ایده «مقاومت» امروزه به یکی از کلیدیترین مفاهیم در سپهر سیاسی و اجتماعی غرب آسیا تبدیل شده است؛ مفهومی که ریشه در ادراک عقبماندگی و مواجهه تاریخی مسلمانان با افول تمدنی و هژمونی غرب دارد. بااینحال، تلاش برای احیای مجد و عظمت ازدسترفته، پاسخهای یکسانی را در جهان اسلام به همراه نداشته است. درحالیکه انقلاب اسلامی ایده مقاومت را مبتنی بر پویایی «اجتهاد» و تمهید برای ظهور منجی بازتولید کرده است، جریانهای رادیکال اهلسنت، نظیر داعش و القاعده، راهکار را در بازگشت به گذشته و احیای خلافت آخرالزمانی جستوجو میکنند. اما بهراستی چه مرزهای نظری و فلسفی میان «مقاومت» در اندیشه شیعی و «جهاد» در قرائت سلفی وجود دارد؟ آیا میتوان برچسبهایی نظیر «تکفیری» را بدون تقلیلگرایی برای شناخت این جریانها به کار برد؟ و چگونه تفاوت در نگاه به تاریخ، آخرالزمان و مفهوم امت، استراتژیهای میدانی و مواجهه با نظام بینالملل را دگرگون میسازد؟ برای یافتن پاسخ این پرسشها و واکاوی ابعاد پنهان این تمایزات، در این گفتوگو با دکتر یاسر قزوینی، تاریخپژوه و عضو هیئتعلمی دانشگاه تهران، به بررسی این مسئله پرداختهایم.
مقاومت امروزه به یکی از مختصات مهم تاریخ معاصر ما تبدیل شده و همین امر، سخنگفتن از چیستی و ماهیت مقاومت را نزد افکار عمومی دوچندان کرده است. هرچند مقاومت، تاریخ بلندی در غرب آسیا دارد، اما باتوجهبه آنکه عمومی شدن ایده مقاومت در افکار عمومی ما ایرانیان، گرهخورده با رخدادهای دهه نود و مقابله با جریانهای تکفیری است، از شما میخواستیم تا در ابتدا پیرامون وجه تمایز ایده مقاومت در نزد انقلاب اسلامی با جریانهای تکفیری، سلفی و یا به تعبیر دیگر، جهادی در جهان اهلسنت، توضیحاتی را ارائه کنید.
بالاخره مقاومت در نزد ما نیز بر مفهوم جهاد و ایستادگی در برابر نظم استعمار، نظام بینالملل و آمریکا تمرکز داشته و کاربست اسلحه نیز در آن مؤلفهای کلیدی است؛ بااینحال، چه امری مقاومت در اندیشه انقلاب اسلامی را با جهاد در میان گروههای دیگر اهلسنت متمایز میکند؟
دکتر یاسر قزوینی: بهعنوان مقدمه باید عرض کنم که ما اشتباهی مرتکب میشویم و این اشتباه موجب خطای شناختی میگردد. آن اشتباه این است که با برچسبها کار میکنیم. برای مثال، آن چیزی که ما «تکفیری» مینامیم، باید دید اصلاً چنین برچسبی را میخواهند به چه کسی نسبت دهند. این امر، به نظر من، باعث خطا میشود. به لحاظ پروپاگاندا و تبلیغات رسانهای، شاید این نامگذاری کارکرد داشته باشد، اما وقتی میخواهید به سراغ شناخت دقیق آن جریان یا جریانهای مختلف بروید، استفاده از واژهای که خودتان برساختهاید، به چالشی تبدیل میشود که مانع شناخت عمیق میگردد. اصطلاح «تکفیری»، اصطلاحی نیست که این جریانها برای خودشان به کار ببرند.
مسئله تکفیر، بحثی است که به مفهوم «دیگریسازی» بازمیگردد؛ هر جریانی گونهای از تکفیر را در درون خود دارد. بحث تکفیر، یک بحث تشکیکی است. شما در ملحدترین جریانها، مانند لنینیسم، مشاهده میکنید که آنها نیز تروتسکیستها را تکفیر کرده و کافر میپندارند. یک نوع توتالیتاریسم و تمامیتخواهی است که بر مبنای آن ادعا میشود: «ما بر حق هستیم و سایرین باطلاند.»
این گزاره ممکن است یک ما بهازای عملی داشته باشد. در نگاه برخی جریانات اهلسنت، وقتی میگویند فردی کافر است، این حکم ما بهازای عملی دارد و شما ملزم به قتل او میشوید؛ اما در تشیع، اگر تکفیر هم وجود داشته باشد، این ما بهازای عملی را به این شکل ندارد. یعنی شما مجوزی ندارید که کافر یا مشرک را الزاماً به قتل برسانید. البته احکام ارتداد، شرایط خاص خود را دارد و همه این موارد موجود است، اما چون موضوع تشکیکی است، نمیتوان بهسادگی مشخص کرد به چه کسی میتوان «تکفیری» اطلاق کرد.
بالاخره جریانهای بسیار افراطی در این مسئله وجود دارند. جریانی که محمد بهابرگ عبدالوهاب رهبر آن بود، گفته میشود در این نگاه آنقدر افراط وجود دارد که میگویند همه کافر هستند، مگر اینکه خلاف آن ثابت شود. این رویکرد به نگاه خوارج بازمیگردد و خوارج چنین عملکردی داشتند.
وقتی در تاریخ جلوتر میآییم، به نظر من این صرفاً یک برچسب است که ما را دچار خطا میکند. شاید بهتر باشد بگویم عنصر تکفیر، عنصری مرتبط با شناخت است که ما آن را به جریانشناسی تعمیم میدهیم؛ وقتی این مفهوم را وارد جریانشناسی کنیم، میتواند ما را دچار خطا کرده و دقت کار ما را در شناخت تقلیل دهد.
آقای دکتر قزوینی، شما توضیح خوبی ارائه نمودید. میخواستم باتوجهبه این توضیح، سؤالم را اینطور بازسازی کنم. ما در طی سه قرن گذشته، در مواجهه با آنچه که اجمالاً «غرب»، «تجدد» یا «بیگانهای که وارد سرزمینهای اسلامی شده است» مینامیم، احساس نوعی عقبماندگی کردهایم. این تجربه ادراک عقبماندگی، سودایی را در ما ایجاد کرده است. منظور از «ما»، جوامع بزرگ اسلامی است که همواره دغدغه دارند چگونه میشود این مجد و عظمت را احیا کرد.
شیعیان یک پاسخ به این مسئله دادند و جریانهای دیگر نیز پاسخهای متفاوتی مطرح کردند. جریانی معتقد بود که احیای مجد و عظمت، بهنوعی در گرو بازگشت به سنتها است که میتوان به آن «سلفیگری» اطلاق کرد و جریانی دیگر به دنبال احیای خلافت بود؛ مانند داعش.
حول محور این پاسخها میتوان موارد بسیاری را تبیین کرد. اگر بخواهم سؤال خود را بازآفرینی کنم، به این شکل درمیآید: جریانی که ما امروز در شیعه داریم ـ که خود شیعه نیز قرائتهای مختلفی پیرامون آن دارد و شاید برخی مراجع، ایده مقاومت را به شکلی دیگر طرح کنند ـ جریانی است که ما بهعنوان «جریان مقاومت» میشناسیم و تلاشی برای احیای مجد و عظمت اسلام در برابر تمدن غرب دارد.
در تقابل با این، جریانهای دیگری نیز تلاشهایی داشتهاند؛ مانند اخوانالمسلمین و نسخه مدرنشده آن، مانند داعش و جبهه النصره، یا جریانهایی که موسوم به سلفیت شدهاند؛ مانند طالبان یا وهابیت. قصد داریم این موضوع را مسئله کرده و به آن بپردازیم. شما وجه تمایز این پاسخها را چگونه توضیح میدهید؟
دکتر یاسر قزوینی: این موضوع دیگری است. بحث تکفیر، ما را وارد فضایی میکند که ماهیت آن چندان مشخص نیست. اما موردی که شما فرمودید متفاوت است و بهنوعی به «فلسفه تاریخ» بازمیگردد.
زمانی که شما متون را بررسی میکنید و مفاهیمی نظیر عزت و مجد را میسنجید، متوجه این امر میشوید. من زمانی در کلاس، دو متن را با یکدیگر مقایسه میکردم: یکی متن دعای ندبه و دیگری متن کتاب تاریخ ابنغنام.
تاریخ ابنغنام؟
دکتر یاسر قزوینی: بله، «تاریخ نجد» اثر ابنغنام.
ما یک فلسفه تاریخ داریم. اسلامگرایانی که به اسلام ایمان دارند، چه شیعه و چه سنی، خودشان را در امتداد این فلسفه الهی قلمداد میکنند که از پیامبران آغاز میشود؛ از حضرت آدم علیهالسلام، حضرت نوح علیهالسلام، حضرت ابراهیم علیهالسلام و سپس تا حضرت رسول صلیالله علیه و آله. از اینجا مسیر متفاوت میگردد.
در نگاه شیعی، اگر دعای ندبه را بهعنوان یک متن شیعی در نظر بگیرید، بعد از وفات پیامبر صلیالله علیه و آله با یک افول مواجه میشویم و به مفهوم امت، نگاهی منفی وجود دارد که این مسئله بسیار جای بررسی دارد:
«وَ الْأُمَّةُ مُصِرَّةٌ عَلَی مَقْتِهِ، مُجْتَمِعَةٌ عَلَی قَطِیعَةِ رَحِمِهِ وَ إِقْصَاءِ وُلْدِهِ، إِلَّا الْقَلِیلَ مِمَّنْ وَفَی لِرِعَایَةِ الْحَقِّ فِیهِمْ»
یعنی: «امت بر کینه و دشمنی با او علی علیهالسلام پافشاری کردند و بر قطع رحم او پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله و دورکردن و به حاشیه راندن فرزندانش همدست شدند، جز عده اندکی از کسانی که برای رعایت حق اهلبیت، وفادار ماندند.»
حسب این فراز، امت به سمت افول پیش میرود و این افول، به دلیل کجراههای که رفته است، همچنان تداوم مییابد.
شما مفاهیم مرتبط با مجد و عزت را کجا مشاهده میکنید؟ در انتهای دعای ندبه و با عباراتی نظیر:
«أَیْنَ مُبِیدُ الْعُتَاةِ وَ الْمَرَدَةِ؟ أَیْنَ مُسْتَأْصِلُ أَهْلِ الْعِنَادِ وَ التَّضْلِیلِ وَ الْإِلْحَادِ؟»
یعنی: «کجاست نابودکننده سرکشان و متمردان؟ کجاست ریشهکن کننده اهل لجاجت و گمراهی و بیدینی؟»
و نیز:
«أَیْنَ مُعِزُّ الْأَوْلِیَاءِ وَ مُذِلُّ الْأَعْدَاءِ؟»
یعنی: «کجاست عزتبخشی دوستان و خوارکننده دشمنان؟»
اینها متون دینی هستند و متون مرتبط دیگری نیز مانند دعای افتتاح وجود دارند. فارغ از مباحث سندشناسی، ولو اگر بگوییم این دعاها از زبان معصوم صادر نشدهاند، اما آثار مختلفی نگاشته شده که نشان میدهد مضامین این دعاها با باورهای شیعیان همراستا و یکسان است.
در یکروند و فرایند فلسفه تاریخی در میان شیعه، بعد از وفات حضرت رسول صلیالله علیه و آله، وقایعی رخ میدهد که گویی جامعه به سمت افول میرود؛ افولی که تا دوره ظهور منجی، یعنی حضرت قائم و مهدی علیهالسلام، ادامه مییابد؛ دورهای که در آن، عزت و مجد شکل خواهد گرفت.
اما نگاه اهلسنت چیست؟ من نگاه ابنغنام را بیان میکنم که همان نگاه وهابی است و سپس منتقل شده و به نگاه داعش تبدیل میگردد. بحث، کاملاً یک بحث آخرالزمانی است. محور مقاومت و تمامی این جریانها با بحث آخرالزمان گرهخوردهاند. شما نمیتوانید بحث عزتمندی و فرازوفرود مسائل را بدون درنظرگرفتن بحث منجی تحلیل کنید.
در میان اهلسنت و در اسلام سیاسی، نظیر اخوانالمسلمین و حتی القاعده، تمرکز بر احیای خلافت است. بهویژه در پاسخ به مدرنیسم، احیای خلافت به یک آرمان تبدیل میگردد.
ما میگوییم احیای خلافت، یک امر آخرالزمانی است. «خلافت علی منهاج النبوه» در حقیقت بازگشت به خلافت آخرالزمانی است. عمده جریانهای اهلسنت، منتظر خلافت آخرالزمانی هستند و این مسئله انحصار در داعش ندارد؛ اختلاف صرفاً بر سر زمان وقوع آن است.
داعش مدعی است که همان خلافت آخرالزمانی است؛ القاعده میگوید هنوز زمان آن فرانرسیده است؛ اخوانالمسلمین و رهبرانی مانند ابومحمد الجولانی معتقدند که ما هنوز در دوره استضعاف قرار داریم.
بدون درنظرگرفتن بحث آخرالزمان و منجی، نمیتوانیم به این پرسشها پاسخ دهیم.
در میان جریانات اهلسنت، مانند داعش و سلفیها، حضرت ابراهیم علیهالسلام اهمیت ویژهای دارد و بحث بتشکنی و برائت بسیار پررنگ است. تکفیر نیز از همین نقطه نشئت میگیرد؛ یعنی شما با تمسک به «لا اله الا الله»، باید ابتدا برائت داشته باشید تا ولایت شکل بگیرد.
این جریانات، ولایت را در عملکرد حضرت ابراهیم علیهالسلام متجلی میدانند و معتقدند دین الهی پس از ایشان دچار انحراف شد تا به حضرت رسول صلیالله علیه و آله رسید. پیامبر اسلام دوباره دین را احیا نمودند و سپس خلفا روی کار آمدند که در امتداد پیامبر دیده میشوند و غزوات آنان نیز در ادامه غزوات حضرت رسول صلیالله علیه و آله ارزیابی میگردد؛ برای مثال، جنگ یرموک در دوره خلیفه دوم با جنگ بدر مقایسه میشود.
آنان دوره خلفای سهگانه را دوره اوج میدانند، اما در خصوص دوره بنیامیه اختلافنظر شکل میگیرد. ابنتیمیه بر مبنای حدیث «خلافت علی منهاج النبوه» معتقد است که بعد از سیسال خلافت را شده، «مُلک عَضوض» پادشاهی گزنده فرامیرسد که آن را به معاویه تفسیر میکنند؛ دورهای که در آن، خلافت به پادشاهی تبدیل میشود.
ابنتیمیه به این دوره پادشاهی بنیامیه مشروعیت میبخشد. اما در دوره مدرن، سید قطب از بنیامیه انتقاد میکند. وی بنیامیه را از دوره عثمان مورد انتقاد قرار میدهد. دقت کنید؛ حتی نه از دوره معاویه، بلکه از دوره عثمان این کار را میکند.
در اینجا دوشاخه اصلی شکل میگیرد؛ جریانی که به داعش و جریان دیگری که به القاعده منتهی میشود. القاعده و ایمن الظواهری بهشدت بنیامیه را نقد میکردند. الظواهری در نقد داعش میگفت:
«نحن نرید خلافة علی منهاج النبوه لا خلافة الحجاج»
یعنی ما خلافت بر اساس سیره پیامبر را میخواهیم، نه خلافت حجاج بهابرگ یوسف ثقفی را؛ هرچند حجاج در نگاه کسانی که بنیامیه را مشروع میدانند، انسان مقبولی به شمار میآید.
البته مواضع داعش در این زمینه متزلزل است، اما نگاهی که بنیامیه را مشروع میداند، از آرای ابنتیمیه سرچشمه میگیرد و نگاهی که بنیامیه را مورد نقد قرار میدهد، از نگاه سید قطب نشئت میگیرد.
حالا بعد از اتمام دوره خلافت، حالا چه این خلافت را ـ به تعبیر سید قطب ـ تا پیش از بنیامیه قرار دهیم و چه همچون ابنتیمیه تا پایان آن را بپذیریم، سپس بر اساس احادیث، دورهای به نام «مُلک جبریه» فرامیرسد.
جالب است که داعش «مُلک جبریه» را بر دوره دولت ـ ملتهای مدرن پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی منطبق مینماید. البته لازم به ذکر است که داعش عثمانی را مشروع نمیداند، اما در نگاه آنان، این دوره تا آخرالزمان ادامه مییابد تا گروهی خلافت را احیا کنند و داعش مدعی است که همان گروه موعود است.
به همین دلیل، اشکال مبارزاتی آنان بسیار از مفاهیم و روایتهای فتوحات صدر اسلام الهام میگیرد. فتوحات در حافظه جمعی جهادیها تأثیر بسیاری دارد؛ مسئلهای که در میان شیعه بهگونهای دیگر مطرح میشود.
سؤالی که مطرح میشود آن است که تکلیف ما نسبت به محقق کردن آن وضعیت موعود چیست؟ در شیعه، نگاه ما نسبت به مهدویت پیشتر اینگونه بود که تکلیفی برای مقدمهسازی نداریم و باید منتظر ظهور بمانیم؛ اما امام خمینی ره فرمودند که این امر از جنس مقدمه واجب است و ما باید زمینهسازی کنیم؛ لذا به سراغ تأسیس حکومت اسلامی و ایده مقاومت رفتند.
اگر امکان دارد، در خصوص رویکرد شیعه و همچنین جریانهای اهلسنت بفرمایید که اینها چه تکلیفی برای تحقق آن ایده قائل هستند؟
دکتر یاسر قزوینی: در مورد جبهه مقاومت، من اطلاع دقیقی به تفکیک ندارم، اما تصور من آن است که با کمبود ادبیات مواجه هستیم؛ خصوصاً در مقایسه با جریان اهلسنت. اما حوزه تخصصی من بیشتر جریانهای مقابل است.
حالا در تکمیل بحث پیشین، یک نکته را اضافه کنم. یک پایاننامه قدیمی که در دانشگاه آمریکایی بیروت دفاع شد، پژوهش جالبی بود که الگوی جهاد شیعی را با جهاد سنی مقایسه میکرد. این پژوهش، حافظه تاریخی جهاد شیعی را به امام حسین علیهالسلام و حافظه تاریخی جهاد سنی را به صلاحالدین ایوبی منتسب مینماید که این تمایز، بسیار حائز اهمیت است.
حالا اگر به پرسش شما برگردم، در نگاه فلسفه تاریخی شیعی، اینکه ما اکنون در کجا قرار گرفتهایم و چه وظیفهای بر عهده داریم، نیازمند توسعه ادبیات است. به دلیل وجود نگاه اجتهادی، شما با دیدگاههای منعطفی روبهرو هستید که به سمت ظهور منجی در حرکتاند.
اما اینکه نحوه ظهور چگونه است و دقیقاً وظیفه ما چیست، چالشی است که خود اهلسنت نیز با آن مواجه هستند. برای مثال، اختلافنظر وجود دارد که آیا حضرت مهدی عج پیش از خلافت موعود ظهور میکند یا پس از آن.
بحث تعیین یا عدم تعیین وقت ظهور، بهویژه در میان شیعه که نهی هم شده است، مباحث را بسیار سیال میکند. گاهی جریانهایی شکل میگیرند و روایتهایی ارائه میدهند که صرفاً با مسائل ظاهری تطبیق پیدا میکنند؛ برای مثال مستندهای ظهور. این روایتها در نهایت، پس از آنکه کذب آنها آشکار میشود، باعث سرخوردگی میگردند.
این چالشها اساساً هم در میان شیعیان و هم در میان اهلسنت وجود دارد. من این نکته را ذکر کنم که معتقدم در بحران سوریه، تمام گروههایی که مشارکت داشتند، اعم از روسها، آمریکاییها، گروههای سلفی، شیعیان و… همگی نگاه آخرالزمانی داشتند.
در میان شیعیان نیز ما با یک نگاه واحد روبهرو نیستیم؛ البته اثبات این موضوع نیازمند کار تحقیقی است. در دوره دولت آقای احمدینژاد، گویا یک نوع نگاه آخرالزمانی حاکم بود و شهید حاجقاسم سلیمانی نگاه آخرالزمانی دیگری داشت. گروههای عراقی برآمده از جریان صدر، گروههایی مانند نُجَباء و عصائب، گونه دیگری از نگاه آخرالزمانی را دنبال میکردند که به نظر من این موارد باید بررسی شود.
مسئلهای که در میان شیعه وجود دارد، این است که ما دوره غیبت را «دوره حیرت» مینامیم. من تصور نمیکنم این عصر حیرت پایانیافته باشد. عصر حیرت به بحث اجتهاد گره میخورد و این منشأ شکلگیری نظریههای مختلف میشود.
این موضوع دقیقاً مانند جریانات اهلسنت است. برای نمونه، در اهلسنت، شخصی مانند آقای الجولانی که در ابتدا با نگاههای آخرالزمانی داعش و سپس با القاعده گرهخورده بود، اکنون چگونه برای خود مسئولیت ایجاد میکند؟ آنها اکنون بیان میکنند که ما در «دوره استضعاف» قرار داریم و در این دوره، چارهای نداریم جز اینکه از سوی نظام بینالملل پذیرفته شویم.
در دوره حیرت شیعه نیز چنین نگاهی وجود دارد که معتقد است اکنون زمان اقدام خاصی نیست و باید مدارا کرد. اما نگاه انقلاب اسلامی متفاوت بود و خود را تمهیدی برای ظهور آماده میداند.
اما تصور من آن است که در این زمینه، ما از فقدان ادبیات کافی رنج میبریم. من فکر میکنم در مقایسه با ادبیاتسازی صورتگرفته در میان اهلسنت و فلسفه تاریخیای که بر مبنای احادیث خاصی شکلگرفته است، در میان شیعه، احادیثی که به حاکمیت علما منتهی میشود، موجب تکثر آرا میگردد.
در این نقطه، امکانها و سناریوهای مختلفی پیشروی ما قرار میگیرد که هر کدام از آنها را میتوانید بهعنوان یک تجربه شیعی در نظر بگیرید؛ تجربهای که پیش میرود و میتواند قابلارزیابی باشد.
در تکمیل مقایسهای که تلاش داریم صورت دهیم، سؤالی پیرامون نوع مراجعه ما به تاریخ وجود دارد. گزارهای که در این میان مشهور شده، این است که سلفیت هنگامی که میخواهد به تراث و تاریخ مراجعه کند، تلاش میکند همان قالبهای زندگی مرسوم گذشته را احضار کرده و معاصر سازد. برای نمونه، در عرصه سیاسی، این امر به ایده خلافت و نفی نظام بینالملل منتهی میشود.
اگر بخواهم این نگاه را بهصورت تقلیلیافته و مبالغهآمیز طرح کنم، میگویند نهایت این رویکرد آن است که ما بخواهیم با چهارپا در خیابانها تردد کنیم و خودرو را کنار بگذاریم، صرفاً به این دلیل که رسولالله صلیالله علیه و آله درگذشته چنین میکردند.
در مقابل، مطرح میشود که شیعیان، هنگامی که میخواهند به تاریخ مراجعه کنند، با یک عقلانیت وارد میشوند و از آموزهها و درسهای تاریخ بهره میبرند. میخواستم ارزیابی شما را پیرامون صحت این گزاره بدانم.
دکتر یاسر قزوینی: اینگونه طرحکردن مباحث، بیشتر دچار سادهسازی است. بالاخره هم در میان اهلسنت و هم در میان شیعه، محوریت بحث به موضوع «اجتهاد» بازمیگردد و همین امر، مبالغهای را که طرح میکنید، نفی میکند.
من یک مثال اینجا خدمت شما عرض میکنم. رشید رضا، در زمان صدور فرمان مشروطیت توسط مظفرالدینشاه، مقاله بسیار کوتاه و جالبی در المنار تألیف کرده است. من زمانی این متن دو سه پاراگرافی را پیدا کرده و در یک کانال تلگرامی منتشر کردم؛ سپس مرحوم دکتر فیرحی نیز آن را بازنشر کردند و دیده شد.
رشید رضا، بالاخره نگاه رادیکال و یا به تعبیری «تکفیری» که البته بهتر است از این واژه استفاده نکنیم خاص خود را دارد، اما در آن یادداشت ادعا میکند تنها حکومت اسلامی روی زمین، حکومت مظفرالدینشاه است و سایر حکومتهای مدعی اسلام را تکفیر میکند.
برای مثال، حکومت سلطان عبدالحمید عثمانی را به دلیل لغو مشروطه، تکفیر مینماید؛ زیرا او اصل را بر «شورا» و آیه مرتبط با آن میگذارد. او استبداد را عدول از حدود آیات قرآن تلقی میکند و مستبدان را مصداق حکومت به «ما لم ینزل الله» میداند.
بر این مبنا، اعلام میکند تنها حکومت اسلامی، حکومت ایران است که مشروطه را بر پایه اصل شورا بنیان نهاده و در اسلامی بودن حکومت عبدالحمید باید تردید کرد.
او نکته مهمی را بیان میکند و میگوید: ما تصور میکردیم در ایران علما مخالف مشروطه هستند، اما کاملاً برعکس است و کسانی که از مشروطه حمایت میکنند، همین علما هستند.
او علت این پیشگامی شیعیان را در مسئله «اجتهاد» میداند. دست روی بحث اجتهاد میگذارد و تأکید میکند وجه ممیزهای که شیعیان به کار گرفتند، پیشرفت دادند و متکامل ساختند، همین سنت اجتهاد است؛ هرچند در اهلسنت ما بحث «سد باب اجتهاد» را داریم.
این نگاه، البته بسیار سادهانگارانه است که بگوییم اهلسنت باب اجتهاد را کاملاً مسدود کردهاند. شما میدانید که مفهوم اجتهاد در میان شیعیان نیز در ابتدا بار معنایی منفی داشته و در سیر تطور خود به یک مفهوم مثبت ارتقا یافته است.
درهرصورت، ما در دوره غیبت، مبتنی بر بحث اجتهاد هستیم که ائمه علیهمالسلام آن را در نگاه شیعه تمهید کردهاند. خود ائمه با یک نگاه پدرانه و از جایگاهی بالاتر، به اختلافات موجود میان جریانهای مختلف شیعی مینگریستند.
من متخصص این حوزه نیستم که بخواهم در این باره ورود کنم، اما بزرگان تلاش میکنند نشان دهند که ائمه اجازه میدادند جریانها و رویکردهای مختلف اجتهادی، به حیات علمی خود ادامه دهند؛ به این معنا که جریان امور بر پایه اقناع پیش برود.
به همین دلیل، عقلگرایی در شیعه پررنگ شده و جریانهای حدیث گرا در دوره خود اهلبیت علیهمالسلام در اقلیت قرار میگیرند. هرچند شاید تفکیک جریانهای این دوره به عقلگرا و حدیث گرا دشوار باشد، اما شما یک پویایی بینظیر را در نگاه ائمه مشاهده میکنید.
برای تقریب ذهن، شما میبینید که ما در خصوص اسماعیلیه از عنوان «دعوت اسماعیلیه» و درباره عباسیان از «دعوت عباسیان» استفاده میکنیم؛ زیرا آنها یک تشکیلات سلسلهمراتبی همراه داشتند که مختصات دقیقی برای شناخت امام و ارکان خود تعریف میکردند و شما ملزم به پذیرش چارچوب تشکیلاتی آنها بودید.
اما شما هیچگاه از عنوان «دعوت شیعی» استفاده نمیکنید؛ زیرا تشیع، یک ایده اقناعی است. شما باید نسبت به آن مبانی اقناع شوید.
تشکیلات تشیع بیشتر در مباحث مالی، نظیر خمس، تجلی مییابد و به همین دلیل است که نهاد وکالت در شیعه تأسیس میشود. وکیل امام الزاماً یک فقیه یا محدث صرف نیست. در واقع، تشکیلات در مباحث اعتقادی و نرمافزاری نیست، بلکه در بخش سختافزاری قرار دارد.
در نرمافزار شیعه، بحث اصلی پیرامون اقناع است. هنگامی که مبنا بر اقناع استوار باشد، شما با تکثر نگاهها مواجه میشوید؛ تکثر نگاههایی که امروزه نیز وجود دارد و برای مثال، مکتب نجف را از مکتب قم متمایز میسازد.
در دنیای بسیار پیچیده امروز، امکان دارد هر یک از این رویکردها، در زمان و مکانی که حضور دارند، بر مبنای آن اجتهاد سترگ شیعی، به پاسخی برسند که الزاماً منطبق بر پاسخ رویکرد دیگر نباشد.
این پویایی، شیعه را از نگاه حدیثگرایانه در میانبخشی از اهلسنت متمایز میکند. در نگاه اهلسنت، معتزلیها نگاه عقلگرایانه را برمیگزینند، اما نهایتاً به نقطهای میرسند که تکفیر و اخراج میشوند و سرنوشتی مانند نصر حامد ابوزید پیدا میکنند.
اما در میان شیعه، به دلیل صلابت و استواری نگاه اجتهادی، عقلگرایی هیچگاه طرد نمیشود؛ بلکه همواره بهعنوان یک رویکرد در کنار سایر رویکردها حضور دارد که امکان تعامل تکاملی یا تقابل علمی را در این دنیای پیچیده فراهم میآورد.
در میان اهلسنت، روایاتی بهعنوان فلسفه تاریخ در نظر گرفته میشود؛ اما در میان شیعه، مباحث بسیار پیچیدهتر است. مسائلی نظیر تعیین زمان ظهور امام، بسیار غامض است و من بههیچوجه جرئت ورود به آن را ندارم.
ما در شیعه بحث «بداء» را داریم که موضوعی بنیادین است. بداء به این معناست که یک فرایند محتوم قرار است رخ دهد، اما ممکن است به دلایلی به تأخیر بیفتد یا محقق نگردد.
در این نقطه است که مسئله «خودآگاهی» اهمیت مییابد. به نظر میرسد در میان شیعه این نگاه حاکم است که باید یک خودآگاهی جمعی شکل بگیرد تا به ظهور منجی منجر شود.
بحث بر سر این است که این خودآگاهی چگونه میخواهد شکل بگیرد؟ در دوره پس از شهادت رهبر انقلاب، مفهومی که رهبری در سخنرانیهای اخیرشان پیرامون «مبعوثشدن مردم» مطرح کردند، تا حدودی شبیه به همین بروز خودآگاهی است.
ما نمیتوانیم به این مسائل نگاه قطعی و مطلق داشته باشیم، اما نظر شخصی من این است که این خودآگاهی در حال نمایانشدن است.
اینکه ما دقیقاً در کجای تاریخ قرار داریم، امری بسیار پیچیده است، اما اجمالاً تقابل و مرزبندی حق و باطل مشخص شده است.
در میان اهلسنت نیز این مسئله ضرورت وضوح یافتن حق و باطل و جداشدن صفها در آخرالزمان وجود دارد یا خیر؟
دکتر یاسر قزوینی: در میان اهلسنت نیز چنین نگاهی حاکم است. داعش اکنون تحلیل میکند که اتفاقاً دوره شکست و هزیمت ما بسیار مطلوب است؛ زیرا صفوف بیشتر از هم جدا شده و حق و باطل نمایانتر میگردد.
در ادبیات شیعی نیز مسئله «غربالشدن» را داریم که در نهایت، صفوف از یکدیگر کاملاً متمایز میشوند. این یک مسئله بسیار مهم است. اما اینکه چه اتفاقی قرار است رخ دهد و در چه زمانی به وقوع بپیوندد، برای ما مشخص نیست.
ما در نگاه شیعی، پاسخ قطعی برای تعیین زمان ظهور نداریم. برای مثال، در بحث اعطای پرچم، برخی باعجله مدعی میشدند که رهبر شهید انقلاب، پرچم را به دست امامزمان عج تحویل خواهند داد. اما ما اساساً چنین زمانبندیها و قطعیتهایی را در نگاه شیعی نداریم و حداقل من، بافهم ناقص خود، چنین برداشتی ندارم که بخواهیم دچار سرخوردگی شویم.
حالا برخی در مقام توجیه ممکن است بگویند بداء حاصل شده است. اهالی فلسفه میگویند بداء یکی از پیچیدهترین مباحث فلسفی است و ورود به آن دشوار است. بحث نسبت انسان، جامعه و زمان، بسیار پیچیده است.
من بهعنوان سؤال آخر، پرسشی پیرامون مسئله جهاد بهمثابه ابزاری برای تبلیغ مطرح میکنم.
ما از یک سو با ایده مقاومت مواجه هستیم که در دل خود یک رویکرد تدافعی دارد؛ یعنی معتقد است که آمریکا در منطقه ما سلطه پیدا کرده و ما صرفاً در مقام دفاع با آن مقابله میکنیم.
اما ازسویدیگر، این ایده مطرح میشود که آیا میتوان برای گسترش اسلام و بسط حاکمیت الهی، دست به سلاح برد و تهاجم کرد؟
تقاضا دارم مسئله «جهاد بهمثابه ابزار تبلیغ» را در دل این دوگانه تبیین کنید و تصویر آن را در جریان مقاومت و همچنین در میان اهلسنت ترسیم نمایید.
دکتر یاسر قزوینی: در خصوص جریان داعش که حوزه مطالعاتی بنده است، نکته جالبی وجود دارد که من در کتاب خودم، یعنی پندار برساخته، آن را آوردهام.
داعش میگوید مهمترین تبلیغ برای جهاد، خودِ عمل جهاد است. شما در جهان انسانی نیز این مکانیسم را مشاهده میکنید. زمانی که داعش پیشروی میکرد و شهرها را یکی پس از دیگری به تصرف درمیآورد، نگاه آخرالزمانی خود را بهصورت فزایندهای منتشر میکرد و افراد بسیاری جذب ماشین جنگی آنها میشدند.
در واقع، به همان میزانی که شما در میدان نبرد پیروزی به دست میآورید، برای خود مشروعیت کسب میکنید. این عملکرد شماست که بر نظریهتان صحه میگذارد.
از زمانی که داعش در میدان شکست خورد، روند جذب نیرو در آن بهشدت افت کرد. هرچقدر هم که آنها تئوریپردازی کنند که اکنون در دوره ابتلا و آزمایش قرار داریم، باز هم نمیتوانند اعتبار و هژمونی پیشین خود را بازیابند.
در مورد جبهه مقاومت نیز شرایط بر همین مدار است؛ هرچقدر بتواند طرف مقابل را با چالش جدی مواجه سازد، در میان جوامع کسب اعتبار میکند.
جبهه مقاومت، سازوکارهای پذیرفتهشده در جهان امروز را تا حدودی به رسمیت شناخته است؛ اما جریانهای جهادی، نظیر القاعده و داعش، اساساً نظام بینالملل را مردود دانسته و آن را ذات کفر و شرک میپندارند.
جبهه مقاومت نیز نقدهای بنیادین خود را بهنظام بینالملل وارد میداند و آن را نظامی ظالمانه تلقی میکند، اما درعینحال، آن را قابلتعامل میانگارد.
این رویه مبتنی بر همان نگاه اجتهادی است که ظرفیت تعامل را فراهم میآورد. در دورههایی که ناکارآمدی سازوکارهای نظام بینالملل، نظیر وقایع تلخ غزه، بهوضوح نمایان میگردد، این امر بهصورت طبیعی موجب تقویت و گسترش رویکردهایی میشود که اساس نظام بینالملل را به لحاظ نظری زیر سؤال میبرند.
اما در نقطه مقابل، شخصیتی مانند الجولانی با پذیرش الزامات نظام بینالمللی و با استناد به فقه استضعاف، قدرت میگیرد. طالبان نیز بر اساس تعامل عملگرایانه با نظام بینالملل موفق به قبضه قدرت میشود.
این الگوهای موفقیتآمیز، خود به رساترین مبلغ برای مشروعیتبخشی بهنظام بینالملل تبدیل میشوند.
از خلال همین مسئله که توضیح دادم، میشود نوع نگاه گروهها به جهاد بهمثابه ابزار تبلیغ را نیز فهم کرد.
تا آنجا که من مطلع هستم، در میان فقه شیعه چنین نگاه توسعهطلبانهای وجود ندارد و جهاد غالباً واجد جنبه تدافعی است و همین موضوع، خود را در نگاه شیعه بهنظام بینالملل نشان میدهد.
توجیه فقهی جهاد ابتدایی بسیار دشوار و پیچیده است. اما در میان اهلسنت، رویکردها متفاوت است. ازآنجاکه بحث گاهی به موضوعشناسی نیز گره میخورد، نتایج مختلفی به دست میآید.
بهعنوانمثال، شخصی مانند ایمن الظواهری، رویکرد خاص خود را دارد. ظواهری معتقد است هر پیکار نظامی که ما اکنون انجام میدهیم، در زمره جهاد دفاعی است.
او بر مفهوم «امت» تمرکز میکند و استدلال میآورد که تا زمانی که حتی یک وجب از خاک امت اسلامی دارالاسلام در تصرف کفار باشد، جهاد جنبه کاملاً دفاعی پیدا میکند و اساساً نیازی به صدور فتوا از سوی مفتیان ندارد.
آنها معتقدند ازآنجاکه سرزمینهای اسلامی، مانند چچن، ترکستان شرقی، فلسطین و حتی اندلس اسپانیا، در اشغال غیرمسلمانان است، هرگونه اقدام نظامی، جهاد دفاعی محسوب میشود.
حالا این نکته را نیز در حاشیه عرض کنم که ایمن الظواهری پس از مدتی معاویه را بهشدت نقد کرد و این نخستین باری بود که چنین رویکردی اتخاذ میکرد. پیشتر صرفاً حجاج و عملکرد بنیامیه را نقد میکرد. مدت کوتاهی پس از این چرخش گفتمانی، آمریکاییها او را هدف قرار دادند.
اگر این دستگاه فکری را در نگاه شیعه بررسی کنیم، این پرسش مطرح میشود که چرا چنین برداشتی از مفهوم امت، در میان شیعه چندان پررنگ نبوده است؟
دکتر یاسر قزوینی: این مسئله قابلتأمل است و شخصاً علاقهمندم در فرصتی دیگر، بحث مستقلی پیرامون تطور مفهوم امت داشته باشیم.
به نظر میرسد در نگاه شیعی، مفهوم امت بسامد بسیار بالایی نداشته است؛ بنابراین ممکن است موضوع جهاد از این منظر، سالبه به انتفای موضوع باشد. در واقع، باید دید مفهوم امت کجای هندسه فکری ما قرار دارد.
مباحث بنیادینی نظیر نسبت ملیگرایی، مفهوم ایران و امت، همچنان معلق مانده است. این مفاهیم ناهمگونیهایی با یکدیگر دارند که نخبگان و متفکران باید در این پنجاه سال گذشته پیرامون آنها مباحثه و چالش میکردند تا به یک جمعبندی مشخص دست یابند.
متأسفانه، این مباحث حیاتی پخته نشده است و ریشه بسیاری از بحرانهای ما در همین خلأ نظری نهفته است.
زمانی که شما بر مبنای مفاهیم ذهنی حلنشده، دست به دیگریسازی و هویتسازی میزنید، ممکن است مسیر را اشتباه طی کنید و کار به تقابل و دستبردن به سلاح کشیده شود.
به نظر میرسد متفکران و نخبگان حوزه و دانشگاه باید در این مفاهیم، بازنگری جدی و انتقادی داشته باشند.






پاسخها