هیچ سرنوشتی سرنوشتتر از مرگ نیست. مرگ قطعیت بیتوضیح و مطلقی پیش روی انسان است که اگرچه قطعی است اما همواره پرسشبرانگیز و حساس باقی میماند. در پشت یک خاکریز، آدمها دقیقاً از همین نقطه به هم گره میخورند و این تلاقی، اینکه مرگشان به یک ماجرا بستگی پیدا کند و در یک قصه رخ بدهد، از آنها یک خانواده میسازد.
آنها پشت آن خاکریز، در محاصرهای که لحظه به لحظه مدتش کوتاهتر و تحملش دشوارتر میشود، یک ملت میشوند و نسبتشان ناگهان به نسبتی حتی عمیقتر از خانواده نسبی تبدیل میشوند. در محاصره آدمها ناگهان به وجهی از خود پی میبرند که ما آدمهای معمولی که روی تخت بیمارستان به دنیا آمدهای و روی تخت بیمارستان میمیریم، شاید هرگز تجربه نکنیم.
در زنگها برای که به صدا در میآیند، میان مردمانی که در دل کوهها در محاصره نیروهای رژیم فاشیستی اسپانیا گیر افتادهاند چنین نسبتی برقرار میشود و عشقی هم که در آن میانه شکل میگیرد شکل دیگری دارد. فداکاری رابرت جردن در پایان داستان، برای کسانی که حتی هموطنش نیستند و تازه چند روز از آشناییشان میگذرد، نقطة اوج زیبایی منحصربهفردی است که تنها در جنگ ممکن میشود.






پاسخها