حدیث معروف پیامبر اکرم(ص) با این عبارت که «إنّ الدین النصیحة» در منابع روایی اهل سنت، از جمله صحیح مسلم نقل شده است. هرچند این روایت در منابع حدیثی شیعه به همان صورت نیامده، اما عالمان شیعه نیز به آن توجه داشتهاند و دربارهاش سخن گفتهاند. در میراث علمی جهان اسلام، بحثهای گستردهای دربارهی این حدیث مطرح شده که پرداختن کامل به آن مجالی مفصل میطلبد.
در این میان، برخی از لغتشناسان گفتهاند واژهی «ناصح» با «خائط» همریشه است؛ و «خائط» در فارسی همان «خیاط» یا جامهدوز است. شماری از اهل علم و معرفت نیز در شرح این حدیث، از همین معنا الهام گرفتهاند. خیاط کسی است که تکههای پارچه را به هم میدوزد و آنها را «تألیف» میکند تا در نهایت لباسی یکپارچه شکل بگیرد. بر همین اساس، ناصحِ مردم نیز کسی است که میکوشد گروهها و بخشهای مختلف جامعه را همچون «تکههای پارچه» به هم پیوند دهد تا جامعهای منسجم و «یکپارچه» شکل بگیرد.
ناصح پیش از هر چیز دغدغهی «همبستگی اجتماعی» دارد؛ یا همان چیزی که امروز از آن با عنوان «انسجام اجتماعی» یاد میشود. از این منظر، «تناصح» ـ یعنی نصیحت و خیرخواهیِ دوطرفه ـ تلاشی است از سوی تکتک افراد جامعه برای پیوند خوردن با یکدیگر. نتیجهی این تلاش، شکلگیری «جامعهی تألیفی» است. اگر گفته میشود نصیحت به معنای خیرخواهی است، روشن است که خیرخواهی زمینهساز این پیوند و همبستگی است. بنابراین، هرکس در اندیشهی تفرقهافکنی میان مردم باشد، بههیچوجه نمیتوان او را ناصح و خیرخواه جامعه دانست.
آیات ۹۲ تا ۹۴ سوره مبارکه طاها در ماجرای گوسالهی سامری با توجه به استنباط برخی قرآنپژوهان «الهامبخش» تقدم «وحدت» (دربرابر تفرقه) مردم بر انحراف جامعه است. خلاصهی ماجرا این است که پس از آنکه سامری در نبود حضرت موسی گوسالهای ساخت و آن را خدای مردم و موسی خواند (سورهی طاها: آیهی ۸۸)، حضرت هارون مردم را دربارهی این آزمون هشدار داد و رحمان را خدای آنان شناساند و آنان را به پیروی از خود فراخواند (همان: آیهی ۹۰)؛ اما مردم نپذیرفتند؛ تا آنکه موسی بازگردد (همان: آیهی ۹۱).
وقتی حضرت موسی بازگشت، با گلایه به هارون فرمود: وقتی دیدی آنان گمراه شدند، چرا از من پیروی نکردی؟ آیا از فرمانم سرپیچی کردی؟ (طه: ۹۲ و ۹۳). پاسخ هارون چنین بود: «ای پسر مادرم! موی ریش و سرم را مگیر؛ من ترسیدم که بگویی میان بنیاسرائیل جدایی انداختی و سخنم را پاس نداشتی»[۱] (طه: ۹۴).
روشن است که هرچند حضرت هارون که از انبیاست (مریم: ۵۳)، مردم را از انحراف بازداشت و به توحید دعوت کرد؛ اما برای جلوگیری از ایجاد تفرقه در میان بنیاسرائیل، بیش از این اقدام نکرد و منتظر بازگشت حضرت موسی ماند. از این ماجرا میتوان چنین برداشت کرد که حفظ وحدت جامعه، حتی در شرایط یک انحراف مقطعی، اهمیتی بسیار دارد؛ چنانکه در آیهی ۱۵۰ از سورهی اعراف عذری دیگر ذکر شده که با این توجیه جمعپذیر است: «إن القوم استضعفونی وکادوا یقتلوننی»؛ چراکه آن تفرقه در اختلاف دربارهی اولوهیت رحمان و گوساله به درگیری و کشتوکشتار میان دو گروه میانجامید و «امنیت» مردم را سلب میکرد.
بهطور خلاصه، آشکارا، چنانکه عقل و نقل دلالت دارند، هر فرد بلکه هر جامعهای در حیات خود دچار دوراهیهایی فراوان میشود که باید میان آنها مبتنیبر قاعدهی «الأهم فالأهم» دست به گزینش بزند و بیگمان، باید به سراغ «أقوی مِلاکاً» (آنچه ملاکش قویتر است) برود؛ یعنی آنچه مصلحتش بیشتر و مفسدهاش کمتر است، انتخاب کند. برای نمونه، این آیات حفظ وحدت مردم برای پیشگیری از سلب امنیت و کشتوکشتار میان مردم را مقدم بر انحراف در توحید میداند که این مهم با قاعدهی ضرورت «حفظ نظام» در فقه شیعی سازگار است.
[۱] «قال یبنؤم لاتأخذ بلحیتی ولابرأسی إنی خشیت أن تقول فرقت بین بنی إسرائیل ولم ترقب قولی»






پاسخها