می‌رود.

نصِ روایات حاکی از آن است که فرزندان «هام»، که به سوی غرب کوچ نمودند، گرایشِ بیشتری به عصیان داشتند و نخستین گناهانِ پس از طوفان توسط آنان رقم خورد. در نقطه مقابل، تبار «یافث» معنویت‌گراتر بوده و سنخیتِ بیشتری با انبیای الهی داشتند.

رخدادی که در سده‌های بعد به وقوع پیوست، این بود که همگام با تکوینِ تمدن‌ها طی سه تا چهار هزار سال اخیر، تعاملات و رفت‌وآمدهای گسترده‌ای میان جوامع بشری شکل گرفت. در بستر این تعاملات، به تدریج سرزمینی که امروزه هالفورد مکیندر آن را «پنج دریا» می‌نامد، و پیشینیان به آن «سرزمین تعادل» یا «سرزمین میانه» اطلاق می‌کردند، به قلبِ تپنده و مرکز جهان مبدل گردید؛ این همان سرزمینِ سام و خاستگاهِ اصیلِ انبیاست.

نکته حائز اهمیت این است که ما هیچ پیامبری در تاریخ نداریم—و هیچ گزارشی از وجود چنین پیامبری در دست نیست—که از تبار انبیای برخاسته از نسل نوح (ع) در این محدوده نباشد. مقصود بنده مصلحان اجتماعی در طول تاریخ نیست؛ بلکه پیامبرانی که از فرزندان نوح (ع) بوده و از عهد عتیق تا روایات اسلامی از آنان نام برده شده، جملگی در این سرزمین ظهور یافته‌اند و هیچ پیامبری خارج از این جغرافیا مبعوث نگردیده است.

تمامی انبیا در استقرارگاهِ خویش در این سرزمین میانه، همواره با جناحینِ شرقی و غربی (و امتداد آن در شمال و جنوب) در تعامل بوده‌اند. این جغرافیا عمدتاً به اقوام و نوادگان حضرت ابراهیم (ع) اختصاص دارد. از ایشان دو امتِ بزرگ برجای مانده است: امتی که مأموریت داشت به سمت غرب حرکت کند، و امتی که در مرکز و با گرایش به شرق مستقر گردید، که شامل اسماعیلیان و اسحاقیان بودند.

هرچند هر دو امت در بستر همین منطقه جغرافیایی زیست می‌کنند، اما خودِ این منطقه دارای دو جبهه متمایز است. ساکنانِ دروازه شرق، دغدغه‌ها و مسائل خاص خود را داشته و داعیه‌دارِ جریانِ مستقلی هستند؛ ساکنانِ دروازه غرب نیز به موازات آنان، رویکردِ متفاوتی را دنبال می‌نمایند. در طول تاریخ، در دلِ همین سرزمین میانه، همواره کشمکشی میان شرق و غرب جریان داشته است. جناح شرقیِ این سرزمین که ما ایرانی‌ها و تا حدودی اقوامِ شرق‌تر از ما (و گاهی بین‌النهرین در اتحاد با ما) را شامل می‌شود، همواره واجدِ یک فرهنگِ غنی و یک ایده بنیادین برای امر حکمرانی بوده است. در واقع، ابداعِ نهاد سیاست و حکومت در تاریخ بشر به نام این منطقه ثبت شده است. در سوی دیگر، ساکنان جبهه غربیِ این سرزمین میانه نیز دستاوردها و اکتشافات خاص خود را داشته‌اند؛ به عنوان نمونه، ایده «پول» را بسط داده و «تجارت» را به مثابه بستری برای حکمرانی و برقراریِ نظم اجتماعی، ابداع نمودند.

ادعای بنده این است که این آرایشِ جمعیتی و جغرافیایی از عصر حضرت نوح (ع) به بعد، و استقرار پیامبران در این نقطه استراتژیک، به هیچ‌وجه تصادفی نبوده است. تا پیش از تحولات پانصد سال اخیر، تمامِ جغرافیای مسکونِ جهان در قالب همین سه قاره (آسیا، اروپا و آفریقا) خلاصه می‌شد و کانونِ کلِ تمدنِ بشری در همین محدوده قرار داشت. این منطقه، چهارراهِ مواصلاتیِ تمدن‌ها بود و پیامبران الهی با تدبیری دقیق، در همین گرانیگاه ایستاده بودند.

مللِ مختلف، به واسطه انگیزه‌های تجاری، فرهنگی و علمی، مستمراً به این نقطه عزیمت می‌کردند. پایتخت بلامنازعِ علم، سیاست و تجارتِ جهان، همین سرزمین میانه بود. این جغرافیا، مرکز و ثقلِ عالم به شمار می‌رفت و شاید تعبیر ژرفِ قرآن کریم که می‌فرماید: «وَكَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِتَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ» (و این‌گونه شما را امتی میانه قرار دادیم تا بر مردم گواه باشید)، اشارتی به همین حقیقت داشته باشد.

این گزاره کاملاً صحیح است که هر فرد با پذیرش اسلام، باید نقشی میانجی و الگو برای خود قائل باشد؛ اما می‌توان این مفهوم را در مقیاس جغرافیاییِ کره زمین نیز تفسیر نمود. بدین معنا که امتی که در این گرانیگاهِ جغرافیایی از نعمتِ پیامبران برخوردار است، رسالت دارد نقش «میانه بودن» را برای کلِ گیتی ایفا نماید.

مسئله حائز اهمیتِ دیگر این است که در طول تاریخ، دو یا سه بار تلاش‌های مضاعفی برای هجوم به این طرحِ انبیا صورت پذیرفته است. در دنیای باستان، قدرت‌های نوظهور همواره در پی تسخیرِ همین سرزمین برآمده و ادعا می‌کردند: «مدیریتِ این کانونِ میانه باید در انحصار ما باشد.»

این همان سناریویی است که نمرود به اجرا درآورد، یا فراعنه در مصر پیاده‌سازی کردند، و حتی ما ایرانیان در مقاطعی از تاریخ باستان (در عهد قیصرها و کسری‌ها) مرتکبِ آن شدیم. سایرِ قدرت‌ها نیز به محضِ دستیابی به اقتدار، برای تصرفِ این جلگه خیز برمی‌داشتند؛ همان‌گونه که اسکندرِ مقدونی و مغول‌ها چنین مسیری را طی نمودند.

احتمالاً ریشه این قدرت‌طلبی‌ها در همان ارزشِ استراتژیک و منطقه‌ای نهفته بوده است. البته نباید از عوامل اقلیمی غافل شد؛ به عنوان نمونه، افزایش میانگین دما در مدارهای نیم‌کره شمالی در حوالی سال ۹۵۰ میلادی، منجر به بهبود شرایط زیستی و رشد خیره‌کننده جمعیت در آن نواحی گردید. این دگرگونیِ اقلیمی موجب شد تا جمعیت آنان سرریز نموده و به سوی عرض‌های جغرافیاییِ پایین‌تر هجوم آورند. همین برخوردها و نزاع‌ها، بسترسازِ رشد و توسعه اروپا گردید؛ چرا که قاره اروپا پیش از آن، در عرض‌های بالاییِ خود اساساً قابلیتِ سکونت‌پذیریِ گسترده‌ای نداشت.

به دلیلِ برودتِ شدیدِ هوا، در حدود ۱۲۰ روز از سال مطلقاً امکانِ فعالیتِ کشاورزی وجود نداشت و در نتیجه، تأمین معاشِ یک جمعیتِ متراکم غیرممکن بود. با افزایشِ دما، اراضیِ قابل کشت توسعه یافتند، اما ابزارهای کشاورزی متناسب با آن توسعه نیافتند. دقیقاً همان‌گونه که کارل مارکس تحلیل می‌کند: چنانچه ابزار و نیروهای تولیدی رشد نیابند، زمین به تنهایی ظرفیت و کششِ لازم برای اداره جامعه را نخواهد داشت. این تحولات، مستقیماً زاییدهِ دگرگونی در اقلیم و جغرافیا بود.

اما شاه‌بیتِ بحث اینجاست: این جغرافیا (سرزمین میانه)، دقیقاً همان کانونِ استراتژیکی است که پیامبران الهی با بصیرتِ کامل برگزیده بودند. نکته دوم آنکه، اقتضایِ دینی که در این جغرافیا مستقر می‌گردد، این است که ما باید در جایگاهِ «میانه» و «حلقه واسط» ایفای نقش کنیم؛ مطلقاً نباید داعیهِ سلطنت و جهان‌گشایی داشته باشیم. چنانچه ادعایِ سلطنت مطلق نماییم، همزمان از جبهه چپ (غرب)، جبهه راست (شرق) و حتی از درون، مورد هجمه قرار گرفته و دچار فروپاشی خواهیم شد. بنابراین، رسالت ما، پذیرش و پایبندی به همین «طرح میانه» است.

در نقطه مقابلِ این رویکرد، چه حوادثی رقم خورده است؟ حداقل به دو رخدادِ کلان به اختصار اشاره می‌نمایم.

رخداد نخست، ظهور و شکل‌گیریِ «تمدن دریایی» بود. تا پیش از این مقطع، جوامع بشری به دلیلِ فقدانِ فناوری‌های لازم برای دریانوردیِ اقیانوسی (نظیر کشتی‌های پیشرفته بادبانی و سوخت‌های نوین)، ناوگانِ دریاییِ مؤثری نداشتند. کشتی‌رانی وابستگیِ مطلقی به جریان‌های آبی داشت؛ به گونه‌ای که تنها شش ماه از سال در جهت غرب و شش ماه در جهت شرق امکانِ حرکت وجود داشت. این محدودیتِ تاریخی، دریاها را به حوضچه‌های کوچکی در مجاورتِ سواحل تقلیل داده بود. اما در پانصد سال اخیر، با تکاملِ فناوریِ بادبان‌بندی، کشتی‌ها قادر شدند در پهنه اقیانوس‌ها، حتی در مسیرهای خلافِ جریانِ آب و صرفاً با مهارِ نیروی باد، به دفعات تردد نمایند.

ثمره این تحولِ شگرف، تقابلِ آشکارِ «تمدن دریایی» با «تمدن خشکی» بود. یک جغرافیایِ محصور و بسیار محدود به نام انگلستان، واقع در منتهی‌الیه غرب، موفق شد از مجرایِ سلطه بر ارتباطات دریایی، به مرکزِ ثقلِ تمامِ جهان مبدل گردد.

تمدنِ دریایی که عزمِ آن داشت تا مرکزیتِ جهان را قبضه نماید، باید از منظرِ جغرافیا مورد کالبدشکافی قرار گیرد تا دلایلِ فروپاشیِ آن روشن گردد. امپراتوری انگلستان، با وجودِ اعمالِ خشونت‌های بی‌حد و حصر، نتوانست این جایگاهِ محوری را برای خود حفظ نماید. چنانچه منابعِ مکتوب در حوزه تاریخ استعمار را مطالعه فرمایید—نظیر مجموعه پانزده جلدیِ سرگذشت استعمار اثر جناب آقای مهدی میرکیایی—به وضوح درخواهید یافت که آنان برای حفظِ سلطه خود بر یک گوشه از جهان، چه حجم عظیمی از خشونت و قساوت را به کار بستند، تا بتوانند از جزیره‌ای که فاقدِ هرگونه عمقِ استراتژیک و جغرافیای طبیعیِ پهناور است، کلِ گیتی را مدیریت کنند. با این وجود، این پروژه با شکست مواجه شد. در جریان جنگ جهانی اول، با تحولاتی نظیر فروپاشی و تجزیه امپراتوری عثمانی، پایه‌های اقتدار آنان سست گردید و با پایان جنگ جهانی دوم، امپراتوری بریتانیا به طور کامل مضمحل شد.

اما ایده‌ای که از اواسط جنگ جهانی اول جوانه زد و در طول جنگ جهانی دوم قوام یافت، این بود که می‌توان با تکیه بر ظرفیت‌های جغرافیاییِ قاره آمریکا، مدیریت جهان را تداوم بخشید. این رویکرد در قالب نظریه «ریملند» تکامل یافت و تمدنِ آنگلوساکسون، ثقلِ هژمونیِ خویش را به ایالات متحده منتقل ساخت. (البته در ابتدا گزینه‌ای همچون کانادا نیز مطرح بود، اما در نهایت جغرافیا و ظرفیتِ آمریکا برگزیده شد).

با یک ارزیابیِ دقیق، مشاهده می‌کنیم که پروژه آمریکایی نیز در مسیرِ افول و شکست قرار گرفته است. راهبردِ آنان برای مدیریتِ جهانی از فواصلِ دور و از طریقِ ناوگان‌های عظیمِ نظامی، همگام با معماریِ یک اقتصادِ جهانی که در ظاهر شعار استقلال و مشارکتِ همگانی سر می‌داد اما در باطن، شریان‌های حیاتیِ سود و قدرت را در انحصارِ خویش نگه می‌داشت، اکنون با بن‌بست‌های جدی مواجه گردیده و کارآمدیِ خود را از دست داده است.

مهمان: من نمی‌گویم ثروت همه‌چیز است، اما ثروت، دماسنجی برای سنجش موفقیت یا عدم موفقیت به شمار می‌رود. هنگامی که شما سرمایه‌ای در اختیار دارید و بر روی موضوعی سرمایه‌گذاری نموده و با شکست مواجه می‌شوید، قادر خواهید بود مجدداً خلق ثروت کرده یا از مسیر دیگری کسب درآمد کنید، اما در نهایت، آن پروژه با شکست مواجه شده است.

هنگامی که ایالات متحده ظرف مدت هشتاد سال، از ثروتمندترین و تولیدکننده‌ترین کشور جهان به بدهکارترین و مصرف‌کننده‌ترین کشور مبدل می‌گردد، مبرهن می‌شود که این پروژه در آن جغرافیا قابلیت تحقق و تداوم نداشته است. مجدداً بحث بر سر این موضوع است که وقتی این قدرت ظهور یافت، یکی از اقداماتی که به انجام رساند، هدف قرار دادنِ نقطه تمرکز جمعیتی جهان بود؛ محدوده‌ای که حد فاصل هند تا چین واقع شده و در مجموع، چهل درصد از جمعیت کره زمین در آنجا سکونت دارند و همواره بخش عمده‌ای از تولید و صادرات، از طریق جاده ابریشم صورت می‌پذیرفت. این قدرت تلاش نمود فرصتی ایجاد کند تا به جای آنکه…

[صدا قطع شد…]

خود را به ثروتمندترین کشور مبدل ساخت. اما مشاهده کنید چه فاجعه‌ای بر سر آن کشورها آورد: در ازای کالایی که ارائه می‌کرد و مواد اولیه‌ای که از چین خارج می‌ساخت، وجهی به چینی‌ها پرداخت نمی‌نمود؛ بلکه تریاک در اختیار آنان قرار می‌داد. جنگ تریاک را مورد مطالعه قرار دهید؛ در قبالِ تصاحبِ بخشی از ثروت و مواد اولیه چین، به جای پرداخت بهای آن، تریاک عرضه می‌کرد. چین وارد جنگ تریاک شد و تا یک قرن نتوانست حقارت، فلاکت و قحطیِ تحمیل‌شده را تاب بیاورد.

این کشورها، یعنی چین و هند، مجدداً به نقطه‌ای دست یافته‌اند که احتمالاً در حال حاضر سهم آن‌ها از تولید جهانی از مرز سی درصد عبور کرده است. با بازگشت چین و هند به عرصه قدرت، جغرافیا در حال بازگشت به شمایلِ جغرافیای کهن است؛ این فرایند پس از تخریبِ وحشیانه چین، هند و سرزمین میانه و متلاشی ساختنِ آن‌ها رخ می‌دهد. مستحضر هستید که امپراتوری عثمانی به سی‌وسه کشور تجزیه گردیده است؟ از لحظه‌ای که استعمارگران ورود پیدا کردند، هشت کشور از ایران بزرگ منفک شدند: از افغانستان تا قفقاز جدا گردیدند؛ بخش‌هایی را روسیه تصرف نمود، بخش‌هایی را انگلستان به یغما برد و در نهایت، ایالات متحده بحرین را از پیکره ما جدا ساخت. آنان ما را دچار فروپاشی کرده و قراردادهای ننگینِ اقتصادی بر ما تحمیل نمودند.

این وضعیت در نهایت به نقطه‌ای منتهی گردیده است که با بازگشت انگلستان و بازگشت هندوستان، جغرافیای هند که مبتنی بر ظرفیت جمعیتی است، در کنار جغرافیای چین، مجدداً توازنی را شکل می‌دهند. در این توازنِ نوین، شرایط دوباره به جغرافیای کهن شباهت می‌یابد. در جغرافیای باستان، اقتضایِ جغرافیای خشکی بر این نبود که چین پایتختِ جهان قلمداد شود؛ بلکه اقتضای آن، پایتختیِ «سرزمین چهارراه» (سرزمین میانه) بود. البته نباید این حقیقت را از یاد برد: جغرافیای آینده، دیگر منحصراً مبتنی بر تمدن خشکی یا صرفاً متکی بر مسیرهای دریایی نخواهد بود؛ بلکه ترکیبی از هر دو مؤلفه است.

چنانچه ایالات متحده در مسیر رهبری جهان با شکست مواجه گردیده و اروپا نیز در تبدیل شدن به مرکز و پایتخت جهان ناکام مانده است، و از سوی دیگر چین نیز به لحاظ تاریخی هرگز نتوانسته چنین نقشی را ایفا نماید، بسیار محتمل خواهد بود که جغرافیایِ محلِ سکونتِ ما، به واسطه برخورداری از مزیت‌های برجستهِ جغرافیای تمدن خشکی و همچنین مزیت‌های بنیادینِ جغرافیای تمدن دریایی، با یک وضعیت ترکیبی (دریایی-خشکی) مواجه گردد. در آن صورت، مرکزیت و پایتختیِ جهان به این منطقه بازخواهد گشت. چنانچه این مرکزیت بازگردد، مجدداً می‌توانیم به لزومِ رجوع به این جغرافیا اندیشیده و می‌بایست بر روی این طرح تمرکز نماییم.

پرسش اساسی این است که چه طرحی را باید برگزینیم؟ آیا باید طرح ایران باستان را مبنا قرار دهیم؟ آیا بر مفهوم عربیت تکیه کنیم؟ یا ایده‌ای نظیر رویکرد ترکیه را اتخاذ نماییم؟ از منظر دینی، چه طرحی قابلیت ارائه دارد؟

تصور بنده بر این است که این طرح، ماهیتی جز طرح اسلام نخواهد داشت. کدام آیین قادر است این منطقه را به پایتخت جهان مبدل سازد، بدون آنکه جامعه جهانی احساس کند وارد یک دوره استعمارِ نوین گردیده یا با ظهور یک آمریکای جدید مواجه شده است؟

تصور بنده معطوف به اسلام است؛ اما اسلامی با قرائتِ مکتب اهل‌بیت (ع). این مکتب در پی آن است که در گستره عالم، جایگزینِ مفاهیمی نظیر «استیلا» (که شالوده سلطنت به شمار می‌رود) یا «خودخواهی» و «سوداگری» (که بنیانِ اندیشه و تمدن غرب را تشکیل می‌دهد) گردد. اتفاقاً جریانِ عربیتِ نوین که پیرامون خلیج فارس شکل گرفته، این مفاهیم غربی را به رسمیت شناخته است. مکتب اهل‌بیت (ع) نه سوداگری را می‌پذیرد و نه استیلا را برمی‌تابد؛ بلکه بر مفهوم «ولاء» تأکید ورزیده و بیان می‌دارد که ما قادر به پایه‌گذاریِ رابطه «ولاء» هستیم. رابطه «ولاء»، پیوندی از جنس محبت و مودت است. می‌توان اذعان نمود که مکتب اهل‌بیت (ع)، دینِ کرامت است. اما چنانچه دینِ کرامت از خاستگاهی نظیر هند یا چین نشأت می‌گرفت، هرگز ابعاد جهانی پیدا نمی‌کرد و در همان محدوده جغرافیایی محصور مانده، به تدریج تضعیف شده و از میان می‌رفت.

استقرارِ دینِ کرامت امکان‌پذیر نخواهد بود، مگر از خاستگاهی که پایتختیِ جهان را در اختیار داشته و این مرکزیت نیز بر بستری از جغرافیایِ مستعد و صحیح بنا شده باشد؛ نه به صورت تصادفی و نه با اعمال زور. پنج قرن است که مرکزیت از این منطقه رخت بربسته و اکنون مجدداً در حال بازگشت است.

ما در این برهه تاریخی و در این پهنه جغرافیایی، چنانچه دین الهی را با قرائتِ اصیلِ آن—یعنی مکتب اهل‌بیت (ع)—پیگیری نماییم، قادر خواهیم بود پایتختی برای «تمدن کرامت» بنیان نهیم؛ تمدنی که رویکردی کریمانه اتخاذ نموده و ظرفیتِ انفاق را داراست. در چنین بستری می‌توانیم مفاهیمِ «الطیبات» و «ما یخرج من الأرض» را محقق ساخته و با تکیه بر این ادعا، یک طرح الهیاتی برای ژئوپلیتیکِ آینده صورت‌بندی نماییم.

اما در خصوصِ نظریاتی که از مفهومی تحت عنوان «جغرافیای تنهایی» سخن به میان می‌آورند، باید اذعان نمود که این دیدگاه، فاقدِ صحت است. به چه دلیل همواره ادعا می‌شود که هیچ قدرتی با ما هم‌سو نمی‌گردد؟ این در حالی است که ما ذاتاً قدرتمند بوده و همواره در جایگاهِ قدرت قرار داشته‌ایم؛ صرفاً در پانصد سال اخیر اقتدارِ خویش را از دست داده و اکنون در مسیرِ بازگشت به آن جایگاه قرار داریم. قدرت‌های جهانی حاضر به همراهی با ما نبودند، زیرا ما از ظرفیتِ احیای قدرت برخوردار بودیم؛ از این رو، همواره تلاش شده است تا ما را در وضعیتِ استضعاف نگاه دارند.

در برخی تحلیل‌ها و برنامه‌های رسانه‌ای بیان می‌شود که این منطقه را بر روی «شعله‌ای ملایم» قرار داده بودند تا به تدریج بسوزد و نابود گردد؛ اما ما بهنگام بازگشتیم و دچارِ تنهاییِ استراتژیک نیستیم. جریاناتی که در تلاش بودند تا مرکزیت را از این منطقه خارج سازند، اکنون با یک فرضیه الهیاتی مواجه شده‌اند که قابلیتِ پیگیری دارد. رخدادِ بنیادینی که در منطقه به وقوع می‌پیوندد، احتمالاً تجزیه نخواهد بود؛ بلکه ایالات متحده و غرب در پیِ بلعیدنِ ایران هستند، چرا که این سرزمین جایگاهِ پایتختی را داراست و برای نیل به این مرکزیت، تصاحبِ تمامیِ مؤلفه‌های قدرت ضرورت دارد.

آیین اسلام و کلان‌پروژه ادیانِ الهی در صددِ تحققِ رسالتی است که از یک «ترجمان جغرافیایی» برخوردار می‌باشد. ما نیز قادر خواهیم بود هؤیتِ خویش را به زبانِ جغرافیا ترجمه نماییم، دقیقاً همان‌گونه که غرب توانست خود را از منظرِ جغرافیایی صورت‌بندی کند. می‌پرسیم که در پهنه جغرافیایِ زمین چه هدفی را دنبال می‌کنیم؟ رسالتِ ما این است که سرزمینِ «پنج دریا» را مجدداً به پایتختِ اصیلِ جهان مبدل سازیم؛ به عبارتی، پایتختِ میانجیِ جهان برای استقرارِ تمدن کرامت.

در این الگو، موضوع منحصراً به ایران محدود نمی‌گردد؛ تمامیِ جوامعی که امروزه از امتدادِ رود سند تا سواحلِ مدیترانه و تا پهنه حجاز در مسیرِ مقاومت گام برمی‌دارند، به ملت‌هایی هم‌سرنوشت مبدل می‌شوند. آنان می‌بایست به این باور دست یابند تا کلِ این منطقه بتواند جایگاهِ حقیقیِ خویش را بازیابد. مردم عربِ حاشیه جنوبیِ خلیج فارس نباید خود را رقیبِ «سرزمین میانه» قلمداد کنند؛ آنان در طول تاریخ همواره در حاشیه قرار داشته‌اند و اکنون صرفاً به واسطه اکتشافِ نفت، واجدِ اهمیتِ مقطعی شده‌اند. چنانچه تمدنِ مبتنی بر سرزمین میانهِ انبیا احیا گردد، آنان مجدداً به جایگاهِ حاشیه‌ایِ خود بازخواهند گشت.

از این رو، ما موظفیم نقشِ نوینی برای این جوامع تعریف و شناسایی نماییم تا جغرافیا بتواند جایگاهِ اصیلِ خود را بازیابد. به تعبیر جناب حاج‌آقا مجتبی، ما رسالت داریم تا معجزه‌ای را که در حالِ وقوع است، برای این جوامع قابل‌تصور سازیم، تا دچار این سوءتفاهم نگردند که احیایِ قدرتِ ما، به معنایِ اراده‌ای برای نابودیِ آنان است.

مجری: نکته کلیدی این است که عنصرِ جغرافیا از اهمیتی بنیادین برخوردار است؛ با در نظر گرفتنِ مؤلفه‌های ثروت و ارائه تفسیری صحیح از دورانِ شکوفایی، باید به این درک نائل آمد که در طرحِ الهی برای بشریت، جغرافیایِ «سرزمین میانه» همواره محوریت داشته و تمامیِ برنامه‌ها بر مدارِ این سرزمین تکوین یافته است. هنگامی که از این منظرِ تمدنی، نقبی به شرایطِ امروز و دورانِ «جنگ رمضان» می‌زنیم، مشاهده می‌کنیم که تعریفِ ما از سرزمین میانه، هنوز به انسجام و تکاملِ نهایی دست نیافته است.

در اخبارِ مرتبط با جنگ منتشر گردید که بالغ بر نود درصد از پروازهای عملیاتیِ ایالات متحده علیه ایران، از حریم هواییِ کشورهای مسلمان عبور نموده است؛ این در حالی است که کشورهای مسیحی نظیر اسپانیا و ایتالیا از اعطای چنین دسترسی و مجوزی امتناع ورزیدند. این واقعیت نشان‌دهنده آن است که جغرافیایِ سرزمین میانه، هنوز به یک جغرافیایِ تمدنیِ یکپارچه مبدل نگردیده و حتی در ابعادی، دچارِ تضاد و تقابل درونی شده است.

در اینجا این پرسش مطرح می‌شود که جمهوری اسلامی ایران، چگونه قادر خواهد بود در فرآیندِ تمدن‌سازی، این گستره پراکنده را مجدداً به یک جغرافیایِ واحد و منسجم تبدیل نماید؟ چه تدبیری باید اندیشید تا متهم به تمامیت‌خواهی نگردیده و رویکردِ آن، تداعی‌گرِ نگاه‌های توسعه‌طلبانهِ ایران باستان نباشد، اما در عین حال بتواند انسجامِ این سرزمین میانه را احیا کند؟ تداومِ جنگ اثبات نمود که نقطه‌ای استراتژیک نظیر تنگه هرمز، نمونه‌ای بارز از قابلیتِ اعمالِ حاکمیت به شمار می‌رود؛ ظرفیتی که در گذشته خاموش بود، اما اکنون فعال و عملیاتی گردیده است.

چنانچه اراده کنیم به مسیرِ پیش‌رو و تمدنِ آینده بنگریم، این مؤلفه‌ها گویای آن است که قدرت‌های منطقه‌ای قادرند با فعال‌سازی و بیداریِ ظرفیت‌های خفتهِ جغرافیایی، به ایفای نقشِ مؤثری بپردازند. این تکاپو، فرصتی مغتنم برای بازتعریفِ جایگاهِ این سرزمین در معادلاتِ جهانی فراهم می‌آورد. دوستان و مخاطبان عزیز، چنانچه پرسشی از جناب آقای مهدی‌زاده دارند، می‌توانند مرقوم فرمایند تا ان‌شاءالله ایشان پاسخگویِ دغدغه‌های شما باشند. ما نیز در خدمت شما هستیم.

مهمان: ملاحظه بفرمایید، ما تا کنون گام‌های متعددی در این مسیر برداشته‌ایم. نخستین گام این بود که در خلالِ بحران داعش و حتی پیش از آن، به منظورِ آزادسازی و رهاییِ منطقه از یوغِ ستم، کمک‌های نقطه‌ای و تدریجی به این ملت‌ها ارائه نمودیم. در ادامه، در جریانِ مقابله با پدیده داعش، با یکدیگر هم‌پیمان شدیم تا مانع از پیشرویِ آنان گردیم و در نهایت، به یک جبهه منسجم و یکپارچگیِ میدان‌ها دست یافتیم تا بتوانیم کنش‌های مشترک را به انجام رسانیم.

در جریانِ جنگ فلسطین، ما در برابر ستمی ایستادگی کردیم که ماهیتِ آن کاملاً روشن است؛ موجودیتِ اسرائیل، غده‌ای سرطانی است که در بطنِ این منطقه کاشته شده تا ما را در چارچوبِ کلان‌روایتِ غربی کنترل و مهار نماید. به عبارت دیگر، رسالتِ این موجودیت آن است که بخش‌هایی از منطقه را که قادرند در خدمتِ منافع غرب باشند، تقویت نموده و بخش‌هایی را که تن به این سازش نمی‌دهند، حذف کرده و آنان را در مسلخِ تمدنی قربانی کند. این رژیم، در واقع همان پایتختِ منطقه‌ای و نیرویِ نیابتیِ تمدن دریایی به شمار می‌رود که منحصراً برای تضعیفِ این منطقه طراحی گردیده است؛ دقیقاً مشابهِ نقشی که جنگ تریاک برای پیشبردِ اهداف انگلستان ایفا نمود، و در مقاطعِ بعدی، ژاپن آن را برای تأمینِ منافع ایالات متحده در شرقِ دور مدیریت کرد. در شرایطِ کنونی، اسرائیل نیز مأمورِ اجرایِ همین نقش در منطقه ما می‌باشد.

در گامِ بعدی و در جریانِ نبرد با اسرائیل، تلاش نمودیم تا مجدداً به یک وحدتِ رویه و انسجامِ فکری دست یابیم و این مسیر را تا رسیدن به جنگِ اخیر استمرار بخشیدیم. نکته حائز اهمیت در این کارزار این است که ما هیچ‌گونه تعرضی به کشورهای همسایه خود نداشتیم؛ بلکه صرفاً محدوده‌ای به وسعتِ پنج هزار کیلومتر مربع از اراضیِ پیرامونی خود را که مملو از پایگاه‌های نظامیِ آمریکا بود، مورد رصد قرار دادیم و منحصراً پایگاه‌های آمریکایی را هدفِ حملاتِ خویش قرار دادیم.

این اقدامِ استراتژیک موجب گردید تا زاویه دیدِ افکار عمومی تغییر یابد و دیگر این اتهام مطرح نگردد که «شما در تقابل با منافعِ خود گام برداشته و جزئی از امت اسلامی محسوب نمی‌شوید»؛ بلکه یک بیداریِ عمیق در ذهنیتِ ملت‌های منطقه شکل گرفت که به چه دلیل تاکنون کشورهای عربی را تنها بازیگرانی می‌پنداشتیم که کنشگریِ اسلامی از خود بروز می‌دهند. نیرویی که در میدانِ نبرد با اسرائیل می‌جنگد و برای رهاییِ مظلوم از چنگال ظالم مجاهدت می‌کند، در عمل پایگاه‌های اصلیِ پروازی را که تهدیدی علیه کل منطقه (از جمله عربستان) محسوب می‌شدند، مورد هدف قرار داده است.

در خصوصِ معادلاتِ مرتبط با پاکستان نیز، درایت و هنری که به کار بسته شد این بود که با وجودِ گرایشِ جدیِ ساختار ارتشِ این کشور به سوی عربستان و تفکرات وهابیت، پایگاهِ مردمیِ قدرتمندی در آنجا وجود دارد؛ به گونه‌ای که ۶۵ میلیون شیعه از جمعیت ۲۵۰ میلیونیِ آن، گرایشِ عمیقی به رویکردِ ظلم‌ستیزانهِ ما علیه اسرائیل دارند. ما موفق شدیم فضایِ تصویری و ادراکیِ جدیدی خلق نماییم که ثابت کرد خطایِ محاسباتیِ بزرگِ منطقه ما این بود که تصور می‌کردیم کلِ منطقه یکپارچه در خدمتِ اسلام است؛ در حالی که جریاناتی که بیشترین ادعایِ اسلام‌مداری را دارند، در عمل کمترین مجاهدتِ حقیقی را برای اعتلاءِ اسلام به انجام می‌رسانند.

آنان که در صفِ مبارزه با ظلم ایستاده‌اند، در حقیقت در حالِ نبرد با موجودیتِ اسرائیل هستند. و اتفاقاً نود درصد از پروازهای عملیاتیِ دشمن نیز علیه مقاومت انجام می‌پذیرد. این تصویرسازی‌ها و شفاف‌شدنِ مرزها که در کورانِ این جنگ رخ می‌دهد، در حالِ دگرگون‌سازیِ ذهنیتِ ماست: ذهنیتِ ما را نسبت به امارات، عمان، عربستان و بحرین اصلاح می‌نماید. ما تازه در حالِ درکِ این واقعیت هستیم که بحرین، در عمل به پایگاهِ فرماندهیِ سنتکام و لنگرگاهِ ناوگانِ دریاییِ آنان مبدل شده است. قطر، مرکزِ مدیریت و راهبریِ عملیات‌های سنتکام به شمار می‌رود. این موجودیت‌ها در ماهیتِ حقیقیِ خود، یک «کشورِ» مستقل محسوب نمی‌شوند. این آگاهی به تدریج در حالِ تکوین است. قرار بر این نیست که صحنه جنگ، به تنهایی پایان‌بخشِ تمامِ معادلات باشد؛ اما قطعاً تصورِ بنده این است که هیچ‌گاه به اندازه مقطعی که این موشک‌باران‌ها در منطقه صورت پذیرفت، عمقِ غرب‌زدگی و وابستگی‌هایِ پنهان، برای خودِ ما تا این حد واضح و مبرهن نشده بود. این نکته نخست.

نکته دوم پیرامون تنگه هرمز است: ما هیچ‌گونه ادعایی مبنی بر اینکه قصد داریم در تنگه هرمز فشار مضاعفی بر بازیگران وارد ساخته و شریان‌ها را مسدود کنیم، نداریم. چنانچه افراد یا جریاناتی چنین ادعایی را مطرح می‌سازند، باید مراقبت نمود که صدایِ آنان بازتاب گسترده‌ای نیابد. ما برای انتقام‌جویی پا به عرصه تمدنی نگذاشته‌ایم تا ادعا کنیم: «اکنون که ایالات متحده ما را تحت فشار قرار داده، از این پس ما نقشِ آمریکایِ منطقه را ایفا خواهیم کرد.» ما قطعاً موظفیم ایده‌ای برای هم‌سرنوشتی، رشدِ متقابل و اشتراکِ منافع ارائه دهیم؛ و به تعبیر ژرفِ حضرت امام (ره)، ایده «اتحاد جماهیر اسلامی» را باید از درونِ همین مدیریتِ صحیحِ تنگه هرمز استخراج نماییم.

می‌بایست با قاطعیت و شدتِ عملِ لازم، در برابر رفتارهای متخاصم و جریان‌هایِ مقابل ایستادگی کنیم؛ اما همزمان موظفیم در افقِ پیش‌رو، مسیرِ پیشرفتی را که در نقطه مقابلِ الگویِ «توسعه» (Development) غربی قرار دارد، برای کلِ منطقه بگشاییم. از سوی دیگر، باید در برابرِ تفکراتی ایستاد که ادعا می‌کنند: «رسالتِ ما در تنگه هرمز، صرفاً انسدادِ تنگه و اعمالِ فشارِ حداکثری بر تمامیِ کشورهای منطقه است.» ما باید مانع از ترویجِ چنین دیدگاه‌هایی شویم. جامعه جهانی باید به این باور قطعی دست یابد که ما، راهبران و مدیرانی به مراتب شایسته‌تر از ایالات متحده هستیم.

هزینه‌ای که قدرت‌های جهانی می‌بایست برای تأمین امنیت این جغرافیا به ملت‌های منطقه پرداخت نمایند—به عبارتی همان درآمدی که ایران معتقد است باید از محلِ عبور از تنگه أخذ گردد—این هزینه در نهایت سودآوریِ به مراتب بیشتری برای تولید و اقتصادِ جهانی به همراه خواهد داشت؛ بسیار بیشتر از آن باجی که در حالِ حاضر به ایالات متحده پرداخت می‌شود تا ریاستِ اقتصادِ جهان را در انحصارِ خویش نگه دارد. ما رسالت داریم تا این گام‌هایِ بنیادین را نیز به شکلی ملموس و تصویرپذیر برای جهانیان تبیین نماییم. هرچند هنوز به صورتِ کامل در این مسیر گام ننهاده‌ایم، اما این موارد، قطعاتِ تکمیلیِ پازلِ تمدنیِ ما در آینده خواهند بود.

برای آنکه این مفاهیمِ کلان به روایتی قابل‌فهم و پذیرفتنی مبدل گردند، حتماً می‌بایست اقداماتِ مؤثری را سامان‌دهی کنیم. هر اندازه که نخبگانِ جامعه ما از این زوایایِ راهبردی به مسائل بنگرند، به همان میزان قادر خواهیم بود با شفافیتِ بیشتری به سیاست‌گذاری بپردازیم. سیاست‌گذارانِ ما در طولِ این سه تا چهار دهه، پیرامونِ موضوعاتِ بسیار حائز اهمیتی تأمل و تفکر نموده‌اند، اما مسئله اصلی، نحوه روایتِ این اندیشه‌هاست. به عنوان نمونه، مرحوم سردار رشید شخصیتی بسیار فکور و اندیشمند بود، اما تبدیلِ این تفکرات به یک کلان‌روایتِ رسانه‌ای، مستقیماً در حوزه تخصصِ ایشان تعریف نمی‌شد. ما موظفیم گام‌هایِ آینده و همچنین دستاوردهایی را که تاکنون محقق گردیده، به یک روایتِ منسجم و قابل‌ارائه تبدیل نماییم، تا بتوانیم این طرحِ نوینی را که قصدِ پیشنهادِ آن به جهان داریم، برای همگان قابل‌فهم سازیم.

بدون شک در منطقه باب‌المندب نیز می‌بایست تحولاتی رقم بخورد؛ اما این بدان معنا نیست که ما قصد داریم با تسلط بر باب‌المندب، اقتصادِ جهان را به گروگان گرفته و جامعه جهانی را تحتِ فشار قرار دهیم. ما قطعاً موظفیم از سوق یافتنِ جهان به سوی وضعیتی که منجر به فروپاشیِ اقتصادِ جهانی و بروزِ بحران برای ملت‌ها گردد، ممانعت به عمل آوریم. مستحضر هستید که در حالِ حاضر، بهای نفت در آستانه عبور از مرزهایِ مشخصی است. چنانچه این قیمت از حدِ معینی فراتر رود، اقشارِ ضعیف و فقرایِ جهان را به ورطه نابودی خواهد کشاند و در نقطه مقابل، اتفاقاً سرمایه‌داران را ثروتمندتر خواهد ساخت. ما رسالت داریم تا از وقوعِ چنین روندی جلوگیری نماییم. نباید روایتی که از رویکردِ ایران به جهان مخابره می‌شود، حاکی از آن باشد که ما قصد داریم بهایِ انرژی را به سطحی برسانیم که ملت‌ها در اثرِ سرما یا گرما تلف شوند. چنین تصویری مطلقاً نباید از ما به نمایش درآید.

ما تحت هر شرایطی موظفیم آن «روایتِ کریمانه» را استمرار بخشیم. تا به امروز نیز نمونه‌های آن را مشاهده کرده‌اید؛ به عنوان مثال، یک نویسنده فلسطینی-آمریکایی اشاره کرده بود که نیروهایِ ایرانی تا چه اندازه کریمانه و جوانمردانه در میدان نبرد عمل می‌کنند. بالغ بر چهل و هفت سال است که این ابزارهایِ قدرتمند در اختیارِ ایران قرار دارد، اما هرگز از آن‌ها سوءاستفاده نکرده‌اند. قدرت‌های جهانی بارها با ما وارد میز مذاکره شده‌اند. حتی در مقاطعی که آنان سیگنالِ عقب‌نشینی نشان می‌دادند، ما به هیچ‌وجه قصدِ آن را نداشتیم که از این ابزارهایِ استراتژیک به عنوانِ اهرمِ فشار استفاده نماییم.

دقت فرمایید، حتی در خصوصِ جریانِ غرب‌گرایی در سالیانِ گذشته و گروهی که مسیرِ مذاکره را در پیش گرفتند؛ سنتِ الهی بر این است که هنگامی که انسان در مسیرِ صواب گام برمی‌دارد، خداوند اراده می‌فرماید و لغزش‌ها و سیئاتِ پیشین را نیز به حسنات مبدل می‌سازد. آن رویکردِ غرب‌گرایانه در گذشته و کم‌کاری‌هایی که باعث شد آغازِ این مسیرِ صحیح با تأخیر مواجه گردد، اکنون جبران شده است. امروزه افکارِ عمومیِ جهان با شگفتی اذعان می‌کنند که رویکردِ ایران تا چه حد کریمانه بوده است؛ آنان اعتراف می‌کنند که ایرانی‌ها هرگز از تنگه هرمز به عنوانِ یک حربه برای به خطر انداختنِ امنیتِ ما استفاده نکرده و این اهرم را به رخ نکشیدند.

و اکنون که این اعمالِ قدرت در حالِ انجام است، صحنه‌ای دقیقاً مشابهِ رخدادی که در ماجرایِ فرعون به وقوع پیوست، در حالِ تکرار می‌باشد. در سوره مبارکه دخان، خداوند می‌فرماید: هنگامی که ما فرعون را غرق ساختیم، در همان لحظهِ نابودی، آسمان و زمین بر آنان نگریستند. دیگر هیچ‌کس ابرازِ تأسف نکرد که فرعون پادشاهِ شایسته‌ای بود! در حالِ حاضر، مسیری که ما در آن گام برمی‌داریم، سرشار از مظلومیت است. اما چنانچه این مسیر را با درایت طی نکنیم، ممکن است عده‌ای در نهانِ ذهنِ خویش تصور کنند که حق با ایالات متحده بود و این ایرانیان بودند که نظمِ موجود را مختل ساختند؛ یا تصور کنند حق با اسرائیل بود و ایرانیان برخوردی ظالمانه با آنان داشتند. ما موظفیم به گونه‌ای حرکت کنیم که…

و این دستاورد، صرفاً ثمره آن رفتارِ آرام و توأم با متانتی است که امامِ شهیدمان برای ما به یادگار گذاشت و مانع از آن شد که با تعجیل و تندخویی این مسیرِ خطیر را طی نماییم. تصورِ بنده این است که رویکردِ ما در قبالِ تنگه هرمز تاکنون بسیار عالی پیش رفته و توانسته به جهانیان ثابت کند که ما قصدِ انتقام‌جویی و تخریب نداریم. مقاماتِ پاکستان نیز به صراحت بر رویکردِ کریمانهِ ایران اذعان نمودند؛ مسائلی که قطعاً بازتابِ آن را در اخبار مشاهده کرده‌اید.

مجری: بله، کاملاً صحیح است. بنده نیز متنِ تحلیلِ یک بانویِ نویسنده فلسطینی-آمریکایی را در همین رابطه مطالعه کردم. در پیام‌رسان ایتا پیام داده و لینکِ آن را برای شما ارسال خواهم کرد.

مهمان: بله، بسیار عالی. سپاسگزارم.

مجری: یکی از دوستان پرسشی را مطرح کرده‌اند که مایل هستم آن را با شما در میان بگذارم: جهشِ فناوریِ شگرفی که در عرصه «هوش مصنوعی» در حالِ رقم خوردن است، چه نسبتی با طرحِ «سرزمین میانه» برقرار می‌کند؟

مهمان: ملاحظه بفرمایید، در حالِ حاضر هوش مصنوعی در مسیری حرکت می‌کند که به ابزاری برای به اسارت کشیدنِ بشر مبدل گردد. ما هنوز به صورتِ جدی به این عرصه ورود پیدا نکرده‌ایم، اما گمانِ بنده بر این است که علی‌القاعده، ما می‌بایست تواناییِ معکوس نمودنِ این مسیر را داشته باشیم. در حالِ حاضر تبیینِ دقیقی برای چگونگیِ این فرایند ندارم، چرا که بر ابعادِ فنیِ این فناوری تسلطِ کامل ندارم؛ اما رسالتِ ما این است که کاربردِ ابزارِ هوش مصنوعی را که اکنون با سرعتِ فزاینده‌ای به سوی اسارتِ انسان گام برمی‌دارد، وارونه ساخته و در جهتِ رهایی به کار گیریم.

توجه داشته باشید که امروزه با استفاده از این فناوری، افراد را در حریمِ خانه‌هایشان مورد هدف قرار می‌دهند؛ به این معنا که اکنون ناامن‌ترین مکان برای مبارزان، خانه شخصیِ خودشان است. چندی پیش، کشورِ چین نیز هشدارِ جدی در خصوصِ سوءاستفاده‌هایِ گستردهِ نظامی از هوش مصنوعی صادر نمود. رسالتِ ما این است که جهتِ بهره‌برداری از هوش مصنوعی را معکوس نموده و آن را به سوی بسط و توسعه اختیارِ انسان رهنمون سازیم. در شرایطِ فعلی، نظریه و تبیینِ ویژه‌ای برای این مفهوم ندارم؛ این موضوع نیازمندِ مباحثاتِ مفصلی است پیرامونِ اینکه چگونه می‌توان فناوری را در ساحتِ عالم، دارایِ کارکردی الهی و رهایی‌بخش نمود. شاید در مجالی دیگر بتوانم توضیحاتی اجمالی در این خصوص ارائه دهم؛ اما تصور می‌کنم فناوری هنوز در انحصارِ مقیاس‌های سرمایه‌سالاری…

[صدا قطع شد]

دیدگاه شما

پاسخ‌ها

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *