از افزایش قدرت بازدارندگی تهاجمی تا ترمیم زخم‌های جامعه

روایت جنگ مقدس در گفت‌وگو با دکتر سید جواد میری
از افزایش قدرت بازدارندگی تهاجمی تا ترمیم زخم‌های جامعه

اشاره: همزمان با جنگی که در عرصه عینی و نظامی جریان دارد، شاهد نزاعی عمیق و چه بسا تعیین‌کننده‌تر در عرصه روایت جنگ برای اذهان عمومی هستیم. در این عرصه شاید مهم‌ترین پرسش برای جامعه آن است که «چرا می‌جنگیم؟ و ما از این جنگ چه می‌خواهیم؟» در صورتی که نخبگان جامعه ایرانی نتوانند پاسخ روشنی برای این پرسش‌های مهم اجتماعی ارائه کنند، فارسی‌زبانان خارج‌نشین که تلاش زیادی برای مهمان شدن بمب‌های آمریکایی در خانه‌های ما کردند، پاسخ آنان را خواهند داد. از همین رو به گفت‌وگو با دکتر سیدجواد میری، جامعه‌شناس و عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی پرداخته‌ایم تا در خصوص ابعاد مختلف این جنگ و لوازم مدیریت آن در سطح سیاسی، اجتماعی و روایی بیشتر کنکاش کنیم.

***

علت و ریشه بروز این جنگ چیست؟ آیا دلیل مسئله آنگونه که گاهی روایت می‌شود، جاهطلبی‌های نظام اسلامی (و شخص رهبر شهید) در خصوص مسائل هستهای، موشکی و منطقهای است؟ یا مسئله سلب تمام مولفه‌های قدرت و استقلال از این کشور است؟

به باور من یکی از دلایل مهم این جنگ آن است که ما قدرت بازدارندگی نداریم و به عنوان کشوری که تقریباً در این چهل و هفت سال اخیر پس از انقلاب، به عنوان یک موجودیت ضد سیستمی شناخته می‌شدیم، همواره مورد تهدید و تحدید قرار گرفتهایم. پس از جنگ ایران و عراق، جمهوری اسلامی تلاش کرد تا یک «سپر دفاعی نامتقارن» با عنوان سپاه قدس را در منطقه شکل دهد. سردار سلیمانی مهم‌ترین معمار این طرح بود. با شهادت ایشان در سال ۱۳۹۸ آن سامانه تضعیف شد و در امتداد آن ما نتوانستیم سامانه بازدارنده جدیدی را ایجاد کنیم. من تصور می‌کنم این جنگ در امتداد همان عدم ایجاد بازدارندگی جدی در حوزه نظامی/ امنیتی/ انتظامی است. تا زمانی که ایران نتواند بازدارندگی اتمی خود را تثبیت کند، به باور من آمریکایی‌ها دست از سر ایران برنخواهند داشت. تمامی کشورهایی که در این سیستم جهانی که آمریکا معمار آن پس از جنگ جهانی دوم بوده، توانسته‌اند از کمند آمریکا و از کمند خطرات آن بگریزند و در امان باشند و در عین حال تا حدی ضد سیستمی باشند، کشور‌های اتمی هستند. کشورهایی نظیر چین، روسیه، کره شمالی و … اینگونه‌اند. باقی کشور‌ها نظیر استرالیا، اروپای غربی، کانادا و … یا ذیل چتر هژمونی آمریکا قرار گرفته و یا امتداد آن هستند. در لایه بعد نیز کشورهایی هستند که به‌عنوان بخشی از نظم آمریکایی یا نظم سیستمی آمریکا نقشی را در این پازل ایفا کرده‌اند. مثلاً ترکیه، بنگلادش، تایوان، ژاپن و… در این دسته قرار می‌گیرند. اینها هرچند خود را در ذیل چتر هژمونی آمریکا قرار ندادند، اما تلاشی برای ایفای نقش ضد سیستمی نداشته و به نقش احاله شده توسط آمریکا اکتفا کردند.

ایران اگر نتواند بازدارندگی را در سریع‌ترین زمان ایجاد کند، شرایط مناسبی را پیش روی خود نخواهد داشت. برای صورت‌بندی نظری پرسش شما باید بگویم که اساساً در نظام مستقر جهانی کشور‌ها به سه دسته کلان تقسیم می‌شوند: نخست کشورهایی که هژمون هستند. یعنی خودشان به نوعی نظم جهانی را شکل می‌دهند، آنها در داخل نظم جهانی نیستند، بلکه معمار آن هستند. وقتی می‌گوییم سیستم جهانی اشاره به همان مدارهایی داریم که آن‌ها شکل داده‌اند. دسته دوم کشورهایی هستند که در نظم جهانی نبوده، ضد آن هستند ولی توانسته‌اند قدرت بازدارندگی اتمی ایجاد کرده و در کنار آن اقتصادی را شکل دهند که هرچند جهانی نشده، اما می‌تواند در برابر این نظم جهانی مقاومت کند. چین نمونه بارز این مطلب است، اما روسیه و کره شمالی، اینها از نظر اقتصادی، فرهنگی یا مولفه‌های دیگر نمی‌توانند در سطح آلترناتیو سیستم قرار گیرند. با این حال آنقدر قدرت و جایگاه یافته‌اند که آمریکا نمی‌تواند به‌طور مستقیم به آنها طمع کند. این کشور‌ها تحریم می‌شوند، اما حمله مستقیم نظامی به آن‌ها صورت نمی‌گیرد. روسیه، چین و کره شمالی را در این سطح دوم باید قرار داد. سطح سومی هم در جهان وجود دارد که به باور من کشورهایی هستند که مدیریت این کشور‌ها از منظر اقتصادی، نظامی، جهت‌گیری‌ها و… کاملاً تابع هژمون است. نظیر کشور‌های حاشیه خلیج فارس و بسیاری دیگر از کشور‌ها. ایران به باور من در هیچ یک از این دسته‌ها نیست. ایران تلاش می‌کرد به صورت موازی یک جهان چهارمی را ایجاد کند که در آن هم استقلال خود را داشته باشد و هم بهره‌هایی از نظم جهانی ببرد، در عین حال یک سپر دفاعی هم به عنوان محور مقاومت برای خود ایجاد کند.

آیا ایران می‌تواند به رده نخست برسد؟ یعنی خود نظمدهنده جهانی باشد؟

به باور من این یک کار ارادی نیست. یعنی اینگونه نخواهد بود که ایران امروز اراده کند و بتواند خود یک نظم جهانی شکل دهد. این مسئله عقبه تاریخی، فرهنگی، اقتصادی، تکنولوژیک و… می‌خواهد که ممکن است در طول دویست سال شکل بگیرد. لذا گزینه نخست منتفی است. گزینه سوم یعنی آنکه ایران تبدیل به کشور دست‌نشانده و از اقمار استعمار شود، نه مطلوب است و نه جامعه ایران زیر بار آن خواهد رفت. گزینه دوم به باور من در دسترس‌تر است. یعنی کشور ما بتواند به یک قدرت بازدارندگی هسته‌ای برسد. کشوری که توانسته است شصت درصد غنی‌سازی انجام دهد، می‌تواند این بازدارندگی را ایجاد کند. در صورت وقوع این بازدارندگی جنگ تمام شده و ایران می‌تواند از این وضعیت مهلک عبور کند.

روایت بومی ما از این جنگ چیست؟ آیا باید روایت منسجم و واحدی داشته باشیم؟ یا لازم است خرده‌روایت‌های متعددی را بازتولید کنیم؟ چه تعداد از جامعه درگیر روایت ما از جنگ می‌شوند یا هستند؟ برای درگیر ساختن جامعه با روایت خود به باور شما چه باید کرد؟

در باب پرسش دوم شما لازم است سوال مقداری پردازش مفهومی شود. من تصور می‌کنم این جنگ دو بعد دارد. به عبارت دیگر علل این جنگ را در دو ساحت باید جست‌وجو کرد. یک ساحت آن داخلی بوده و ساحت دیگر خارجی است. در ساحت داخلی یکی از علل مهم این جنگ به «بحران انتقال قدرت» بازمی‌گردد. در آن وضعیت، نیروهای سیاسی نتوانسته بودند با یکدیگر به اجماعی برسند. اما با شهادت رهبر جمهوری اسلامی ایران، مسئله وارد یک مرحله دیگری شد. همین نشان می‌دهد عدم انتقال قدرت یکی از علل داخلی جنگ بود که ابعاد اجتماعی، فرهنگی و ذهنی ایجاد کرده بود. در نبود نیروهای سیاسی، برخی از توده‌ها که وارد میدان شده بودند، شعارهایی می‌دادند که به دلیل فقدان چشمانداز و تحلیل درست از وضعیت نظام جهانی، به سراغ نتانیاهو، ترامپ و رضا پهلوی می‌رفت. اگر نیروهای سیاسی توانسته بودند در سی سال گذشته، به صورت معناداری ذیل مفهوم «ایران» به مثابه ملک مشاع مشارکت سیاسی داشته باشند، ما در این وضعیت قرار نمیگرفتیم. اما مسئله صرفاً بعد داخلی نیست. این بحران یک بعد خارجی مهم نیز داشته که آن را می‌توان به مفهوم «کلونی شدن قدرت» یا آنچه که «آنیبال کوییجانو» فیلسوف و جامعه‌شناس پرویی با عنوان «وضعیت استعماری قدرت» طرح می‌کند، بازگرداند. در وضعیت استعماری قدرت، ایران یا نظام جمهوری اسلامی نمیتواند تمام سامانه‌ها و شبکه‌ها را از نزد خود خلق کرده تا در آن زندگی کند و به موجودیت خود ادامه دهد. وضع استعماری قدرت مکانیسم‌های تحریم، مکانیسم‌هایی در حوزه حقوقی، تجارت جهانی، فرهنگی و رسانهای را علیه ایران ساماندهی می‌کند. در این پرسش، وقتی ما به دنبال روایت انتقادی در درون می‌رویم، باید این دو بعد را به صورت همزمان ببینیم. آنچه که امروز در فضای حماسی فعلی وجود دارد، تلاش دارد اذهان را مدیریت کند تا از این لحظه خاص عبور کنیم؛ اما مسئله صرفاً عبور از لحظه نیست، بلکه باید وضعیت را کلان‌تر مشاهده کرد. حماسه در جایی کارساز است، اما در مقام تحلیل بایستی به پیچیدگی‌های وضعیت هم التفات بنیادین داشته باشیم.

سخن شما با کسانی که روایت خود را از رسانه‌هایی نظیر ایران اینترنشنال، صدای آمریکا ودریافت می‌کنند چیست؟

میری بی‌بی‌سی و صدای آمریکا تا حدودی متفاوت بوده و شاید بتوان آنها را به عنوان یک رسانه خطاب کرد اما ایران اینترنشنال عملاً به عنوان «بازوی جنگی اسرائیل در حوزه روایتسازی» نقش ایفا کرده است. نقش این رسانه تولید محتوی نیست بلکه به دنبال مشوش کردن اذهان ایرانیان و تبدیل نمودن آنها به ستون پنجم دشمن است. به باور من برخی از ایرانیان ناآگاهانه فریب این رسانه اسرائیلی را خوردهاند. اگر بخواهیم این رسانه‌های خارجی نظیر مواردی که نام بردهام را نگاه کنیم، یعنی رسانه‌هایی که به نوعی در تضعیف نظم سیاسی کشور تلاش دارند را بخواهیم تحلیل کلان کنیم، می‌توان آن را ذیل یک مفهوم قرار دارد. همان مفهومی که جامعهشناس مالزیایی سید حسن العطاس با عنوان «ذهن ربوده شده» مطرح کرده است. هنگامی که جهان وارد عصر استعمار شد، استعمارگران به عنوان صاحب و ارباب شناخته می‌شدند. آنها در هر نقطه‌ای که ورود پیدا می‌کردند، بومی‌های آن سرزمین و مردمان آنجا را برده خود می‌کردند. در دوران استعمار برده فیزیکی معنادار بود. سفیدپوستان اروپایی در آفریقا، هند و… این مردمان را به اسارت و بردگی می‌گرفتند. از دهه پنجاه قرن بیست که جهان تغییر کرد و جنبش‌های ضداستعماری پیدا شد، این مردمان به نوعی از نظر فیزیکی/ سیاسی آزاد شدند و دیگر ارباب‌ها در آن کشور‌های آسیایی، افریقایی و… حضور فیزیکی نداشتند، اما ساخت فرهنگی/ آموزشی/ رسانه‌ای را در جهان به گونه‌ای بسط دادند که افراد برغم آنکه اربابشان به صورت فیزیکی آنان را تحت ستم قرار نمی‌داد، اما توانسته بود ذهن‌های آنان را برُباید. ذهن استعمارشده دقیقاً آنگونه حرکت می‌کرد که ارباب می‌خواست. حالا هم در این وضعیت پیچیده جهان پسااستعماری، ارباب دیگر آن سیستم برده‌داری قدیم نیست، بلکه پیچیده شده و دارای لایه‌های عمیق شبکه‌ایِ اقتصادی، سیاسی و… شده است. وضع استعماری قدرت شرایطی را رقم زده که برخی از افراد برده ذهنی ارباب خودشان هستند. اسرائیل به عنوان کشوری در جهان که یکی از الگوهای کلاسیک «استعمار شهرکنشین» را نمایندگی می‌کند و اکثر طبقه حاکم اصلی آن از کشور‌های اروپایی و آمریکایی هستند، بنا دارد همان ذهنیت استعماری را تجدید کند. دولت ترامپ به صورت روشن گفته است که وضع جهان باید به دوران ارباب/ رعیتی بازگردد. کسانی که روایت هستی اجتماعی و زیست روزمره اجتماعی خود را از رسانه‌هایی نظیر اسرائیل اینترنشنال می‌گیرند، دارای ذهن مُنقاد و اسیر دستگاه مفهومی ارباب هستند.

اگر این فرض را بپذیریم که کاهش انسجام جامعه ایرانی در بروز جنگ اثرگذار بوده است، آیا نمیتوان اتحاد جامعه ایرانی را در پایانبخشی به این جنگ موثر دانست؟ محور تألیف قلوب و انسجامبخش جامعه ایرانی امروزه چه می‌تواند باشد؟ می‌دانیم که جامعه به واسطه دو دهه تحریم، تورم و مشکلات ضعیف شده اما به مرز بحران رهاشدگی نرسیده و خطوط قرمز جدی نظیر تجزیه کشور، سوریهای شدن و از دست رفتن امنیت ورا در مقابل خود می‌بیند؛ به گونهای که ممکن است حتی فقر، تورم و مشکلات بیشتر را تحمل کند. تاب‌آوری جامعه ایرانی را چگونه می‌توان فهمید؟

در پاسخ به این سوال تمام مولفه‌هایی که گفته‌اید موثر هستند. اما اینکه در خصوص آن چه می‌توان کرد، حداقل خود من در این ۱۵ سال گذشته که نوشته و گفته‌ام، یکی از پاسخ‌ها آن بود که ما بایستی به «وحدت کلمه» برسیم و بتوانیم زخم‌هایی را که بر پیکره جامعه ایرانی وارد شده، «ترمیم» کنیم. به دلایل مختلفی این اتفاق رخ نداد. روایت طبقه حاکمه آن بود که مسیری را که ما پیش گرفتهایم درست بوده و باقی افراد باید مطیع و پیرو همین نقشه راه باشند. در جامعهای نظیر ایران که متنوع و متکثر است، آرایش‌های گوناگون سیاسی، اجتماعی و فرهنگی با ذائقه‌های گوناگون وجود داشته و دارد. این آرایش‌های گوناگون را می‌توان هنوز هم ذیل ایران به مثابه مِلک مُشاع قرار داد. این سخن یعنی در ساختار‌های رسمی ما این مفاهیم کلیدی نیازمند «واسازی و بازسازی» هستند. به عنوان مثال برای تشخیص مصلحت، مجمع تشخیص بایستی معنای وسیعی از این مسئله را لحاظ کند. در مجلس ما بایستی احزاب گوناگون که بر سه کلان‌گرایش جامعه بزرگ ایران یعنی اسلام‌گرایان، تجددگرایان و باستان‌گرایان تمرکز دارند، دارای کرسی باشند. این سه گروه باید بتوانند ذیل مفهوم ایران قرار بگیرند. البته در مقطع خاص کنونی شاید این مباحث تئوریک نتواند کارساز باشد، اما برای عبور از این وضعیت، قائل به این باشیم که جامعه ایران پس از این جنگ، باید تکثر را به مثابه یک فرصت ببینید و نه یک تهدید. سپس انتقال یا گردش قدرت ذیل ساختار جمهوری اسلامی بتواند در یک فرایند دموکراتیک‌تر شکل بگیرد. در این صورت امید است که این شکاف‌ها کمتر شده و بسیاری از مشکلات حل شوند.

پایان این جنگ در چه نقطهای می‌تواند رقم بخورد؟ آیا اخراج آمریکا از منطقه ممکن است؟ آیا پایان این جنگ یک أمر آخرالزمانی است؟ پایان نزدیک جنگ به معنای ناتمام ماندن پرونده‌های باز فعلی آیا نهایتاً به نفع جامعه ایرانی است یا به ضعف و سقوط آن کمک می‌کند؟

در خصوص پایان جنگ و آنکه چه چشم‌اندازی داشته باشیم، به باور من اخراج آمریکا از منطقه یک کلانپروژه است که نباید آن را وظیفه ایران به تنهایی دانست. این مطلوب روسیه و چین هم هست. آنها نیز از اخراج آمریکا از منطقه، نفع بسیار بزرگی خواهند برد. لذا هوشمندانه بایستی توجه کرد که هزینه‌های این مطلب را صرفاً ما نپردازیم. به عبارت دیگر اگر هدف غایی ما اخراج آمریکا از منطقه است، بایستی روسیه و چین نیز بهطور معناداری هزینه‌های این مطلب را پرداخته تا بعد بتوانند منفعت آن را نیز ببرند. نه آنکه ایران به صورت انتحاری بخواهد وارد این پروسه شده و در صورت موفقیت روسیه و چین بتوانند از این وضعیت جدید نهایت استفاده را ببرند. نکته دیگر آنکه اخراج آمریکا یا محو کردن اسرائیل را نباید به یک هدف مقدس به گونهای تبدیل نمود که تمام ظرفیت جامعه را در خود قرار دهد. در این راستا بایستی ظرفیت داخلی، توان‌های منطقه و أمور دیگر را لحاظ کرد. ما برای مدیریت این وضعیت، نیازمند خلاقیت و خروج از چهارچوب و قواعدی هستیم که هژمون تعریف کرده است. هژمون تعریف کرده است که ایران پس از تضعیف جبهه مقاومت از سال ۱۳۹۸ بایستی به کشوری مانند عربستان به مثابه یکی از اقمار آمریکا تبدیل شود. اگر ما می‌خواهیم در این وضعیت قرار نگیریم، بایستی به سمت افزایش قدرت بازدارندگی خود و تغییر هندسه آن به صورت غیر مترقبه برویم.

در خصوص اینکه پایان این جنگ یک أمر آخرالزمانی است، من موافق این موضوع نیستم. همین الان که ما در حال سخن هستیم، گفت‌وگوهای جدی چه در طبقه حاکمه و چه در افکار عمومی مردم و جهان طرح می‌شود که دولت آمریکا را برای صلح تحت فشار قرار داده است. حتی در داخل اسرائیل نیز این فشار به سیاست وجود دارد. به باور من یکی از راهکار‌های مهم آن است که وقتی سیاست‌های خود را می‌خواهیم در سطح جهانی مدیریت کنیم، به نیروهای ضد راستگرایی مذهبی افراطی که در آمریکا و اسرائیل تحت عنوان نئوکان‌ها حضور دارند، توجه بیشتری کرده و فضا را به سمتی نبریم که این نیروها قدرت بیشتری پیدا کنند. یکی از پاشنه‌های آشیل ما این است که توجه دقیقی به نیروهای چپ ملایم در جامعه اسرائیل نداشتیم و با برخی سیاست‌ها، راست افراطی در اسرائیل را تقویت کردیم. به دلایلی نیز در آمریکا نیروهای نئوکان مسیحی/ صهیونی به قدرت رسیده و ائتلاف نامیمون آنان با راست افراطی در اسرائیل این وضعیت را برای ایران و جهان رقم زد.

این روزها بحث از انگاره جنگ طولانی است. آیا طولانی شدن این جنگ منفعتی برای کشوری دارد؟ چرا آمریکا نمی تواند طولانی مدت بجنگد؟ موانع داخلی و بین المللی پیش روی آن چیست؟ آیا ایران ظرفیت جنگ طولانی مدت را دارد؟

جنگ طولانی یقیناً نمیتواند به نفع کشور باشد. ما دنبال این جنگ نبودیم اما امروز که درون آن قرار گرفته‌ایم، باید جنگ را هوشمند به پایان برسانیم. جنگ هوشمند یعنی آنکه در جهان بهصورت واقعی مشخص است که ایران مورد هجمه قرار گرفته و برای مردم خودمان نیز این أمر روشن شده که اگر ما نتوانیم قدرتمند باشیم و بازدارندگی حداقلی و سیاست‌های نظامی تهاجمی نداشته باشیم، هرلحظه ممکن است توسط اسرائیل یا آمریکا مورد هجمه قرار بگیریم. برای عبور از این وضعیت، باید دکترین امنیت ملی ما از دفاع به تهاجم تغییر کرده و در وضعیت تهاجم نیز قدرت بازدارندگی حداکثری را مدنظر خود قرار دهد. این قدرت بایستی آنقدر بازدارنده باشد که حتی کشوری مانند آمریکا طمع حمله به ایران را نکند و بداند که سرزمین خودش نیز مورد هجمه قرار می‌گیرد. این انگاره بایستی تغییر کند؛ نظیر آن کاری که کره شمالی، روسیه و چین در دکترین امنیت ملی خود اعمال کرده‌اند. شاید امروز مقداری برای این مسئله دیر باشد اما باز آسیب‌های کنار گذاشتن آن جدی‌تر است. معماران دکترین امنیت ایران بایستی دکترین امنیت ملی چین و روسیه را یکبار دیگر مورد بازخوانی قرار دهند و بپرسند آیا در ذهن این دو کشور این انگاره که خاک خود آمریکا دور از دسترس است وجود دارد یا خیر؟ ما در این جنگ باید به طور هوشمند از این وضعیت استفاده کرده و دکترین امنیت ملی پیشین را ارتقا دهیم.

دیدگاه شما

پاسخ‌ها

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *