بیگانه‌ای در جهان ایرانی

بیگانه‌ای در جهان ایرانی

محمدرضا پهلوی طی ۳۷ سال سلطنت خود رخداد­های مهمی را پشت سر گذاشته بود؛ بحران آذربایجان و فرقه دموکرات پیشه‌وری، دکتر مصدق و نهضت ملی شدن صنعت نفت، علی امینی و اصلاحات ارضی، قیام پانزده خرداد و اسلام سیاسی، جدایی بحرین و ناسیونالیسم عربی، اکراد و جنگ نیابتی با عراق، جنگ کشورهای عربی با اسرائیل و انفجار قیمت نفت.

او توانسته بود با تجهیز اکراد، عراق را تا سرحد درماندگی آزار دهد و با تحمیل قرارداد الجزایر سهم ایران از اروندرود را که از سوی پدرش به عراق هدیه شده بود بازپس گیرد. توانسته بود پس از انفجار قیمت نفت همراهی اوپک را جهت افزایش بیشتر قیمت و کنترل عرضه نفت جلب کند. توانسته بود با ترس آمریکایی­ها از توسعه کمونیسم روسی و افزایش نفوذ شوروی بازی کند و ارتشی معظم با تجهیزات نظامی مدرن بسازد.

او در برخورد با مخالفان خشن بود، بی­احساس و عاری از عواطف انسانی. از انواع شکنجه­‌ها در زندان­‌ها و بازداشتگاه­‌هایش اطلاع داشت، شکنجه­‌هایی مانند شکستن استخوان­، کشیدن ناخن، فرو کردن سوزن زیر ناخن و داغ کردن آن، سوزاندن بدن، برهنه کردن و بی‌­حرمتی به حدود شخصی. و از آن شکنجه­‌ها در برابر رسانه­‌ها و نهادهای بین‌­المللی دفاع می­‌کرد.

محمدرضا پهلوی انسان لجبازی بود. تا آخر عمر به جمال عبدالناصر حسادت می‌­کرد، از دکتر مصدق و علاقمندانش حتی غلامرضا تختی متنفر بود. از امام خمینی می‌­ترسید، حتی از تصویرش؛ خانواده­اش هم این‌چنین بود.

چنین فرد باهوش، بی‌­احساس و لجبازی چرا آنگاه که با بحران داخلی مواجه می­‌شد به سرعت خود را می‌­باخت؟ در ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ از تهران خارج شد و بلافاصله با اطلاع از شکست کودتا در مرحله اول به بغداد و سپس ایتالیا فرار کرد؛ آمریکا به دادش رسید. در ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ خودش را باخت و اگر مردم سمت کاخ شاه می­‌آمدند آماده فرار بود؛ اسدالله علم به دادش رسید. در پاییز و زمستان ۱۳۵۷ نیز همچنین؛ اما اسدالله علم پیش­تر مرده بود و نمی­‌توانست دوای سردرگمی شاه باشد. از آمریکایی‌­ها درخواست می­‌کرد به او بگویند چه کند و آمریکایی­‌ها خود نیز نمی­‌دانستند چه باید کرد.

او سیاست را می­‌توانست بفهمد؛ اگرچه در سال­‌های آخر سلطنتش دچار توهماتی مانند پدر ملت و بنیانگذار ایران توسعه­‌یافته و ابرقدرت جهانی شده بود اما با رنگ باختن توهمات، به دیوار سخت واقعیت برخورد کرد و عرصه سیاست را بار دیگر فهمید. او هیچ پیوندی با جامعه ایران نداشت، برای جهان ایرانی او یک بیگانه بود، نه تنها زندگی شخصی­‌اش فرسنگ­‌ها با سنن ایرانی دور بود بلکه شخصیت سیاسی‌­اش نیز هیچ پایگاهی در جامعه ایرانی نداشت.

شاهان صفوی پایگاه اجتماعی قدرت سیاسی­‌شان را بر تشیع سیاسی و روابط طریقتی بنا نهادند؛ نادرشاه افشار و کریم‌­خان زند بر روابط ایلیاتی؛ قاجار بر ساختار باقی مانده از صفوی و روابط ایلیاتی و همگی­‌شان برخوردار از ویژگی­‌هایی بودند که در رأس قدرت بودنشان را نزد جامعه ایرانی موجه می­‌ساخت؛ و اگر موجه نبود، پاییز سلطنت­‌شان زودتر از موعد فرامی­‌رسید.

پهلوی از ابتدا پایگاه اجتماعی ایرانی و در جامعه ایران نداشت، رضاماکسیم با کودتای انگلیسی ۱۲۹۹ رضاخان شد و با نظر مثبت انگلیسی­‌ها رضاشاه؛ و با نظر منفی­‌شان یک سابقاً شاه تبعیدی. محمدرضا نیز با نظر مثبت انگلیسی­‌ها شاه شد و با نظر مثبت آمریکایی‌­ها در کودتای ۱۳۳۲ شاه ماند.

محمدرضا پهلوی باهوش بود، سیاست را هم می‌­توانست بفهمد و می‌­فهمید اگر در ایران پایگاهی نداشته باشد هر قدر هم ارتشش قدرتمند باشد و شکنجه‌­گرانش بی‌­احساس؛ به وقت بحران فروخواهد ریخت. ویژگی­‌های شخصی خاصی هم نداشت که در رأس قدرت بودنش را موجه سازد، بگذریم از خودرأیی و غرور و علاقه­ مفرط اروتیکش به جنس مؤنث که در رأس قدرت بودنش را بیش از پیش برای انسان ایرانی ناموجه می­‌ساخت. تلاش کرد طبقه متوسط جدیدی را که حقوق‌­بگیر دولت بودند بسازد و پایگاه اجتماعی‌اش کند، تلاش کرد ارتش و نظامیان و خانواده­‌های‌شان پایگاه اجتماعی‌­اش شود، تلاش کرد خود را به هخامنشی پیوند بزند و پدر ملت جا بزند؛ اما نشد. چرا که ریشه در ایران نداشت. محمدرضا پهلوی برای ما ایرانیان بیگانه­‌ای بود که بیگانگان او و پدرش را بر ما تحمیل کرده بودند، اگرچه فارسی حرف می­زد و متولد تهران بود. فرار محمدرضا پهلوی به هنگام مواجهه با امواج انقلاب اسلامی، فرار او از ایران و بازگشت به ریشه­‌هایش، به پایه­‌های قدرتش بود. بازگشت یک بیگانه به نزد بیگانگان بود.

دیدگاه شما

پاسخ‌ها

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *