در نگاه نخست، جنگ اخیر امریکا-اسرائیل علیه ایران شاید همچون یکی از حلقههای آشنای منازعههای امنیتی خاورمیانه دیده شود؛ نزاعی میان بازیگرانی که هر یک دیگری را تهدیدی برای ثبات منطقه میدانند. اما این خوانش، هرچند در سطح خبر و بیانیه بسنده به نظر میرسد، از درک منطق عمیقتری که پشت این جنگ قرار دارد بازمیماند. با اندکی فاصله گرفتن از روایت رسمی، روشن میشود که مسئله صرفاً «مهار» یا «بازدارندگی» نبوده و نیست؛ مسئله، بازآراییِ میدان قدرت به سود نظمی تازه است که در آن، ایران نتواند بهعنوان یک «بازیگر مستقل» فعالانه به ایفای نقش خود ادامه دهد. در واقع، تبدیل ایران به یک «واحد مهارشده» و بازتعریف نسبت آن با محیط پیرامونیاش هدفگذاری شده است.
در این راستا، دشمن امریکایی-صهیونیستی به امید تغییر رژیم و تجزیه ایران، نقشه ترور قائد شهید و فرماندهان نظامی و سیاسی کشور را در فاز نخست جنگ طراحی و اجرا نمودد اما به دنبال تابآوری عجیب و فوقالعاده ساختار سیاسی و اجتماعی کشور، استراتژی جنگی خود را با هدف تغییر موقعیت راهبردی ایران در آینده بازطراحی کردند. جنگی که در چارچوب جنگهای کلاسیک به قصد شکست ایران در میدان نبرد طراحی شده بود سریعاً به یک «جنگ توسعهای» مبدل شد. به تعبیر نگارنده، در یک جنگ توسعهای هدف صرفاً پیروزی نظامی نیست، بلکه شکل دادن به آیندهی محیط راهبردی است.
در جنگهای کلاسیک و سنتی میدان نبرد به جغرافیای درگیری و بعد نظامی محدود میشدند اما در مفهوم خلاقانه جنگ توسعهای، نوعی کنش چندلایه را شاهد هستیم که هدفش تغییر جغرافیای نفوذ، تحمیل هزینهی پایدار، فرسایش ظرفیت تصمیمگیری و محدودسازی افق تصمیمگیری رقیب است. در این صورتبندی جدید، جنگ همزمان نظامی، سیاسی، روانی و نمادین عمل میکند.
در سطح نخست، لایه نظامی این جنگ ظاهراً همان چیزی است که در روایتهای رسمی و پوششهای رسانهای برجسته میشود: سلسلهای از حملات دقیق به اهداف مشخص، با این ادعا که هدف، «کاهش توان هجومی» و «بازگرداندن بازدارندگی» است. اما اگر این لایه را در چارچوب جنگ توسعهای بخوانیم، ماجرا به سادگیِ فهرستکردن اهداف منهدمشده نیست. نوع انتخاب اهداف، گستره جغرافیایی حملات و پیامهای همراهِ آن، نشان میدهد که عملیات نظامی بیش از آنکه صرفاً برای پاسخگویی به یک کنش مشخص طراحی شده باشد، در پیِ بازطراحی نقشهی آسیبپذیریهای ایران و واداشتن آن به بازچینی پرهزینهی ساختار دفاعی و امنیتی خود است. به عبارت دیگر، حمله به نقاطی که نقش گرهای در شبکهی توان دفاعی و پشتیبانی ایران دارند، کارکردی راهبردی برای آینده دارد: ایجاد این وضعیت که ایران ناگزیر شود برای ترمیم و بازآرایی توان خود، منابع و زمان قابل توجهی را صرف کند و در این فاصله، عمق راهبردی و قدرت مانور منطقهایاش کاهش یابد. از این منظر، لایه نظامی جنگ در حکم ابزاری است برای واداشتن ایران به پراکندگی ظرفیتها، به گونهای که هزینهی حضور و نفوذ ایران در محیط پیرامونی افزایش یابد و حاشیهی امنی که طی سالها با اتکا به ترکیبی از ظرفیتهای موشکی، پهپادی و شبکهای شکل گرفته بود، دچار فرسایش تدریجی شود.
در لایه سیاسی، جنگ بیش از آنکه به منازعهای درباره توان سخت مربوط باشد، تلاشی برای بازتعریف موقعیت ایران در معماری قدرت منطقهای است. ساختار و زمانبندی عملیات، همراه با پیامهای دیپلماتیک پیش و پس از آن، نشان میدهد که هدف از جنگ ایجاد وضعیتی است که در آن ایران از یک کنشگر ابتکاری و تعیینکننده، به بازیگری صرفاً واکنشی و محدودشده در چارچوبهای تعیینشده از بیرون تبدیل شود. به عنوان نمونه، اگر ایران کریدورهای شمال-جنوب و شرق-غرب خود را گسترش میدهد تا در اتصال به طرح «کمربند-جاده» چین، چهارراه ترانزیتی منطقه و جهان شود، باید به گونهای آسیب ببیند که قادر به ادامه سیاستهای راهبردی خود نباشد. زیرساختهای ریلی، مواصلاتی، دریایی و انرژی آن باید تخریب شود تا بار دیگر، کریدور اقتصادی هند-خاورمیانه-اروپا (IMEC)با هدف ادغام اقتصاد اسرائیل در منطقه، مزیت نسبی خود را احیا سازد.
بنابراین، در سطح سیاسی، جنگ ابزاری است برای بازتنظیم سیاستهای منطقهای؛ یعنی کاهش حاشیه مانور ایران در پروندههای منطقهای، افزایش هزینههای هرگونه ابتکار مستقل و قرار دادن تهران در موقعیتی که ادامه سیاستهای پیشین برایش پرریسکتر و پرهزینهتر جلوه کند. به بیان دیگر، لایه سیاسی جنگ میکوشد قواعد بازی را از مسیر ایجاد یک واقعیت جدید امنیتی تثبیت کند؛ واقعیتی که در آن طرف مقابل بتواند بر جریانهای اصلی سیاست منطقهای اثر بگذارد و مرزهای قابلقبولِ رفتار ایران را بازتعریف کند. از این منظر، هدفِ این لایه دستیابی به امتیازات فوری نیست، بلکه هدف شکل دادن به محیطی است که تصمیمگیری بلندمدت ایران را در جهت مطلوب طراحان جنگ هدایت یا محدود کند. به عبارتی، ایران بازیگر حاشیهای و منزوی منطقه باشد.
در کنار ابعاد نظامی و سیاسی، شاید کمتر دیدهشدهترین اما در عین حال تعیینکنندهترین لایه جنگ تحمیلی سوم، لایه روانی و ادراکی آن باشد. در این سطح، عملیات نظامی تنها برای تخریب یک هدف مادی طراحی نمیشود. عملیات نظامی در میدان اولویت دشمن میشود که برای شکل دادن به برداشتها، انتظارات و محاسبات آینده نیز کارایی داشته باشد. پیام ضمنی چنین حملاتی آن است که زیرساختهای حیاتی و ظرفیتهای راهبردی ایران در معرض دسترسی و آسیب قرار دارند و تداوم مسیر پیشین میتواند هزینههایی فزاینده به همراه داشته باشد. این پیام فراتر از ساختار تصمیمگیری در تهران به افکار عمومی داخل و کشورهای منطقه، بازیگران ثالث و حتی متحدان بالقوه ایران نیز مخابره میشود. در همین راستا، حملات نظامی به جای تمرکز صرف بر پایگاههای نظامی، زیرساختهای دوگانه (نظامی-غیرنظامی) و اقتصادی را هدف قرار میدهند که ستون فقرات توسعه کشور هستند.
در واقع، جنگ در این سطح میکوشد به نوعی «تصویر آینده» را شکل دهد: آیندهای که در آن هزینه مقاومت بیش از گذشته جلوه کند و گزینههای سیاستی ایران محدودتر به نظر برسد. به همین دلیل است که در جنگهای معاصر، اهمیت عملیات ادراکی گاه کمتر از عملیات میدانی نیست؛ زیرا تغییر در محاسبات ذهنی بازیگران میتواند پیامدهایی بهمراتب پایدارتر از تخریبهای فیزیکی بر جای بگذارد. بدین منظور تمام ظرفیتهای رسانهای به کار گرفته شده تا سرمایه انسانی و اجتماعی در ایران فرسوده شود.
چنین منطقی البته در تاریخ سیاست بینالملل بیسابقه نیست. چند تجربه تاریخی معاصر نشان میدهد که قدرتهای بزرگ، به ویژه امریکاییها، بارها از جنگ برای بازآرایی محیط راهبردی پیرامون خود استفاده کردهاند. در بسیاری از این موارد، عملیات نظامی در حکم مرحلهای از یک پروژه بزرگتر بوده است که هدف آن تغییر قواعد بازی و شکل دادن به نظمی تازه در یک منطقه حساس بوده است. دو مورد برجسته از جنگافروزیهای امریکا و اسرائیل با هدف نظمسازی مربوط به جنگ اول خلیج فارس (۱۹۹۱) و جنگ ۳۳ روزه (۲۰۰۶) است. جورج بوش پدر، رئیسجمهور اسبق آمریکا، در خلال جنگ اول خلیج فارس علیه عراق اصطلاح «نظم نوین جهانی» را مطرح کرد و در آن زمان مدعی شد «دنیایی جدید در حال تولد است». در مثالی دیگر، کاندولیزا رایس، وزیر امور خارجه اسبق آمریکا، برای توصیف جنگ اسرائیل علیه لبنان از اصطلاح «درد زایمان خاورمیانه جدید» استفاده کرد.
از این منظر، شاید آنچه در ظاهر به شکل یک درگیری محدود نظامی دیده میشود، در عمل بخشی از تلاشی وسیعتر برای تعیین حدود قدرت، نفوذ و امکان کنش بازیگران منطقهای باشد. توجه به این تجربههای تاریخی یادآور میشود که فهم درست جنگهای معاصر مستلزم آن است که آنها را در متن پروژههای بلندمدت بازآرایی قدرت تحلیل کنیم، نه صرفاً در چارچوب نتایج فوری میدان نبرد.
با کنار هم قرار دادن سه لایه نظامی، سیاسی و ادراکی، میتوان مشاهده کرد که منازعات مدرن بیش از آنکه رخدادهایی منفرد باشند، در قالب «پروژههای چندسطحی تغییر محیط» عمل میکنند و جنگ تحمیلی سوم علیه ایران نیز از این قاعده مستثنی نیست. اگر چه هدف مستقیم جنگ طراحی صریح «نظم جدید» نبود، اما از طریق نابودی توان توسعه ایران، موقعیت بلندمدت آن در رقابت منطقهای در حال تضعیف است. از این منظر، این جنگ یک «جنگ توسعهای سلبی» است که نابودی پتانسیل توسعه ایران را به تدریج به عنوان هدف استراتژیک برگزیده است. اثر ساختاری عمیق جنگ تحمیلی سوم علیه ایران، صرف نظر از قصد اولیه آمریکا و اسرائیل، آنست که در حال بازآفرینی نظم توسعه منطقهای است. اما نکته مهمتر آنست که اگر چه این جنگ با ایجاد هرجومرج و تخریب گسترده، نظم قدیم را شکسته است اما هنوز الگوی روشنی از «نظم جدید» را تولید نکرده است. بدون شک، نظم امنیت شرط اولیه هر برنامه توسعه است و این جنگ دقیقاً با نابودی خود نظم، در حال بازتعریف امکانهای توسعه است.






پاسخها