نشست داووس ژانویه ۲۰۲۶ اعلان رسمی پایان نظم جهانی مبتنی بر هژمونی لیبرال بود. دیگر اتحاد فرا آتلانتیک، نهادهای بینالمللی و هنجارهای لیبرالی در جهان کارایی ندارند. ایالات متحده آمریکا در دوره دوم ریاست جمهوری دونالد ترامپ در حال عقبنشینی از مناطق مختلف جهان به سوی نیمکره غربی است. مطابق سند امنیت ملی ۲۰۲۵ این کشور، هدف اصلی آن است که منافع ایالات متحده در نیمکره غربی حفظ شود و در عین حال از هژمون شدن بازیگران دیگر، خاصه چین، جلوگیری کند.
از این روست که ترامپ و تیم وی- به ویژه استیون میلر- در یک سال اندی گذشته مجموعهای از اقدامات تهاجمی را به منصه ظهور گذاشتهاند؛ رئیس جمهور ونزوئلا را دزدیدند، برای تصاحب گرینلند به اروپا، این متحد دیرینهشان به تعبیر مارکو روبیو، فشار آوردهاند، رؤیای تصرف کانادا را بلند بلند فریاد میزنند و در انتخابات کشورهای مختلف آمریکای جنوبی مداخله میکنند؛ از آرژانتین تا هندوراس.
این دکترین مونرو با خصیصههای ترامپی (موسوم به دانرو) یک پیوست مهم دارد؛ رژیم صهیونی و اهمیت بازآفرینی نظم منطقهای غرب آسیا به ترتیبی که رژیم در آن به قدرت هژمون بدل شود. این پیوست، افزون بر آنکه حامیان ترامپ در لابی یهود در آمریکا- خاصه میریام آدلسون- را خشنود و سیل کمکهای اقتصادی را به کارزارهای انتخاباتی جمهوریخواهان روانه میسازد، میتواند چین به عنوان رقیب اصلی این کشور را نیز تضعیف سازد.
از این روست که در کمتر از یک سال، دو دفعه تهاجم به ایران را در دستور کار قرار دادند و به اعتراف صریح اسکات بسنت، وزیر خزانهداری این کشور، تمامی تلاش خود را از رهگذر ابزار هژمونی دلار و تحریمهای سهمگین اقتصادی پس از سازوکار ماشه به کار گرفتند تا بدون شلیک گلوله، جمهوری اسلامی ایران را تسلیم نمایند. این یادداشت در دوازدهمین روز جنگ رمضان در حال نگارش است؛ تنگه هرمز همچنان تحت کنترل هوشمند نیروهای دریایی جمهوری اسلامی ایران قرار دارد، G7 از تمامی ابزارهای خود برای افسار زدن بر قیمت نفت به کار گرفتهاند و نیروی دریایی ایالات متحده از ریسک بالای همراهی (اسکورت) کشتیهای گرفتار در تنگه سخن میگوید.
چگونگی درک نظم در حال تولد: عقلانیت به مثابه انسان نظریهمحور
اگر داووس ۲۰۲۶ اعلان پایان هژمونی لیبرال بود، جنگ رمضان طلیعه تولد نظم جدید جهان است. نکته حائز اهمیتتر آنکه برای نخستینبار است که نظم جهانی در حال دگرگونی است و ایران نه بازیگر حاشیهای بلکه بازیگر کلیدی این نظم است؛ در جنگ جهانی اول، ایران چنان ضعیف بود که تنها وقوع انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ این کشور را از تجزیه و استعمار کامل نجات داد؛ در جنگ جهانی دوم ظرف چهار روز کشور به اشغال درآمد و آغاز جنگ سرد و پشت کردن هری ترومن به عمو جو (جوزف استالین)- و البته تلاشهای نخبگان ایرانی نظیر احمد قوام- بود که تجزیه آذربایجان و کردستان را غیرممکن ساخت؛ در دسامبر ۱۹۹۱ که انحلال شوروی وقوع یافت، ایران تازه از شر جنگ با رژیم بعثی عراق خلاص شده بود و حتی دستگاه سیاست خارجی این کشور گمان نمیبرد که غول سرخ- خلاف پیشبینی امام خمینی (ره)- سقوط کند و از کودتاچیان اوت ۱۹۹۱ حمایت کرده بود. اما امروز، ایران ماحصل تلاشهای ۲۳ ساله خودش را میچشد؛ زحماتی که از بهار بغداد- به تعبیر برخی اعضای خوابزده دفتر تحکیم وحدت- در مارس ۲۰۰۳ تا امروز ادامه دارد.
اما برای فهم تغییر نظم به طور خاص، و رفتار عقلانی در سیاست خارجی، بایستی به نظریه پناه برد. جان جی. مرشایمر، استاد روابط بینالملل که امروز اهمیت آن بر کسی پوشیده نیست، عقلانیت را در بهکارگیری نظریه تعریف میکند؛ نه در پیروزی راهبردها یا اخلاقی بودن آنها. مرشایمر، انسان نظریهمحور (Homo Theoreticus) را انسان عقلانی در روابط بینالملل میداند. انسانی که از نظریه برای فهم جایگاه خویش در جهان و طراحی ابزارهایی برای دستیابی به اهدافش، بهره میگیرد. این نوشتار توصیه میکند که دیگر جهان را از دریچه نظریات لیبرالی ننگریم و بایستی از رئالیسم، آن هم از جنس رئالیسم تمدنی، بهره بگیریم.
پیش از پرداختن به مفهوم رئالیسم تمدنی به مثابه نظم در حال شدن و در حال تولد، بایستی نظم مبتنی بر هژمونی لیبرال را از دریچه رئالیسم تمدنی درک کنیم و سپس از رهگذر آن، درک کنیم که چه چیزی از دل خاکستر این نظم در حال ساخته شدن است.
تولد عصر تمدنها و بطلان پایان تاریخ
اگر انقلاب کبیر فرانسه در ۱۷۸۹، تولد دولت- ملت و رواج ناسیونالیسم در جهان بود و اگر انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ تولد ایدئولوژیهای انترناسیونالیستی بود، انحلال شوروی در ۱۹۹۱، تولد عصر تمدنها بود. اگرچه در عصر پساجنگِ سرد، بیشتر چشمها به نظریه پایان تاریخ و واپسین انسانِ فرانسیس فوکویاما بود- به ترتیبی که روسیه هم در ژوئن ۱۹۹۲ میخواست از قافله لیبرال دموکراسی جای نماند و به ناتو بپیوندد- اما استاد وی، ساموئل هانتینگتون بود که با نظریه برخوردِ تمدنها، مسیر کلی جهان پس از عصر ایدئولوژیها را ترسیم کرد.
او معتقد بود که در جهان جدید، واحد اصلی تحلیل و کنشگر اصلی صحنه بینالملل، دیگر کشورها یا بلوکهای ایدئولوژیک نیستند، بلکه تمدنها هستند. از دیدگاه هانتینگتون، تمدن بالاترین سطح هویت فرهنگی برای یک فرد است. تمدنها بر اساس عناصری عینی همچون مذهب، تاریخ، آداب و رسوم و نیز خودآگاهی ذهنی مردم تعریف میشوند. به سخنی ساده، «ما که هستیم» و «ما که نیستیم» توسط تمدن ما تعیین خواهد شد. هانتینگتون بیان میکند که خشونت و درگیری در آینده عمدتاً در امتداد خطوط گسل بین تمدنها رخ خواهد داد. وی اظهار میکند که تفاوتهای تمدنی، خلاف تفاوتهای سیاسی و ایدئولوژیک، طی قرنها شکل گرفتهاند و تغییر آن بسیار سخت و کند است.
هانتینگتون هشت تمدن را بر میشمرد: غربی، کنفسیوسی، ژاپنی، اسلامی، هندو، اسلاو- ارتدوکس، آمریکای لاتین و آفریقایی. در این بین، برخورد اصلی بین سه تمدن غربی، کنفسیوسی و اسلامی رخ خواهد داد. یکی از مناقشات اصلی این نظریه، یکپارچه دانستن تمدن اسلامی است؛ در جهان امروزین ما حداقل سه قرائت رقیب از اسلام در جریان است: اسلامِ ایرانی، اسلام عربی و اسلامِ عثمانی. این مناقشات در دیگر جزئیات و توصیف علل برخورد اصلی میان تمدنهای سهگانه در جریان است و آن چه که برای ما حائز اهمیت است، تعریف تمدن به مثابه واحد اصلی تنش و تعارض در جهان پساایدئولوژیک است. حتی نظریه فوکویاما، در دل همین نظریه جای میگیرد و در تلاش بود تا بنیانهایی برای گسترشطلبی مسیحیت فرا آتلانتیک به سوی حوزههای تمدنی دیگر پیریزی کند.
هژمونی لیبرال: از طلوع تا غروب
برای درک جهان در حال شدن، در وهله نخست بایستی نحوه شکاف برداشتن نظم مبتنی بر هژمونی لیبرال را درک کنیم. پس از حمله ایالات متحده به عراق در مارس ۲۰۰۳ و سپس مشخص شدن برنامههای نئوکانها برای حمله به دیگر کشورهای منطقه نظیر سوریه، ایران و لیبی- چنان که مرشایمر در کتاب مهم لابی یهود و سیاست خارجی آمریکا شرح مفصلی بر آن داد است- کشورهای منطقه از جمله ایران و سوریه تلاش کردند تا عراق به باتلاق ایالات متحده بدل شود.
سوریه دالانی برای حضور نیروهای بنیادگرایان سنی فراهم کرد و جمهوری اسلامی ایران نیز با محوریت نیروی قدس و فرماندهی سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی از نیروهای شیعی حمایت کرد تا افزون بر تضمین سلطه سیاسی آنان، از نظر نظامی نیز ایالات متحده را زمینگیر سازند تا از حمله به ایران جلوگیری کنند. مرشایمر مدارک بسیاری از این برنامه شوم به دست میدهد؛ از سند Clean Break که نئوکانها- از جمله پل ولفوویتز، معاون وزیر دفاع دولت بوش- در سال ۱۹۹۵ برای نتانیاهو تا قولهای جان بولتون، نماینده وقت ایالات متحده در سازمان ملل، به اسرائیلیها برای مطمئن بودن از حمله به ایران یا سوریه پس از حمله به عراق. از این رو، ایرانِ پسا ۲۰۰۳، ایرانی بود که خود را در معرض خطر بزرگی میدید.
باتلاق عراق و هزینههای تریلیون دلاری ایالات متحده در این کشور، در کنار عوامل دیگر، به بحران مالی سال ۲۰۰۸ منجر شد. بحرانی که نشان داد یکجانبهگرایی آمریکا، چه در عرصه سیاسی و چه در عرصه اقتصادی، میتواند جهان را به لبه پرتگاه برساند. در مقابل، قدرتهای غیرغربی، خاصه چین، با الگوی سیاسی و اقتصادی خاص خود توانستند از مهلکه بحران مالی عبور کنند.
با آنکه به نظر میرسید که روی کار آمدن اوباما، از غلظت سیاستهای مداخلهجویانه ایالات متحده کاسته شود و پایبندی آن به حقوق بینالملل افزایش پیدا کند، رخ دادن بهار عربی در سال ۲۰۱۱، مسیر روابط بینالملل را دگرگون ساخت. در مارس ۲۰۱۱ و با تصویب قطعنامه ۱۹۷۳ با محوریت دکترین «مسئولیت حمایت» (R2P)، ناتو به مداخله نظامی در لیبی رأی داد؛ مداخلهای که قرار بود منجر به تغییر رژیم نشود، اما نهایتاً به تغییر رژیم و فجایع بعدی انجامید.
در مارس همان سال، اعتراضات سراسری سوریه آغاز شد و رفته رفته ردپای اسلامگرایی سنی در آن مشاهده گردید. بنیادگرایان سوری که در عراق تجربه عملیاتی و اطلاعاتی پیدا کرده بودند، پس از بیعت با ابوبکر البغدادی در عراق به سوریه بازگشتند. جهادیهای سوری در قالب جبهه النصره و با رهبری ابومحمد الجولانی (احمد الشرع امروزی) به عملیات در سوریه پرداختند و در نهایت در سال ۲۰۱۳ بحران داعش را رقم زدند. هژمونی لیبرال، حتی در عصری که چین و روسیه به دنبال پایبندی به قواعد بینالمللی بودند، از نظمبخشی به جهان ناکام ماند و به تعبیر کارلو ماسالا در کتاب بینظمی جهانی، تنها ماهیت آنارشیک جهان را تشدید کرد.
همزمان، جنبش تسخیر والاستریت نشان داد هژمونی لیبرال در عرصه اقتصادی نیز گرفتار باتلاق است. سیاست تسهیل کمی (Quantitative Easing) فدرال رزرو که برای نجات نظام بانکی طراحی شده بود، به جای کمک به مردم، نقدینگی را روانه بورس و خرید سهام کرد. نتیجه آنکه آنان که فاقد داراییهای مالی بودند، بیش از پیش از تورم متضرر شدند و شکاف طبقاتی در جامعه فرا آتلانتیک شدت یافت. جهانیسازی و خودکارسازی نیز دو عاملی بودند که طبقه متوسط آمریکایی را بیش از پیش دچار بحران کردند.
ترکیب این عوامل- جنگهای بیپایان در خاورمیانه، هزینههای تریلیون دلاری آن، بحران اقتصادی، و شکست جنبش والاستریت- سبب شد ایالات متحده و متحدان اروپایی آن به پوپولیسم راستگرا روی آورند؛ نخست با همهپرسی برگزیت در سال ۲۰۱۵ و سپس پیروزی دونالد ترامپ در انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۱۶. فوکویاما که دو دهه پیش از پایان تاریخ سخن گفته بود، در سال ۲۰۱۶ در کتاب سیاست هویت به خطای خود تصریح و اعتراف کرد که هویتهای تمدنی و قومی زندهتر از آن هستند که با لیبرال دموکراسی محو شوند.
ضدیت با مهاجرت، جهانیسازی، نهادهای بینالمللی و هنجارهای لیبرالی به دستورکار دولتهای راست پوپولیست بدل شد. دولت ترامپ در دوره نخست نیز با خروج از برجام، توافق پاریس و انتقاد از سواری مجانی اروپا در ناتو، بیماری خودایمنی لیبرالیسم را تشدید و به مرحله بیبازگشت رساند. این خودتخریبی، فرصت را برای رقبای غیرغربی فراهم آورد تا ریلگذاری نظم جدید پسالیبرال را آغاز کنند.
رئالیسم تمدنی و دولت تمدنی: چیستی ماهیت
همزمان با فرایندی که توصیف شد، فرایندی دیگر نیز در جهان غیرغربی در حال شدن بود که به بیماری خودایمنی نظم لیبرال دامن زد. همانگونه که نظم لیبرالی در دو بعد امنیتی- سیاسی و اقتصادی در حال ناکامی بود، قدرتهای غیرغربیِ چین و روسیه نیز در این دو بعد تلاش کردند تا بدیل خود را عرضه کنند. بدیل آنان حول محور و مفهوم تمدن بود؛ دولت تمدنی و رئالیسم تمدنی.
روسها پیش از انحلال شوروی خطر گسترش ناتو به سوی شرق را گوشزد کرده بودند. پس از اتحاد دو آلمان و قرارگیری پایگاههای ناتو در آلمان شرقی، گورباچف، آخرین رهبر اتحاد جماهیر شوروی به غرب خاطرنشان کرد که چنین اقداماتی سبب تحقیر ملتش خواهد شد. ناتو، اگرچه وعده داده بود که این گسترش به آلمان محدود خواهد ماند اما مدام و با بهانههای مختلف خود را به مرز روسیه نزدیک کرد. این نزدیکی در سال ۲۰۰۸ با خشم شدید روسیه مواجه شد. روسیه در سال ۲۰۰۸ و در سال ۲۰۱۴ به اوکراین یورش برد. هرچند در بین این دو، یعنی سالهای ۲۰۰۸ تا ۲۰۱۲، روسیه با مدودف تلاش کرد روکشی لیبرالی به سیاستهای خود دهد و نمونه آن را در قطعنامه ۱۹۲۱ (قطعنامه تحریمی ایران) و ۱۹۷۳ (قطعنامه مداخله در لیبی) مشاهده کرد.
اما پوتین از این گسترشطلبی هیچ راضی نبود. او فروپاشی شوروی را بزرگترین خطای ژئوپولتیکی قرن بیستم خواند. پوتین در برابر گسترشطلبی و تهاجم غربی به حوزههای تمدنی دیگر را تلاش کرد با طرح مفهوم رئالیسم تمدنی مطرح کند. این مفهوم به عنوان پاسخی به تکپارچگی جهانی غربی، تأکید بر اهمیت تمدنها، تاریخ، فرهنگ و هویتهای جمعی در سیاست بینالمللی دارد. رئالیسم تمدنی مفهومی است که در آن، قدرت سیاسی و اولویتهای ملی نه تنها بر اساس منافع مادی یا تعادل قدرت (مطابق رئالیسم کلاسیک)، بلکه بر اساس هویت تمدنی، تاریخ، فرهنگ و ارزشهای مشترک تعریف میشود. این دیدگاه معتقد است که جهان امروز نه تنها از نظر سیاسی و اقتصادی، بلکه از نظر تمدنی تقسیم شده است و کشورها بایستی بر اساس این تمدنهای متمایز، راهبردشان را تنظیم کنند. در این نگاه، روسیه نه یک کشور اروپایی، نه یک کشور آسیایی، بلکه یک تمدن اوراسیایی است. این تمدن، ترکیبی از عناصر اسلامی، شرقی، مسیحی و اروپایی است و از تاریخی طولانی- از امپراتوری کیف تا امپراتوری روسیه و اتحاد جماهیر شوروی- برخوردار است.
برمبنای این تحلیل بود که روسیه پس از الحاق شبهجزیره کریمه به خود، در فوریه ۲۰۲۲ به اوکراین یورش برد. پوتین به طور مکرر از «تمدن غربی» به مثابه الگویی تکجهتی، ایدئولوژیک، مصرفگرایانه و متمایز از تمدنهای دیگر یاد میکند. او معتقد است که غرب- خاصه آمریکا و اتحادیه اروپا- سعی دارد تمدنهای دیگر را به مدل غربی تبدیل کند. اوکراین گذشته از اهمیت تمدنی برای روسیه، نخستین تمدن اسلاوی پیش از مهاجرت روسها به سمت شرق و تأسیس امیرنشین مسکووی در کیف تشکیل شده بود، دروازه ورود به روسیه است. بنابراین پیوستن اوکراین به جبهه تمدنی فرا آتلانتیک، خسرانی تمدنی برای روسیه بود. در مقابل، اروپا نیز دفاع از اوکراین را به صورت تمدنی قالببندی کرد. روسیه نماد دولت شروری است که نه به دموکراسی، نه به حقوق بشر، نه به هنجارهای لیبرالی و در یک کلام، به هیچ یک از اصول لیبرال دموکراسی باور ندارد. از این رو، در دوره ریاست جمهوری جو بایدن، ایالات متحده و اروپا به پشتیبانی تمام و کمال از اوکراین پرداختند. این روند، خاصه پس از رکود تورمی ناشی از همهگیری کووید- ۱۹، مجدد موج جدیدی از تورم و جنگهای بیپایان را برای جامعه فرا آتلانتیک به ارمغان آورد. این مسائل، سبب شد که دونالد ترامپ مجدد به ریاست جمهوری برگزیده شود. تیم ترامپ در این دوره، سیاستهایی را در پیش گرفت که پیشتر ذکر آن رفت.
اما چین، به شیوهای متفاوت و با خصیصههای چینی مقابله با نظم مبتنی بر هژمونی لیبرال را در پیش گرفت. چین تا سال ۱۹۷۶ و صدرات مائو زدونگ بر آن، دولتی جهان سومی بود که مهمترین مشکل آن فقر و گرسنگی بود. سابقه ضدیت شدید آن با نظم جهانی، خاصه اشغال سفارت بریتانیا و نیز رویارویی نظامی آن با شوروی بر سر مناقشات مرزی و تجربه سخت و سنگین انقلاب فرهنگی، سبب شد که این کشور به سوی سوسیالیسم با خصیصههای چینی حرکت کند؛ اما همچنان حزب کمونیسم و لنینیسم سیاسی، به معنای سانترال دموکراتیسم و حاکمیت یک حزب در عرصه سیاسی، در آن معتبر و حائز قدرت است. بدین تعبیر، چین هم کمونیستی است و هم کاپیتالیستی؛ چون این دو اساساً به دو حوزه متفاوت، یعنی امر سیاسی و امر اقتصادی، مرتبط هستند.
اینکه چگونه لنینسیم سیاسی و کاپیتالیسم اقتصادی با یکدیگر به همزیستی رسیدند، به ویژگیهای چین به مثابه یک تمدن ۵۰۰۰ ساله بر میگردد. چین، نمیتواند یک دولت- ملت باشد. دولت- ملتها یا دولتهای ملی، که منشأ آن در اروپاست، معمولاً بر اساس یک قوم، زبان، فرهنگ و مرزهای جغرافیایی مشخص شده و مبتنی بر ایدههایی مانند ملیگرایی، حق مردم در خودمختاری و حکومت دموکراتیک است. اما دولت چین از ۵۶ قوم، ادیان مختلف و بر بستر یک تمدن کنفوسیوسی قرار گرفته که اتخاذ هرگونه رویکرد ناسیونالیستی بدان، قوام و شیرازه دولت چین را نابود میسازد.
چین به عنوان تنها تمدن بزرگ جهان است که بدون قطعی طولانی، به وجود آمده و ادامه داشته است. این پیوستگی تاریخی، هویت ملی و سیاسی را تقویت میکند. این تمدن بر پایه اصول فرهنگی مانند کنفوسیوسیسم، ارزشهای خانواده، احترام به مقامات، و تأکید بر نظم و هماهنگی اجتماعی استوار است. حکومت چین به جای تمرکز بر انتخابات و دموکراسی، بر کارایی، ثبات، و تداوم سیاسی تأکید دارد. این سیستم به گونهای طراحی شده که بتواند به طور پایدار به مسائل بزرگ مانند توسعه اقتصادی، امنیت داخلی و رقابت جهانی پاسخ دهد. به دیگر سخن، چین نه هویت ملی، بلکه هویت تمدنی دارد و ذیل این تمدن میتواند هم کارایی اقتصادی و ثبات سیاسی داشته باشد و هم تنوع خود را حفظ کند.
هژمونی لیبرال، به مثابه یک رقیب تمدنی، نمیتواند قدرتی مانند چین را، که ارزشهای تمدنی متفاوتی دارد، تحمل کند. چین الگویی از حکمرانی و الگویی از روابط بینالمللی پدید آورده است؛ الگویی که در آن چین به مثابه تمدنی که تجربه استعمار را داشته، به جای روابط استعماری و استثماری، در پی بنیان گذاشتن الگویی از روابط است که در وهله نخست، تمدن خود را حفظ و سپس رونق اقتصادی متقابل را ایجاد کند. از این رو، چین به ایجاد سازوکارهای اقتصادی بدیل جهان غربی مبادرت ورزید؛ سازمان شانگهای، سازمان بریکس، CIPS (سیستم پرداخت فرامرزیِ بین بانکی- سوئیف چینی) از جمله ابزارهای بدیلی است که چین برای گذار از نظم مبتنی بر هژمونی لیبرال تدارک دیده است.
همانگونه که ذکر شد، چین بنا به تجربه تمدنیاش و نوع تاریخچه آن، در پی برهم زدن نظم بینالملل به صورت روسی نیست. تصرف تایوان در حال حاضر برای چین بسیار سادهتر از تصرف اوکراین برای روسیه است. در سال ۲۰۲۵، رزمایش چین برای تصرف تایوان نشان داد که آمادگی رزمی آن به چه حدی رسیده و اهمیت تجهیزات دفاعی چینی، اعم از نظامی و اطلاعاتی، برتریشان بر تجهیزات غربی در جنگ پاکستان و هندِ ۲۰۲۵ به اثبات رسیده است. اما چین، با صبر و حوصله در حال ریلگذاری است و به نظر میرسد که تولد نظم جهانی مبتنی بر دولتهای تمدنی را با یورش به تایوان و یکپارچهسازی چین، اعلام میدارد. امری که با توجه به سند امنیت ملی ایالات متحده در سال ۲۰۲۵ و پیامدهای جنگ رمضان، بسیار نزدیک خواهد بود.
ایران به مثابه دولت تمدنی
چین و ایران از جمله قدیمیترین تمدنهای جهان هستند و پیش از آنکه تمدن غربی شکل بگیرد، جهانیسازی را به منصه ظهور رسانده بودند. به گذشته و سیّاحانی فکر کنید که از اروپا به سمت شرق میآمدند و از ایران میگذشتند و به دربار چین میرفتند؛ از مارکو پولو تا ابن بطوطه، نمادهایی از پیوستگی جهان شرق بودند، پیش از اینکه غرب متولد شود.
توصیفاتی که از روسیه و چین رفت، برای ایران نیز دائر است. ایران، تمدنی دیرینه است که بدون انقطاع وجود داشته است، زبانهای مختلف دارد، اقوام متعدد دارد و پیروان ادیان گوناگونی در این کشور خدای احد و واحد را میپرستند. چگونه میتوان انگارههای ناسیونالیستی را بر یک تمدن استوار ساخت؟ مشکل اساسی ایران در عصر مدرن آن است که خواست لباس تنگ دولت- ملت را بر تن کند و هر بار تن تنومندش این لباس را تکه تکه کرده است. چه در دوره پهلوی و چه در دوره جمهوری اسلامیِ متقدم، نفی گذشته تمدنی ایران به چشم میخورد. ایران، ایرانِ عاشورا و شاهنامه است. چگونه میتوان تشیع علوی را بدون ایران تصور کرد؟ از آل بویه تا صفویه ایران و تشیع به یک عنصر واحد بدل شدند. حب علی با جان ایرانی انگیخته شده و هر که بخواهد این دو عنصر را از یکدیگر جدا کند، ناکام خواهد ماند؛ چنانکه مانده است. تیمور لنگ که ایران را فتح کرد، با مولی الموحدین آشنا شد و برای مشروعسازی گشایش ایران، بیان میکند که شخصیت اسطورهای مغول، شاهدخت آلن گوا از علی ابن ابیطالب باردار شده و مغولها علوی هستند[۱]؛ تا از این رهگذر، بتواند خود را با جامعه ایرانی پیوند دهد.[۲] چه چیزی بالاتر از این که حکیم فردوسی، این بزرگمرد تمدن ایرانی، در توصیف علی ابن ابیطالب سخن به میان آورده است: « بر این زادم و هم بر این بگذرم/ چنان دان که خاکِ پیِ حیدرم»[۳]. آنکه بخواهد اسلام را از ایران بگیرد یا ایران را از اسلام، شکست خواهد خورد. «ای ایران بخوان» رهبر شهید در شب عاشورای ۱۴۰۴، نماد بارزی از این تفاهم است؛ تفاهمی که دیرینهتر از مفاهیم مدرنِ غربی است.
تمدن ایرانی- اسلامی، دقیقترین توصیف از ایران است که در کلام رهبر شهید ایران پررنگ بوده است. این تمدن از انقلاب مشروطه تا جمهوری اسلامی متقدم، درگیر روایتهای ناسیونالیستی بوده و ناکام مانده است. اما به مدد تلاشهای سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی و رهبر شهید، حضرت آیت الله العظمی خامنهای، به ظرف تمدنی خودش بازگشته است. دفاع از ایران، در خارج از ایران و با کمک افرادی که متولد کشورهای جعلی خاورمیانهای هستند، تنها با تکیه بر ظرف تمدنی ایران ممکن است. نمونه بارز حضور تمدنی ایران را میتوان در واکنشهای معارضین سوری مشاهده کرد. مهمترین گردان ارتش سوریه آزاد به رهبری ابوعزام یا محمد ضاهر، گردان فاروق نام داشت؛ لقب عمر ابن خطاب که ابو لولو ایرانی وی را به قتل رساند. در اشعار معارضان سوری، به حضور ایرانی در سوریه اشاره شده است: «سلطنت مجوسان خاتمه یافته، چهره کهنه درهم شکسته، سوریه به پا خاسته، و به ما بازگشته است[۴]». نمونه دیگر از این حضور ایرانی در کشورهای عضو جریان مقاومت، تدریس زبان فارسی در مدارس جنوب لبنان است[۵]. میتوان نمونههای دیگری را بیان و فهرستوار طرح کرد. نمونه بارز آن، همین جنگ رمضان است. عراقیها، لبنانیها و یمنیهایی که برای ایران، برای جلوگیری از تجزیه ایران جنگیدند و به شهادت رسیدند. فراموش نکنید که ایران در جنگ رمضان، با تمام دشمنان تمدنیاش به نبرد برخاست: اعراب، مسیحیان، یهودیان و تا حدی تمدن ترکی- عثمانی (جمهوری جعلی باکو پا پس کشید وگرنه خوش داشتیم آنها نیز به این کارزار بیایند).
میتوان تحلیل را به سطح جامعهشناسی تاریخی نیز ارتقاء داد. صلح ایرانی به مثابه هسته هویت ایرانی، تنها منبع آفرینش صلح در منطقه آشوبناک خاورمیانه است. تنها در محدوده مرزهای ایران است که شیعه، سنی، مسیحی، یهودی، زرتشتی و مندایی با یکدیگر زندگی میکنند. کرد، ترک، ارمنی و آسوری کنار هم در یک شهر و استان زندگی میکنند اما نسلکشی نمیشوند. ایرانی بودن نه به خون است و نه به نژاد؛ ایرانی بودن به فرهنگ و منش است، به یکتاپرستی و خرد است، به پذیرش تکثر و فراتر رفتن از تفاوت جهت رسیدن به کلی به اسم ایران است. تمامی دولتهای پیرامون ایران، از دل تحولاتی پدید آمدند که غربیها مقدر کردند. ترکیه، عراق، عربستان سعودی، کویت، سوریه و اردن همه دولتهایی هستند که به خواسته و ناخواسته به میل غربیها پدید آمدند. خطوطی که سایکس و پیکو با خطکش بر تن خاورمیانه ترسیم کردند، به تعبیر دیوید فرامکین، صلحی بود که همه صلحها را بر باد داد. به تعبیر نوربرت الیاس، تمدن، تلاش برای صلحآمیزسازی رفتار انسان است و از این رو، ایرانِ اسلامی، حقیقیترین تمدنِ خاورمیانه است. در ترکیه و سوریه، کردها از حقوق هویتی خود محروماند؛ در عراق، هر طایفه ساز خود را میزند و عملاً عراق به ما هو عراق، معنا ندارد. در سوریه، دروزی و علوی و سنی، هر دم تشنه به خون یکدیگر میشوند. در فلسطین اشغالی، جلوه وحشتناک تمدن یهودی- مسیحیِ استعماریِ غربی، جنایتی نیست که تکرار نکرده باشد.
جان کلام آنکه ایران یک دولت تمدنی است؛ چرا که ایران یکی از معدود تمدنهای مستمر جهان است و این استمرار و تداوم در قالب تاریخنگاری سنتی (قاضی بیضاوی و حمدالله مستوفی) و تاریخنگاری مدرن (جلالالدینمیرزا تا امروز) به خودآگاهی منجر شده است. از دل این خودآگاهی، نوعی هویت ترکیبی شکل گرفته که تشیع و ایرانیت به ترکیبی واحد بدل شده است. این هویت ترکیبی در کنار تمدن دیرپا، به ایران ظرفیت کثرتگرایی در عین وحدت را بخشیده است. در نهایت نیز، تمدن ایرانی- اسلامی امتداد فراملی دارد؛ از مرزهای دولت- ملت آن عبور میکند و عراقی، لبنانی، سوری و یمنی را به خود پیوند میدهد.
بمب اتمی، تضمینکننده صلح در جهان آشوبناک خاورمیانه
تاکنون گفتیم که نظم مبتنی بر هژمونی لیبرال در حال نابودی است و نظم جدیدی در حال برآمدن است. این نظم، نظم دولتهای تمدنی است. نظم منطقهای غرب آسیا نیز بدین ترتیب از فروپاشی نظم کنونی تأثیر خواهد پذیرفت. در منطقه غرب آسیا، افزون بر تمدن ایرانی- اسلامی، سه گروه دیگر داعیه تمدن دارند: اسلامِ ترکی، اسلامِ عربی و صهیونیسم استعماری.
مهمترین هماورد تمدنی ما صهیونیسم استعماری است که اکنون زیر ضرب موشکهای ایرانی است. اسلام ترکی و اسلام عربی، باوجود همه سازوبرگهایشان در نهایت بر دولت- ملتهای جعلی استوارند و برای دفاع از خود به دیگران نیازمند. ترکیه عضو اتحادیه فرا آتلانتیک است و اعراب نیز میزبان پایگاههای آمریکایی؛ پایگاههایی که با خروش خشم ملت ایرانِ اسلامی، در حال بدل شدن به تلی از خاکستر هستند. در نهایت، صهیونیسم استعماری، آن رقیبی است که بایستی برای مقابل با آن همچنان تدبیری اندیشید. برتری ایران بر اعراب و حتی ترکیه و آذربایجان در جنگ رمضان در حال تثبیت است. اما هر چقدر ضربه به رژیم صهیونی وارد شود، به واسطه لابی یهود در کشورهای اتحاد فرا آتلانتیک، خاصه ایالات متحده، مجدد تجهیز خواهد شد. مهمترین ابزاری که سبب میشود ایران از نابودی و اخراج استعمارگران صهیونی در کوتاهمدت ناکام بماند، نداشتن ابزارهای غیرمتعارف همچون بمب اتمی است. رژیم صهیونی دارای بمب اتمی است و تردیدی در این مسئله وجود ندارد. ایران به مثابه یک دولت تمدنی، بایستی از تمامی امکانات لازم برای دفاع از تمدن خویش برخوردار باشد. گذشته از این، بدون حفظ تمدن، توسعه اقتصادی و رفاه و آبادانی معنا نخواهد داشت. سرنوشت اعراب مقابل چشمان ما قرار دارد. افرادی که میگویند جمهوری اسلامی در پی بقاء است و به دنبال توسعه نیست، دچار خطای راهبردیاند. بدون بقاء، توسعه ممکن نیست.
برای آنکه بقاء تمدن ایران، همچون بقاء تمدن کنفسیوسی و اسلاوی- ارتدوکسی، تضمین شود، چارهای جز ساخت بمب نیست. حتی اگر ترکیه و عربستان نیز به سمت ساخت بمب اتمی بروند، باز هم مسئلهای نخواهد بود؛ این گروهها نیز پس از طرح ادعای اسرائیل بزرگ، دچار تنش تمدنی با رژیم صهیونی هستند و هرچقدر بتوان از رهگذر بیشینهسازی قدرت و بیشینهسازی تهدید، رژیم را محاصره کرد، نیکوست.
نکته اساسی در پرونده اتمی جمهوری اسلامی ایران، فتوای ضد ساخت بمب امام شهیدمان است. در این خصوص بایستی چند نکته را مطرح کرد. پیش از آن، بایستی بگویم که من تخصصی در فقه ندارم؛ اما به واسطه تحصیل در دانشگاههای ایرانی تا مقطع دکتری (همچنان دانشجوی این مقطع هستم)، قدری با فقه آشنایی دارم. نخست آنکه فتوای شهید خامنهای، بر حرمت بهرهگیری از بمب تأکید دارد؛ نه تولید آن. دوم آنکه، بر اساس دو قاعده مسلم فقهی یعنی «الضرورات تبیح المحظورات» (ضرورتها، محظورات را مباح میسازند) و «دفع افسد به فاسد» (ممانعت از امر تباهتر با تن دادن به امر تباه)، شرایط کنونی مصداق تغییر در نحوه مواجهه با این مسئله است. امروز، پس از دو هجوم وحشیانه به کشور در کمتر از یک سال توسط دو قدرت اتمی (رژیم صهیونی و ایالات متحده)، و با توجه به تهدید موجودیت تمدن ایرانی-اسلامی از سوی صهیونیسم استعماری که خود زرادخانه هستهای دارد، شرایط مصداق کامل اضطرار یافته است. قاعده الضرورات تبیح المحظورات دقیقاً برای چنین لحظاتی است. همچنین قاعده دفع افسد به فاسد اقتضا میکند برای جلوگیری از نابودی تمدن (افسد)، به تولید بمب (فاسد) تن دهیم. نکته مهم آنکه سیاست ایران در بهرهگیری از بمب، مطابق با روح فتوای امام شهید، سیاست «استفاده دوم» (Second Use) خواهد بود؛ بدین معنا که تا دشمن از این ابزار علیه ما استفاده نکند، ما نیز بدان متوسل نمیشویم.
در نهایت، آیتالله سیدمجتبی حسینی خامنهای (حفظه الله) به عنوان ولی فقیه، میتوانند با استناد به این قواعد و با توجه به تغییر موضوع، فتوای جدیدی صادر فرمایند که ضمن پاسداشت اصل اولیه حرمت کشتار جمعی، بقای تمدن ایرانی- اسلامی را تضمین کند.
نکته مهم دیگر آنکه، ایران اکنون یک قدرت منطقهای است و کسی در آن تردیدی ندارد. اما برای آنکه وارد بازی قدرتهای بزرگ شود، بایستی از بمب اتمی برخوردار باشد. سیاست ایالات متحده در قبال دارندگان بمب اتمی کاملاً متفاوت از سیاست آن کشور در قبال دولتهای غیراتمی است. نمونه بارز آن کره شمالی است؛ از مایک پمپئو، وزیر امور خارجه دولت نخست ترامپ، در خصوص تفاوت رفتار دولت آنها با ایران و کره شمالی پرسیده شد و وی دقیقاً به مسئله اتمی بودن ایالات متحده اشاره کرد. رویکرد سانائه تاکایچی برای تغییر نه به اتم در ژاپن، در کنار سیاست ایالات متحده برای تسری قرارداد نیو استارت به چین جهت گسترش رژیم منع گسترش به زرادخانه آن کشور و نیز تلاش فرانسه برای افزایش تسلیحات اتمی خود، نشان از آن دارد که هر تمدن، برای دفاع خود باید بمب اتمی داشته باشد وگرنه محکوم به فناست. ایرانِ اسلامی ضربهای نیست که به خاطر اتهام تلاش برای ساخت بمب اتمی نخورده باشد. تحریمهای شدید، حمله نظامی، ترور سران، هر هزینهای که از ترس آن چنین نمیکردیم را دادهایم. اورانیوم موجود در دست ما، تنها متعلق به نسل ما نیست. این ذخیره تمدنی ماست؛ امانتی است در دست ما. ایران بایستی از ذخایر موجود تعداد مناسبی، حداقل ۵ کلاهک، بسازد و تلاش کند که این زرادخانه را در بلندمدت گسترش دهد تا کسی دیگر خواب و خیال حمله به تمدن ایرانی- اسلامی را به چشم نبیند.
پس از تضمین بقاء و حفظ امنیت در برابر دشمن صهیونی- مسیحی، امکان رسیدن به توسعه اقتصادی وجود خواهد داشت. نگارنده منکر مشکلات اقتصادی و اهمیت قدرت اقتصادی در دنیای کنونی نیستم، اما بدون تضمین بقاء، توسعه خواب و خیالی بیش نیست.
[۱] Zarakol, ayse (2022). Before the West: The Rise and Fall of Eastern World Orders. Cambridge ubiversity press. p. 100
[۲] آلن گوا یک شخصیت اسطورهای از تاریخ مخفی مغولها، یازده نسل بعد از گرگ سفید مایل به خاکستری و گوزن قرمز، و ده نسل قبل از چنگیزخان است. پنج پسر او به عنوان اجداد طوایف مختلف مغول توصیف می شوند. او همچنین در نسخه آسیای مرکزی از تمثیل پنج تیر که در منابع غربی به نام پیرمرد و پسرانش شناخته می شود، نقش می بندد. بایستی اسطورهها را درک کرد. همانگونه که ایرانی، مراسم عاشورا را به سبک سیاووشان برگزار کرده و شهربانو را مادر امام سجاد (ع) میبیند، مغولها نیز در وجه رتوریک، به دنبال پیوندهای اسطورهای بودند تا خود را به جامعه ایرانی منضم سازند.
[۳] دیگر ابیات از فردوسی حکیم در وصف پیغمبر اسلام (ص) و امیرالمؤمنین:
که من شارستانم عَلیّ ام دَر است/ درست این سخن گفت پیغمبر است
یکی پهن کشتی بسان عروس/ بیاراسته همچو چشم خروس/ محمد بدو اندرون با علی/ همان اهل بیت نبی و وصی/ اگر چشم داری به دیگر سرای/ به نزد نبی و وصی گیر جای
[۴] ابوزید، رانیا (۱۳۹۹). به عقب بر نمیگردیم: زندگی، زوال و امید در سوریه جنگزده، ترجمه مهدی هاتف. نشر اینترنتی. نقل قول از صفحه ۱۲۲.
[۵] اندیشکده جریان. (۱۴۰۰). تدریس زبان فارسی در لبنان؛ تقویت قدرت نرم ایران. ۲۴ مرداد ۱۴۰۰ در: https://jaraian.com/1400/8052510-2/






پاسخها
بابت انتشار این نوشته ی مفید از شما سپاسگزارم.🙏