استعاره: پلی میان حافظه تاریخی و کنش امروز
برای درک آنچه در جامعۀ ایران میگذرد، باید از نظریۀ «حافظۀ جمعی» موریس هالبواکس و بسط آن در علوم شناختی بهره گرفت. هالبواکس نشان داد که حافظه پدیدهای اجتماعی است: ما حتی خصوصیترین خاطرات را در «چارچوبهای اجتماعی» (خانواده، مذهب، ملت) به یاد میآوریم و هنگام یادآوری، گذشته را نه آنگونه که رخ داده، که آنگونه که گروه امروز بدان نیاز دارد، بازسازی میکنیم. حافظۀ جمعی، برخلاف تاریخ بایگانیشده، زنده، گزینشی و هویتبخش است و انسجام گروه را با روایتهای مشترک حفظ میکند. علوم شناختی معاصر این بصیرت را با سازوکارهایی چون «حافظۀ تراکنشی» و «فراموشی القایی اشتراکیافته» تأیید کرده است. این حافظه، «عینک ادراکی» ملت است که از طریق آن «حال» را میفهمد و «آینده» را پیشبینی میکند. اما این گنجینه، کتابی قطور در تاریکخانۀ ذهن جمعی است که بدون «موتور بازیابی» فعال نمیشود. این موتور باید محتوای مناسب را فراخوانی کند و به تجربۀ زندۀ امروز پیوند زند. درست اینجاست که استعاره وارد میدان میشود: استعاره، کلیدی است که قفل این کتاب عظیم را میگشاید و گذشته را به مدد امروز میرساند.
در نظریۀ معاصر (از لیکاف تا ریکور)، استعاره دیگر آرایۀ ادبی صرف نیست، بلکه ابزاری شناختی بنیادین است که مفاهیم انتزاعی را از طریق نگاشت به تجربیات ملموس فهمپذیر میکند. هنگامی که در بحبوحۀ بمباران، شهروندی ایرانی زمزمه میکند «این هم خیبری دیگر است»، او تنها شعری نخوانده؛ بلکه از طریق استعاره، جنگی فرسایشی و مدرن را به یک «کهنالگوی پیروزی» پیوند زده است. خیبر، قلعهای شکستناپذیر بود که به دست حضرت علی (علیهالسلام) فرو ریخت. با این استعاره، مخاطب ناخودآگاه نتیجه را پیشبینی میکند: «ما پیروزیم، زیرا تاریخ میگوید خدا با ماست.» این فرآیند، تبدیل ترس به انگیزه و ابهام به یقین است. به همین ترتیب، استعارۀ «عاشورا» نه سوگواری منفعل، که مانیفستی کنشگرایانه است: «هیهات منا الذله» یعنی گزینۀ سازش از قاموس واژگان ملت حذف شده است. در کنار اینها، استعارههای ملی-اسطورهای چون «آرش کمانگیر» یا «رستم»، مفاهیم «اقتدار» و «فداکاری برای وطن» را از سطح فرمان نظامی به تکلیفی وجودی ارتقا میدهند.
مهندسی انسجام: جلوگیری از جنگ داخلی استعارهها
در همین نقطه، چالشی ظریف و خطرناک سر برمیآورد. استعارههای میدان از خاستگاههای گفتمانی متفاوتی برخاستهاند: عاشورا از ایمان شیعی، رستم از حافظۀ حماسی ایران باستان، و کوروش از روایتهای ملی-تاریخی. اگر این استعارهها بدون «مهندسی روایی» منسجم در کنار هم قرار گیرند، ممکن است بهجای همافزایی، دچار «تناقض معنایی» و نزاع گفتمانی شوند. تأکید افراطی بر استعارههای ایران باستان بدون پیوند با محتوای دینی، میتواند شکافهای هویتی خفته را بیدار کند، یا برعکس. راهکار، کشف و برجستهسازی «محورهای ارزشی مشترک» است که همۀ این استعارهها را به یک رشته بکشد. این محور میتواند مفاهیمی فراتاریخی و عمیقاً ایرانی-اسلامی چون «عزت ملی»، «استقامت در برابر ظلم» و «ایثار برای دیگری» باشد. چه در کربلا، چه در خیبر، چه در داستان آرش و چه در فتح بابل، یک نخ مشترک نامرئی وجود دارد: «ایستادگی شرافتمندانه در برابر سلطهگری». وظیفۀ اتاقهای فکر رسانهای و فرهنگی در این مقطع، بیرون کشیدن این خط مشترک از دل روایتهای رنگارنگ و قرار دادن آن همچون نخ تسبیحی میان استعارههاست. باید نشان داد که حضرت حسین بن علی (علیهالسلام) و رستم دستان، هر دو قهرمان «نه گفتن» به نامردمیاند، هرچند در دو سپهر معنایی متفاوت زیستهاند. اینگونه، از دل تنوع استعارهها، «وحدت حماسی» زاده میشود که نیرویی چندبرابر دارد.
فراتر از کلیشهها: بازآفرینی حافظه و دمیدن روح تازه
دومین نکته، پرهیز از «تنبلی شناختی» و اکتفا به چند استعارۀ نخنما و کلیشهشده است. حافظۀ تاریخی ما گنجینهای غنی از «مقاومت مردم»، «شکستهای دشمن» و «پیروزیهای غیرمنتظره» است. موقعیت کنونی، فرصتی طلایی برای «بازآفرینی حافظه» و زنده کردن استعارههای فراموششده است. چرا فقط به «فتح خیبر» اشاره شود، حال آنکه تاریخ صدر اسلام و دورۀ حکومت پیامبر (صلی الله علیه و آله) سرشار از ماجراهای درسآموز برای توصیف شرایط کنونی است؟ چرا فقط از رستم بگوییم، وقتی «ضحاک» نیز میتواند نمادی پرقدرت برای ترسیم چهرۀ شیطانی نتانیاهو یا ترامپ باشد، موجوداتی انساننما با مغزهای اهریمنی که ملت ایران همچون کاوۀ آهنگر باید علیه آنان قیام کند؟ استفادۀ حداکثری و مبتکرانه از گنجینۀ حافظه تاریخی دو فایده دارد: نخست از «فرسایش استعارهها و کلیشهسازی خشک» جلوگیری میکند و سوخت تازه به موتور معنایی جامعه تزریق میکند؛ دوم به طیفهای متنوع جامعه امکان پیوند هویتی با مقاومت را میدهد. یک جوان اهل ادبیات شاید با «سیاوش» بیشتر همذاتپنداری کند تا با «رستم». رسانه باید این تنوعطلبی را پوشش دهد.
مهندسی اسطوره برای فردا: شکار و تثبیت نمادهای نو
مهمترین رسالت نهادها و فعالان فرهنگی و رسانهای در دل این آتش و خون، نگاه به آینده است. وقایع همین لحظه، غنائم فکری و سرمایۀ معنایی نسلهای فردا هستند. هر شهید امروز، قهرمانی دیگر در افق چند دهۀ آینده است. هر پهپاد ساقطشده، هر کشتی سرگردان در تنگه، هر توییت کوبندۀ یک فرمانده، مواد خام برای صورتبندی اسطورههای آیندهاند. وظیفۀ امروز «تثبیت نمادین» این رخدادهاست. نباید گذاشت این وقایع در هیاهوی خبری گم شوند. باید برای آنها نامگذاریهای استعاری و تصویرسازیهای ماندگار خلق کرد. نام یک عملیات موفق میتواند به اندازۀ خود عملیات مهم باشد. آیا «وعدۀ صادق» صرفاً نام نظامی بود، یا خود به استعارهای قدرتمند از اقتدار ایران در برابر غرب بدل شد؟ امروز، هر اقدام قهرمانانه در خط مقدم باید توسط شاعران، نویسندگان، فیلمسازان و طراحان گرافیک به «نماد» تبدیل شود. باید داستان ساخت، نه صرفاً خبر مخابره کرد. این داستانها و نمادها، گلولههای نقرهای نبردهای شناختی فردا هستند.
نتیجهگیری: استعاره، سلاحی که از گلوله برندهتر است
در پایان، باید اذعان کرد که جنگ کنونی تنها بر سر زمین و انرژی نیست؛ نبرد بر سر «معنا»ست. طرف مقابل با دروغپردازی و بمباران رسانهای میکوشد مقاومت ایران را «تروریسم» و دفاع مشروع را «ماجراجویی و سرکشی» معنا کند. در چنین میدانی، سرمایۀ معنوی نهفته در حافظۀ تاریخی، ذخیرۀ استراتژیک ایران است. این سرمایه با کلید استعارهها گشوده میشود، با ارزشهای مشترک انسجام مییابد و با ثبت حماسی امروز برای فردا، به میراثی جاویدان بدل میگردد. مسئولان فرهنگی و رسانهای باید از نقش تماشاگر منفعل این انفجار معنایی خارج شوند و به «مهندسان حافظه و استعاره» بدل گردند. جامعهای که بداند از چه تبار قهرمانی برخاسته و نبرد امروزش را در امتداد کدام حماسههای تاریخی روایت کند، هرگز در برابر طوفانهای سخت تسلیم نخواهد شد. اینجا همان جایی است که گذشته، سنگربان مستحکم آینده میشود و شعر، به اندازۀ موشک، دشمن را به زانو درمیآورد.






پاسخها