آیا علوم اجتماعیِ ایرانی در حال احتضار است؟

«حماسه خیابان» در گفت‌وگو با سجاد صفار هرندی
آیا علوم اجتماعیِ ایرانی در حال احتضار است؟

نزدیک به سه ماه است که به طور مستمر شاهد بروز پدیده‌ای جامعه‌شناختی تحت عنوان «حماسه خیابان» هستیم. وقوع جنگ رمضان و قرارگرفتن کشور در وضعیت دفاعی، پویایی‌های هویتی و اجتماعی جدیدی را رقم زده است. در چنین شرایطی که سرنوشت جمعی بیش‌ازپیش به یکدیگر گره‌خورده است، پرسش‌های بنیادینی پیرامون وضعیت شکاف‌های اجتماعی مطرح می‌شود. جنگ اخیر تا چه میزان موفق شده است دو قطب مدرن، ایران‌گرا و سکولار جامعه را به قطب مذهبی و اسلام‌گرا نزدیک سازد؟ آیا این هم‌گراییِ مشهود، صرفاً نوعی «انسجام سلبی» و ناشی از ترس مشترک در برابر یک تهدید خارجی است که با رفع خطر از بین می‌رود، یا نشانه‌ای از خلق یک سامانه آگاهی و هم‌بستگی بلندمدت محسوب می‌شود؟ همچنین ایده تاریخی پیوند «ایران و اسلام» چه نقشی در شکل‌گیری این پیکربندی جدید اجتماعی ایفا کرده است؟ در گفتگو با سجاد صفارهرندی، پژوهشگر علوم اجتماعی و رئیس پژوهشکده فرهنگ و هنر اسلامی تا به ابعاد این مسئله بپردازیم.

 امروز نودمین روز از بودن مردم در خیابان‌ها و میدان‌هاست. جنگ رمضان تا چه میزان در نزدیک ساختن دو قطب جامعه ایرانی به یکدیگر موفق عمل کرده است؛ قطب مدرن، ایران‌گرا و سکولار در مقایسه با قطب مذهبی و اسلام‌گرای جامعه؟

صفارهرندی: اساساً جنگ‌ها، به‌خصوص جنگ‌های دفاعی که در آن کشوری مورد تعرض و تهاجم قرار می‌گیرد، در همه جای جهان ویژگی‌هایی دارند که هم‌بستگی را ارتقا می‌بخشند. این جنگ‌ها انسجام اجتماعی را تقویت می‌کنند و بخشی از این امر بدان سبب است که در لحظه جنگ، بسیار بیشتر مشخص می‌گردد که سرنوشت ما به یکدیگر گره‌خورده است. ما ساکن و سوار بر یک کشتی هستیم و باوجود تمامی اختلاف‌نظرها و تفاوت دیدگاه‌ها، بسیار وابسته‌تر و مرتبط‌تر از آن چیزی هستیم که پیش‌تر تصور می‌کردیم. بااین‌حال، جنگ اخیر ما ازاین‌جهت که پیشینه آن و ایده جنگ‌افروزانش مبتنی بر سوارشدن بر این شکاف‌ها بود، وضعیت حساسی داشت؛ آن‌ها می‌پنداشتند می‌توانند جنگ خود را صرفاً علیه بخشی از جامعه یا علیه حکومت جلوه دهند و حتی به نظر می‌رسد در ابعاد عملیاتی خود، نقش‌هایی را برای بخش‌هایی از جامعه در نظر گرفته بودند. تصور و تلقی آن‌ها این بود که با آغاز جنگ، بخش‌هایی از جامعه در راستای خواست و منافع آنان به حرکت درمی‌آیند، ازاین‌رو مسئله همبستگی و انسجام در این جنگ، وضعیت حساسی را تجربه می‌کرد.

منتها آنچه در عمل به وقوع پیوست، این بود که مشاهده کردیم بخش زیادی از افرادی که موضع مخالفت، اعتراض و عدم همراهی با حکومت داشتند، یا آن بخش‌های کمتر مذهبی و کمتر متدین جامعه ایران، در این فضای جنگی فاصله خود را از مرکزیت کشور و نظام سیاسی، به‌جای افزایش، کاهش دادند؛ اتفاقی که در برخی طیف‌ها با شدت بیشتر و در برخی با درجات پایین‌تری رخ داد. ما این مسئله را در ظهور و بروزهای مختلف و نمودهای متفاوتی نظیر حضور در تجمعات خیابانی شاهد بودیم. البته مهم‌ترین نکته این بود که آن طرح و برنامه‌ای که گمان می‌کرد می‌تواند بخشی از جامعه را در شرایط جنگی علیه نظام و حکومت بسیج کند، با شکست مواجه گردید.

این مدل از انسجام ناشی از دشمن خارجی، در ادبیات جامعه‌شناسی با عنوان «انسجام سلبی» یا به‌اصطلاح دیگر «هم‌درسی» شناخته می‌شود. البته این مثال خوبی نیست. برای توضیح بیشتر بیان می‌کنند هنگامی که یک دزد و یک پلیس در مکانی حضور دارند و شیری به آن‌ها حمله می‌کند، طبیعتاً دزد به پلیس کمک می‌کند تا شیر را مهار کنند، زیرا در غیر این صورت هر دو طعمه خواهند شد؛ اما پس از مهار شیر، دیگر نسبتی میان دزد و پلیس باقی نمی‌ماند و مجدداً همان منطق پیشین استوار می‌گردد. ازاین‌رو، استدلال می‌کنند که انسجام سلبی نمی‌تواند به یک هم‌بستگی بلندمدت تبدیل شود. قصد قضاوت و داوری ندارم، اما به نظر شما آیا این وضعیت می‌تواند امتداد یابد و آیا چشم‌اندازی وجود دارد که بتوان به یک‌روند بلندمدت امیدوار بود؟

صفارهرندی: به اعتقاد بنده، ما با شیری مواجه بودیم که ادعا می‌کرد صرفاً پلیس‌ها را می‌درد و از دیگری تقاضای کمک می‌کرد تا در را بگشایند و با بلعیدن پلیس، هم او سیر شود و هم آن‌ها آزاد گردند؛ لذا تطبیق این مثال بر شرایط ما اندکی دشوار است. مسئله صرفاً بدین شکل نیست؛ نوعی سامانه آگاهی، بصیرت و شناخت در بطن این موقعیت وجود داشته و در بستر همین شرایط نیز تقویت گردیده و ارتقای یافته است. به نظر می‌رسد گرایش بیشتری به این سامانه آگاهی پیدا شده است که ذهنیت‌های جدیدی را در بخش‌هایی از مردم پیرامون مفهوم «ما بودن»، «دیگری»، «مرزهای هویتی» و «دشمن» خلق کرده است. البته نباید دراین‌خصوص اغراق نمود؛ این امر بدان معنا نیست که تمامی تضادها و مسائل پیشین و فعلی ما کاملاً حل‌وفصل شده‌اند، بلکه صرفاً از اولویت خارج شده‌اند. اصولاً هم‌بستگی در جوامع پیچیده امروزی نمی‌تواند با محوکردن و ازبین‌بردن کامل تمامی شکاف‌ها و تضادها خلق گردد. پس نباید اغراق کرد که هیچ تضاد دیگری وجود ندارد؛ قطعاً تضادها پابرجا هستند. بااین‌وجود، معتقدم تجربه‌ها و لحظه‌هایی خلق شد که در پرتو روشنایی آن‌ها، امکان‌های جدیدی برای همدلی و درک متقابل در بخش‌های مهمی از جامعه فراهم گردید؛ تأثیری که قطعاً بلندمدت خواهد بود.

ما در جنگ دوازده‌روزه نیز شاهد فضای مشابهی بودیم، اما بلافاصله پس از آن، مجدداً گسست شکاف‌های اجتماعی را تجربه کردیم. در جریان همین جنگ فعلی نیز پتانسیل‌های مشابهی وجود داشت؛ به‌عنوان‌مثال، بحث حجاب گاهی اوج می‌گیرد و مجدداً فروکش می‌کند. اکنون نیز که بحث مذاکرات به میان آمده است، مسائلی نظیر اینترنت و موارد مشابه، مجدداً به محل نزاع و شکاف مبدل شده‌اند. با لحاظ نمودن این نکات، آیا همچنان معتقدید می‌توان به تداوم این هم‌بستگی امید بست؟

صفارهرندی: بله، مسئله بنیادین این نیست که شکاف‌های اجتماعی به طور کامل از بین بروند؛ بلکه ضرورت اصلی آن است که ما سامانه‌هایی برای گفتگو و حل‌وفصل مسائلی که در درون جامعه پیرامون آن‌ها اختلاف‌نظر وجود دارد، پایه‌گذاری نماییم. این ساختار باید به‌گونه‌ای شکل گیرد که طرفین مباحثه، خود و دیگری مخالف را به‌عنوان اجزای یک کلیت در بستری وسیع‌تر تلقی نمایند، تا این شکاف‌ها، اختلافات و نزاع‌ها نتوانند به محملی برای سوءاستفاده و امیدواری دشمن مبدل گردند. طبیعتاً در هر جامعه پویا و بالغی، این مجادلات و اختلاف‌نظرها وجود دارد. منتها هنر حکمرانی قدرتمند و البته یک جامعه قوی، در این نهفته است که بتواند در درون خود مسیرهایی برای گفتگو، تصمیم‌گیری مشارکتی و همرسانی آراء ایجاد نماید تا در نهایت به یک توافق و تصمیم مشترک دست یابند. این دستاورد به‌صورت خودبه‌خودی و طبیعی محقق نمی‌گردد، بلکه نیازمند تلاش و تدبیر مستمر است.

بحث از اعتبار ساقط کردن علم و به طور خاص، علوم اجتماعی است. معمولاً اصحاب علوم اجتماعی و جامعه‌شناسی توصیفاتی از جامعه ایرانی ارائه می‌دادند که بر شکاف میان دولت و ملت، گسست‌های درون جامعه و کاهش اعتماد عمومی به نهادهای رسمی تأکید داشت. آنان مدام به حاکمیت انذار می‌دادند که وضعیت بحرانی است و در صورت تأخیر در اقدام، دچار چالش‌های جدی خواهید شد. اما با وقوع این جنگ، مشاهده کردیم که نه‌تنها وضعیت بحرانی‌تر نشد، بلکه بسیاری از آن شکاف‌ها تا حدودی ترمیم گردید. ازاین‌رو، برخی که رویکردی انتقادی به فضای دانشگاهی و علوم اجتماعی دارند، استدلال کردند که این نهاد علمی توانایی تحلیل دقیق را نداشته و به‌اشتباه افتاده است؛ آن‌ها با این توجیه که علوم اجتماعی از فهم واقعیت عاجز است، اساساً فرآیند علم را از اعتبار ساقط می‌کردند. مایل هستم نظر شما را در خصوص این موضوع جویا شوم.

صفارهرندی: مورد نقد قراردادن علوم اجتماعی در ایران به واسطه ضعف‌ها و ناتوانی‌های ذاتی‌اش، به‌خصوص در جایگاهی که امثال بنده قرار داریم، امری سهل و مسبوق به سابقه است. ما همواره این کار را انجام داده‌ایم و اساساً هویت فکری ما با همین رویکرد گره‌خورده است. اکنون نیز احساس می‌کنم این هجمه‌ها تا حدودی مصداق «فتاده را پای زدن» است؛ چرا که این نهاد به‌قدری دچار انزوا و محدودیت گشته که نسبت آن با بخش معترض جامعه و همچنین با سایر بخش‌های جامعه تضعیف شده است. این نهاد دچار نوعی گسست گردیده و شاید دیگر حریف جذابی برای مقابله و چالش به شمار نیاید. بنده معتقدم بخشی از مسئله اصحاب علوم اجتماعی ما این است که در تمامی این سال‌ها، نتوانسته‌اند میان مطالعه روشمند واقعیت و بیان مطلوبیت، آرزوها و تمایلات خود تفکیک قائل شوند؛ مطلوبیتی که اتفاقاً گاهی در قالب همان انذارها بیان می‌گردند. این انذارها حکایت از مقاصد و خواسته‌هایی دارند که باید از طریق هشداردادن پیش برده شوند و وقوع آن‌ها در ذهن کنشگران، سیاست‌گذاران و مسئولین تثبیت و تحکیم گردد. این معضلی است که علوم اجتماعی ما به‌طورکلی با آن دست‌به‌گریبان بوده است. ازسوی‌دیگر، باید اذعان نمود برای هر پژوهشگری که صادقانه و منصفانه تحولات جامعه را پیگیری می‌کند، جامعه ایران، جامعه‌ای بسیار پیچیده و خاص است. تله‌های تحلیلی متعددی در رفتارها، کنش‌ها و نگرش‌های ایرانیان نهفته است که ممکن است افراد عجول و زودباور، یا کسانی که تمایل دارند داده‌ها را صرفاً در راستای مقاصد و مطلوبیت خود تفسیر کنند، در این تله‌ها گرفتار شوند. بااین‌وجود، تمامی این مباحث نباید منجر به آن شود که اهمیت و کارکرد علوم اجتماعی به‌عنوان یاریگر و تسهیل‌کننده فهم امکان‌های کنش، چه برای سیاست‌گذار و چه برای عموم شهروندان، به‌طورکلی نفی، انکار یا از موضوعیت خارج گردد. نفی کامل نهاد علوم اجتماعی و علم اجتماعی به بهانه ضعف‌های آن، با حکمت سازگار نیست.

ما در نود روز گذشته شاهد کثرت قابل‌توجهی بودیم. این تکثر هم در مکان‌های برگزاری تجمعات نظیر کرج، رشت و قزوین مشهود بود و هم در تنوع افرادی که در آن‌ها شرکت می‌کردند. به‌عنوان‌مثال، در شرایطی که در ایران آتش‌بس برقرار شده اما در لبنان هنوز آتش‌بسی شکل نگرفته است، فروش پرچم حزب‌الله در ایران رکورد می‌شکند و تا مرز نایاب شدن پیش می‌رود. بسیاری از مردم با ظواهر و پوشش‌های متفاوت، این مطالبه را مطرح می‌کنند که ما باید تا تثبیت آتش‌بس در لبنان مبارزه کنیم؛ درحالی‌که به نظر می‌رسید همین افراد، حداقل تا یک دهه پیش، باید شعار «نه غزه، نه لبنان» سر می‌دادند. ممنون می‌شوم در خصوص کیفیت و تکثر این پدیده، خصوصاً از منظر هویتی، تحلیل خود را ارائه فرمایید.

صفارهرندی: با استناد به مبحثی که پیش‌تر عرض کردم؛ مبنی بر اینکه موقعیت جنگی نورها و تابش‌هایی را میسر می‌سازد که در پرتو آن، افراد حقایقی را که سابق‌براین قادر به رؤیتشان نبودند، مشاهده می‌کنند، یکی از وجوه این امر در همین نکات متجلی می‌گردد. تا پیش‌ازاین رویدادها، شاید تلقی بخش‌هایی از جامعه ما این بود که تحولات غزه، لبنان، سوریه و سایر کشورها، مسائلی کاملاً بی‌ارتباط با سرنوشت ما هستند؛ گویی صرفاً مجموعه‌ای از ماجراجویی‌ها یا گرایش‌های ایدئولوژیک، کشور ما را به ورطه این بحران‌ها کشانده و گرفتار نموده است، درحالی‌که علی‌الاصول هیچ ارتباطی با منافع و سرنوشت ملی ما ندارند. اما در پرتو موقعیت جنگی، مشاهده کردیم که دقیقاً در لحظات سختی، از کجا یاری دریافت می‌کنیم. در لحظه جنگ دریافتیم مسائلی که می‌پنداشتیم به ما ارتباطی ندارند، اتفاقاً عمیقاً با امنیت ما گره‌خورده‌اند. مشاهده کردیم همان دستگاهی که پیش‌تر در غزه و لبنان مرتکب جنایت شده است، به سراغ جامعه ایرانی نیز می‌آید؛ به سراغ من ایرانی می‌آید که شاید حتی عقاید مذهبی و ایدئولوژیک مستحکمی نیز نداشته باشم، اما زندگی مرا نیز به مخاطره می‌اندازد و امنیت مرا دچار چالش می‌کند؛ لذا هنگامی که فرد در این موقعیت قرار می‌گیرد، معنای حزب‌الله لبنان، حماس، غزه و سوریه برای او بازتعریف شده و مفهوم تازه‌ای می‌یابد.

به‌عنوان سؤال پایانی، مایل هستم در خصوص نقش رهبر شهید انقلاب در شکل‌گیری این حماسه خیابانی گفتگو کنیم. ایشان خصوصاً در این یکی دو سال اخیر، با ضرب‌آهنگ بسیار صریح‌تر و جدی‌تری ایده پیوند «ایران و اسلام» را مطرح نمودند و دیدگاه خاصی را در این زمینه پیگیری می‌کردند. این دیدگاه، چه در میان ایران‌گرایان مدرن و چه در میان حوزویان سنتی، چندان از مقبولیت بالایی برخوردار نیست، اما ایشان با جدیت آن را طرح و پیگیری نمودند. در این اواخر نیز مباحثی نظیر پویش‌های مرتبط با «ایران بخوان» و امام رضا (ع) را مطرح فرمودند. ممنون می‌شوم به طور دقیق توضیح دهید که نقش ایشان را در این مسئله چگونه ارزیابی می‌کنید؟

صفارهرندی: نکته بنیادین در خصوص شخصیت رهبر شهید انقلاب این است که ایشان از همان ابتدا، و منظور از ابتدا صرفاً آغاز دوران رهبری یا حتی پیروزی انقلاب نیست، بلکه از دوران پیش از انقلاب نیز، دوگانه تقابلی میان «اسلام و ایران» را به‌طورکلی مفهومی جعلی، غلط و عارضی می‌دانستند. ویدئوی قدیمی و مستندی وجود دارد که گمان می‌کنم مربوط به روزها یا ماه‌های آغازین جنگ تحمیلی است؛ ایشان در جمع گروهی از رزمندگان متشکل از نیروهای سپاه و ارتش حضور دارند. ظاهراً در آنجا این پرسش مطرح شده بود که آیا ما برای ایران می‌جنگیم یا برای اسلام؟ اصالتاً شاید مطلوب پرسش‌گر این بود که ایشان پاسخ دهند رسالت ما نبرد برای اسلام است و موجودیتی به نام ایران برای ما موضوعیت ندارد. اما پاسخی که ایشان ارائه می‌دهند این است که صورت‌بندی این پرسش از اساس غلط است؛ به این دلیل که حتی اگر درگذشته میان این دو مفهوم انفکاکی وجود داشته، اکنون در عالم واقع و در مقام تحقق، دفاع از اسلام معادل دفاع از ایران است و بالعکس. ایشان به واسطه انس عمیق با دو حوزه ادبیات و تاریخ و برخورداری از فرزانگی در این عرصه‌ها، درک و تلقی ویژه‌ای از ایران داشتند؛ تصویری که مبتنی بر آن قائل بودند ایران واقعی، ریشه‌دار و پایدار، با آن تصوری که تحت عنوان ناسیونالیسم و ایران‌گرایی مدرن برساخته شده، تمایز جدی دارد و رسالت ما این است که ایران را به جایگاه واقعی و درست خویش بازگردانیم. معتقدم اگر نگوییم بزرگ‌ترین، قطعاً یکی از عظیم‌ترین پروژه‌های فرهنگی در دوران رهبری ایشان، همین بازگرداندن مفهوم ایران به جایگاه اصیل آن بوده است؛ ایرانی که نه‌تنها در نقطه مقابل اسلام و تشیع قرار ندارد، بلکه اساساً از این مفاهیم مایه گرفته است. بخش عمده‌ای از قوام این بنا، روح و هویت آن و هرآنچه که برای عرضه به جهان در اختیار دارد، از همین منبع سرچشمه می‌گیرد. در طول دوران رهبری، ایشان به‌انحاءمختلف، اعم از تأکید بر زبان فارسی، بزرگداشت مفاخر ایران و توجه به نسبت میان ایمان دینی و اقتدار ملی، سعی در شکل‌دهی و تثبیت این معنا داشتند. در سال‌های اخیر، به واسطه شرایط خاص کشور، این پروژه دیرینه که از گذشته پایه‌گذاری شده بود، ظهور و بروز بیشتری یافت و به‌نوعی نرم‌افزار وحدت و انسجام ملی در شرایط مخاصمه خارجی علیه کشور مبدل گردید؛ نرم‌افزاری که توانست بخش‌های عظیمی از جامعه را حول این چهارچوب و معنا، منسجم و سازماندهی نماید.

دیدگاه شما

پاسخ‌ها

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *