امروزه مرز بین صلح و جنگ کاملاً درهمتنیده شده است. جنگ ترکیبی هوشمند تنها در میدان نبرد نظامی رخ نمیدهد، بلکه عرصههای شناختی، اقتصادی، اجتماعی و امنیتی را همزمان در بر میگیرد. برای طراحی یک خطمشی دفاعی کارآمد، باید سه گره مفهومی را به هم پیوند زد: ارتش هولوگرافیک (بهعنوان ساختار انعطافپذیر دفاعی)، ادهوکراسی حرفهای (بهعنوان روش سازماندهی) و مبارزه با نابرابری (بهعنوان پیشنیاز انسجام و تابآوری اجتماعی).
نکته محوری این است که ما نیاز به یک تعریف جدید از امنیت داریم. امنیت دیگر فقط به معنای حفاظت از مرزهای جغرافیایی نیست، بلکه شامل امنیت هستیشناختی، یعنی پایداری و انسجام هویت جمعی نیز میشود. بر اساس آموزههای نظریه انتقادی روابط بینالملل و نظریه سیاسی اسلام، سه خطمشی اساسی برای تأمین این امنیت جامع وجود دارد: پایداری هستیشناختی، پایداری ساختاری (سیستمهای موازی) و پایداری فناورانه. این سه خطمشی، مثلث دفاع هولوگرافیک را تشکیل میدهند که در ادامه بهتفصیل به آن میپردازیم.
آنچه در این گفتوگو میآید، در دو افق زمانی طراحی شده است؛ نخست، تصویر «قبل از جنگ» که حاکی از شکافهای عمیق اعتماد، بحران مرجعیت رسانهای و تمرکز نابرابری بهمثابه یک بمب ساعتی بود. دوم، تصویر «پس از جنگ» که پیمایش ملی اخیر (اسفند ۱۴۰۴) از تابآوری مردم در بحرانهای منطقهای ترسیم کرده است.
در دنیای امروز که جنگها ابعاد جدیدی پیدا کردهاند، چگونه میتوان از یک الگوی بومی و درعینحال کارآمد برای دفاع و حکمرانی سخن گفت؟ مفهوم «ارتش هولوگرافیک» دقیقاً چه تفاوتی با ارتشهای سنتی دارد؟
ارتش هولوگرافیک یک سازمان نظامی صرف نیست، بلکه الگویی از حکمرانی دفاعی است که تکتک لایههای جامعه را در بر میگیرد. تفاوت اصلیاش در این است که وحدت فرماندهی را نه از طریق تمرکز و سلسلهمراتب عمودی، بلکه از طریق همراستایی ارزشی و نرمافزاری به دست میآورد. یعنی نیروهای پراکنده در میدان بر اساس یک «نقشه شناختی» مشترک و اصول ثابت حرکت میکنند، نه اینکه منتظر دستور لحظهای از بالا باشند. نکته دوم این است که در این الگو هر شهروند یک سرباز بالقوه است، اما نه به معنای نظامیگری؛ بلکه به معنای عاملیت دفاعی. یک مهندس، یک کشاورز، یک استاد دانشگاه یا یک پزشک در محل کار خودش بخشی از سیستم دفاع پوششی بهحساب میآید. اما یک شرط اساسی وجود دارد: ساختار هولوگرافیک نیازمند اعتماد متقابل و مسئولیتپذیری افقی است. این ویژگیها در جوامعی که با نابرابری شدید دستوپنجه نرم میکنند، بهسختی شکل میگیرد. به همین دلیل است که مبارزه با فقر و تبعیض به یک اولویت امنیتی تبدیل میشود، نه صرفاً یک آرمان اخلاقی.
برای عملیاتیکردن این الگو چه خطمشیهایی باید دنبال شود؟
سه خطمشی اساسی وجود دارد:
اول، پایداری هستیشناختی یعنی تقویت مبانی هویتی. جامعه باید از نظر هویتی چنان مستحکم باشد که هر تلاشی از سوی دشمن برای تغییر بنیادهایش ناکام بماند. این کار با ترویج ارزشهای مشترک، تقویت سرمایه اجتماعی و کاهش شکافهای طبقاتی و فرهنگی ممکن میشود. مسئله اینجاست که حاشیهنشینی و تبعیض اقتصادی، زمینهساز بیاعتمادی و تضعیف انسجام اجتماعی است و دشمن در بحران از همین شکافها برای نفوذ استفاده میکند. به عبارت روشنتر، عدالت برای بقا ضروری است، نهفقط یک آرمان اخلاقی.
دوم، پایداری ساختاری یعنی ایجاد سیستمهای موازی. دفاع پوششی به شبکهای از مراکز تصمیمگیری و اجرا نیاز دارد که هر کدام به طور مستقل توان ادامه حیات داشته باشند. این به معنای حرکت از ساختارهای متمرکز و آمرانه بهسوی ساختارهای هولوگرافیک است. در ارتش هولوگرافیک هر بخش – چه یک گروهان و چه یک سازمان مرکزی – تصویر کاملی از کل را دارد و میتواند در صورت قطع ارتباط با مرکز، مستقل عمل کند.
سوم، پایداری فناورانه یعنی توسعه دانش و تسلیحات بازدارنده. دفاع پوششی به برتری فناورانه نیاز دارد، اما این برتری فقط سختافزاری نیست. شامل فناوریهای نرم مثل الگوهای تصمیمگیری توزیعشده و سامانههای هوش مصنوعی غیرمتمرکز هم میشود.
در بخش قبل، ارتش هولوگرافیک را بهعنوان ساختار دفاع پوششی توضیح دادید. حالا چه رابطهای بین این ساختار و مفهومی که «ادهوکراسی حرفهای» مینامید، برقرار است؟ و برای عملیاتیشدن این الگو در میدان واقعی نبرد ترکیبی، چه اصولی حاکم است؟
ببینید، اگر بخواهم خیلی شفاف بگویم، ارتش هولوگرافیک بستر ساختاری است و ادهوکراسی حرفهای روش عملیاتیسازی آن در میدان نبرد ترکیبی. برای فهم درست این موضوع، ابتدا باید هشت اصلی را که بر «جنگ ترکیبی هوشمند» حاکم است، بشناسیم. اجازه دهید یکییکی مرور کنم.
اصل اول، ضرورت بازدارندگی چندلایه است.
بازدارندگی امروز دیگر فقط مبتنی بر قدرت نظامی یا موشکی نیست. باید در حوزههای اقتصادی، زیستمحیطی، اجتماعی و اطلاعاتی هم بازدارندگی ایجاد کنیم. یعنی دشمن باید یقین داشته باشد که هر اقدامی علیه ما، با پاسخی نامتقارن از سوی شبکهای از بازیگران دولتی و غیردولتی مواجه میشود. این بازدارندگی متکی بر وجود یک بدنه اجتماعی منسجم است که حاضر به دفاع باشد و اینجاست که نابرابری شدید به یک تهدید امنیتی بدل میشود، چون انسجام اجتماعی را از بین میبرد.
اصل دوم، تغییر ماهیت وحدت فرماندهی است.
در جنگهای کلاسیک، وحدت فرماندهی یعنی یک زنجیره فرمان خطی از بالابهپایین. اما در جنگ ترکیبی، دشمن دقیقاً با حملات سایبری و تخریب شناختی، همین مراکز فرماندهی متمرکز را هدف میگیرد و مختل میکند. راهحل چیست؟ رهبری شبکهای با نقاط تصمیمگیری متعدد. در این الگو، هر یگان باید بتواند بر اساس «قصد فرمانده» یا Mission Command عمل کند، بدون اینکه منتظر دستور لحظهای از بالا بماند. ادهوکراسی حرفهای دقیقاً برای سازماندهی همین قابلیت طراحی شده است.
اصل سوم، جنگ در متن جامعه است؛ چیزی که از آن به «جامعهای شدن دفاع» تعبیر میکنیم.
خط مقدم جنگ ترکیبی دیگر جبهههای فیزیکی یا مرزهای جغرافیایی نیست، بلکه ذهن و باور مردم است. دشمن با جنگشناختی به دنبال تغییر ادراکات و ایجاد شکاف بین مردم و حاکمیت است. امروز هر شهروندی در معرض جنگ رسانهای و روانی قرار دارد. اینجاست که پایداری هستیشناختی که پیشتر گفتم اهمیت حیاتی پیدا میکند. آموزش سواد رسانهای و تقویت هویت جمعی دیگر یک کار فرهنگی حاشیهای نیست، بلکه بخشی از راهبُرد اصلی دفاعی کشور میشود.
اصل چهارم، تخریب شناختی بهعنوان هدفمحوری دشمن است.
دشمن امروز بهجای اشغال فیزیکی خاک، به دنبال اشغال ذهنهاست. او با استفاده از ابزارهای اطلاعاتی و رسانهای، اعتماد به نهادهای داخلی را از بین میبرد، روایتهای بدیل میسازد و نخبگان را به چالش میکشد. مقابله با این تخریب نیازمند ساختارهای دفاع شناختی است؛ ساختارهایی که بتوانند اطلاعات غلط را شناسایی و خنثی کنند و در مقابل، روایتهای مقاومت و امید را تقویت نمایند.
این چهاراصل، تصویر کاملی از لایه راهبردی و شناختی جنگ ترسیم کرد. برای تکمیل این تصویر، چهاراصل بعدی چه هستند؟
اصل پنجم، رصد ناپذیری است. در جنگ ترکیبی، دشمن از فناوریهای پیشرفته برای رصد شبکههای ارتباطی و نظامی ما استفاده میکند. ارتش هولوگرافیک با طراحی ساختاری نامتمرکز و متغیر، امکان رصد و هدف قرارگرفتن را کاهش میدهد. ادهوکراسیهای حرفهای هم با تشکیل گروههای ضربت موقت و پراکنده، ردپای اطلاعاتی را به حداقل میرسانند. یعنی دشمن نمیتواند تصویر ثابتی از ساختار ما به دست بیاورد.
اصل ششم که مکمل اصل پنجم است، شفافیت انتخابی یا رصد ناپذیری خودی از دشمن است.
درحالیکه ما برای دشمن رصد ناپذیر هستیم، باید توانایی رصد دقیق و لحظهای تحرکات دشمن را داشته باشیم. این یک مزیت اطلاعاتی حیاتی است. ترکیب هوش مصنوعی و شبکههای گسترده مردمی دقیقاً میتواند این قابلیت را فراهم کند. باز هم میبینید که سرمایه اجتماعی به یک دارایی اطلاعاتی و امنیتی تبدیل میشود.
اصل هفتم، اهمیت اقتصاد جنگ در شرایط تحریم و بحران است.
جنگ ترکیبی ذاتاً یک جنگ فرسایشی است. هر کشوری که توانایی اقتصادی بیشتری برای پایدارسازی داشته باشد، در این جنگ پیروز میشود. اما اقتصاد جنگ فقط به معنای تأمین بودجه نظامی نیست. معنای اصلیاش اقتصاد مقاومتی و شبکهای است که از تولید پراکنده، بازارهای غیرمتمرکز و زنجیره تأمین تابآور تشکیل شده باشد. این موضوع باز هم با کاهش نابرابری پیوند مستقیم دارد؛ چون فقر، زمینهساز فساد و رانت میشود و اقتصاد درونزا را تضعیف میکند.
و نهایتاً اصل هشتم، پیشبینیناپذیری یا غافلگیری راهبردی دشمن است.
ما باید بتوانیم با تغییر مداوم الگوهای عملیاتی، دشمن را در مورد زمان و مکان واکنش خود سردرگم کنیم. ساختار هولوگرافیک به دلیل ماهیت چندمرکزی و پویای خود، ذاتاً پیشبینیناپذیر است. ادهوکراسیهای حرفهای هم با تشکیل سریع تیمهای جدید و منحلکردنشان پس از اتمام مأموریت، این غافلگیری را تقویت میکنند.
یعنی این هشت اصل در واقع یک شبکه بههمپیوسته را تشکیل میدهند؟
دقیقاً. این هشت اصل یک زنجیره را تشکیل میدهند. اصل اول، سوم و چهارم به «چرایی» جنگ و لایه اجتماعی و شناختی آن میپردازند. اصل دوم، پنجم، ششم و هشتم به «چگونگی» ساختار و روش عملیات اشاره دارند؛ یعنی همان ارتش هولوگرافیک و ادهوکراسی حرفهای و اصل هفتم هم «بستر اقتصادی» بقا در این جنگ را مشخص میکند. هیچکدام از این اصول از دیگری جدا نیست و همه در یک راستا، دفاع پوششی و تابآوری ملی را شکل میدهند.
آمارهای پیش از جنگ شما را نگران کرده بود. اعتماد به صداوسیما ۳۶.۶٪ و اعتماد به دولت ۴۶.۷٪. آیا این شکاف اعتماد، تئوری «قدرت توزیعشده» شما را با چالش مواجه نمیکند؟
برعکس. شکاف اعتماد به نهادهای متمرکز، دقیقاً همان نقطهای است که ضرورت اتکا به ساختارهای توزیعشده و غیرمتمرکز را فریاد میزند. اگر بوروکراسی شکستخورده است، باید به شبکههای مردمی رجوع کرد. پس از جنگ، ما خلاف فرضیه «ازهمگسیختگی اجتماعی» را مشاهده کردیم. پیمایش ملی نشان میدهد که بیش از ۹۰٪ مردم تمایل به همکاری با نهادهای محلی، مساجد و گروههای جهادی در بحران داشتهاند. تابآوری اجتماعی هم ۸۶.۷٪ ثبت شده است. این فعالشدن همان ظرفیت هولوگرافیک نهفته است.
یعنی اعتماد ازدسترفته به دولت متمرکز، در شبکههای محلی بازتولید شد؟
دقیقاً. ما با دو نوع اعتماد مواجهیم: اعتماد عمودی (به نهادهای بالادستی) که شکننده است و اعتماد افقی (به همسایه، گروه جهادی، نهاد محلی) که در بحران بهشدت فعال میشود. دادههای پس از جنگ ثابت کرد سرمایه اجتماعی نسوخته است، فقط در بسترهای هولوگرافیک (۶۲ هزار گروه جهادی، شبکههای همسایگی) انباشته شده و در لحظه نیاز آزاد میشود. این دقیقاً مطابق با اصل سوم جنگ ترکیبی است: «جنگ در متن جامعه». خط مقدم، ذهن و باور مردم است و شبکههای محلی، سنگرهای اصلی این جبهه هستند. چالش اصلی ما تداوم این اعتماد افقی و تبدیل آن به یک الگوی پایدار حکمرانی است.
شما در بحثهای پیشین از «بیپناهی ادراکی» مردم سخن گفتید. در بحران، رسانه ملی توانست مخاطبان خود را ۱۲٪ افزایش دهد و به ۷۶٪ برساند. تابآوری شناختی هم ۸۷.۹٪ ثبت شده است. آیا این پایان بحران مرجعیت است؟
این یک مرجعیت اضطراری و موقت است. مردم در لحظه بحران امنیتی، به پناهگاهی امن برای خبر موثق پناه میبرند. سؤال اصلی این است: چگونه این مرجعیت اضطراری را به یک مرجعیت پایدار و توزیعشده (هولوگرافیک) تبدیل کنیم؟
راهکار شما چیست؟
رسانه ملی باید خود را از یک بلندگوی متمرکز به یک پلتفرم شبکهای (هولوگرافیک) تبدیل کند. به این معنا که هزاران کنشگر خبری معتبر (خبرنگاران محلی، گروههای جهادی، کارشناسان مستقل) در یک اکوسیستم ادراکی توزیعشده، تولید محتوا کنند و رسانه ملی نقش هماهنگکننده هوشمند (ادهوکراسی رسانهای) را ایفا کند. همانطور که در بحران، مردم به رادیو محله و کانالهای جهادی اعتماد کردند، این اعتماد باید نهادینه و به هم متصل شود.
اصل چهارم میگوید «تخریب شناختی هدفمحوری دشمن است». دشمن با استفاده از ابزارهای رسانهای، اعتماد به نهادهای داخلی را از بین میبرد و روایتهای بدیل میسازد. تابآوری شناختی ۸۷٪ نشان میدهد مردم توانایی تشخیص اطلاعات درست را دارند، فقط به ساختاری نیاز است که این ظرفیت را هدایت کند. اینجاست که بازدارندگی شناختی معنا پیدا میکند: ایجاد یک پایگاه ادراکی مستحکم در افکار عمومی که در آن مردم در برابر عملیاتهای روانی و جنگشناختی مصون بمانند.
به نقطه کانونی بحث میرسیم. پیش از جنگ، نابرابری اقتصادی را «بمب ساعتی» و تهدید اصلی خواندید. دادههای پس از جنگ چه میگویند؟
دادهها تکاندهندهاند. درحالیکه تابآوری شناختی ۸۷.۹٪ و اجتماعی ۸۶.۷٪ است، تابآوری اقتصادی با ۷۶.۸٪ پایینترین سطح را دارد. این یعنی از هر ۴ نفر، ۱ نفر در حوزه معیشت و اقتصاد خود حتی باوجود اراده قوی و حمایت اجتماعی، «ورق برگشته است».
آیا این بدان معناست که تابآوری اجتماعی بالا، صرفاً یک سپر موقت در برابر آتش بحران بود و اصل ماجرا همچنان اقتصاد است؟
بله دقیقاً. جنگ، فاز آزمایشی طرح حکمرانی هولوگرافیک در حوزه امنیت و اطلاعات بود. فاز دوم، جدیتر و اصلیتر، «جنگ اقتصادی» است. بحران اعتماد، نابرابری اقتصادی را برجستهتر کرد. بمب ساعتی خاموش نشد، فقط صدای تیکتاک آن در هیاهوی جنگ گم شد. اکنون صدای آن بلندتر از همیشه است.
اما این فقط یک داده یا یک مسئله اقتصادی نیست، بلکه یک مسئله امنیتی هستیشناختی است. مبارزه با نابرابری را باید یک خطمشی دفاعی تلقی کرد، نه صرفاً یک سیاست رفاهی. یک جامعه نابرابر، دچار بیاعتمادی نهادی، شکاف بین مردم و دولت، و گسترش حاشیهنشینی – چه فیزیکی و چه ذهنی – میشود. دشمن در جنگ ترکیبی از همین حاشیهها برای نفوذ استفاده میکند. به همین دلیل، مبارزه با فقر و نابرابری در سه سطح باید دنبال شود:
اول، در سطح ساختاری؛ این لایه به معنای اصلاح نظام تأمین اجتماعی، مالیاتهای تصاعدی، و توزیع عادلانه فرصتهای آموزشی و شغلی است. اینها زیرساختهای عدالت هستند.
دوم، در سطح میانی که منظور از آن توانمندسازی ساکنان حاشیه شهرها و مناطق محروم از طریق ایجاد تعاونیها، ارائه تسهیلات خُرد، و طراحی الگوی شهر هوشمند با دسترسی عادلانه به خدمات. اینجا دیگر صحبت از کمکهای مقطعی نیست، بلکه ایجاد ظرفیت پایدار است.
بخش سوم نیز در سطح کلان یا ارزشی؛ یعنی ترویج فرهنگ قناعت و کار جمعی و مقابله با الگوی مصرفگرایی غربی است. این بخش، پشتوانه فرهنگی و هویتی مبارزه با نابرابری است. پس میبینید که این سه سطح با هم یک مثلث دفاعی در برابر نابرابری میسازند: ساختار عادلانه، توانمندسازی محلی، و فرهنگ مقاوم.
در پژوهش دیگری که به روش دادهبنیاد انجام دادهاید، به یک الگوی جامع برای خطمشیگذاری در زمینه کاهش فقر و حاشیهنشینی دست یافتهاید. این الگو چگونه میتواند سه سطحی را که گفتید عملیاتی کند؟
ببینید، این پژوهش دقیقاً همان حلقه مفقوده بین نظریه و عمل را پر میکند. ما با ۲۳ نفر از خبرگان مصاحبه کردیم و دادهها را بهصورت نظاممند تحلیل کردیم. چیزی که به آن رسیدیم این بود که ریشه اصلی ناکارآمدی خطمشیهای فقرزدایی در ایران دو چیز است: یکی شکاف عمیق میان مرحله تدوین و اجرا، و دیگری نبود شبکهسازی منسجم میان نهادهای متولی.
الگویی که استخراج شد، یک چارچوب چندلایه و سیستماتیک است که پنج رکن اصلی دارد. اجازه دهید این پنج رکن را یکییکی برایتان توضیح دهم.
رکن اول، شرایط علی است؛ یعنی اینکه چرا نابرابری بازتولید میشود؟ ما چهار عامل اصلی را در اینجا شناسایی کردیم. اول، شبکهسازی ناکارآمد؛ یعنی نهادهای حمایتی مثل بهزیستی و کمیته امداد بهصورت جزیرهای عمل میکنند و هماهنگی ندارند. دوم، عدم نوآوری در خطمشیگذاری؛ یعنی روشهای سنتی را تکرار میکنیم و از فناوریهای نوین استفاده نمیکنیم. سوم، توزیع ناعادلانه منابع و فرصتها؛ ثروت و امکانات عمدتاً در مناطق شهری متمرکز شده است و چهارم، تحلیل نادرست چالشها؛ یعنی خطمشیها بدون شناخت دقیق از واقعیتهای میدانی طراحی میشوند.
رکن دوم، شرایط زمینهای است؛ یعنی بسترهای ضروری برای موفقیت که شامل شاخصمحوری، کیفیتگرایی، آیندهپژوهی و مستندسازی میشود. یعنی باید بر اساس شاخصهای دقیق پیش برویم، به کیفیت توجه کنیم، آینده را ببینیم و همه چیز را مستند کنیم.
رکن سوم، شرایط مداخلهگر است؛ یعنی تسهیلگرها یا موانع اجرا. محورهای اصلی این بخش بازرسی و نظارت مستمر، حمایتگری اجتماعی، منابع مالی و حمایت سیاسی میشود. یعنی اگر اینها فراهم باشند، کار جلو میرود، و اگر نباشند، سنگاندازی میکنند.
در رکن چهارم، راهبردهای عملیاتی مطرح میشود. در اینجا ما سه راهبرد اصلی داریم: هدفمحوری یعنی اهداف شفاف و مبتنی بر شاخصهای کمی. برنامهمحوری یعنی ساختارهای اجرایی مرحلهبندی شده و بهرهوری و کارایی یعنی استفاده حداکثری از منابع.
و بالاخره رکن پنجم، پیامدهای موردانتظار است. اینها شامل عدالتگستری، تقویت اقتصاد محلی، پایداری اجتماعی و بازخورد محوری میشود و نکته جالب اینجاست که این الگو مستقیمترین ارتباط را با همان ارتش هولوگرافیک و ادهوکراسی حرفهای دارد. شبکهسازی کارآمدی که اینجا به آن رسیدیم، دقیقاً همان اصلی است که در ارتش هولوگرافیک روی آن تأکید کردم: وحدت از طریق همراستایی، نه تمرکز. ادهوکراسی حرفهای هم بهعنوان یک روش سازماندهی میتواند در اجرای خطمشیهای فقرزدایی از طریق چیزی که ما «گروههای ضربت سیاستی» یا Policy Task Forces مینامیم، عمل کند. یعنی همانطور که در میدان جنگ ترکیبی از تیمهای واکنش سریع استفاده میکنیم، در حوزه فقرزدایی هم میتوانیم از تیمهای اجرایی موقت و تخصصی بهره ببریم.
پس راهکار عملیاتی چیست؟ اگر بوروکراسی پاسخگو نیست و اقتصاد در حال فروپاشی است، چه ساختاری میتواند جایگزین شود؟
ببینید، راهکار اصلی همان ترکیب ادهوکراسی با ساختار هولوگرافی است. ادهوکراسی یعنی شما سازماندهی را موقت میکنید و بر اساس مأموریت پیش میروید. یعنی یک تیم را برای یک کار مشخص جمع میکنید، کار که تمام شد، تیم هم منحل میشد. ولی اگر فقط ادهوکراسی باشم و بس، ممکن است کار به هرجومرج بکشد. برای همین ما به مدل تکاملیافته نیاز داریم: ادهوکراسی حرفهای با ساختار هولوگرافیک.
این مدل چهار ویژگی اصلی دارد:
اول، اعضای تیم. این افراد متخصصانی از حوزههای مختلف هستند؛ مثلاً اقتصاد، جامعهشناسی، فناوری اطلاعات، رفاه اجتماعی. هر کدام از اینها نماینده یک بخش از کل هستند – دقیقاً همان ویژگی هولوگرافیک که هر جزء نماینده کل است.
دوم، ساختار کار بهصورت گروههای ضربت یا «تسک فوری» هست. این گروهها برای یک مأموریت مشخص تشکیل میشوند، بعد از اینکه کار را تمام کردند، گروه هم منحل میشود. یعنی هیچ بروکراسی دائمی و سنگینی نداریم.
سوم، فرماندهی در این گروهها موقعیتی است. یعنی رهبر گروه بر اساس تخصص و شرایط مأموریت تغییر میکند. ممکن است در یک مرحله یک اقتصاددان رهبر باشد، در مرحلهای دیگر یک متخصص فناوری اطلاعات. کسی که دانش بیشتری برای آن موقعیت خاص دارد، سکان را به دست میگیرد.
چهارم، ارتباطات در این ساختار شبکهای و رمزگذاریشده است و از بسترهای بومی استفاده میکنند. یعنی همه به هم متصل هستند، اطلاعات بهصورت امن جریان دارد، و وابسته به زیرساخت خارجی نیستیم.
پس اگر بخواهم خلاصه بگویم با این ترکیب، هم انعطاف و چابکی ادهوکراسی را داریم، هم انسجام و هارمونی ساختار هولوگرافیک.
این مفهوم را برای مخاطب عام ملموستر کنید.
خب، بگذارید یک مثال ملموس و عینی برایتان بزنم تا ببینید این مدل چطور کار میکند. تصور کنید بهجای یک وزارتخانه بزرگ اقتصاد که کلی بخشنامه دیربهدیر صادر میکند و کارها در بروکراسی گم میشود، ما دهها «تیم ضربت اقتصادی» داریم که دور مسائل عینی و فوری جمع میشوند.
اگر بخواهیم یک نمونه نزدیک بهواقع تر مثال بزنم؛ فرض کنید قیمت سیمان در یک استان بحرانزده دارد از کنترل خارج میشود. در مدل سنتی، نامهنگاری میشود، کارگروه تشکیل میشود، بعد از سه ماه یک بخشنامه ابلاغ میشود تا وقتی که دیگر کار از کار گذشته است. اما در مدل ادهوکراتیک چطور عمل میکنیم؟
یک تیم میزنیم که چهار نفر عضو دارد یکی نماینده استانداری که اختیار تصمیمگیری دارد، یکی از اتحادیه مصالحفروشان که بازار را میشناسد، یک گروه جهادی که توان توزیع و لجستیک دارد، و یک نفر از خود کارخانه سیمان که تولیدکننده است. به این تیم اختیار ویژه میدهیم از جمله اینکه میتواند مستقیماً سیمان را بفروشد و دلالها را برای مدت ۶۰ روز حذف کند. نتیجه چه میشود؟ قیمت ظرف چند روز میآید پایین، بحران حل میشود. بعدازاین ۶۰ روز، تیم منحل میشود تا برود سراغ مأموریت بعدی، یا اگر همان مسئله باقی بود، با ترکیبی جدید ادامه میدهد. هیچ بروکراسی دائمی، هیچ بخشنامه دیررس، هیچ نامهنگاری بیفایدهای در کار نیست. فقط یک تیم متمرکز با اختیار کافی و ضربالاجل مشخص.
این برعکس نهادسازیهای دائمی و غیر قابل انحلال است، درست است؟
دقیقاً. ساختارهای ادهوکراتیک بر اساس مسئله تعریف میشوند، نه بر اساس دیوارهای سازمانی. این ساختار، همان «طیف خاکستری» را جذب میکند. کسی که به شعارها اعتقاد ندارد، به توانایی خود در حل مسئله اعتقاد دارد (۹۳٪ طبق پیمایش). وقتی ببیند مشکل آب محلهاش ظرف یک هفته توسط یک تیم موقت و چابک حل میشود (درحالیکه بوروکراسی ماهها درگیرش بود)، اعتماد بازمیگردد.
تفاوت این الگو با گروههای شبهنظامی در حرفهایگری و چارچوب خطمشی است. ادهوکراسیهای حرفهای تحت یک خطمشی دفاع پوششی عمل میکنند که توسط ساختارهای رسمی (مجلس، شورایعالی امنیت ملی) تدوین شده است. آنها خودسر نیستند، بلکه در یک چارچوب قانونی و تحت نظارت غیرمستقیم عمل میکنند.
اگر بخواهید یک نقشه راه سهمرحلهای برای گذار از وضعیت کنونی ارائه دهید و همه مباحث را جمعبندی کنید، چه میگویید؟
ببینید، کل این گفتوگو در واقع یک پویایی بین دو وضعیت بود. اگر بخواهم همه چیز را در سه نکته خلاصه کنم، به این شکل است.
ما با بحران اعتماد، نابرابری و یکجور بیپناهی ادراکی مواجه بودیم. اینها آسیبپذیریهای یک ساختار متمرکز بودند. از طرفی متوجه شدیم که ماهیت جنگ عوض شده و جنگ ترکیبی هوشمند به یک ارتش هولوگرافیک نیاز دارد. یک ارتش که در آن هر شهروند یک سرباز و هر نهاد یکبخشی از کل باشد.
در جریان بحران، تابآوری شناختی ۸۷.۹ درصد و تابآوری اجتماعی ۸۶.۷ درصد ثبت شد. شبکههای هولوگرافیک فعال شدند، همکاریها بالای ۹۰ درصد رفت. این به ما ثابت کرد که ملت ظرفیت عبور از بحران را دارد، اما این ظرفیت برای فعالشدن نیازمند یک ساختار ادهوکراتیک است. یعنی همان تیمهای ضربت و چابکی که حرفش را زدیم.
حواسمان باشد جبهه اصلی امروز اقتصاد است. هیچکدام از دو نکته قبلی بدون عدالت و انسجام اجتماعی کارآمد نخواهد بود. مبارزه با نابرابری و فقر نباید یک پروژه حاشیهای باشد، باید هسته مرکزی راهبرد دفاعی ما باشد. راهکار عملیاتی چیست؟ تبدیل ساختارهای اضطراری جنگ به نهادهای دائمی حل مسئله اقتصادی. یعنی تشکیل دهها «ادهوکراسی اقتصادی» با مشارکت شبکههای جهادی، بخش خصوصی و یک بوروکراسی چابک. ابزاری که با آن میتوانیم طیف خاکستری را جذب کنیم، حل مسئله ملموس است، نه شعار.
و در پایان، بگذارید یک جمعبندی نهایی داشته باشم.
این بحران یک آزمون میدانی تمامعیار برای نظریه حکمرانی هولوگرافیک بود. نتیجه آزمون: نظریه درست بود. ظرفیتهای توزیعشده ملت فعال و اثربخش از آب درآمد. اما اقتصاد، پاشنه آشیل این پیکره بود. الان وظیفه ما این است که همان الگوی موفقی که در حوزه امنیت و اطلاعات داشتیم – یعنی ادهوکراسی جهادی و محلی – را به حوزه اقتصاد و رفاه عمومی تعمیم بدهیم. الگوی حکمرانی دفاعی ترکیبی نیاز دارد که از نگاههای بخشی عبور کنیم و برویم به سمت یک پارادایم کلنگر؛ جایی که امنیت، اقتصاد، فرهنگ و سیاست بهصورت همافزایی در کنار هم قرار بگیرند. اقتصاد، قرارگاه اصلی حکمرانی هولوگرافیک در ایران پساجنگ است.






پاسخها