این روزها در جایجای ایران سخن از مقاومت است. مقاومت تنها یک واکنش سلبی و سیاسی نیست، بلکه یک درک انتقادی برای خروج از ذهنیت منقاد و ایستادگی بر میراث و اصالتها در برابر نظم سلطه و استعمار است. نظام سلطه همواره با تحمیل ساختارهای نئولیبرالیستی نظیر «جامعه مصرفی» و «جامعه نمایشی»، به دنبال نابودی امکان دگراندیشی و ایجاد فراموشی تاریخی در جوامع پیرامونی است. اما سوژه مقاوم چگونه میتواند از تاریخآگاهی برای ساختزدایی از این روایتهای مسلط بهره بگیرد؟ هسته مرکزی محاسبات عقلانی انسان مقاومت در برابر منطق بازار چیست؟ و انسجام چنین جامعهای حول چه محوری شکل میگیرد؟ در گفتگو با سید مهدی ناظمی، پژوهشگر حوزه فلسفه تلاش داریم تا به ابعاد این مسئله بپردازیم.
پرسش اول ما راجع به بنیانهای معرفتشناختی سوژه مقاوم است. با توجه به آنکه سوژه مقاوم در پی درکی انتقادی نسبت به محیط خود و نسبت به نظم استعمار شکل میگیرد، آنگاه پرسش این میشود که نقطه عزیمت خروج از ذهنیت منقاد و رسیدن به یک درک انتقادی از محیط در سوژه مقاوم چیست و چطور میشود آن را تقویت کرد؟ چه سازوکارهای شناختی، گسست از تاریخ استعمار و غرب را در سوژه مقاوم تقویت کرده و بازتولید میکند؟
ناظمی: در پاسخ به سؤال اول پیرامون مقاومت و بنیانهای معرفتشناسی آن، باید توجه داشت که وجود انسان دو وجه را همزمان در خود دارد. وجهی که کمتر در عامۀ مردم اتفاق میافتد، شکستن نظم موجود به سمت یک یافت جدید است؛ یافتی که مجدداً میتواند نظمی را بنا بگذارد و در واقع نوعی فراروی از وضعیت کنونی محسوب میشود. وجه دوم انسان، ایستادگی بر آن چیزی است که اکنون وجود دارد و تلاشی برای حفظ، نگهبانی و ازدستندادن میراث اوست.
دررابطهبا مقاومت، لازم است بدانیم که هر دوی این وجوه در افراد مؤثرند. برای نمونه، جنبشهای اسلامی مقاومت عمدتاً بر این مسئله تمرکز دارند که چرا باید میراث آباواجدادی خود را که با آن زیستهایم و مایۀ انس و معنای زندگی ماست، ارزان از دست بدهیم، نابودش کنیم و سیاست، اقتصاد، فرهنگ و اخلاقمان را در مناسبات بردگی و سلطه تعریف نماییم.
مقاومت در کشورهای غربی برعکس است؛ یعنی مقاومت در آنجا بیشتر تابع جنبشهای چپ است. البته منظورم این نیست که این دو شکل با هم تعامل و ارتباطی ندارند؛ روابط و تعاملات آنها آشکار است. اما در کشورهای غربی، جنبشهای مقاومت عمدتاً چپ هستند و تأکید میکنند که میراث کلاسیک سرمایهداری، میراثی سلطهگر و امپریالیستی است که آزادی نهادینهشده در عمق وجود انسان را نابود میسازد؛ به همین خاطر باید در برابر این ربط سلطهگر به مقاومت بپردازیم. بااینحال، هر نوع مقاومت زمانی میتواند عمق و تداوم پیدا کند و تبدیل به یک جریان بزرگ بشود که دوباره به وضعیت اول بازگردد؛ یعنی تقدس و اهمیت ایستادگی را درک کند.
اگر مردمان متوجه نشوند که پایمردی بر یک موضوع، برای انسان اصالت و نقش بزرگی دارد، یا اینکه تفاسیر سطحی و احساسگرایانه درباره فراروی انسان ارائه دهند، خودبهخود مقاومت منتفی میشود. برای مثال در ماجرای سال ۱۴۰۱، باوجود اینکه پایه و اساس کار کاملاً آمریکا گرا یا نه و متعلق به بلوک غرب بود، بسیاری از فعالان آن عرصه افراد چپگرا بودند؛ زیرا احساس میکردند هر نوع ساختارشکنی و رفع محدودیتی، یک نقطۀ مثبت برای آنها تلقی میشود. آنها دقت نداشتند که این ساختارشکنی، در درجۀ اول پروژهای و دستوری است و آزادی دیگران و استقلال کشور متبوعشان را نفی میکند. از آنجایی که اساساً توان فهم این مفاهیم را نداشتند، بسیار راحت نیز تحت تأثیر قرار میگرفتند.
با توجه به مباحثی که طرح کردید پرسش دیگری که وجود دارد آن است که نظم سلطه برای تثبیت خودش همواره تلاش میکند جوامع پیرامونی را دچار فراموشی تاریخی کند. سوژه مقاوم چگونه میتواند از «تاریخآگاهی» نه به عنوان یک حسرت یا نوستالژی، بلکه به مثابه ابزاری برای ساختزدایی از روایتهای مسلط و بازتولید عاملیت خودش بهره بگیرد؟ به عبارت دیگر تاریخ چطور میتواند در سوژه مقاوم به شکلگیری درک انتقادی کمک کند؟
ناظمی: اگر میخواهیم دچار نوستالژی تاریخی نشویم، ابتدا باید توجه کنیم که تاریخ چیست؟ اگر تصور ما این باشد که تاریخ صرفاً سیاهی روی سفیدی است و یکسری نوشتهها و گفتههاست مبنی بر اینکه چه کسی دیگری را به قتل رساند و چه کشوری غارت شد، در آن صورت ممکن است بهجای یک جنبش مقاومت، به یک جنبش بنیادگرا مانند داعش تبدیل شویم که با شعار کشتار بیشتر و شکنجههای وحشیانهتر، قصد انتقام از تاریخ را دارد.
ما زمانی میتوانیم اساساً مقاومتی معنادار و پایدار خلق کنیم که ریشههای تاریخی را فراخوان کرده باشیم، از آنها پرسش نموده و آنها را در افق اکنونیت خود بازتفسیر کنیم؛ بهگونهای که معنای جدید آنها را برای امروز خویش تجربه کرده باشیم. در چنین عمقی است که یک جنبش اصیل تاریخی متولد میشود و شکل میگیرد. یک فهم بنیادگرا و نوستالژیک از تاریخ این است که بگوییم چون صلیبیها در هزار سال پیش حمله کردند، ما نیز اکنون حمله میکنیم و تمام ساختارهای گذشته نظیر خلیفه و امیر را احیا مینماییم.
فهم دیگر این است که بررسی کنیم چه بنیادهایی باعث ضعف مسلمین شد و دشمنان را بر ما گستاخ کرد. در ماجرای جنگهای صلیبی، باوجود لشکرکشی آنها در مجاورت سه قدرت اسلامی، حاکم بیتالمقدس به خلیفه فاطمی نامهنگاری کرد، اما فاطمیون عکسالعملی نشان ندادند؛ زیرا مشخص بود که حکام و جامعۀ اسلامی اساساً معنای لشکرکشی متحد مسیحیان جهان را متوجه نمیشوند و آن را یک جنگ عادی میپندارند که متجاوزان پس از چند روز بازخواهند گشت. مسلمانان در مواجهه با حمله مغول و سایر هجومها نیز دچار همین معضل بودند.
امروز نیز در مواجهه با آمریکا و بلوک غرب دچار همین معضل هستیم؛ متوجه نمیشویم که لشکرکشی تمامعیار یک قدرت جهانی علیه اسلام به چه معناست. درک نمیکنیم که این طوفان صرفاً موانع ابتدایی را تخریب نمیکند، بلکه هر آنچه سر راهش باشد را با خود میبرد. اگر متوجه این مسئله میشدیم، شاید اکنون دچار چنین اتفاقاتی نمیافتادیم.
خوانش تاریخ یک عمل فکورانه است که با تأمل، مکث، گفتگو و اندیشیدن ممکن میشود و فرمول یا دستورالعمل پیشساختهای ندارد. در درجۀ اول، بزرگان اهل اندیشه مسئولیت دارند که مشخص کنند تاریخ چگونه باید خوانده شود تا برای امروز ما معنا پیدا کند، بدون اینکه خود را گرفتار مضحکه شدن و تقلیدهای بیسر و ته نماییم که نمونۀ بارز آن داعش و القاعده بود. هر اتفاق اصیلی در جهان، با رجوع به میراث گذشته و امکاناتی که آن میراث برای اکنون مهیا ساخته است، ممکن میشود و تنها در این صورت است که جنبش اصیل میتواند متولد گردد.
در یک تقابل دوتایی میشود «انسان مقاومت» را در برابر «انسان بازار» قرار داد. با این فرض میدانیم که منطق سوژۀ بازار بر بیشینهسازی سود مادی و محاسبات کمی استوار است. اگر بخواهیم عقلانیت سوژۀ مقاوم را فرمولبندی کنیم، هستۀ مرکزی محاسبات او در کنشهای اجتماعی و اقتصادی دقیقاً بر چه متغیری استوار است؟
ناظمی: انسان مقاومت فینفسه در تضاد با انسان بازار نیست؛ چهبسا انسانهای اهل مقاومتی که بازاری هستند. در انقلاب اسلامی نیز عمدۀ زحمات بر دوش همین بازاریها بود؛ نسل بازار، نسلی متشرع بود که در فقدان امر سیاسی، تلاش میکرد از ثروت خود به عنوان اهرمی سیاسی برای بقای تشیع استفاده نماید.
آن چیزی که تقابلها را ایجاد میکند، قرار گرفتن «منطق بازاری بودن» در برابر «منطق مقاومت» است. البته استفاده از عبارت منطق بازاری بودن میتواند رهزن باشد؛ زیرا بازار منطقی دارد که حتی اگر مبتنی بر بیشینهسازی سود باشد، مادامی که ذیل عقلانیت کلانتر دیگری قرار بگیرد، آن عقل جزئی ایرادی ندارد و کارکرد خود را حفظ میکند. ایراد آنجاست که این منطق، جای عقلانیت کلان را بگیرد و به تنها رویکرد تبدیل شود.
تقابل این دو، بیشتر از جنس تقابل عدم و ملکه است تا تضاد و تناقض. انسان مقاومت در برابر یک فرهنگ کلان نئولیبرالیستی قرار دارد که دو شاخصۀ بسیار مهم آن، «جامعه مصرفی» و «جامعه نمایشی» است. هرچند میتوان به شاخصههای دیگری نظیر اتمیزه شدن و … نیز اشاره کرد، اما جامعه مصرفی و جامعه نمایشی، ساختارهای کلانی را بر زندگی انسانها تحمیل کرده و آنها را محدود و کانالیزه میکنند. این روند موجب میشود انسانیت و داشتههای افراد به تدریج محو و نابود گردد و امکان دیگربودن و دگراندیشی را از دست بدهند.
بنابراین انسان مقاومت انسانی است که ضمن زیستن ناگزیر ذیل این ساختارهای جهانی، تلاش می کند در برابر سلطهگری و تحمیلگری آنها از خود مقاومت نشان دهد. او میکوشد مناسبات جامعۀ نمایشی را نپذیرد، وجود خود را صرفاً به نمایشگری تقلیل ندهد، در برابر مناسبات جامعۀ مصرفی مقاومت کند و خود را به یک حیوان صرفاً مصرفگرا تبدیل نسازد.
انسان مقاومت تلاش میکند بیش از آن چیزی باشد که بر ساختارهای جهان حاکم است. تا زمانی که او بتواند بنیانگذار تاریخ و تمدن جدیدی باشد که معنای انسانیت را احیا و حفظ کند، مراقبت از این رگههای باریک انسانبودن بر عهدۀ اوست تا در برابر شاخصههای اصلی نظام سلطه، حداکثر مقاومت را ابراز نماید. باید دقت کنیم که جریان اصلی، همان جریان سلطه است و جریان مقاومت، جریان فرعی و مقابلی محسوب میشود؛ از همین رو، تلاش ما بر این است که به اندازۀ آن سیستم آلوده نباشیم و اصالتها را در این جهان حفظ نماییم.
در خصوص جامعه مقاومت، شما شاخصههای جامعه مقاومت را در چه چیزهایی میدانید؟ وجه تمایز آن با جامعه بازار در چه چیزی است؟
ناظمی: شاخصۀ جامعۀ مقاومت این است که در برابر تمام ظهورات نظام سلطه مقاومت کند. انسان اهل مقاومت با جامعۀ مقاومت تفاوت دارد؛ انسان مقاومت ممکن است تنها در وجهی از وجوه نظام سلطه، مانند میلیتاریسم، امپریالیسم سیاسی، جامعۀ مصرفی یا نظام رسانهای مقاومت کند. اما جامعۀ مقاومت جامعهای است که در برابر همۀ وجوه نظام سلطه میایستد. یعنی اگر عدهای در برابر میلیتاریسم ممحضاند و مقاومت میکنند، گروهی دیگر در برابر اشکال مختلف سرمایهداری، گروهی در برابر مصرفگرایی و گروهی در برابر جامعۀ نمایشی مقاومت از خود نشان میدهند؛ این تلاش همهجانبه، مجموعاً یک جامعۀ مقاومت را شکل میدهد.
ایران نزدیکترین مصداق به این مفهوم است، زیرا نظام سلطه تمام هستی و دار و ندار خود را برای نابودی آن به کار گرفته است؛ بااینحال، ما نیز هنوز تا تبدیل شدن به یک جامعۀ مقاومت کامل فاصله داریم. جامعۀ مقاومت نمیتواند ادعا کند که در برابر اقتصاد سرمایهداری مقاومت میکند اما با فرهنگ و اجتماع سرمایهداری مشکلی ندارد و اجازه میدهد فضای مدلینگ در کشور حاکم باشد. اگر چنین کرد، قطعاً و بدون تردید در بُعد اقتصادی نیز روزی به زانو درخواهد آمد؛ اتفاقی که برای بسیاری از کشورها رخ داده است.
شما نمیتوانید عرصهای را رها کنید؛ مقاومت باید در همۀ عرصهها جریان داشته باشد، زیرا عرصههای نظام سلطه ملازم یکدیگرند و با هم همافزایی دارند. نمیتوانیم بگوییم در ایران اسلامی زندگی میکنیم و هر سال هزاران شهید میدهیم، اما در ایام صلح، شرایط ما شبیه به سواحل ایالات متحده شود. شاخصۀ اصلی جامعۀ مقاومت این است که هیچ عرصهای اعم از فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی را به حال خود رها نکند. رها کردن هر عرصه، مانند باز گذاشتن یکی از دروازههای شهر است که نظام سلطه از همان نقطه ورود کرده و جامعه را به نابودی میکشاند. در کشور ما نیز از مقطعی به بعد، به دلیل عدم مقاومت لازم در عرصۀ فرهنگ و اجتماع، آسیبهای بسیار شدیدی وارد شده است که امیدوارم از این خواب غفلت بیدار شویم و بازنگری اساسی در این مسئله داشته باشیم.
به عنوان پرسش آخر طرح می کنم، وجه همبستگی و انسجام در جامعه مقاومت چیست؟ به تعبیر دیگر محور حرکت و انسجامبخش آن را چه میبینید؟
ناظمی: محور انسجام در جامعۀ مقاومت، منحصراً خود مقاومت است و هیچ چیز دیگری نمیتواند جایگزین آن باشد. باوجود اهمیت مباحثی نظیر شاخصههای فرهنگی و اجتماعی یک جامعۀ اسلامی که من در پاسخ سوال پیشین از آن دفاع کردم، در عین حال باید بدانیم که محور اصلی انسجام، همین مقاومت است؛ یعنی تمام اقشار و آحادی که در برابر سلطهگریها دوشادوش یکدیگر میایستند، خواهر و برادرند و در کنار هم قرار دارند.
در هنگامۀ خطر و تهدید شدن اصل وجود یک جامعه، هرکسی که به مقاومت ضربه بزند — چه از روی آگاهی و خیانت، چه از روی سهو، ناآگاهی و فریب رسانههای دشمن — از چتر مقاومت خارج میشود. اما هر زمان که این افراد متوجه اشتباه خود شوند و مستبصر گردند، مجدداً جزو جامعۀ مقاومت محسوب میشوند.
تنوعات متعدد فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی، مذهبی و قومیتی در جای خود اهمیت دارند؛ شیعه یا سنی بودن، مسلمان یا مسیحی بودن، و داشتن گرایشهای اقتصادی راست یا چپ( با آنکه مقاومت قاعدتا نمی تواند راستگرا باشد، اما ما راستگراهایی را داریم که دوستدار مقاومت هستند)، هر یک در جایگاه خود معنادارند، اما نهایتا همه اینها در جامعه مقاومت قرار می گیرند. هماکنون در جامعۀ ما بسیاری از افرادی که در برابر نظام سلطه ایستادگی میکنند، ممکن است به لحاظ اقتصادی راستگرا باشند، اما برای پاسداری از مملکت خویش با نظام سلطه مبارزه میکنند.
دلیل انسجام تمامی این افراد، اشتراک آنها در اصل مقاومت در برابر نظام سلطه است. اگر این مهم را درک نکنیم، شکست میخوریم؛ اما با درک آن، پیروز خواهیم شد و اختلافات فرعی ما نیز به تدریج در حرکت طبیعی اجتماع جایابی شده و راهحلهایشان پیدا میشود.






پاسخها