آیا ایران پساجنگ ابرقدرت می‌شود؟

پرسش از ابعاد اقتصادی جنگ رمضان در نشست برخط با حضور حسین راغفر
آیا ایران پساجنگ ابرقدرت می‌شود؟

اشاره: جنگ رمضان در حالی پیش می‌رود و جامعه ابعاد نظامی آن را با هیجان دنبال می‌کند که ابعاد اقتصادی و دلالت‌های بلندمدت آن در حوزه توسعه خود را بیش از پیش نشان می‌دهد. در حالی برخی از حجم تخریب‌ها دل نگران شده‌اند که وصول طلب ارزی ایران از قطر و اخذ عوارض از کشتی‌های عبوری تنگه هرمز نشان می‌دهد که این جنگ می‌تواند نقطه جهشی در توسعه ایران باشد. اما آیا جنگ رمضان می‌تواند سایه حضور استعمار به مثابه بزرگ‌ترین مانع توسعه ایران را از سر راه بردارد؟ دولت به عنوان مهم‌ترین بازیگر چه سرنوشتی خواهد داشت؟ در نشست «آیا جنگ ضد توسعه است؟» با حضور دکتر حسین راغفر، اقتصاددان و عضو هیئت علمی دانشگاه الزهرا(س) تلاش کرده‌ایم ابعاد این مسئله را مورد واکاوی قرار دهیم.

***

توسعه، طبق نظریات و چارچوب‌های موجود، تعاریف گوناگونی دارد. شما نیز پیش از این در نقد جریان توسعه، تبیین علل عدم توسعه‌یافتگی در ایران و یا توضیح مدل‌های مختلف توسعه، بیانات مفصلی داشته‌اید. نکته‌ای که ما تمایل داریم بیشتر به آن بپردازیم، بحث «توسعه با الگوی متناسب با ایران» است. هنگامی که وارد فضای مطالعات مربوط به توسعه ایران می‌شویم و نظریات، انتقادات یا پیشنهادات را مرور می‌کنیم، مشاهده می‌کنیم که نظریه‌پردازان این حوزه در بسترهای علوم انسانی، اجتماعی و اقتصادی، از مفاهیم متفاوتی سخن می‌گویند؛ مفاهیمی که گاه یک‌سویه به نظر می‌رسند. برای مثال، عده‌ای مسئله «استبداد» را مانع اصلی توسعه می‌دانند، گروهی از «آزادی» سخن می‌گویند و برخی دیگر بر مسئله «وابستگی به نظام اقتصاد جهانی» یا «جهانی شدن» تأکید می‌کنند. اغلب برای اثبات این نظریات به تجربیات کشورهایی استناد می‌شود که در موقعیت ژئوپولیتیک یا مختصات فرهنگی، شباهت چندانی با ایران ندارند. در دهه‌های ۶۰ و ۷۰ شمسی، از الگوی ژاپن و مالزی بسیار سخن به میان می‌آمد و امروزه نیز الگوهای ترکیه یا سایر کشورها مطرح می‌شود؛ در حالی که مختصات هر یک از این کشورها تفاوت و فاصله معناداری با ایران دارد. به نظر می‌رسد از لحاظ ساختاری دچار نوعی گمراهی شده‌ایم. بنابراین، مشتاقیم ابتدا نظر شما را درباره این طرح بحث بدانیم. ابتدا پیرامون الگوی متناسب توسعه برای ایران گفتگو کنیم و سپس به سرفصل اصلی بحث برسیم؛ اینکه ایران با این مختصات خاص، از چه مسیری بنا بوده است این راه را طی کند؟ آیا ترسیم مسیرهای مشابه با دیگر کشورها برای ایران صحیح است؟ در نهایت به «جنگ رمضان» بپردازیم و بررسی کنیم که موقعیت فعلی و تهدیدات گوناگون نظامی، اقتصادی و تحریمی که بر سر ایران سایه افکنده‌ است، چه نسبتی با بحث توسعه‌یافتگی یا عدم توسعه دارد؟

راغفر: از فرصتی که در اختیار من قرار دادید تا در این نشست حضور به هم رسانیم کمال تشکر را دارم. پیش از هر چیز، باید به این پرسش پاسخ دهیم که «توسعه چیست و برای چه کسی است؟». این پرسشی کلیدی است تا دچار انحراف نشویم. مسئله توسعه را نمی‌توان صرفاً در بحث‌های نظری جستجو کرد؛ بلکه توسعه یک موضوع کاملاً اختصاصی برای هر کشور است. به این معنا که هر کشوری باید مسیر توسعه خود را با توجه به ظرفیت‌های تاریخی، جغرافیایی، فرهنگی و موقعیت استراتژیک خویش در جهان امروز ترسیم و تصویر کند. متأسفانه این اتفاق در ایران به‌درستی رخ نداده است. مروجان اندیشه توسعه در ایران، عمدتاً به کپی‌برداری از تعاریف و مضامینی پرداخته‌اند که دیگران سروده‌اند و خواسته‌اند همان‌ها را در ایران پیاده‌سازی کنند.

البته ما مشابهت‌های زیادی در الگوهای توسعه جهانی مشاهده می‌کنیم؛ برای مثال از الگوی توسعه ژاپنی با مختصات خاص خودش سخن گفته می‌شود که مورد استفاده کشورهای شرق آسیا مانند کره جنوبی، سنگاپور و چین نیز قرار گرفته است، منتها الگوی امروزِ چین، تقلید صرف از ژاپن نیست و تفاوت‌های فاحشی میان آن‌ها وجود دارد. موقعیت‌های سیاسی، سوق‌الجیشی و ویژگی‌های فرهنگی بر فهم ما از توسعه اثرگذارند.

به نظر من، نخست باید تعریفی از توسعه ارائه دهیم و به این نکته توجه داشته باشیم که «انسان هدف توسعه است، نه وسیله آن». بنابراین نمی‌توان سیاست‌هایی را بر جامعه تحمیل کرد که منافع آن نصیب گروهی اندک شده و مضرات آن متوجه اکثریت جامعه باشد؛ یا اینکه عده‌ای را به برده‌های خودخواسته دیگران تبدیل کنیم و این اقدامات را توسعه بنامیم و منافع عمومی آن را به آینده حواله دهیم. توسعه باید دستاوردهای ملموس داشته باشد؛ به این معنا که مردم باید احساس کنند مسیری که جامعه طی می‌کند، آینده مناسبی را برای همگان رقم می‌زند. در واقع، همه آحاد ملت باید حس کنند در مسیری به سوی آینده‌ای مشترک حرکت می‌کنند که نویدبخش زندگی بهتری است. در این فرآیند، تمامی افراد، اعم از برخوردار و غیربرخوردار، برای حفظ سلامت این کشتی می‌کوشند، نه اینکه تنها عده‌ای بهره‌مند شوند و ریسک‌های متعدد متوجه دیگران باشد.

من این‌گونه برداشت کردم که باید مرکزیت توسعه را انسان در نظر بگیریم و تمامی الگوها و برنامه‌ها در سطوح مختلف را بر اساس تأمین منافع انسان تنظیم کنیم. اگر بخواهیم این مفهوم را بر فضای جامعه ایران تطبیق دهیم، احتمالاً باید به زمانی بازگردیم که مفهوم «دولت» به معنای مدرن آن در ایران شکل گرفت و شیوه‌های جدید حکمرانی در پی آن پدید آمد. در آن الگو، نخستین هدف و مرکزیت چه بود؟ می‌خواهم تعریف شما از توسعه را ناظر بر چارچوب جامعه ایران بررسی کنیم تا مشخص شود از کجا به کجا رسیده‌ایم.

 راغفر: نکته بسیار خوبی را اشاره فرمودید. نخستین بار که ما متوجه فقدان توسعه و عقب‌ماندگی جامعه شدیم، زمانی بود که با تجاوزهای خارجی روبه‌رو گشتیم. در خلال جنگ‌های ایران و روس که بخش‌های بزرگی از سرزمین ما جدا شد، رهبران جامعه به این نتیجه رسیدند که عامل تمایز دشمن با ما، برخورداری آن‌ها از تکنولوژی و ابزارهایی است که ما فاقد آن‌ها هستیم. از آنجا بود که متوجه شدیم در «تله عقب‌ماندگی» گرفتار شده‌ایم و به فکر چاره افتادیم. اعزام دانشجو به خارج از کشور برای یافتن راه‌های دفاع از کشور آغاز شد و تمرکز اولیه بر تولید سلاح و دفاع در برابر تهاجم خارجی قرار گرفت.

بعدها که پیش آمدیم، مفهوم توسعه (که آن زمان بیشتر با عنوان «رشد» از آن یاد می‌شد) تکامل یافت. مفهوم توسعه، وجوه اجتماعی جامعه را نیز در بر می‌گیرد؛ توسعه فراتر از رشد اقتصادی است و ابعاد حقوقی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی زندگی جمعی را شامل می‌شود. ما معتقدیم توسعه فناوری و تکنولوژی بدون توجه به ظرفیت‌های موجود در جامعه امکان‌پذیر نیست. نمی‌توان توسعه را صرفاً با پول خرید. یک کشور بدوی نمی‌تواند به صرف داشتن نفت و فروش آن، پول خود را به توسعه تبدیل کند. جامعه باید ابتدا به ظرفیت‌های رشد دست یابد که در این میان، «فرهنگ» نقشی کلیدی و تعیین‌کننده و «جغرافیا» نقشی بسیار مهم ایفا می‌کند.

دقیقاً به همین دلیل است که از الگوی متناسب با هر سرزمین و به‌طور مشخص ایران سخن می‌گوییم. یعنی صرفِ داشتنِ پشتوانه فرهنگی، برای ایجاد الگوی توسعه‌ساز کفایت نمی‌کند و باید به ابعاد دیگر نیز نگریست.

 راغفر: یقیناً چنین است. در این میان، نقش «نظام سیاسی» و ساختارهای قدرت بسیار تعیین‌کننده است؛ چرا که توسعه بدون مشارکت امکان‌پذیر نیست.

اگر بخواهیم بازه زمانی اواخر دوره قاجار و جنگ‌های ایران و روس تا سال‌های اخیر را بررسی کنیم، نقش و عزم نظام سیاسی را در این فراز و فرودها نسبت به الگوسازی توسعه چگونه ارزیابی می‌کنید؟ می‌خواهم با پاسخ به این پرسش، پلی بزنیم به کنشگر مقابل، یعنی مسئله «استعمار».

راغفر: در این باره، اجازه دهید ابتدا تعریفی از خود توسعه ارائه دهم. تعاریف متعددی وجود دارد، از جمله اینکه «صنعتی شدن» را یکی از مشخصه‌های اصلی توسعه دانسته‌اند، اما واقعیت این است که توسعه مترادف با صنعتی شدنِ صِرف نیست. الزامات توسعه بسیار فراتر از آن است. اگر ما توسعه را «فرآیند تحول مستمر برای بهبود حیات فرد و جامعه، گشودن فرصت‌ها برای گروه‌های اجتماعی جدید، با هدف حفظ و ارتقای مستمر کرامت همه انسان‌ها و احترام متقابل به محیط زیست و منافع بین‌نسلی» تعریف کنیم، آنگاه ملاحظه می‌فرمایید که برای تحقق چنین امری به «رمزهای توسعه» نیاز داریم.

برای رسیدن به این هدف، پنج رمز یا مؤلفه اصلی تعریف می‌شود:

  1. عزم سیاسی: حاکمیت و ساختار قدرت باید با آگاهی از موانع توسعه و ظرفیت‌های جامعه (که مهم‌ترین آن‌ها سرمایه انسانی است)، آماده نیل به اهدافی چون ارتقای کرامت انسان‌ها باشد. این عزم سیاسی نخستین رمز است.
  2. حاکمیت قانون: برای دستیابی به تصویر مطلوب توسعه، نیازمند قانون هستیم؛ به گونه‌ای که تمامی مردم، از صاحبان قدرت تا پایین‌ترین سطوح اجتماعی، در برابر قانون یکسان باشند.
  3. حفظ حق مالکیت: به نحوی که انسان‌ها اطمینان یابند محصول تلاش و کار آن‌ها متعلق به خودشان است و امنیت اقتصادی فراهم گردد. بنابراین، این‌طور نباشد که تلاش گروه‌هایی توسط گروه‌های مسلط و برخوردار در جامعه مورد استثمار قرار بگیرد.
  4. عدالت اجتماعی: چهارمین رمز در یک جامعه، تعدیل مستمر نابرابری‌ها در دسترسی به قدرت، ثروت و منزلت است؛ یعنی حاکمیت باید سازوکارهای نهادیِ عدالت اجتماعی را برقرار کند تا از طریق دسترسی عادلانه به سازوکارهای رشد، مانند آموزش، سلامت، سرپناه مناسب و تعهد حکومت به اشتغال کامل، فضایی محقق شود که در آن عدالت اجتماعی بتواند شکل بگیرد.
  5. کرامت انسانی: پنجمین رمز، یک نظام حمایت اجتماعی است؛ به این معنا که برای کسانی که در این جامعه زندگی می‌کنند، به‌ویژه محروم‌ترین افراد، برخورداری از حداقل‌های حمایتی و دسترسی به نکته اساسی توسعه، که همان «کرامت انسانی» و حفظ آن است، امکان‌پذیر باشد و این امر نیازمند یک نظام حمایت اجتماعی است.

اگر ما چنین توسعه‌ای را که تضمین‌کننده یک زندگی معنادار است، در نظر بگیریم؛ توسعه‌ای که شامل آزادیِ دسترسی به فرصت‌های رشد فردی و اجتماعی است و همراه با آن، مشارکت در تولید محصول اجتماعی را از طریق دسترسی همه متقاضیان در بازار کار به یک «شغل شایسته» به همراه دارد، باید توجه کنیم که این شغل شایسته خود دو ویژگی دارد. نخست اینکه شاغل باید به شغل خود مباهات کند، ولو اینکه، فرض بفرمایید، رفتگر خیابان باشد؛ مردم باید بدانند که اگر یک رفتگر نباشد، در بسیاری از جوامع کاری از دست پزشک و جراح برنخواهد آمد، زیرا آلودگی به حدی افزایش می‌یابد که جامعه را مورد تهدید قرار می‌دهد. لذا جامعه باید به این رفتگر احترام بگذارد و او این احترام را از جامعه دریافت کند و همچنین مشخصه دیگر این شغل شایسته، دریافت دستمزد شایسته است.

یکی از مشخصه‌های جامعه ایرانی و بسیاری از جوامع متأسفانه عقب‌مانده یا در حال توسعه، اصل «سرکوب دستمزدها» است. ما در ایرانِ خودمان، در یک قرن گذشته همواره شاهد مهاجرت گسترده سرمایه‌های انسانی بوده‌ایم؛ علت اصلی آن سرکوب دستمزدها است و به همین دلیل، امروز ما شاهد مهاجرت‌های بسیار بی‌سابقه‌ای در کشور هستیم. این مسئله البته در دوره‌های مختلف همواره وجود داشته است؛ به‌خصوص زمان‌هایی که جنگ بر کشور تحمیل می‌شد و جامعه توان دفاع از خود را نداشت و نوعی آشفتگی اجتماعی موجب می‌گردید که حتی همان مشاغل متداول نیز از بین برود و مردم برای دسترسی به حداقل‌های زندگی به کشورهای همجوار مهاجرت کنند.

در وضعیتی مطلوب است که افراد احساس تعلق خاطر و وفاداری به ارزش‌های جامعه پیدا می‌کنند و همچنین به مردمان دیگر و محیط زیستی که در آن به سر می‌برند عشق می‌ورزند و در نتیجه، عشق به وطن پیدا می‌کنند و با احترام به خویشتن، به دنبال خودشکوفایی می‌روند؛ چرا که انسان‌ها همگی علاقه‌مند به رشد هستند و می‌خواهند ظرفیت‌های بالقوه خود را بالفعل نمایند و در این فرآیند است که احساس رضایت خاطر می‌کنند. سرمایه‌داری تلاش کرده است که این رضایت‌مندی را با استفاده از ترویج مصرف‌گرایی در بخش‌های تأثیرگذار جامعه، مانند طبقات متوسط، تأمین کند و نه برای همه آحاد جامعه، زیرا حقیقتاً تحقق همگانیِ چنین سطحی از زندگی مرفه برای همه افراد در یک جامعه ممکن است امکان‌پذیر نباشد.

این سطح از زندگی را گروهی در جامعه ما دارا هستند و بدون هیچ دغدغه‌ای از مواهب استثنایی بهره‌مند می‌شوند، در حالی که جمعیت بزرگی برای یافتن قوت روزانه خود در سطل‌های زباله جستجو می‌کنند. این اختلاف طبقاتی و این فاصله وحشتناک، اساساً امکان تحقق توسعه را منتفی می‌سازد؛ به این دلیل که افرادی که در سطل‌های زباله به دنبال قوت زندگی خود می‌گردند، در این فرآیند مشارکت داده نشده‌اند و البته ممکن است همه آن‌ها هنجارهای جامعه و قوانین و مقررات حاکم را رعایت نکنند و به سرقت، دزدی، خفت‌گیری و ایجاد ناامنی مبادرت ورزند تا بتوانند به حداقل‌های زندگی خود دسترسی پیدا کنند.

به همین دلیل، الزامات تحقق چنین توسعه‌ای همان مواردی است که خدمتتان عرض کردم و به هر صورت عزم سیاسی مسئله بسیار مهمی است. در تاریخ توسعه، فرضیه‌های مختلفی تعریف شده است تا توضیح دهند چرا جوامع عملکردهای متفاوتی نسبت به یکدیگر دارند که می‌توان پنج فرضیه را در این خصوص مطرح نمود؛ البته این بدان معنا نیست که یکی از این پنج فرضیه نسبت به دیگری اهمیت فوق‌العاده‌ای دارد و دیگری کاملاً فاقد اهمیت است، بلکه همه این عوامل در شکل‌گیری توسعه حاضر و مؤثر هستند.

ما هر زمان که از توسعه سخن می‌گوییم، با شبکه‌ای از مفاهیم روبه‌رو می‌شویم. مفاهیمی نظیر امنیت، آزادی، رفاه و مصرف، کلیدواژه‌هایی هستند که بیشتر در جریان بازارگراها و ادبیات رایج توسعه مرسوم است. شما و اندیشمندانی که مطالعات دینی دارید یا از منظر دیگری نگاه می‌کنید، به مقوله عدالت و مفاهیم مشابه توجه بسیار بیشتری نشان می‌دهید. نکته‌ای که قصد داشتم عرض کنم این است که هنگام بحث از توسعه، عموماً با این هندسه مفهومی مواجهیم که قصد انکار آن را ندارم یا نمی‌خواهم بگویم که توان توضیح ندارد، اما به نظر می‌رسد این مفاهیم در تحلیل تام و تمام موضوع دچار نوعی عدم کفایت هستند؛ به چه معنا؟ معمولاً نقطه آغاز بحث از توسعه، بررسی چرایی توسعه‌نیافتگی است؛ همان‌گونه که در توضیح تاریخی خود اشاره فرمودید، از همان روزهای آغازینی که متوجه این شکاف میان خود و غرب شدیم، پرسش اساسی ما این بود که چرا رشد نکردیم و چرا توسعه نیافتیم، و پاسخ‌های متعددی برای این موضوع ارائه شده است. نکته مورد نظر بنده این است که هنگام صحبت از توسعه، بحث از استعمار و این نظم جهانی نامتوازن که ارتباطی یک‌سویه برای انتقال سرمایه از جنوب به شمال یا به تعبیر دیگر از پیرامون به مرکز برقرار کرده است، مطرح می‌شود؛ اما مسئله‌ای که بیش از پیش برای بنده تأمل‌برانگیز است، این است که ردپای استعمار در ادبیات توسعه ما یا بسیار نحیف است یا اصلاً وجود ندارد. به ندرت مشاهده می‌کنید که اندیشمندان پیرامون این موضوع بحث کنند که نقش استعمار و این ساختار نامتوازن در عدم پیشرفت ما چه بوده است. ممکن است عده‌ای علاقه داشته باشند از این موضوع سوءاستفاده‌های سیاسی کنند تا برخی مشکلات داخلی را تطهیر نمایند؛ اما از سوی دیگر، شاهد هستیم که در میان اساتید ما، چه در حوزه علوم اجتماعی و چه در میان اقتصاددانان، کمتر به این مضمون توجه شده است. بنده در اینجا اصلاً قصد قضاوت ندارم، در حالی که برخی معتقدند شاید این عامل تأثیر بسیار جدی‌تری بر عدم توسعه ما گذاشته باشد.

 راغفر: بله، همان‌طور که می‌فرمایید است. من البته قصد داشتم همین توضیح را به معنای دیگری ارائه دهم؛ عرض من این است که در تحلیل چرایی تفاوت عملکرد جوامع با یکدیگر، محققان کوشیده‌اند فرضیه‌هایی را مطرح کنند.

نخستین فرضیه این است که جغرافیای کشورها با یکدیگر تفاوت دارد و برای این مدعا مثال می‌آورند که برخی مناطق خشک هستند و برخی مناطق دیگر آب فراوان دارند و همین آب، خود منشأ توسعه است. در مناطق دارای رودهای بزرگ، حمل‌ونقل از طریق کشتیرانی امکان‌پذیر می‌شود، تجارت رشد می‌کند و انباشت سرمایه صورت می‌پذیرد. در مناطق خشک معمولاً این روند به سختی پیش می‌رود و کاروان‌های حامل محموله‌های تجاری ممکن است مورد تعرض راهزنان قرار بگیرند و ناامنی به وجود بیاید. علاوه بر این، جابه‌جایی کالا بسیار پرهزینه است؛ انتقال بار با استفاده از چهارپایان یا حتی خودرو، هزینه‌های بسیار بیشتری برای تجارت در آن جامعه به همراه دارد و بنابراین، امکان انباشت سرمایه را محدود می‌سازد. با این حال، این استدلال و فرضیه نقض‌های متعددی دارد؛ به عنوان مثال، در خصوص کره شمالی و جنوبی گفته می‌شود که هر دو کشور عملاً جغرافیای مشابهی دارند، اما چرا یکی از آن‌ها توسعه یافته و دیگری توسعه نیافته است؟ بنابراین، فرضیه جغرافیا به تنهایی نمی‌تواند توضیح‌دهنده تفاوت عملکرد کشورها در مناطق مختلف باشد.

فرضیه دومی که مطرح می‌کنند، مسئله فرهنگ است. استدلال می‌کنند که فرهنگ نقشی بسیار کلیدی و تعیین‌کننده دارد و عامل اصلی توسعه است. ملت‌هایی که آموخته‌اند سخت‌کوشی پیشه کنند و کمتر مصرف نمایند، توانسته‌اند انباشت سرمایه داشته باشند و همین انباشت سرمایه موجب رشد و تحول در جامعه شده و امکان گسترش ظرفیت‌های تولیدی را فراهم کرده است. باز هم در این رابطه مثال‌های نقضی مطرح می‌شود؛ موارد متعددی وجود دارد، اما مجدداً به مثال کره شمالی و جنوبی اشاره می‌شود که هر دو کشور ریشه‌های فرهنگی مشترکی داشته‌اند، اما چرا عملکرد آن‌ها تا این حد متفاوت شده است؟

عامل سومی که مطرح می‌گردد، عنصر بخت و اقبال است؛ به این معنا که برخی جوامع از بخت مناسبی برخوردار بوده‌اند و رهبرانی داشته‌اند که به مسئله توسعه توجه نشان داده و لذا منافع شخصی خود را نادیده گرفته‌اند. این رهبران خود را فدای جامعه کرده‌اند تا بتوانند ظرفیت‌های اجتماعی را بسیج نمایند. در این مورد نیز نقض‌های فراوانی وجود دارد و این فرضیه هم ضرورتاً نمی‌تواند توضیح‌دهنده عملکرد متفاوت کشورها باشد.

اما چهارمین عاملی که مورد توجه قرار می‌گیرد، مسئله «نهادها» است. در علم اقتصاد، ما با سه دسته کلی از نهادها مواجه هستیم:

دسته نخست، نهادهای رسمی هستند که شامل قوانین و مقررات می‌شوند. برای مثال، چراغ راهنمایی قرمز یک قانون و یک نهاد است؛ به شما می‌گوید هنگام قرمز بودن چراغ نباید حرکت کنید. اگر تخلف کنید، با تنبیه مواجه می‌شوید و جامعه شما را مجازات خواهد کرد، اما اگر رعایت کنید، امکان تسهیل جریان ترافیک در جامعه فراهم می‌آید. انسان‌ها می‌توانند به موقع به محل کار خود برسند و اتلاف وقت در ترافیک نداشته باشند. قوانین و مقررات، تنظیم‌گر رفتار افراد در جامعه هستند. اساساً نقش نهادها، کاهش هزینه‌ها است؛ این هزینه می‌تواند هزینه‌های تولیدی یا هزینه‌های زندگی باشد، مانند همین مثال که عمر انسان‌ها در ترافیک تباه نگردد. نقش دیگری که این نهادها ایفا می‌کنند، ایجاد قابلیت آینده‌نگری است. نهادها به ما امکان می‌دهند تا بتوانیم رفتار دیگران را تفسیر نماییم و بر اساس آن پیش‌بینی کنیم که اتفاقات آینده چگونه رقم خواهد خورد و این ویژگی، به سرمایه‌گذار کمک بسیار بزرگی می‌کند تا چشم‌انداز روشن‌تری نسبت به آینده داشته باشد.

دسته دوم نهادها، نهادهای غیررسمی شامل هنجارها و ارزش‌ها، یا به تعبیر عام‌تر، «فرهنگ» است. فرهنگ به ما می‌آموزد که چگونه رفتار کنیم؛ به عنوان مثال، هنجارهای جامعه در زمینه پوشش چگونه باید باشد، و این موضوع به نوبه خود تعیین‌کننده رفتار افراد در جامعه خواهد بود.

و دسته سوم نهادها، ظرفیت‌های اجرایی یک جامعه است. به عنوان مثال، ما در ایران جزو نخستین کشورهایی هستیم که نظام مالیاتی مدرن را پایه‌گذاری کردیم، اما نظام مالیاتی ما به‌درستی کار نمی‌کند؛ بنابراین، ظرفیت‌های اجرایی خود نقش بسیار حائز اهمیتی در توضیح این مسئله دارند که آیا نهادها در یک جامعه کارآمد هستند یا خیر.

بنابراین، نقش نهادها در تبیین دلیل تفاوت عملکرد کشورهایی مانند کره شمالی و جنوبی بسیار تعیین‌کننده و کلیدی است و همچنین توضیح‌دهنده این حقیقت است که چرا در سراسر جهان چنین تفاوت‌های فاحشی در عملکردهای اقتصادی وجود دارد؛ زیرا مسئله به قوانین و مقررات و جدیت در اجرای آن‌ها بازمی‌گردد. ما نیز در جامعه خود قانون و مقررات داریم، اما با فاجعه‌ای به نام ترافیک مواجهیم که در بسیاری از موارد بی‌شباهت به نوعی توحش نیست و شما مشاهده می‌کنید که چگونه رانندگان موتورسیکلت و خودرو اقدام به نقض قوانین می‌کنند. بنابراین، بخش قابل‌توجهی از نهاد رسمی کشور، یعنی قوانین و مقررات، عملاً نادیده گرفته می‌شود. البته این مسئله قابل تعمیم و بحث در حوزه‌های متعدد دیگری نیز هست. بنابراین، این چهار مؤلفه—یعنی جغرافیا، فرهنگ، بخت و اقبال، و نهادها—نقش بسیار کلیدی در تعیین رفتار افراد جامعه دارند و در توضیح چرایی تفاوت عملکرد کشورها بسیار تعیین‌کننده‌اند.

اما به نقش عامل پنجم، یعنی «نقش استعمار»، کمتر پرداخته شده است. ما می‌بینیم که چگونه استعمار در دنیا مانع از آن می‌شود که کشورها بتوانند ظرفیت‌های درونی خود را محقق سازند و عملکرد بهتری داشته باشند. ببینید، ما در ایران نفت داشتیم؛ نفت می‌توانست ظرفیت بسیار بزرگی برای توسعه کشور باشد، اما نفت ایران را برای توسعه ایران استخراج نکردند. نفت در اینجا تولید شد تا ناوگان دریایی بریتانیا، که در آن زمان بزرگترین قدرت استعماری و امپریالیستی حاکم بود، سوخت کافی داشته باشد.

استعمارگران برای اینکه بتوانند این جریان زهکشی منابع را از کشورهای پیرامونی به کشورهای کانونی منتقل کنند، نیازمند استفاده از ظرفیت‌های درونی همان کشورها بودند. برای مثال، می‌بینیم که جمعیت چند ده‌هزار نفری بریتانیایی‌ها، کشور سیصد میلیونی هند را برای دوره‌ای طولانی کنترل کرد. استعمار، در واقع مهار کشورها با استفاده از عوامل درونی خود آن‌هاست و شعار «تفرقه بینداز و حکومت کن» که یک الگوی استعماری است، از همین‌جا شکل می‌گیرد.

برای اینکه بتوانند به‌طور مستمر نفت را از ایران ببرند، با سران قبایل در مناطق مختلف ارتباط برقرار می‌کردند؛ به برخی باج می‌دادند و آن‌ها را می‌خریدند تا جامعه را دچار تفرقه و تشتت کنند. گروه‌های مختلف را در مقابل هم قرار می‌دادند تا از طریق ایجاد تفرقه، استمرار زهکشی و خروج منابع از کشورهای پیرامونی را تضمین کنند. داستان استعمار در طول تاریخ بسیار غم‌بار است، اما باید توجه داشت که نخستین کارکرد استعمار در کشورهای دیگر، تغییر رفتار نهادهاست. همان‌طور که عرض کردم، یکی از اصلی‌ترین عوامل تفاوت عملکرد در کشورهای جهان، نقش نهادهاست، اما استعمارگران این نهادها را منحرف کرده و به شدت به آن‌ها آسیب می‌زنند.

آیا آمریکا بدون تقسیم کار جهانی که پس از جنگ جهانی دوم (در دوره مشهور به «صلح آمریکایی» یا Pax Americana) بنیان گذاشت، یا بدون حاکمیت پترودلار و بهره‌مندی از رانت کار ارزان و مواد اولیه ارزان‌قیمت، امکان تبدیل شدن به آمریکای فعلی را داشت؟ امروزه شاهد نیستیم که اروپا (و حتی کشوری مانند ژاپن) به دلیل تضعیف قدرت استعماری خود، درگیر بحران‌های گوناگونی شده است؟ حتی اینکه گاهی می‌بینیم اروپا تلاش می‌کند با کارت ایران در برابر آمریکا بازی کند، یک دلیلش این است که در موقعیتِ پسا-تصمیم قرار گرفته است؛ یعنی تصمیمات در جای دیگری اتخاذ و سپس به اروپا ابلاغ می‌شود. ما این موضوع را در دوره ترامپ به وضوح دیدیم و اثر آن را در مناسبات سیاسی و اقتصادی اروپا مشاهده کردیم. از این دست مثال‌ها بسیار است.

این مثال‌ها را می‌توان بی‌نهایت تکثیر کرد که اساساً آنچه به نام توسعه در کشورهای پیشرفته می‌بینیم، چیزی جز رانت برآمده از غارت نبوده است، اما در داخل کشور نشسته‌ایم و تصور می‌کنیم ـ نمی‌خواهم نفی کنم یا دچار تقلیل‌گرایی شوم ـ اگر انسان‌های قانون‌مندتری باشیم، اگر بافرهنگ‌تر و باادب‌تر باشیم و دموکرات‌تر عمل کنیم، توسعه‌یافته‌تر می‌شویم. این در حالی است که سایه سنگین ساختار جهانی را نادیده می‌گیریم؛ حتی اگر سایه سنگین آمریکا در خلیج فارس احساس شود، حتی اگر اجازه نداشته باشیم بندر چابهار خود را فعال کنیم، نفتمان را با ارزی که می‌خواهیم بفروشیم و مجبور باشیم شریان‌های مالی کشور را به امارات و زنجیره تأمین خود را به بندری مانند جبل‌علی متصل کنیم که هر زمان امارات اراده کرد، گلوی ما را بفشارد. با این وضعیت، گاهی تعجب می‌کنم که برخی از اساتید ما، به‌ویژه در حوزه علوم اجتماعی، می‌گویند اگر ما صلح‌جوتر و دموکرات‌تر باشیم، توسعه‌یافته‌تر می‌شویم. وقتی ساختار جهانی تمام سنگینی خود را بر ما انداخته است، مایی که کشوری نفتی در «هارتلند» (قلب زمین) هستیم، شرایط ما با مالزی یا حتی ترکیه متفاوت است. کسانی که ترکیه، امارات یا کشورهای دیگر را بر سر ما می‌کوبیدند، امروز شاهدند که همین کشورها در اقصی نقاط دنیا مداخله می‌کنند و بر سر همین مداخلات گاهی با آمریکا یا اسرائیل دچار چالش می‌شوند. با این حال، به ما می‌گویند اگر چنین و چنان باشید، توسعه می‌یابید و ادعا می‌کنند که جمهوری اسلامی مانع توسعه‌یافتگی است چون به آزادی بها نمی‌دهد یا به دنبال ستیزه‌جویی است. در حالی که من می‌گویم شما سراغ هر تکنولوژیِ اثرآفرینی که بروید (چه انرژی هسته‌ای، چه هوش مصنوعی)، وارد چالش می‌شوید. چند روز پیش ترامپ به صراحت گفت: «ایران وقتی نفت و گاز دارد، چه نیازی به انرژی هسته‌ای دارد؟» یعنی همان تقسیم کار جهانیِ دوره صلح آمریکایی. اما متأسفانه دانشگاه‌های ما عموماً درباره این مسئله سکوت می‌کنند؛ شاید بخشی از آن به این دلیل است که احساس می‌کنند اگر در این زمینه حرفی بزنند، در پازل جمهوری اسلامی قرار می‌گیرند و از آن سوءاستفاده سیاسی می‌شود. اما آیا نپرداختن به این مسئله استعمار و عدم برجسته‌سازی آن، ما را دچار نوعی خطای تحلیلی نمی‌کند؟

در فضای فرهنگ‌سازی و تولید ادبیاتِ نظری برای توسعه، تقلیلِ موانع توسعه صرفاً به کمبود امکانات یا نقش‌آفرینیِ یگانه نظام سیاسی، در واقع ادامه همان فرآیند تقلیل‌گرایانه‌ای است که گویی ما مسئله را از منظر استعمار می‌بینیم؛ یعنی نوعی فرافکنی و مقصر جلوه دادنِ صرفِ نظام مستقر. از سوی دیگر، با توجه به توضیحاتی که جنابعالی درباره رموز توسعه فرمودید، باید هشدار دهیم که مبادا در توجه به استعمار نیز دچار همین ساده‌سازی و تقلیل‌گرایی شویم. ما به‌عنوان فعالان حوزه‌های تخصصی، نسبتی با نظام سیاسی و حکمرانی داریم و پس از سال‌ها باید به ادبیات، الگوسازی و نظریه منسجمی از توسعه رسیده باشیم تا بتوانیم بر پایه آن سخن بگوییم. به بیان دیگر، نگاه صفر و صدی ـ که همه مشکلات را یا بر گردن نظام سیاسی بیندازیم یا تماماً به پای استعمار بنویسیم ـ هر دو اشکالی از نگاه تقلیل‌گرایانه است. شرایط کشور در جنگ اخیر (جنگ رمضان) نشان داد که ما در فضایی بینابینِ این دو مؤلفه در حال حرکت هستیم و در صورت استمرار این مسیر و دستیابی به نتایج ملموس، می‌توانیم رضایت عمومی و بدنه اجتماعی را نیز با خود همراه کنیم.

راغفر: بله، همین‌طور است که می‌فرمایید. ببینید، زمانی که مسئله توسعه در جهان صنعتی غرب پدیدار شد، دو مفهوم به همراه آن شکل گرفت: یکی مفهوم «مدرنیزاسیون» (Modernization) یا همان نوسازی و تجدد، و دیگری مفهوم «وسترنیزاسیون» (Westernization) یا غربی‌شدن.

مدرنیزاسیون عمدتاً به دستاوردهای مادی، تکنولوژیک و صنعتی‌شدن می‌پردازد؛ اما غربی‌ها برای اینکه بتوانند استعمار را در جوامع دیگر مستقر کنند، ادعا کردند که لازمه دستیابی به این پیشرفت‌های مادی، پذیرش یک فرهنگ خاص، یعنی غربی‌شدن است. این مسئله در ژاپن به شدت مورد چالش قرار گرفت. در فرآیند تاریخی ایران نیز افراد بسیاری بودند که معتقد بودند برای خروج از عقب‌ماندگی، باید از فرق سر تا نوک پا فرنگی و غربی شویم.

این مسئله بسیار حائز اهمیت است. ما باید ببینیم آموزه‌های دانشگاهی ما چقدر بر طبل همین آموزه‌های غربی می‌کوبند. وقتی تمام محتوایی که در رشته اقتصاد تدریس می‌کنیم، مبتنی بر آموزه‌های نظام سرمایه‌داری لیبرال است، چگونه می‌توانیم انتظار خروجیِ متفاوتی از افرادی داشته باشیم که در فضایی با فرهنگ کاملاً متمایز رشد کرده‌اند؟ چنین چیزی امکان‌پذیر نیست. ژاپنی‌ها از همان ابتدا اعلام کردند که ما مدرنیزاسیون را می‌خواهیم، اما وسترنیزاسیون و غرب‌گرایی را نمی‌پذیریم؛ ما می‌خواهیم با فرهنگ خودمان محصولات و تکنولوژی تولید کنیم. به همین دلیل، نقش فرهنگ بسیار برجسته شد.

اتفاقاً در همین دوران معاصر و جنگی که اکنون در آن قرار داریم (جنگ رمضان)، ما نقش فرهنگ را بسیار قدرتمند می‌بینیم. این موضوع نیازمند بحث گسترده‌ای است تا در جای خود، مؤلفه‌های فرهنگ ایرانی-اسلامی تبیین شود و تأثیر آن‌ها را در شرایط کنونی کشور بررسی کنیم.

چرا ما به سمت تولید صنایع نظامی، از جمله ساخت موشک و پهپاد حرکت کردیم؟ چرا توانستیم در این بخش رشد کنیم؟ دلیل آن، نیاز ما بود. ما تجربه جنگ ۸ ساله را داشتیم؛ جنگی که در آن، با وجود در اختیار داشتن تکنولوژی‌های برترِ عصر خود، تنها مصرف‌کننده بودیم و وقتی آن تجهیزات مستهلک شدند، دچار مشکلات گسترده‌ای شدیم. از یک سو تمام دنیا پشت صدام ایستاده بود و او را از لحاظ تسلیحاتی و مالی حمایت می‌کرد، و از سوی دیگر ما با ظرفیت محدودی که از پیش از انقلاب باقی مانده بود، وارد یک جنگ بسیار نابرابر شدیم.

برای خروج از این مخمصه، سرمایه‌های انسانی گسترده‌ای را به میدان‌ها گسیل کردیم و جوانان ما با شهادت خود توانستند مرزهای کشور را حفظ کنند؛ یعنی ما هزینه‌های گزاف انسانی پرداخت کردیم. پس از جنگ، همان‌طور که عزیزان مستحضرند، گروهی به این نتیجه رسیدند که باید به توسعه صنایع نظامی اهتمام ورزیم. توسعه این صنایع نظامی، از جمله بزرگترین دستاوردهای رهبری است و تردیدی ندارم که تاریخ، این تحول عظیم را به نام ایشان ثبت خواهد کرد.

این یک دستاورد بزرگ برای جامعه ایرانی است که امروز همه به آن مباهات می‌کنند. حتی تحلیلگران جهانی مانند «رابرت پیپ» (Robert Pape) —که از برجسته‌ترین استراتژیست‌های آمریکایی و از زمان کلینتون مشاور رؤسای جمهور آمریکا بوده است—می‌گوید که پس از این رویارویی‌ها (جنگ رمضان)، ما با چهار قدرت جهانی مواجه خواهیم بود: آمریکا، روسیه، چین و ایران. ایران در این نبرد نشان داد که ظرفیت براندازیِ هیمنه قدرت‌های جهانی را دارد. این اتفاقی است که به لطف خداوند در حال شکل‌گیری است و خوشبختانه مسئولین ما پس از جنگ تحمیلی، این دوراندیشی را داشتند. توسعه صنایع نظامی یکی از بزرگ ترین دستآوردهای رهبر شهید است. من تردید ندارم که تاریخ این افتخار را به اسم ایران خواهد نوشت.

امروز به نقطه‌ای رسیده‌ایم که بزرگترین استراتژیست‌ها و تحلیل‌گران سیاسی غرب و آمریکا نیز بر اهمیت این مسئله اذعان دارند. باید توجه داشت که این توانمندی فقط معطوف به «ابزار» (مانند پهپاد و موشک) نیست؛ بلکه نرم‌افزار فکری و فرهنگیِ پشتیبانِ این تکنولوژی، بسیار حائز اهمیت است.

دشمنان تصور می‌کردند با ترور سران نظامی و ایجاد ناآرامی‌هایی که ریشه‌های اقتصادی داشتند (و اتفاقاً از همان سیاست‌های نفوذی استعماری تغذیه می‌شدند)، کشور خودبه‌خود سقوط خواهد کرد. آن‌ها روی نارضایتی‌های ناشی از سیاست‌های اقتصادی سه دهه اخیر طمع کردند، اما «فرهنگ ایرانی» را هنوز نشناخته‌اند. پرداختن به اهمیت این فرهنگ بسیار ضروری است؛ انسان غربی که همه‌چیز را از دریچه مادیات می‌بیند، به وجوه حمایت‌های الهی و فرهنگ فداکاری و شهادت در جامعه ما توجهی نکرده و حتی پس از جنگ ۸ ساله، این مفاهیم را به سخره گرفته است. به‌ویژه در سال‌های پس از جنگ هشت‌ساله، متأسفانه ما نیز شاهد افول فرهنگ انقلاب هستیم که علت عمده آن، رشد مصرف‌گرایی است. در این فرآیند است که نابرابری‌ها به شکل بی‌سابقه‌ای گسترش می‌یابند. این نابرابری، اصلی‌ترین علت بروز اشکال متعددی از شرور اجتماعی است؛ یعنی ریشه هر ناهنجاری و شری را که در جامعه مشاهده می‌کنیم، باید در نابرابری جستجو کرد و این نابرابری‌ها نیز محصول مستقیم نظام اجتماعی و سیاسی هستند. این مسائل موجب گسیختگی شدید جامعه ما شده است.

برای نمونه، در اخبار همین چند روز اخیر شنیدید که یک شبکه رستورانی را به جرم مشارکت در فعالیت‌های براندازانه، پلمپ کردند. باید پرسید این مجموعه‌ها چه فرهنگی را ترویج می‌کردند؟ پاسخ، «فرهنگ مصرف‌گرایی» است. این فرهنگ آمریکایی که امروز بر بخش‌هایی از جامعه ما حاکم شده است، توسط چه کسانی ترویج شد؟ در حالی که سرمایه اجتماعی، مهم‌ترین دستاورد جنگ هشت‌ساله با وجود تمام هزینه‌های تحمیلی آن بود، چه کسانی این سرمایه اجتماعی عظیم را به جوی آب ریختند و سپس با تفسیری کاملاً نادرست از «آزادی اقتصادی» و به بهانه اقتصاد آزاد، مملکت را به مرحله‌ای رساندند که در آستانه فروپاشی قرار گرفت و رهبری کشور را ترور شخصیتی کردند؟ این مسئله بسیار مهمی است.

مسئله توسعه به معنای ایجاد «جامعه خوب» است. منتها پرسش اساسی این است که ما این جامعه خوب را چگونه تفسیر می‌کنیم؟ گروهی آمدند و ادعا کردند ـ و این یکی از تفسیرهای طرفداران نظام سرمایه‌داری است ـ که دستیابی به دموکراسی و آزادی بدون نظام سرمایه‌داری امکان‌پذیر نیست. این یک دروغ بسیار بزرگ و از گزاره‌های کاملاً غلطی است که در ذهن افراد جامعه کاشته‌اند.

به آنچه در چین کمونیست رخ داده است نگاه کنید؛ پدیده‌ای بی‌سابقه که در تاریخ توسعه بشر تا پیش از آن محقق نشده بود. آن‌ها در ظرف ۳۰ سال، تحولی شگرف ایجاد کردند. در سال ۱۹۹۰ (یعنی ده سال پس از آغاز اصلاحات اقتصادی‌شان)، شاخص‌های اقتصادی و اجتماعی چین هنوز از بسیاری از کشورهای همجوار مانند مالزی، فیلیپین و تایلند پایین‌تر بود؛ اما در سه دهه گذشته معجزه‌ای تاریخی خلق کردند که در هیچ کجای تاریخ بشر نمونه‌ای مشابه آن تعریف نشده است. این دستاوردها، در سایه آن معنایی از «آزادی» که غربی‌ها تعریف می‌کنند، محقق نشد.

مفهومی که آقایان در غرب از آزادی ارائه می‌دهند، با آنچه در دنیای امروز باید باشد، فاصله زیادی دارد. ما باید مفهوم آزادی را متناسب با نیازهای اکثریت جامعه خود بازتعریف کنیم. «آزادی از گرسنگی»، «آزادی از بیکاری»، «آزادی از فقر» و «آزادی از ترس»، بخش مهمی از آزادی‌های مثبت هستند که مردم باید به آن‌ها دست یابند.

ما با دو نوع آزادی مواجهیم: آزادی‌های منفی و آزادی‌های مثبت. آزادی منفی صرفاً به «رفع موانع» می‌پردازد. مثلاً قانون می‌گوید شما حق ندارید به گونه‌ای خاص لباس بپوشید و قواعد پوشش در جامعه به عنوان یک مانع در نظر گرفته می‌شود؛ عده‌ای معتقدند این قانون، آزادی آن‌ها را مختل کرده و برای برقراری آزادی باید این قوانین را کنار گذاشت. در اینجا تأکید بر رفع موانع است.

اما دسته دوم، آزادی‌های مثبت است که از جنس «توانستن» و قابلیت‌های انسانی است. یعنی انسان‌ها باید توانایی این را داشته باشند که گرسنه نخوابند؛ در صورت ابتلا به بیماری، از حداقل امکانات درمانی برخوردار باشند؛ در خیابان زندگی نکنند و سرپناهی حداقلی داشته باشند؛ و به آموزش کافی و مناسب دسترسی پیدا کنند. افراد تنها در صورتی که به این ظرفیت‌ها دست یابند، می‌توانند در جامعه مشارکت جویند. وقتی شما این امکانات اولیه را از فردی می‌گیرید و سپس از «آزادی» سخن می‌گویید، در واقع دارید آزادی را از بسیاری سلب می‌کنید. انسانی که درآمدش صرفاً کفاف زنده ماندنش را می‌دهد، به معنای واقعی کلمه آزاد نیست؛ او تنها برای بقا تقلا می‌کند. بنابراین، ما باید معنای جامع‌تری به آزادی ببخشیم که شامل امکان بروز استعدادها، شکوفایی و رشد خلاقیت افراد باشد. برای مثال، نظام آموزشی چین چنان فرصتی فراهم می‌آورد که یک کودک روستایی می‌تواند خالق شرکت عظیمی مانند «دیپسیک شود، زیرا کیفیت آموزش در شهر و روستا یکسان است.

نکته دوم این است که آزادیِ مطلق یک فرد یا گروه، می‌تواند به معنای سلب آزادی دیگران باشد؛ همان چیزی که «آیزایا برلین» (Isaiah Berlin) از آن به عنوان «آزادی گرگ‌ها به معنای مرگ گوسفندان» یاد می‌کند. ما در فرهنگ غنی خود نیز نمونه‌های متعددی از این مفهوم داریم. نباید اجازه داد آزادیِ بنگاه‌های اقتصادی به استثمار عموم مردم منجر شود، زیرا آزادی استثمارشوندگان بسیار مهم‌تر از آزادی استثمارکنندگان است. این همان کلام امیرالمؤمنین (ع) در عهدنامه مالک اشتر است که می‌فرمایند توجهت صرفاً معطوف به خواص نباشد، بلکه باید محور توجهت عموم مردم باشد.

نکته دیگر این است که این نوع از آزادی مثبت، باید از طریق مشارکت جمعی و نهادهای مدنی تضمین شود تا آزادیِ همگان را تأمین نماید. در اینجا ما نیازمند میزانی از اعمال قدرت حاکمیتی (جبر قانونی) هستیم؛ در غیر این صورت، عده‌ای بدون انجام کار مفید، از دسترنج دیگران بهره‌مند خواهند شد. امنیت در هر جامعه‌ای نیازمند تأمین مالی است و این منابع باید از طریق مالیات‌ستانی از برندگان اقتصاد تأمین گردد. بنابراین، مالیات‌ستانیِ عادلانه می‌تواند به‌طور قابل‌توجهی آزادی همگان را افزایش دهد.

چگونه؟ از طریق ارائه خدمات عمومی که قانون اساسی نیز به آن‌ها متعهد است: آموزش و پرورش رایگان، خدمات سلامت رایگان، تأمین مسکن برای همه و ایجاد اشتغال برای همگان. این موارد از تعهدات حاکمیت در قبال مردم است. اما جریان نئولیبرالیسم چه کرده است؟ آن‌ها با ارائه تعریفی خاص از بازار آزاد، ادعا می‌کنند تنها راه دستیابی به آزادی، اقتصاد کاملاً آزاد است. اندیشمندانی چون «فریدریش هایک» در کتاب «راه بندگی» (منتشر شده در ۱۹۴۴) ادعا کردند که دولت بزرگ به معنای از دست رفتن آزادی‌هاست؛ «میلتون فریدمن» نیز مباحث مشابهی دارد. هر دوی این افراد نه‌تنها تحلیل نادرستی از بهره‌وری اقتصادی داشتند، بلکه تحلیل سیاسی آن‌ها به مراتب اشتباه‌تر بود.

برخلاف ادعای آن‌ها، این مداخله بیش از حد دولت نیست که مسیر اقتدارگرایی را هموار می‌سازد؛ بلکه این مداخلاتِ ناچیز و انفعال دولت در مواجهه با بیکاری، ناامنی اقتصادی و سایر معضلات اجتماعی است که منجر به نارضایتی عمومی، ظهور پوپولیسم و سوءاستفاده هوچی‌گران می‌شود و در نهایت به اقتدارگرایی می‌انجامد. ما این پدیده را بارها تجربه کرده‌ایم.

برای غلبه بر نابسامانی‌های گسترده کنونی، تنها با پذیرش معنایی متفاوت و جامع‌تر از آزادی اقتصادی است که می‌توانیم به بهبود شرایط امیدوار باشیم و جامعه‌ای مطلوب با شهروندانی آزاد بسازیم. ما امروز با جامعه‌ای روبه‌رو هستیم که به‌شدت قطبی شده و در بن‌بست سیاسی قرار گرفته است. اقتصاد در قرن بیست‌ویکم نیازمند مجموعه غنی و متنوعی از نهادهاست؛ از بنگاه‌های سودآور گرفته تا تعاونی‌ها، اتحادیه‌ها، جامعه مدنی فعال، نهادهای غیرانتفاعی و نهادهای دولتی.

بخش مهمی از موفقیت کشوری مانند آمریکا، ناشی از تحقیقات اولیه‌ای است که در دانشگاه‌های این کشور صورت گرفته و این دانشگاه‌ها با حمایت‌های مالی دولتی توانسته‌اند چنین ظرفیت‌هایی را ایجاد کنند، یا از سوی بنیادهای غیرانتفاعی حمایت شده‌اند. این همان الگویی است که «جوزف استیگلیتز» (Joseph Stiglitz) آن را «سرمایه‌داری ترقی‌خواه» می‌نامد. چنین چیدمان اقتصادی می‌تواند ضامن رقابت باشد، از بهره‌کشی جلوگیری کند و با کاهش آزادی آلوده‌کنندگان، محیط زیست را جدی بگیرد؛ تا همه ما بتوانیم از حقِ بهره‌مندی از هوای پاک لذت ببریم. دستیابی به این اهداف، نیازمند سرمایه‌گذاری جدی در حوزه‌های تحقیق و توسعه، آموزش و بهداشت است؛ امری که نشان می‌دهد سرمایه‌گذاری صحیح تا چه حد برای ایجاد جامعه‌ای رو به رشد در ایران امروز حائز اهمیت است.

ما اکنون با دو انگاره متفاوت در میان اساتید ناظر به جنگ رمضان روبه‌رو هستیم. عده‌ای با تمسک به مقوله توسعه و برجسته‌سازی آسیب دیدن زیرساخت‌ها، این ایده را مطرح می‌کنند که پایان یافتن جنگ حتی یک روز زودتر، به نفع کشور است. مسئله آتش‌بس برای این گروه بسیار جدی است و معتقدند جمهوری اسلامی باید به سمت صلح حرکت کند؛ دستمایه استدلال آن‌ها نیز تضاد میان جنگ و توسعه است. از سوی دیگر، رویکردی وجود دارد که می‌پذیرد جنگ همراه با آسیب است، اما معتقد است اگر ما بتوانیم این نبرد را در نقطه درستی به پایان برسانیم، می‌توانیم در مسئله توسعه ایران نیز به جمع‌بندی مطلوبی دست یابیم. به این معنا که اگر بتوانیم اعمال حاکمیت خود بر خلیج فارس را تثبیت کنیم، چرخه پترودلار را بشکنیم، نفت خود را با ارزهای دیگری چون یوان به فروش برسانیم و سایه حضور آمریکا را در منطقه تضعیف نماییم، ضررهای ناشی از جنگ جبران خواهد شد. این گروه تأکید دارند که باید تا رسیدن به این پایان‌بندی مطلوب، مقاومت را ادامه داد.مایلم نظر شما را درباره این دوگانه بشنوم؛ به اعتقاد شما، پایان این جنگ در کدام نقطه مطلوب‌تر است؟ و آیا منطقی است که مسئله جنگ را در پیشبرد توسعه ایران دخیل بدانیم؟

 راغفر: به عنوان مقدمه پرسش شما اگر چند کلمه‌ای بیشتر بحث نسبت میان استعمار و توسعه را تفصیل دهم؛ توماس پیکتی کتابی با عنوان «سرمایه و ایدئولوژی» دارد که ما چند سال پیش آن را ترجمه کرده‌ایم و امیدوارم به‌زودی منتشر شود. این کتاب نگاهی از اواخر قرون وسطی به مقوله توسعه می‌اندازد و نقش برده‌داری و استعمار را در شکل‌گیری دنیای توسعه‌یافتهِ امروز نشان می‌دهد. پیکتی اثبات می‌کند که اگر این چپاول‌ها و تجاوزها به حقوق سایر ملت‌ها و نژادها صورت نمی‌گرفت، محال بود بریتانیا و کشورهای صنعتی امروز به این سطح از پیشرفت دست یابند.

نقش استعمار در اینجا بسیار کلیدی است. به همین دلیل بنده پیش‌تر عرض کردم که در کنار فرضیه‌های مطرح‌شده توسط افرادی چون عجم‌اوغلو و رابینسون در کتاب «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند؟»، عامل پنجم یعنی استعمار مغفول مانده است. دقیقاً به همین سبب نیز این افراد برنده جایزه نوبل می‌شوند، چرا که در خدمت نظام سرمایه‌داری هستند. تمام آثار این اندیشمندان، توجیه‌گر مناسبات نابرابر جهانی است. آن‌ها تاریخ دویست‌ساله توسعه غرب را به عنوان یک نسخه برای سایر کشورهای دنیا تجویز می‌کنند، بی‌آنکه بپرسند آیا طی کردن این مسیر برای دیگران اصولاً امکان‌پذیر است یا خیر. بنابراین؛ استعمار نقش بسیار محوری دارد و ما باید تعریف بومی و مختص خود را از توسعه ارائه دهیم.

در پاسخ به پرسش شما باید بگویم ما آغازگر این جنگ نبودیم. تا جایی که بنده در جریان گفتگوها و تلاش‌های مختلفِ دوران برجام تا روزهای منتهی به این رویارویی بوده‌ام، مسئله اساساً چیز دیگری است. جان کری در مذاکرات برجام به یکی از مقامات ما گفته بود که مشکل اصلی ما با شما بر سر موشک‌ها، انرژی هسته‌ای یا گروه‌های مقاومت نیست؛ مسئله اصلی ما این است که شما مشخص کنید کجا ایستاده‌اید. اگر در کنار ما باشید، هیچ‌یک از این موارد دغدغه نخواهد بود، اما اگر در مقابل ما بایستید، تبدیل به مسئله می‌شوید. البته اینها معتقدند اگر در کنار آنها نیستیم، لاجرم در مقابل آن‌ها هستیم، یعنی نقطه استقلال تعریف نشده است.

البته گروهی نیز در داخل کشور با نگاهی خاص، به‌شدت تحت تأثیر فرهنگ توسعه غربی قرار گرفته‌اند و توسعه را مصادف با سرمایه‌داری می‌دانند و بر این باورند که آزادی بدون سرمایه‌داری ممکن نیست. این نوع نگرش به هستی، ضعف‌های بنیادینی دارد که نیازمند بحث مفصلی است.

قطعاً جنگ پدیده نامطلوب و مخربی است. آسیب‌هایی که اکنون به ما وارد می‌آورند، با این نیت است که ما را تسلیم سازند؛ همان‌گونه که با عراق رفتار کردند. قراردادی بر عراق تحمیل شد که درآمدهای فروش نفت این کشور به حساب آمریکا واریز گردد و عراقی‌ها در پایان هر ماه هزینه‌های خود را طلب کنند تا خزانه‌داری آمریکا در صورت صلاحدید، آن اقلام را بپردازد. آن‌ها قصد داشتند همین الگوی استعماری را پس از برجام بر ما نیز پیاده کنند و به همین دلیل این جنگ را تحمیل نمودند.

افراد بسیاری نگران بودند. با این حال، پیش از این تجاوز، بنده به دوستانی که ابراز نگرانی می‌کردند می‌گفتم که گاهی «جنگ، کم‌هزینه‌تر از صلح است». صلحی که آن‌ها می‌خواستند بر ما تحمیل کنند، دقیقاً از جنس همان مدل استعماری پیاده‌شده در عراق بود.

با این وجود، من تحمیل این جنگ از سوی دشمنان را یک موهبت الهی می‌دانم؛ زیرا ظرفیت‌های نامکشوفی را برای همه ما آشکار ساخت که یکی از آن‌ها، توانایی کنترل تنگه هرمز است. ارزش این دستاورد به قدری بالا است که حتی با هزینه‌های سنگین جانی نیز توجیه‌پذیر می‌نماید؛ چرا که کنترل خلیج فارس، ابعاد بسیار گسترده‌ای برای آینده جهان به همراه دارد. به همین دلیل است که استراتژیستی مانند رابرت پیپ اظهار می‌دارد ایران چهارمین قدرت بزرگ نظامی جهان خواهد شد. اگر ما با موفقیت از این نبرد خارج شویم، تا پنجاه سال آینده هیچ کشوری جرأت تجاوز به خاک ما را نخواهد داشت. همین امروز، نگاه دنیا به ایران نسبت به یک ماه گذشته تفاوت فاحشی پیدا کرده است و حتی چین و روسیه نیز ما را به گونه‌ای کاملاً متفاوت می‌نگرند.

علاوه بر این، روابط کشورهای حاشیه خلیج فارس با ما نیز قطعاً باید دستخوش تغییر شود. منتهی باید توجه داشت که این‌ها تنها یک ظرفیت محسوب می‌شوند. آیا این موفقیت نظامی به تنهایی تضمین‌کننده توسعه و پیشرفت ایران خواهد بود؟ خیر، این دستاوردها به‌تنهایی کفایت نمی‌کنند. ما نیازمند تغییرات بنیادین در سیاست‌های اقتصادی داخلی خود هستیم.

سیاست‌های گذشته موجب بروز نابرابری‌های فاحش در کشور شده است که تحلیل آن نیازمند فرصت و گفتگویی مستقل است. با این حال، به اعتقاد بنده، ما در یک موقعیت تاریخی بی‌نظیر قرار گرفته‌ایم و در حال ورود به دوره‌ای از نظم جدید جهانی هستیم. قطعا ایران می‌تواند سهم بسیار ممتازی در این نظم ایفا نماید، مشروط بر آنکه از ظرفیت‌های پیش‌آمده بهره‌برداری کنیم، اصلاحات اقتصادی را در داخل به اجرا درآوریم، مشارکت عمومی را جلب نماییم و اشتغال کامل را برای تمام آحاد جامعه فراهم سازیم.

دیدگاه شما

پاسخ‌ها

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *