امروزه که در تلاطم جنگ تحمیلی سوم علیه ایران مفاهیم بنیادینی چون ملت، دولت و سرزمین در کشاکش روایتهای متضاد تاریخی و تنشهای سیاسیِ روزمره قرار گرفتهاند، ضرورت بازخوانیِ از امر ملی بیش از هر زمان دیگری اهمیت یافته است. در پرسش از امر ملی در ایران، چه پیوند معناداری میان آحاد جامعه و نهاد قدرت میتوان برقرار کرد و آیا بستر حوادث تاریخی اثری بر تعریف و درک ما از امر ملی در جامعه ایرانی دارد؟ در گفتوگو با دکتر عباس نعیمیجورشری جامعهشناس و پژوهشگر به واکاویِ از این پرسشها میپردازیم:
چرا ما در روزهای پس از جنگ تحمیلی سوم به بازخوانی امر ملی نیاز داریم؟ این موضوع چه ضرورتی دارد؟
در آغاز بحث دوست دارم به این نکته اشاره کنم که از منظر آکادمیک و جامعهشناختی، باید بر تغییر ماهیت دولت – ملت در عصر جهانیشدن و گذار جوامع از “همبستگی مکانیکی” به “همبستگی ارگانیک” تمرکز کرد. ازاینرو ضرورت بازخوانی امر ملی در ایرانِ امروز را میتوان حداقل در چهار محور تئوریک بررسی کرد: در بعد اول عبور از ملیگرایی “انفعالی” به ملیگرایی “کنشگر” بسیار مهم است. در علوم سیاسی و جامعهشناسی ما با دو رویکرد مواجه هستیم؛ اول ملیگرایی انفعالی (Passive Nationalism) که عمدتاً حول تهدید شکل میگیرد. در این حالت، هویت ملی در پاسخ به دیگریِ بزرگ یا دشمن خارجی تعریف میشود. دوم ملیگرایی کنشگر (Active Nationalism) که حول آرمانخواهی درونی صورت میپذیرد. ما امروز در نقطهای هستیم که ملیگرایی “واکنشی” به دلیل فرسایش سرمایه اجتماعی، کارایی خود را عملاً ازدستداده است. در این محور نیاز به بازخوانی از امر ملی، در واقع نیاز گذار از ملیگراییِ حفاظتی به ملیگراییِ توسعهگرا است؛ جایی که امر ملی نه در دیوار کشیدن بهدور خود، بلکه در ارتقای کیفیت زندگی، عدالت اجتماعی و پاسداشت آزادیهای مدنی تعریف میشود. ازسویدیگر ما با بحران بازنمایی و مشروعیت در عصر شبکهای مواجه هستیم. نظریات بندیکت اندرسون درباره جوامع تصوری (Imagined Communities) بیان میکند که یک ملت تنها زمانی وجود دارد که اعضای آن، تصورِ پیوستگی با یکدیگر داشته باشند. درحالیکه در عصر رسانههای اجتماعی و فضای دیجیتال، روایتهای کلان (Meta-narratives) فروپاشیدهاند و روایتهای خُرد و متکثر جایگزین آنها شدهاند. وقتی اجماع بر سرِ چیستیِ “ما”، به دلیل تنوع سبکهای زندگی و تکثر آرا کاهش مییابد، جامعه دچار آنومی میشود. در این حالت بازخوانی از امر ملی، تلاشی برای یافتن مخرج مشترکهای جدید است که بتواند این تکثر را در یک چتر واحد هویتی و بدون حذف هیچیک از گروهها حفظ کند. در محور سوم باید تغییر نسبت مدرنیته و سنت بومیگرایی هویتی را لحاظ کرد. در جامعهشناسی ایران بحث هویت همواره میان دو قطب سنتگرایی و تجددخواهی در نوسان بوده است. فکر میکنم ما نیاز داریم که امر ملی را از بندِ تعارضهای کاذب خارج کنیم، از همین رو بازخوانی بهروز از امر ملی به ما کمک میکند تا بفهمیم که این مهم در ایران نه با نفی دین ممکن است و نه با نفی دستاوردهای مدرنیته، بلکه یک “سنتزِ تاریخی” است؛ توجه کنیم که بازخوانی؛ یعنی تعریف دقیقِ ایرانیتِ دموکراتیک که در آن حقوق شهروندی مدرن با حافظه تاریخی ما سنت پیوند میخورد. در بعد چهارم هم بر این باورم که ما دچار چالش پایداری و تابآوری (Resilience) در شرایط ناپایدار جهانی هستیم. از منظر جامعهشناسی سیاسی، امر ملی همان چسب اجتماعی است؛ وقتی این چسب ضعیف شود، جامعه در برابر شوکهای بیرونی اقتصادی، نظامی یا سیاسی بهجای انعطاف، دچار شکنندگی میشود؛ بنابراین بازخوانیِ امر ملی در شرایط فعلی بهنوعی مهندسیِ تابآوری است؛ تبیینِ دوبارهی اینکه چرا باوجود تمامِ نقدها به ساختار قدرت، باقیماندنِ ایران بهمثابه یک واحدِ سیاسی – تمدنی همچنان بالاترین اولویت و ضرورت برای تکتکِ گروههای اجتماعی است. در مجموع معتقدم دلیل عمده برای این بازخوانی همانا روزآمدسازی قرارداد اجتماعی است؛ قرارداد اجتماعیِ پیشین که مطابق آرمانهای نسل پیشین بود، اکنون با نسلهای جدید و مطالباتِ تغییریافته روبروست؛ لذا بازخوانی امر ملی، در واقع تلاش برای نوشتنِ دوبارهی پیمانِ همزیستی میان دولت با ملت و گروههای مختلفِ ملت با یکدیگر است تا ایران و ایرانی بتواند در قرن جدید، بهعنوان یک بازیگرِ منسجم و قدرتمند باقی بماند.
دال مرکزی امر ملی در ایران بعد از جنگ تحمیلی سوم بر چه چیزی تأکید دارد و متمرکز است؟ استقلال یا تمامیت ارضی یا پذیرش تنوع و کثرت؟
من در پاسخ به این سؤال میخواهم که از دو سطح تحلیل استفاده کنیم: سطح مفهومی و نظری یک وجه توجه ماست. در ادبیات جامعهشناسی سیاسی و مطالعات ملیگرایی، تمامیت ارضی و استقلال دو مؤلفه مهم امر ملیاند، اما یکی نیستند. دو دال جدا اما بههمپیوستهاند؛ تمامیت ارضی بیشتر به بقای جغرافیایی و مرزیِ کشور اشاره دارد و استقلال به حاکمیت سیاسی، تصمیمگیری ملی و خود آیینی در برابر نیروهای بیرونی مربوط است. در نتیجه اگر بخواهیم دقیق باشیم، این دو را نباید و نمیشود در تقابل یکدیگر گذاشت؛ بلکه باید گفت تمامیت ارضی شرطِ بقاست و اما استقلال شرطِ تداومِ معنای ملی است. چرا که کشوری ممکن است از نظر جغرافیایی باقی بماند، اما اگر در تصمیمگیری، اقتصاد، امنیت، و فرهنگ وابسته باشد یا دچار فساد در این سطوح گردد، امر ملیِ آن تضعیف میشود. بعد دیگر توجه به سطح تاریخی-اجتماعیِ ایران پس از جنگ است چرا که ما در ایران پس از جنگ جابهجایی از حفظ خاک به حفظ حاکمیت داریم. اگر تجربه جنگهای ایرانزمین را در یک چارچوب تاریخی بررسی کنیم، میبینیم که در دوران جنگ “تمامیت ارضی” دال مرکزی بسیار پررنگی بوده چرا که مسئله فوری، دفاع از مرزها و جلوگیری از اشغال و تجزیه بود. اما پس از جنگ بهویژه در دوره بازسازی و متأثر از تحولات منطقهای و جهانی، تمرکز امر ملی بهتدریج از صرف حفظ خاک به سمت حفظ توان تصمیمگیری مستقل و کارآمد حرکت کرده است. یعنی در شرایط پساجنگ، پرسش اصلی این میشود که آیا کشور فقط از نظر مرزی محفوظ است؟ یا توان دارد که مسیر توسعه، امنیت، اقتصاد و سیاست خود را مستقلانه و کارآمد تعیین کند؟ از این زاویه، میتوان گفت که “استقلال” به دال مرکزی مهمتری تبدیل میشود، چون تمامیت ارضی بدون استقلالِ مؤثر، به معنای واقعی امر ملی ما را تضمین نمیکند. در قاب جامعه ایرانی، استقلال فقط یک مفهوم سیاسی نیست؛ یک مفهوم تمدنی هم هست. در ایران استقلال صرفاً به معنای استقلال دیپلماتیک یا نظامی نیست و این مفهوم بار تمدنی و تاریخی هم دارد که به نظرم بسیار مهم و مبنایی است. به همین دلیل، در ذهنیت جمعی ایرانیان، استقلال معمولاً در چند سطح فهم میشود: استقلال سیاسی به معنای عدم تبعیت از اراده قدرتهای بیرونی، استقلال اقتصادی با تمرکز بر کاهش وابستگی و امکان اداره درونزا، استقلال فرهنگی با تأکید بر حفظ زبان، حافظه تاریخی و الگوی زندگی ایرانی و در آخر استقلال هویتی به معنای امکان تعریف خود بدون تحمیل دیگری؛ لذا اگر بخواهیم پاسخ دقیقتری بدهیم، باید گفت در ایران پس از جنگ دال مرکزی امر ملی بیشتر به سمت “استقلال بهمثابه حاکمیت ملیِ چندبعدی” حرکت میکند؛ یعنی استقلالی که هم سیاسی است، هم اقتصادی، هم فرهنگی و هم امنیتی. اما چرا تمامیت ارضی هنوز مهم است؟ باوجود آنچه گفته شد، نباید تصور کرد که تمامیت ارضی کماهمیت شده است؛ بلکه برعکس. در شرایطی که منطقه با بیثباتی، جنگ و گسستهای هویتی مواجه است، تمامیت ارضی همچنان یکی از پایههای اصلی امر ملی است. اما تفاوت در این است که در دوره جنگ، تمامیت ارضی مسئلهای اصلی و فوری بود و در دوره پساجنگ، تمامیت ارضی بخشی از یک منظومه بزرگتر به نام استقلال و تابآوری ملی شده است. دقت کنیم که امروز دفاع از خاک تنها با ابزار نظامی تعریف نمیشود، بلکه با کارآمدی دولت، عدالت اجتماعی، آزادیهای مدنی، انسجام هویتی و اعتماد عمومی نیز پیوند مستحکم و معناداری خورده است.
تحلیل شما از تجربه جنگهای ۱۲ روزه و ۴۰ روزه این است که این دو منجر به تقویت مؤلفههای امر ملی در جامعه ایرانی شده است یا تضعیف؟! مؤلفه زمان بر این موضوع چقدر اثرگذار است؟
برای پاسخ باید از دریچه جامعهشناسی سیاسی و “نظریه ادراک تهدید” به موضوع نگریست. این پرسش در واقع به مسئله تأثیر پیوندهای فرامرزی بر هویت ملی اشاره دارد؛ از منظر آکادمیک، این تأثیری دوگانه و دیالکتیک است و نمیتوان حکمِ تکبعدی تقویت یا تضعیف را برای آن صادر کرد. میخواهم تحلیل این وضعیت را در سه سطح ارائه بدهم: سطح اول ناظر ب تقویت امر ملی از طریق “سازوکار انسجامبخشِ تهدید خارجی”؛ از نظر نظریههای واقعگرایی در روابط بینالملل و جامعهشناسی سیاسی، وجود دیگریِ تهدیدگر یا شرایط بحرانی پیرامونی که میتواند منجر به تحدیدِ مرزهای هویتی شود. ازاینرو توجه به همبستگی دفاعی که با مشاهده جنگهای نزدیک به مرزهای ایران، در ناخودآگاهِ جمعی جامعه ایرانی نوعی غریزه صیانت از خود را ایجاد کرده، مهم میشود. چرا که وقتی جامعه تصویرِ عینیِ فروپاشیِ دولت – ملتهای همسایه را میبیند، ناخودآگاه نسبت به امنیت ملی حساستر شده و در نتیجه مؤلفههایی مثل «تمامیت ارضی» و «ثبات سیاسی» اهمیت بیشتری پیدا میکنند. اما در تجربه تقویتِ ملیگرایی انفعالی، بخش بزرگی از جامعه تداومِ ایرانِ مقتدر را نه لزوماً بهمثابه حمایت از ساختار قدرت، بلکه تنها بهمثابه سپر حفاظتی در برابر بحران ناامنی و آشوب (Chaos) بازتولید میکنند. سطح دوم به تضعیف امر ملی از طریق ایجاد شکاف در روایت و هزینه – فایده ملی در مقابل دیدگاه نظریههای انتقادی و جامعهشناسیِ تغییرات اجتماعی توجه دارد؛ وقتی در جامعهای مطالباتِ معیشتی و رفاهیِ داخلی بسیار بالاست، حضور در درگیریهای منطقهای میتواند بهعنوان توزیع منابع ملی در خارج از مرزها بازنمایی شود، این موضوع منتج به تنش در درکِ منافع ملی شده و مناقشه بر سر اولویتها بر شکاف میان نهاد دولت و ملت میافزاید. قطبیسازیِ هویتی: ازسویدیگر اگر روایتِ رسمی از این جنگها با زیستجهانِ (Lebenswelt) بخش بزرگی از نسل جوان و طبقه متوسط همخوانی نداشته باشد، این جنگها نهتنها سهمی در افتخارات ملی ندارد، بلکه بهعنوان عواملِ انزوای بینالمللی یا تنشزاییِ غیرضروری تلقی شده و قطبیسازی هویتی در جامعه شکل میگیرد. در این حالت است که امر ملی دچار شکاف میشود؛ گروهی آن را عمق راهبُردی میدانند و گروهی دیگر آن را بار اضافی ر دوشِ ملت مینامند. سطح سومی که در این نظریه و در پاسخ به این سؤال بدان میخواهم بپردازم مفهوم پدیده خاکستری به معنای تعلیق در معناست. به نظرم تجربه این جنگها در جامعه ایران نوعی «وضعیت تعلیق» ایجاد کرده است؛ پیشتر هم در گفتارهایی به این وضعیت اشاره داشتهام، جامعه از یک سو از جنگ بیزار است که میلی عمومی برای صلح و توسعه و رفاه است و ازسویدیگر، ضرورتِ بازدارندگیِ نظامی را درک میکند. نکته کلیدی این است که تضعیف یا تقویت امر ملی در اینجا بسیار زیاد بستگی به ظرفیت میانجیگریِ دولت دارد؛ اگر دولت بتواند این جنگها را نه بهعنوان «روایتِ ایدئولوژیک»، بلکه بهعنوان «ضرورتهای امنیتی برای بقای کلِ ایران» تعریف کند، میتواند مؤلفههای امر ملی را تقویت کند. اما اگر این حوادث به عاملی برای دوقطبیسازیهای داخلی تبدیل شوند، بهمرور موجب فرسایشِ توافق ملی بر سرِ اهدافِ سیاست خارجی میشوند. در یک جمعبندی معتقدم این تجربه، بهجای تقویت یا تضعیف خالص، منجر به «پیچیدهتر شدنِ صورتبندیِ امر ملی» شده است. به هر صورت جامعه ایرانی اکنون میان دو کشش قرار دارد: میل به درگیری برای حفظ بازدارندگی و میل به صلح برای بازسازیِ توسعه، چالش مهمی پیشروی حاکمیت قرار داده اس این جنگها مؤلفهی امنیت را در صورتبندی امر ملی تقویت کردهاند، اما ازسویدیگر مؤلفهی اجماعِ اجتماعی را بر سرِ نحوه رسیدن به این امنیت، با چالش و تردید اساسی مواجه ساختهاند.
بهزعم شما و با توجه به سابقه جامعه ایرانی امر ملی یک مفهوم گرهخورده در بستر حوادث و اتفاقات تاریخی است؟
بله امر ملی در ایران به طور عمیقی با بستر تاریخی گرهخورده است، اما نه به معنای یک امر صرفاً واکنشی؛ بلکه بهعنوان یک هویت تاریخیِ تداوم یابنده که در هر مقطع صورتبندی تازهای پیدا کرده است. این بحث را دوست دارم برای شما اینگونه شفاف کنم: امر ملی در ایران یک مفهوم تاریخی است و نه صرفاً یک مفهوم مدرن که از دل نظریههای کلاسیک ملیگرایی بیرون کشیده میشود. چرا که میدانیم ملت پدیدهای مدرن است که در پی شکلگیری دولت – ملت، آموزش عمومی، رسانه و بوروکراسی مدرن به وجود میآید. اما در مورد ایران، امر ملی را نمیتوان فقط با همین الگو توضیح داد، چرا که ایران پیش از دولت – ملت مدرن نیز واجد نوعی تداوم تمدنی، فرهنگی و زبانی بوده است به این معنا که در ایران زبان فارسی، حافظه تاریخی، اسطورهها و ادبیات، تجربههای سیاسی مشترک و جغرافیای تاریخی ایران همگی از پیش نوعی «ما»ی جمعی ساخته بودند؛ بنابراین امر ملی در ایران بیشتر یک “تداوم تاریخیِ بازتفسیر شونده” است تا یک مفهوم ساختهوپرداخته شدهی دنیای مدرن. جامعه ایرانی، جامعهای تاریخمند است و یکی از ویژگیهای مهم جامعه ایرانی این است که حافظه تاریخی بسیار فعالی دارد. در علوم اجتماعی میگوییم که برخی جوامع گذشته را فقط بهعنوان تاریخ نمیفهمند، بلکه آن را بهعنوان منبع معناسازی به کار میگیرند. در ایران، رخدادهای تاریخی صرفاً یک اتفاق نیستند، بلکه به صور مختلف بازتولید میشوند؛ در ادبیات، آیینها، روایتهای دینی و حماسی، در حافظه جمعی و در کنش سیاسی معاصر. ما همواره اثرگذاری حوادث تاریخی و تاریخمندی را پررنگ میبینیم. از همین روست که امر ملی هم در ایران همیشه با ارجاع به تاریخ فهم میشود. به این معنا که جامعه ایرانی در مواجهه با بحران، معمولاً به گذشته مراجعه میکند تا معنا و مشروعیتی برای امروز بازسازی کند؛ لذا امر ملی در ایران “رخداد محور” است، اما تنها به رخداد محدود نمیشود. برای مثال در جنبش مشروطه، امر ملی باعدالت، قانون و محدودسازی قدرت پیوند خورد. من کتابی در این باره زیر چاپ دارم و در آن همین موضوع را بررسی کردم. در جنبش ملیشدن نفت، امر ملی با استقلال، حاکمیت بر منابع و حرکت به سمت دموکراسی معنا یافته است که در کتاب اصلاحطلبی ناکام به آن پرداختهام. در جنگ تحمیلی هشتساله هم امر ملی با تمامیت ارضی، فداکاری و بقا بازتعریف شد. در بحرانهای معاصر منطقهای و تحریم نیز امر ملی همواره با تابآوری، انسجام و خوداتکایی مطرح بوده است. اما نکته مهم این است که امر ملی فقط محصول رخدادها نیست، بلکه قالبی است که رخدادها را تفسیر میکند؛ یعنی تاریخ هم امر ملی را میسازد و هم توسط آن فهم میشود. در جامعه ایرانی، دین، فرهنگ و ایرانیت درهمتنیدهاند و یکی از ویژگیهای خاص جامعه ایرانی در دو هزاره اخیر این است که امر ملی در تاریخ آن به جز چند برهه کوتاه با دین در تعارض قرار نگرفته است. برخلاف برخی الگوهای ملیگرایی که بر تضاد و تقابل دین با ملت تأکید داشتهاند، در ایران دین بخشی از حافظه تاریخی مردم بوده، آیینهای دینی بافرهنگ ایرانی آمیخته شده و هویت ایرانی اغلب در پیوند با معنویت و سنت تاریخی زیست شده است. به همین دلیل، امر ملی در ایران یک مفهوم چندلایه است: لایه تمدنی، لایه دینی، لایه زبانی، لایه سیاسی و لایه اجتماعی. این چندلایگی باعث میشود امر ملی در ایران همیشه وابسته به بستر تاریخیِ خاص خود باشد و نتوان آن را بهصورت امری انتزاعی و جهانشمولِ ساده توضیح داد.
امر ملی در ایران “باز تعریفپذیر” است و مهم است که یادآور شوم از منظر نظریههای هویت، هویت ملی موضوعی ثابت و از پیشداده نیست؛ بلکه در هر دوره بر اساس شرایط تاریخی بازتعریف میشود. در ایران نیز امر ملی در هر بحران یا گشایش تاریخی، معنای تازهای گرفته است. برای مثال در دوره مشروطه، معنای امر ملی “قانون” بود یا در دوره ملیشدن نفت و دولت ملی، “استقلال اقتصادی و دموکراسیخواهی” بود. در دوره جنگ هشتساله، “بقای ایدئولوژیک و تمامیت ارضی” محور امر ملی بود. در دوره کنونی میتوان «انسجام اجتماعی، عدالت، آزادیهای مدنی و تابآوری ملی» را دال مرکزی امر ملی دانست. فلذا امر ملی در ایران موضوعی بهشدت تاریخی است، اما تاریخمندی آن به معنای انجماد نیست؛ بلکه به معنای قابلیت بازآرایی در برابر شرایط جدید است. در واقع معتقدم امر ملی در ایران مفهومی است که در بستر تاریخ شکلگرفته، از تاریخ تغذیه میکند و در هر مرحله تاریخی بازتعریف میشود؛ بنابراین فهم آن بدون توجه به حافظه تاریخی، تداوم تمدنی و رخدادهای بزرگ سیاسی – اجتماعی ممکن نیست. به بیان دیگر امر ملی در ایران تاریخی است، تمدنی است، رخداد محور است و درعینحال بازتولیدپذیر و بازتفسیر شونده است.
به نظر شما اگر مقاومت ملی در دهه ۶۰ را نظامی در نظر بگیریم، امروزه مقاومت ملی در چه عرصههایی بروز و معنا پیدا میکند؟
برای پاسخ باید ابتدا مفهوم «مقاومت ملی» را در دو بستر زمانی دهه ۶۰ و زمان حال تحلیل کنیم و سپس ابعاد و عرصههای بروز آن را در ایران امروز بکاویم. دهه ۶۰ شمسی در ایران، دوران مقاومت نظامیِ وجودی و آغاز جنگ تحمیلی بود. در این مقطع زمانی مقاومت ملی عمدتاً در برابر تهدیدِ مستقیمِ بقا و تمامیت ارضی تعریف میشد و سه ویژگی مهم داشت: اول ماهیت نظامی جنگ تحمیلی که مقاومت را در شکلِ دفاع نظامی متمرکز میکرد و هدف اصلی، دفعِ تجاوز خارجی، حفظِ مرزها و حفظِ یکپارچگیِ سرزمینی بود. این مقاومت، جنبهای وجودی (Existential) داشت؛ یعنی بقای خودِ ملت – دولتِ تازه تأسیسشده را هدف قرار داده بود. دوم فراگیریِ نسبی مقاومت در بطن جامعه، چرا که هرچند بارِ اصلیِ دفاع بر دوش نیروهای نظامی و مردمیِ حاضر در جبههها بود، اما فضای عمومی جامعه نیز تا حد زیادی تحتتأثیر این مقاومت نظامی قرار داشت. مفاهیمی چون ایثار، شهادت، فداکاری و وحدت ملی در برابر دشمن خارجی، گفتمانِ غالبِ دوران بود. سوم تمرکز بر دشمن خارجی که مشخصه اصلی این دوره به شمار میرود. وجودِ یک دیگریِ روشن و مشخص که تمامیت ارضی و استقلال کشور را تهدید میکرد.
تعریف از مقاومت ملی در اکنون ما عرصههای چندوجهی و غیرمستقیم دارد. اگر در دهه ۶۰ مقاومت عمدتاً نظامی و در برابر تهدیدِ خارجیِ آشکار بود، امروز مقاومت ملی در ایران در قالبِ کنشهای متعدد در جبهههای گوناگون بروز پیدا میکند که لزوماً هم نظامی نیستند، اما همگی به حفظِ استقلال، هویت، تابآوری و ظرفیتِ کنشگریِ ملی کمک میکنند. میتوانم این عرصهها را بدین صورت دستهبندی کنم؛
محور اول مقاومت اقتصادی و تابآوری در برابر تحریمها ست. در شرایط تحریمهای گسترده و فشارهای اقتصادی، مقاومت ملی به معنای تابآوریِ اقتصادی، خودکفایی در برخی حوزهها (مثل تولیددارو با تکنولوژیهای خاص)، نوآوری در دورزدن موانع و حفظِ ثباتِ نسبیِ اقتصادی در برابر شوکهای خارجی است. از مظاهر این سطح میتوان به تلاش برای حفظِ مشاغل، حمایت از تولید ملی، سرمایهگذاری در حوزههای دانشبنیان، مدیریتِ تورم و نقدینگی، کاهش فاصله طبقاتی و افزایش نسبی رفاه اشاره داشت. محور دیگر مقاومت در متن فرهنگی و هویتی با تلاش برای حفظ ارزشها و باورهاست. هدف مهم در اینجا حفظِ پیوندهای نسلی و تقویتِ بومیگراییِ هویتی (Identity Nationalism) است که در بستر آزادیهای شهروندی و نوآوریهای آیینی رخ میدهد. اینها سطوح مبنایی و ضرورت هستند. محور سوم مقاومت در عرصات علمی و دانشبنیان دنیای امروزت چرا که استقلال و اقتدار ملی بهشدت با توانمندیِ علمی و فناورانه پیوسته و همراه است. مقاومت ملی در این حوزه به معنای تلاش برای خودکفاییِ علمی، بومیسازی فناوریهای کلیدی، جذبِ نخبگان و افزایشِ سهمِ ملی در تولیدِ دانشِ جهان است. مقاومت سیاسی – حقوقی محور بسیار مهمی است که به معنای حفظِ حاکمیتِ ملی، استقلالِ در تصمیمگیری، حفظ رفاه مردم در برابر فشارهای بینالمللی و مقاومت حقوقی در عرصههای بینالمللی است و هدف جلوگیری از دخالتِ بیگانگان در امور داخلی و حفظِ خود آیینی ملی (Autonomuy) است. چنانکه کارآمدی دولت در برآوردن نیازهای معیشتی و حفظ مسیر توسعه در این جا شرط است. آخرین عرصهای که در این دستهبندی باید به آن اشاره کنم مقاومت اجتماعی و تابآوریِ جمعی است؛ این بُعد به تواناییِ جامعه برای سازگاری و بازیابیِ خود پس از بحرانها چه اقتصادی، چه طبیعی، چه اجتماعی اشاره دارد. مقاومت اجتماعی به معنای همبستگیِ مردمی، فعالیتهای داوطلبانه و حفظِ سرمایه اجتماعی در شرایطِ سخت اکنون است.
حرف مهم این است که باید از مقاومت وجودی به مقاومت ایجادی حرکت کرد؛ همانطور که در دهه ۶۰ مقاومت ملی عمدتاً وجودی و هدف حفظِ موجودیتِ ملت در برابرِ تهدیدی عینی بود، اما امروز مقاومت ملی بیشتر ایجادی (Creative) و تابآورانه (Resilient) است. ایجادی یعنی تلاش برای ساختنِ وضعیتِ مطلوب، افزایشِ ظرفیتها و پیشرفت در عرصههایی که استقلال و اقتدار ملی را تضمین میکنند. تابآورانه هم به معنای تواناییِ جذبِ شوکها، سازگاری با شرایطِ سخت و بازیابیِ سریعِ کارکردها در برابرِ فشارهایِ ادامهدار است.






پاسخها
خلاصه همون اراجیف اصلاحاتچیا رو الان بسیجیا دارن تکرار میکنن
امر ملی و سکولاریسم رو تجویز میکنه فکر کرده کسی نمیفهمه اینا رو ۳۰ ساله اصلاحاتچیا دارن تکرار میکنن و نتیجهش رو داریم میبینیم بازم میگه نه ببین ما نیاز به امر ملی داریم یعنی انکار اسلام…