«غزل تنهایی» پژوهشگر دانشگاه صنعتی شریف و دارای مدرک دکترای مهندسی الکترونیک از دانشگاه بیرمنگام انگلیس در مطلبی که وبسایت «میدل ایست آی» آن را منتشر کرده است توضیح میدهد که چرا در میانة جنگ تحمیلی آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران، مردم نهتنها وطنشان را ترک نکردند؛ بلکه ایرانیان بسیاری از سرتاسر جهان راهی کشور شدند. وی مینویسد شاید در بمباران بعدی، من زنده نمانم. اما این را میدانم از زندگی که در ایران داشتهام راضیام. از همه سختیهایش. از همه جنگها و تحریمهایی که از روز تولدم تجربه کردهام. نمیخواهم در جایی غیر از ایران به دنیا میآمدم. من آمادهام برای ایران بمیرم، با تمام رنجهایی که در این زندگی کشیدهام. برای این احساس هیچ توضیح عقلانی وجود ندارد. فقط میتوان نامش را عشق گذاشت.
این بار فرق داشت
ساعت ۳ بامدادِ ۱۷ مارس (۲۶ اسفند) بود که بمبها در نزدیکی خانهمان فرود آمدند. شب قبل، بهخاطر باران و سرما، سه بچهگربه را که در حیاط به دنیا آمده بودند و مشکل ریوی داشتند، به داخل آورده بودم. انفجار مرا از تخت به بیرون پرتاب کرد. تصمیمی برای فریادزدن نگرفته بودم؛ اما بدنم خودبهخود این کار را کرد. به سمت چارچوب در دویدم و همانجا ایستادم، درحالیکه فریاد میزدم و دنبال بچهگربهها میگشتم. نمیتوانستم ببینمشان. پنجره اتاق خوابم آنقدر شدید لرزید که دستگیرهاش کَنده شد. شیشههای اتاق کناری خرد شدند.
در طول ۱۸ روز جنگ، پیشازاین هم بمبها نزدیک ما فرود آمده بودند و هر بار زیر لب شهادتین میخواندم، با خودم میگفتم «چه کاری از دستم برمیآید؟» و به کاری که مشغولش بودم برمیگشتم، چای خوردن. کتابخواندن. تلاش برای خوابیدن. کار دیگری از دستم برنمیآمد. اما این بار فرق داشت. انگار زلزلهای بود که منفجر میشد. مطمئن بودم خانه همسایه را زدهاند و بعدی نوبت ماست. وقتی همه چیز متوقف شد، به رفتن فکر کردم. بعد به بچهگربهها فکر کردم.
هیچکس دیگری نبود که به آنها غذا بدهد. به این فکر کردم اگر بروم، چه چیزهایی را باید با خودم بردارم. مهمترینشان آلبومهای عکس و عکسهای کودکیام با مادرم بود. اما لباسهای او چه میشد؟ وسایلش چه؟ دو روز بعد فهمیدم گربهای دیگر از پنجره شکسته – که با پلاستیک پوشانده شده بود – بالاآمده و در کمد اتاقخواب زایمان کرده است. حالا بچهگربههای بیشتری داشتم. مسئولیت بیشتر و بمبها همچنان میباریدند.
من تنها نبودم
۶ ماه از نسلکشی در غزه گذشته بود که میدانستم اسرائیل به سراغ ایران هم خواهد آمد. نقشههای بهاصطلاح «اسرائیل بزرگ» را دیده بودم. از خرید برمیگشتم. به محلهام نگاه کردم – جایی که در آن بزرگ شده بودم، ۳۰ سال در آن زندگی کرده بودم، و خاطرات زیادی با مادرم داشتم – و با خودم گفتم: اگر جنگ فرابرسد، هر کجای دنیا که باشم، به ایران برمیگردم.
اگر قرار است محلهام مثل غزه با خاک یکسان شود، باید تا آخرین لحظهای که میتوانم کنار آن باشم. اما بعد از آن شب – بمبها، شیشههای خردشده، فریادها – وقتی باز هم تصمیم گرفتم نروم، مجبور شدم از خودم بپرسم چرا. بعد دیدم تنها نیستم. خانوادههای ایرانی از ترکیه، آلمان، آمریکا برمیگشتند. نه مردان جوانی که برای جنگ فراخوانده شده باشند – دولت ایران آنها را برای رفتن به خط مقدم احضار نکرده بود – بلکه آدمهای عادی. زوجهای میانسال. خانوادههایی که بچههایشان را از مدرسههای خارج از کشور بیرون کشیدند و به خانهای برگشتند که زیر بمباران بود.
وقتی راهپیمایی مردم در تهران و اصفهان بمباران شد، مردم فرار نکردند. بلندتر «اللهاکبر» گفتند. عکسی از زنی دیدم؛ بمبی نزدیکش افتاده بود. حتی سرش را برنگرداند. نگاهش روی قرآن ماند.
پس چرا اوکراینیها بهمحض شروع جنگ گریختند و آنقدر با اضطراب سوار قطارها شدند که دانشجویان سیاهپوست خارجی جا ماندند؟ و سوریها چرا برای رسیدن به اروپا خطر غرقشدن در مدیترانه را پذیرفتند؟ چه چیزی در ایرانیها و فلسطینیها متفاوت است که وقتی بمبها میبارد، میمانند یا حتی بازمیگردند؟
روانشناسی غربی برای آدمهایی مثل من پاسخی دارد. میگوید بعد ازدستدادن مادرم دچار سوگ شدهام. میگوید از بمبارانها دچار اختلال استرس پس از سانحه شدهام و درجا «منجمد» ماندهام. از نظر آنها انتخاب عقلانی این است که فرار کنم. این نظریهها – در بستری غربی که در آن شکلگرفتهاند – منطقیاند. اما من جور دیگری بزرگ شدهام؛ با شعر فارسی و عرفان ایرانی. با «ریشه در خاک» فریدون مشیری. با شیوه دیدن زندگی در نگاه سهراب سپهری. دیدگاه غربی را میفهمم، اما آن را درک نمیکنم.
ایمان نیرومند
وقتی بمبی کنار ما میافتد، لزوماً فرونمیریزیم. ایمان نیرومند ما را نگه میدارد. ما به پژوهشهای جدی – روانشناختی، جامعهشناختی، فلسفی – از منظر شرقی نیاز داریم. اما تا وقتی چنین پژوهشهایی وجود ندارد، تنها چیزی که میتوانم بگویم این است: ۲۳ سال پیش، خبر حمله آمریکا به عراق را از تلویزیون تماشا میکردم. چشمان مادرم پر از اشک شد.
او به من گفت: «تو هنوز یک کودک هستی. هنوز نمیدانی وطن یعنی چه.» او برای عراق گریه میکرد؛ همان عراقی که هشت سال با ما جنگیده بود. آن زمان زن جوانی بود و فرزندانی را بزرگ میکرد که در میان بمبارانها به دنیا آمده بودند، کودکانی که او سعی میکرد از انفجارها نجاتشان دهد. اما او میدانست: حمله آمریکا برای مردم عراق خیری نخواهد آورد.
مادرم به من آموخت که دوستداشتن وطن یعنی چه. حتی وقتی بیمار و در رنج بود، در هر انتخاباتی رأی میداد، چون میدانست حق رأی بهآسانی به ما داده نشده و نباید بهآسانی آن را از دست بدهیم. او به تغییر از طریق صندوق رأی باورداشت، نه از طریق جنگ و کشتار.
من تهران را دوست دارم. از ترافیکش یا هوای آلودهاش لذت نمیبرم. اما هر گوشه این شهر، خاطرهای از کودکی من با مادرم در خود دارد. پارکهایی که در آنها قدم میزدیم. سینماها، تئاترها. مدارس و دانشگاههایی که در آنها درس خواندم و حالا، یاد او در هر گوشه خانه قدیمیمان، در هر خیابان این شهر زنده است. ایران فقط کشور من نیست. ایران، به معنای واقعی کلمه، مادرم است و ترککردنش یک گزینه نیست.
یک سال پس از نسلکشی غزه، آتشبسی موقت برقرار شد. اسرائیل گفت گذرگاه رفح را باز میکند تا ساکنان غزه بتوانند به کشورهای دیگر بروند. من ویدئویی از یک پیرمرد فلسطینی دیدم. او یک سال در چادر زندگی کرده بود. بدون آب. بدون برق. او نسلکشی را با چشمان خود دیده بود. از او پرسیدند: «میخواهی بروی؟» گفت: «حتی اگر بهشت را هم به من بدهند، نمیروم. خون پسرم همینجا، روی این زمین ریخته شده است. من از اینجا تکان نمیخورم.»
عشق مشترک
از آغاز نسلکشی غزه، تصاویر سربازان اسرائیلی را دیده بودم که قبرستانهای فلسطینیها را بیحرمت میکردند. آنها حتی به مردگان هم رحم نمیکردند. پیکرها را متلاشی میکردند و بهگونهای به خانوادهها بازمیگرداندند که قابلشناسایی نباشند و تمام چیزی که من به آن فکر میکردم، قبر مادرم بود. فهمیدم: حاضر بودم جانم را بدهم تا کسی به استخوانهای او بیاحترامی نکند.
آن پیرمرد فلسطینی به من فهماند که چقدر شبیه هم هستیم. چقدر عزیزان ازدسترفتهمان هنوز برایمان گرانبها هستند. چقدر زمینمان را دوست داریم، چون عزیزانمان در آن آرام گرفتهاند. شاید همین عشق مشترک به زمین و درگذشتگان است که باعث میشود ایرانیها چنین همبستگی عمیقی با فلسطینیها احساس کنند. ما چیزی را در آنها تشخیص میدهیم. عشقی که حسابوکتاب خطر را نمیکند. عشقی که میگوید: همینجا، نه جای دیگر. حتی اگر بمبها فروبریزند.
ما اکنون در آتشبس هستیم. اما احتمالاً دوباره به ما حمله خواهند کرد. شاید در بمباران بعدی، من زنده نمانم. اما این را میدانم: از زندگیای که داشتهام راضیام. از همه سختیهایش. از همه جنگها و تحریمهایی که از روز تولدم تجربه کردهام. نمیخواهم در جایی غیر از ایران به دنیا میآمدم. شاید فلسطین – فلسطین زیبا – هم میتوانست خوب باشد.
یکبار با خودم فکر کردم: من آمادهام برای ایران بمیرم، با تمام رنجهایی که در این زندگی کشیدهام و در همان لحظه فهمیدم: برای این احساس هیچ توضیح عقلانی وجود ندارد. فقط میتوان نامش را عشق گذاشت. چون اصلاً منطقی نیست. ایران به من آموخت عشق چیست. پس اگر فردا بمیرم، زندگی خوبی داشتهام.






پاسخها