در طی دو قرن گذشته، با حضور جدیتر نظم سلطه و تداوم استعمار در منطقه غرب آسیا، جهان اسلام با چالشهای بنیادینی مواجه شد و در پی آن، پاسخهای مختلفی برای دفع این تهدیدات تولد یافت. در همین راستا، جمهوری اسلامی ایران ایده نوین «مقاومت» را بهعنوان پاسخی راهبردی مطرح کرد. اما پرسش اساسی اینجاست که منطق و بنیانهای این ایده چیست؟ ایده مقاومت چه نسبتی با نهادهای نظام بینالملل، مسئله جهاد، ابعاد سخت جنگ و همچنین کلان پروژه امت اسلامی دارد؟ در گفتوگو با حجتالاسلام دکتر سید سجاد ایزدهی، استاد گروه سیاست پژوهشکده نظامهای اسلامی در پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، به واکاوی این مختصات در بستر اندیشه تشیع و بررسی ابعاد مختلف این مسئله پرداختهایم.
س: در طی دو قرن گذشته که ما با مسئله عقبماندگی در برابر استعمار و حضور جدیتر نظم سلطه در منطقه غرب آسیا آشنا شدهایم، شاهدیم که پاسخهای مختلفی ناظر به دفع این موضوع در جهان اسلام تولد یافته است. ایده مقاومت نیز در همین راستا توسط جمهوری اسلامی ایران مطرح شد. پرسش از منطق و بنیانهای این ایده مسئلهای است که میتواند به ما در فهم عملکرد آن کمک کند. پرسش از نسبت ایده مقاومت با نظام بینالملل، مسئله جهاد و ابعاد سخت جنگ و همچنین ایده امت محورهایی هستند که از طریق واکاوی آنها میتوان مختصات مبنای ایده مقاومت در بستر اندیشه تشیع و جمهوری اسلامی را فهم کرد. بهعنوان پرسش نخست میخواستیم صورتبندی شما را از جایگاه و موقفی که ایده مقاومت را برای ما ایجاب کرد بشنویم.
ایزدهی: پیش از آنکه وارد بحث شویم، باید مفاهیم را مقداری مقید و منضبط کنیم. ما در ادبیات فقهی و سیرۀ علما و فقهای خود، با سه سطح از مواجهه با دشمن روبرو هستیم. سطح نخست زمانی است که ما توانمندی داریم و در موضع برتر قرار گرفتهایم. این حالت زمانی رخ میدهد که شما قدرت دارید تا منطق خود را از بالابهپایین بر دیگری اعمال و تثبیت کنید. نام این سطح را «جهاد» میگذاریم. درگذشته، این مقوله ذیل عنوان جهاد ابتدایی تعریف میشد که مسلمانان از موضع بالابهپایین، دیگران را از طریق دعوت یا جنگ به سمت جهان اسلام فرامیخواندند.
سطح دوم، از موضع قوت مطلق نیست، بلکه موضعی متناسب با دشمن است. دشمن حمله میکند و شما آن را دفع میکنید. عمده موارد در همین دسته میگنجد؛ برای مثال، در حوزۀ فرهنگ شبههای مطرح میشود و ما پاسخ میدهیم. در اینجا حوزۀ دفاع موضوعیت مییابد. فرض سومی نیز وجود دارد که ما نهتنها در نقطۀ قوت و تعادل قرار نداریم، بلکه در موضع ضعف هستیم. در این نقطه، دشمن قصد دارد سلطۀ خود را بر ما تحمیل کند. برای مثال، جنگهای فرهنگی اخیر علیه ایران، فشارهای بینالمللی، تحریمها و فشارهای حوزۀ هستهای، جنگهایی که علیه ما راه انداختهاند، ازاینقبیل موارد هستند.
در چنین مواردی، ما جهاد ابتدایی یا دفاع صرف انجام نمیدهیم، بلکه مقاومت میکنیم. فرایند مقاومت دو وجه دارد: از یک سو تابآوری میکنیم تا دشمن ما را شکست ندهد، و ازسویدیگر، تراز قدرت خود را از یک سطح ضعیف به سطحی قابلقبول ارتقا میدهیم.
عمدۀ مواردی که در اندیشۀ علمای پیشین ذیل کتاب جهاد مطرح میشد، مربوط به زمانی بود که ما قدرت داشتیم و اقدام به فتوحات یا تبلیغ میکردیم. در نهایت، جهاد دفاعی نیز به زمانی اختصاص داشت که دشمن حمله میکرد و دفع او ضرورت مییافت. اما اینکه ما در حالت ضعف قرار داشته باشیم و دشمن بر ما غلبه یابد و وظیفۀ ما در این میان چه خواهد بود، چندان محل بحث نبوده و سرفصل مشخصی در کتب فقهی برای آن نداریم.
این مسئله چه زمانی خود را نشان میدهد؟ در دو یا سه قرن اخیر که جهان اسلام تضعیف گردید و جهان غرب قدرت یافت، سلطه و استعمار ایجاد شد. این استعمار تلاش میکند کشورهای مسلمان را تحت سیطرۀ خود درآورد، فرهنگ خود را تحمیل کند و سرمایههای آنها را به غارت ببرد. در اینجا، بررسی وظیفۀ دولتها و ملتهای مسلمان، تبدیل به مسئلۀ «فقه مقاومت» میشود؛ بنابراین، مقولۀ مقاومت با جهاد و دفاع کاملاً متفاوت است.
ریشههای پیش اسلامی مقاومت و گذار بهنظام بینالملل
ایزدهی: نکتۀ دوم آنکه ما در جهان اسلام، مقولۀ مقاومت را از صدر اسلام مشاهده میکنیم، اما نه در حوزه بینالملل. البته منطق مقاومت پیش اسلامی است و ریشهای بشری دارد. دال مرکزی آن نیز رویارویی با ظلم، غصب و استبداد است. در هر کشوری که حاکم مستبدی وجود داشته باشد و بخواهد اقلیت یا اکثریت مظلومی را از بین ببرد، آن گروه مظلوم از خود دفاع میکنند. این دفاع به معنای حفظ هویت و تابآوری در برابر مستکبر است. در گام بعد، تلاش میکنند سطح خود را ارتقا دهند تا امکان ظلم و ستم را از بین ببرند. این مقوله، دیگر نه جهاد ابتدایی است و نه دفاع صرف.
این روند در تمام کشورها وجود داشته است. استبداد حاکمان علیه مظلومان از گذشتههای دور، نظیر تقابل بنیاسرائیل با فرعون که نماد رویارویی استضعاف و استکبار بود، تا دوران معاصر در کشورهای مختلف دیده میشود. البته این موارد عمدتاً در حوزۀ داخل کشورهاست. اما این منطق در دو یا سه قرن اخیر، در حوزۀ بینالملل نیز امتداد یافت.
نکتۀ حائز اهمیت این است که ما درگذشته، «سیاست خارجی» داشتیم اما «حوزۀ بینالملل» نداشتیم. اساساً مقولۀ نظام بینالملل یک امر بدیع است. درگذشته، سیاست خارجی کشورها محدود به همسایگان بود یا نهایتاً با کشورهای دوردست از طریق مسیرهای دریایی ارتباط برقرار میشد. اینکه ما یک جامعۀ بینالمللی بههمپیوسته با سرنوشتی مشترک داشته باشیم، نیازمند نظم جدیدی است که کارگزار، ساختار و قانون میطلبد.
این صورتمسئله به زمانی تعلق دارد که ارتباطات (اعم از جادهای، هوایی و مجازی) توسعه یافت. در نتیجه، امروزه اتفاقی در یک نقطۀ جهان، با سایر نقاط مرتبط شده و منافع درهمتنیدهای را ایجاد میکند. به همین دلیل، در تراث و ادبیات فقهی ما مفهومی تحت عنوان «روابط حاکم بر نظام بینالملل» وجود ندارد. ما مقولۀ جهانیشدن را به معنای مهدویت یا تمدن اسلامی در اختیار داریم، اما هیچکدام دقیقاً ذیل منطق نظام بینالملل مدرن قرار نمیگیرند.
در عصر جدید، با ظهور پدیدۀ استعمار نو و فرا نو، کشورهای تحت اشغال تلاش میکنند تا از زیر سلطۀ قدرتهای مداخلهگر خارج شده و استقلال یابند. این استقلالطلبی، همان «مقاومت» است که در سراسر جهان، از شرق دور گرفته تا آمریکای لاتین و آفریقا، رخداده است. در حوزۀ بینالملل نیز هر کشوری در پی کسب و حفظ این استقلال است. امروزه در نظم موجود بینالمللی ادعا میشود که هیچ کشوری نباید کشور دیگری را اشغال کند؛ برای مثال، هنگامی که عراق کویت را اشغال میکند، نهادهایی نظیر شورای امنیت وارد عمل شده و این اشغالگری را به رسمیت نمیشناسند.
اما واقعیت این است که ما قانون جامع و مانعی که بر نظم بینالملل حاکم باشد، نداریم. در عرصۀ داخلی یک کشور، قانون و نهاد مجری وجود دارد؛ اما در حوزۀ بینالملل، فرض بر استقلال کشورهاست. قانون فراگیری که تمام کشورها را ملزم کند وجود ندارد، مگر آنکه کشورها معاهدهای (مانند معاهدات اقلیمی، سازمان ملل یا انپیتی) امضا کنند و خود را ملزم سازند. کشورهایی که خارج از این معاهدات قرار دارند، تعهدی نمیپذیرند؛ بنابراین، بحث نظام بینالملل در دوران معاصر، پدیدهای کاملاً جدید است.
س: اشکالی در اینجا وجود دارد، شما میفرمایید این پدیده کاملاً جدید است؛ اما زمانی که شما عنوانی برای یک واژه تعیین میکنید، در حقیقت آن را در قالب فهم خود درمیآورید تا بتوانید پیچیدگیها و ابعاد آن را درک کنید. یک دانش به میزانی کارایی و قوت تحلیلی دارد که مفاهیمی متکثری را برای توضیح مسئله در اختیار داشته باشد. حالآنکه ما در اندیشۀ فقهی خود، اساساً کلیدواژههایی که بتوانیم این وضع جدید را به فهم خود درآوریم، در اختیار نداریم. برای مثال، در علومانسانی کلیدواژۀ «استعمار نو» را داریم؛ استعمار نو یک کلیدواژه و یک تئوری است که معانی بسیاری پیرامون آن شکل میگیرد. یا مباحثی نظیر نظام بینالملل و استعمار فرا نو؛ ما ازایندست کلیدواژهها بسیار در اختیار داریم، مانند «استعمار معرفتی» که کمک میکند وضعیت خود را بفهمیم و متناسب با آن، موضعی اتخاذ کنیم. اما در اندیشۀ فقهی، ما از این منظر بضاعت اندکی داریم؛ کلیدواژههایی نداریم که بتوانیم توضیح دهیم در چه وضعیتی قرار داریم. ما در بستر جدیدی قرار گرفتهایم که هرچه در تراث خود جستجو میکنیم، پیشینهای برای آن نمییابیم. آیا این مسئله ما را دچار چالش نمیکند؟
ایزدهی:
در ابتدا باید عرض کنم که بله چنین ابزارهای مفهومی را در اختیار نداریم؛ این نکتۀ نخست است. ما در حوزۀ فقه، میخواهیم تمام عرصۀ بینالملل را با «کتاب جهاد» معنا کنیم. کتاب جهاد نیز یک معنای سخت نظامی دارد، درحالیکه بخش اندکی از حوزۀ بینالملل به مباحث نظامی اختصاص مییابد. بحث معاهدات، اقتصاد، سازمانها و نظم حاکم بر نظام بینالملل مطرح است و ما متناسب با این موارد، ادبیاتی در اختیار نداریم.
فرض کنید نظام بینالملل بیش از صدسال است که محقق شده، اما در فقه به آن نپرداختهاند؛ زیرا با آن مسئلهای نداشتهاند. فقه عمدتاً به احکام فرعی زندگی مؤمنان میپرداخته و این موضوع، مسئلۀ آن نبوده است. اما اکنون در بحث حاکمیت اسلامی، این امر به یک مسئله تبدیل شده است. برای نمونه، مقاومت پیشتر مسئلۀ ما نبوده است. مقاومت داخلی در جریان انقلابها معنا پیدا میکرد، اما مقاومت بینالمللی مسئلۀ ما محسوب نمیشد. ما هیچگاه مستعمره نبودیم و استقلالخواهی نسبت به یک حاکمیت بیرونی، دغدغۀ ما نبود؛ بنابراین، به هر دلیلی، درست یا نادرست، به آن نپرداختهایم.
س: برای کسانی که مسئلۀ نظام بینالملل یا به تعبیر دیگر «نظم سلطه» را پیگیری میکنند، بهویژه در اندیشۀ جهان اسلام و اندیشۀ بومی خودمان، این موضوع بسیار جدی است که این نظم، یک نظم یکطرفه است؛ نظمی که صاحبی دارد. با شکلگیری مسئلۀ جهانیشدن و استعمار، نظام بینالملل به وجود میآید.
ایزدهی: بخشی از آن به ارتباطات بازمیگردد که البته بیشتر نمود آن هستند و کارگزاران نیز در آن اثرگذارند.
س: اولین نظمی که در عرصۀ بینالملل شاهد آن هستیم، نظم استعماری انگلستان است. آبراهها را تصرف میکند، قوانین تجاری را وضع مینماید، قوانین آبراههای بینالمللی را پایهگذاری میکند و استعمار فرا نو را نیز بر اساس همین منطق بنیان مینهد. ارتباطات و اتصالات را ایجاد میکند تا این سلطه از طریق قدرت نرم حفظ شود. از ابتدای شکلگیری این نظم، جریان یکطرفهای در آن وجود داشته است. هنگامی که ماهیت آن چنین است، نسبتی که شما با آن برقرار میکنید، به یک پرسش جدی تبدیل میشود. در جهان اسلام، بهویژه در اندیشۀ های اهلسنت، برخی بیان میکنند که نظام بینالملل از اساس مشروعیت ندارد و امری تحمیلی است. گروهی دیگر معتقدند فارغ از مشروعیت داشتن یا نداشتن، لاجرم باید با آن تعامل کنیم؛ در مواقع اجبار همکاری میکنیم و در مواقع امکان، تقابل مینماییم. در این میان، موضع اندیشۀ انقلاب اسلامی نسبت به این پدیده چیست؟
ایزدهی: دقیقاً میخواهم به همین مبحث بپردازم. در بحث مقاومت، عرض کردم که ما دو سطح داریم؛ یک سطح داخلی که من آن را «مقاومت علیه استبداد» تعبیر میکنم. کارگزار این استبداد کیست؟ حاکم داخلی است؛ او دشمن خارجی نیست، شهروند همین جامعه است، اما دشمنی میورزد. سطح دیگری در حوزۀ بینالملل داریم که در آنجا با یک دشمن واقعی روبرو هستیم. این دشمن قصد دارد برای منافع خود، ایجاد سلطه کند.
اجازه دهید پیش از پرداختن به فرایند اندیشهای، یک سیر تاریخی را مرور کنم. انقلاب اسلامی اساساً چگونه شکل گرفت؟ مسئلۀ حضرت امام خمینی (ره) برای انقلاب اسلامی، ازبینبردن سلطه و استبداد شاه بود. انقلاب اسلامی دو مسئلۀ بنیادین و دو دال مرکزی دارد: نخستین مسئله، «آزادی» است؛ آزادی به معنای نفی استبداد. استبداد، همان حاکم ظالم و مستبدی است که میخواهد بدون رضایت مردم، بر آنها مسلط شود. یکی از مسائل عمدۀ انقلاب اسلامی همین بود؛ درست مانند نهضت مشروطه که عدالت و رفع ظلم و استبداد برای آن مسئله بود. مسئلۀ دوم، بحث «وابستگی» است که چارۀ آن «استقلال» است. به همین دلیل، شعار انقلاب «استقلال، آزادی» است.
مسئلۀ امام با شاه، صرفاً خطاهای شخصی او (مشروبخواری یا زنبارگی) نبود؛ اگرچه آنها نیز مشکلساز بودند، اما در تراز کلان کشوری محل اشکال اصلی محسوب نمیشدند. ازاینرو، تمام مردم با همۀ گروهها و جبههها گرد هم آمدند، زیرا مطالبۀ مشترک آنها حل این دو مسئله بود: کشور وابسته به بیگانه نباشد و استقلال داشته باشد، و همچنین گرفتار استبداد نباشد و آزادی محقق گردد. چارۀ کار چه بود؟ «جمهوری اسلامی».
همانطور که گاهی اشاره میکنم، این دو مسئله در جریان مشروطه نیز وجود داشت؛ در آنجا نیز وابستگی به قدرتهای سلطهگر جهانی نظیر انگلستان و روسیه مشهود بود و پادشاه مستبد حضور داشت. شعار استقلال و آزادی در آن زمان نیز مطرح بود، اما پاسخ آن متفاوت بود (مشروطه سلطنتی). پاسخ انقلاب اسلامی به مطالبۀ استقلال و آزادی، استقرار «جمهوری اسلامی» بود. جمهوری اسلامی مدلی است که قصد دارد استقلال و آزادی را بر اساس چارچوب خود بازتعریف کند. این مدل اختصاص به ما دارد؛ ابداع حضرت امام و مبتنی بر مبانی شیعی ما است. انقلاب اسلامی بر پایۀ همین مؤلفهها و برای تحقق استقلال و آزادی به پیروزی رسید.
ما تبدیل به یک کشور مستقل شدیم، اما صورتمسئله خاتمه نیافت. در حوزۀ بینالملل، مجدداً با همان چالشی مواجه شدیم که پیش از حاکمیت، در برابر حاکم مستبد با آن روبرو بودیم. در نظم سلطنت، ما آزادی نداشتیم؛ در نظم بینالملل کنونی نیز در برابر قدرتهای بیرونی استقلال عمل کامل نداریم؛ بنابراین، رسالت انقلاب اسلامی پایان نپذیرفت، بلکه از یک فضا به فضای دیگری منتقل شد؛ از فضای داخلی به فضای بینالمللی.
در این عرصۀ بینالمللی، ما تازه با پدیدهای به نام «استکبار جهانی» به شکل عینی آشنا میشویم. ناگهان مشاهده میکنیم که تمام جهان به ما هجوم میآورد؛ جریانهای تجزیهطلب را سازماندهی میکنند، هجوم مسلحانه به راه میاندازند، تحریمهای گسترده اعمال میکنند و تهاجم فرهنگی را پایهگذاری مینمایند. چرا؟ تنها به این دلیل که ما خواستار استقلال بودیم. نظم بینالملل، استقلال را برنمیتابد؛ این نظم دیکته میکند که همگان باید از سیستم حاکم و قدرت جهانی تبعیت کنند. آنها کشور مستقلی را که ارادۀ خود بنیاد داشته باشد، نمیپذیرند و به آن اعمال زور میکنند.
مسائلی که پیش از پیروزی انقلاب وجود داشت، مجدداً تکرار شد؛ با این تفاوت که پیشتر رویارویی در سطح مردم و حاکمیت داخلی بود، اما اکنون در سطح نظام بینالملل است. در نتیجه، مقاومت از یک سطح به سطح دیگر ارتقا یافت و متوقف نگردید؛ تنها شرایط متفاوتتر و دشوارتر شد. همانگونه که پیش از انقلاب، رژیم شاه از تشکیلات و ارتش برخوردار بود و ما در موضع ضعف بودیم، اما با تقویت خود توانستیم بر آن غلبه کنیم، در نظم بینالملل نیز شرایط به همین منوال است. ما کشوری ضعیف بودیم و آنها تمام قدرت بینالمللی را در اختیار داشتند. ما چه اقدامی انجام دادیم؟ همانند دوران انقلاب، دو گام اساسی برداشتیم: نخست، تابآوری و مقاومت در برابر فشارها؛ و دوم، ایجاد قدرت برایآنکه بتوانیم صورتمسئلۀ سلطه را از بین ببریم.
ما اکنون در مرحلۀ دوم قرار داریم؛ یعنی مرحلۀ مقاومت علیه نظم بینالملل. درگذشته، کشوری مانند انگلستان آشکارا کشورها را مستعمرۀ خود میکرد. هنگامی که دریافتند این روش دیگر پاسخگو نیست و کشورها به دنبال استقلال و رأی مستقل هستند، راهبرد خود را تغییر دادند. آنها سلطۀ خود را در قالب نظم ساختاری بینالملل بازتولید کردند و نهادهایی نظیر شورای امنیت، یونسکو و سازمانهای اقلیمی را تأسیس نمودند. ماهیت بسیاری از این سازوکارها، تحمیل و زور است؛ آنها دیگران را وادار به اجرای خواستههای خود میکنند و در صورت عدم تمکین، کشورها را محروم، تحریم یا درگیر جنگ میسازند. این اعمال قدرت، عمدتاً از طریق همین سازمانها و ساختارها صورت میپذیرد.
ما اکنون درون این ساختار قرار گرفتهایم. مقتضای قاعدۀ «نفی سبیل» به ما دیکته میکند که سلطه و برتری بیگانۀ کافر بر مسلمانان منتفی و غیرقابلپذیرش است. فرض بر این است که در نظم بینالملل، اساس کار بر مبنای تحمیل و زور قرار دارد. گاهی میگوییم قانون داخلی نیز نوعی اجبار است؛ الزام به توقف پشت چراغقرمز یا رعایت محدودیت سرعت، نوعی اجبار قانونی است که تخلف از آن جریمه در پی دارد. اما این قانون، موجه و مبتنی بر مصالح عمومی جامعه است و کارگزاری برای اجرای آن وجود دارد. در مقابل، قوانین حوزۀ بینالملل مبتنی بر مصالح ملتها نیست، بلکه بر پایۀ منافع کارگزار ارشد و قدرتهای زورگو تنظیم شده است.
ما مخیر هستیم که میان دو گزینه انتخاب کنیم: یا این زور را بپذیریم و در نظم بینالملل باقی بمانیم تا بتوانیم تجارت کنیم، تعاملات داشته باشیم و حقوق حداقلی خود را از این سازمانها استیفا کنیم؛ یا آنکه مرزهای کشور را مسدود کنیم و ارتباط خود را با جهان قطع نماییم. گزینۀ دوم در فضای درهمتنیدۀ بینالمللی امروز امکانپذیر نیست.
بنابراین، ما امروز اجمالاً قواعد نظم بینالملل را پذیرفتهایم، زیرا چارهای جز آن نداریم. برای مثال، ناگزیریم معاملات خود را با دلار انجام دهیم، یا نمیتوانیم از سازمان ملل خارج شویم، زیرا در غیر این صورت، منافع ملی ما تأمین نخواهد شد.
س: پرسش اساسی این است که آیا ما میتوانیم در مواجهه بانظم سلطه، قاعدۀ نفی سبیل را نادیده بگیریم و سلطهپذیری را بهعنوان یک اصل بپذیریم؟
ایزدهی: بر اساس مبانی عقیدتی ما، پذیرش دائمی سلطه کاملاً منتفی است؛ واژۀ «لَن» در آیۀ شریفه نیز دلالت بر همین نفی ابدی دارد.
بااینحال، در کوتاهمدت و برای یافتن راه برونرفت از این وضعیت، میتوان با این نظم تعامل کرد. این رویکرد مشابه «صلح حدیبیه» است. صلح حدیبیه یک قرارداد موقت بود که به دلایل گوناگون، نوعی برتری ظاهری دشمن را به رسمیت میشناخت. پیامبر اکرم (ص) بر اساس مصالح آن را پذیرفتند، اما منتظر نماندند تا این سلطه بهصورت دائمی حفظ شود؛ بلکه در کوتاهمدت آن را پذیرفتند و سپس در جهت رفع آن اقدام نمودند. ما نیز در فرایند تبدیلشدن به یک قدرت، برای جبران نقاط ضعف و رسیدن به نقطۀ تعادل قدرت، تا این میزان چارهای جز تعامل مصلحتآمیز نداریم.
دولت – ملتهای وستفالیایی و بازتعریف مرزها در پهنه جهان اسلام
س: برایآنکه موضوع روشنتر شود؛ در حقیقت چالش ما در مواجهه با نظام بینالملل، مسئلۀ «سلطه» و حکمرانی ناعادلانۀ بینالمللی است یا فرمهایی که در آن اعمال میشود؟ بهعبارتدیگر بهعنوانمثال ما ذاتاً مسئلهای با پیمانهای دولت – ملتهای وستفالیایی یا تجارت بینالملل نداریم مگر آنکه پشتوانۀ عملی استمرار همان سلطه باشد؟
ایزدهی: بله، درعینحال، اگر ما نیز روزی حاکم نظام بینالملل و کارگزار ارشد آن شویم، باز هم این سازمانها را حفظ خواهیم کرد. سازمانها و قوانینی که باید بر آنها حاکم باشد، فینفسه مذموم نیستند. هنگامی که جهان به یک دهکدۀ جهانی تبدیل میشود، این دهکده نیازمند یک کدخدا یا شورای مدیریت است. مسئلۀ اصلی این است که در حال حاضر، این شورای مدیریت، ارادهاش را تنها بر اساس ظلم، زور و تأمین منافع یکجانبۀ خود اعمال میکند و مصالح دیگران را نادیده میگیرد؛ بنابراین، نمیتوان با اصل وجود نهادی به نام نظام بینالملل مخالفت کرد. جامعۀ امروز بههمپیوسته است و صورتمسئله تغییریافته است. منازعۀ اصلی بر سر مدیر این دهکده، قوانین آن و نظم حاکم بر آن است؛ اینکه این نظم عادلانه باشد یا مبتنی بر زور. در حال حاضر نظمی به نام شورای امنیت وجود دارد که در آن پنج کشور حق وتو دارند، صرفاً به این دلیل که به سلاح هستهای مجهزند یا قدرتهای برتر پس از جنگ جهانی دوم بودهاند.
س: در اینجا نکتۀ ای وجود دارد که برای تفصیل بیشتر بحث آن را مطرح میکنم. در اندیشۀ جهان اسلام، دیدگاههای گوناگونی پیرامون مرزها وجود دارد. برای نمونه، دیدگاه خلافتگرا، اساساً مرزهای ملی را به این شکل به رسمیت نمیشناسد. دیدگاه دیگر، اندیشۀ امت باوری است که اگر صورت غلیظ آن را در نظر بگیریم، بازهم قراردادهای دولت – ملت هارا به رسمیت نمیشناسد. در این میان، ما شیعیان از یک سو تعلقی عمیق به همکیشان خود داریم که تجلی آن را در جریان مقاومت در عراق یا حزبالله لبنان مشاهده میکنیم. همزمان، اندیشۀ کلان «امت» در قبال جهان اسلام در ذهن ما نقش بسته است. ازسویدیگر، نسبت به ساختارهای نظام بینالملل نیز نوعی پذیرش داریم و مرزهای ملی برای ما حائز اهمیت است؛ گویی که اضلاعی را از اندیشههای گوناگون اتخاذ کردهایم. صورتبندی آن چگونه است؟
ایزدهی: یکی از مباحث بنیادین در حوزۀ بینالملل، مسئلۀ مرز است؛ مرز به معنای هویتبخش آن، نه صرفاً خطوط جغرافیایی. در ادبیات فقهی ما از گذشته مفهومی تحت عنوان «دارالاسلام» در مقابل «دارالکفر» یا «دارالحرب» وجود داشته است. در دوران تمدنی پیشین، تمام قلمرو اسلامی تقریباً در قالب یک یا دو حاکمیت کلان اداره میشد؛ همانگونه که در جهان مسیحیت نیز ساختار مشابهی حاکم بود و سپس به دو بخش امپراتوری روم شرقی (ترکیۀ امروزی) و روم غربی منشعب گردید. در جهان اسلام نیز بخش عمدهای یکپارچه بود و بخش دیگر، نظیر آندلس، مستقل عمل میکرد.
درگذشته، نهتنها کشورهای جهان اسلام، بلکه تقریباً تمام کشورها ساختاری پهناور داشتند و کشورهای کوچک معنایی نداشتند. در اروپا، اقوام مختلفی نظیر آنگلوساکسونها و ژرمنها حضور داشتند که بعدها انگلستان و کشورهای دیگر را شکل دادند. پسوندهایی نظیر «لند» در اسکاتلند، هلند یا انگلند، نمایانگر همین سرزمینهایی که اقوامی در آن زندگی میکرده که ذیل مسیحیت قرار داشتند. در اینسوی جهان نیز، کشورهایی چون ایران، عراق، عربستان، ترکیه و سوریه همگی ذیل یک چتر واحد تحت عنوان جهان اسلام یا امپراتوری عثمانی تعریف میشدند. عثمانیها به نمایندگی از جهان اسلام، بخش کلان آن را اداره میکردند.
همانطور که جهان غرب تجزیه شد، جهان اسلام نیز تکهتکه گردید. فارغ از اینکه این تجزیه ناشی از توطئه بوده یا سیر طبیعی استقلالطلبی، جهان به سمت معاهدۀ وستفالیا حرکت کرد و در پی آن، دولت – ملتها متولد شدند.
اینکه آیا این دولت – ملتها و مرزهای ملی موجه هستند یا خیر، بحث مفصلی میطلبد، اما تلقی من این است که موجهاند و چارهای جز پذیرش آنها نداریم. اگر امروز شما ادعا کنید که مرزها را نمیپذیرید و نمایندۀ کل جهان اسلام هستید، دیگران این ادعا را به رسمیت نمیشناسند. عراق هویتی عراقی برای خود قائل است، عربستان هویتی سعودی و ترکیه هویتی ترکی. شما بخواهید یا نخواهید، دیگران مرزهای خود را تثبیت کردهاند و بهتبع آن، مرزهای شما نیز تعیین میشود؛ بنابراین، در شرایط کنونی نمیتوان خارج از چارچوب مرزهای ملی اندیشید.
اما درعینحال، مفهوم جهان اسلام منافاتی با پذیرش مرزهای ملی ندارد. همانگونه که امروز اروپا نه صرفاً بهعنوان یک قاره، بلکه در قالب «اتحادیۀ اروپا» هویت یافته است. کشورهای اروپایی علیرغم برخورداری از مرزها و قوانین اساسی مستقل، یک قانون اساسی مشترک، واحد پولی یگانه و ارتشی اروپایی نیز دارند. در ترازی کلانتر، ما با «جهان غرب» مواجهیم که دیگر محدود به مرزهای جغرافیایی غرب نیست؛ بلکه یک منطق فکری است. ژاپن، نیوزیلند و استرالیا نیز از نظر هندسۀ فکری، بخشی از جهان غرب محسوب میشوند.
به همین نسبت، ما نیز پیکرۀ «جهان اسلام» هستیم. فارغ از اینکه درگذشته نظمی واحد تحت عنوان دارالاسلام یا نظام خلافت (اعم از عباسی یا عثمانی) وجود داشته و اکنون به کشورهای متعددی تقسیم شده است، مفهوم جهان اسلام همچنان پابرجاست. این مفهوم، چه به معنای اکثریت جمعیت مسلمان، غلبۀ فرهنگ اسلامی یا حاکمیت مسلمانان باشد، امروز در برابر جهان غرب صفآرایی کرده است. اینکه نمایندۀ و کارگزار این جهان چه کسی است – اهلسنت، شیعیان، جبهۀ مقاومت یا سلفیها – بحث ثانویهای است.
اینکه جریانهای سلفی ادعای احیای جهان اسلام را دارند، به معنای تغییر مرزها نیست؛ بلکه تلاشی است تا تکثر جمعیتی موجود را به یک وحدت مبدل سازند. اما محور این وحدت چه خواهد بود؟ این نقطۀ آغاز اختلاف است. اینکه حول یک نظم عربی، ترکی، شیعی یا سنی گرد هم آیند، در جهان اسلام نمایندگان خاص خود را دارد. ترکیۀ امروز در پی بازآفرینی همان امپراتوری عثمانی بر کشورهای تُرکزبان و اصطلاحاً جهان تورانی (شامل کشورهای شمال ایران، ترکمنستان، ازبکستان و آذربایجان) است تا امپراتوری جدیدی بنا کند. مناقشات ژئوپلیتیک اخیر نظیر دالان زنگزور نیز ریشه در همین تلاش برای پیوستگی دارد.
سلفیها منطق خاص خود را دارند و ایران نیز بر اساس محور مقاومت، منطق متفاوتی را پیگیری میکند. جهان اسلام هنوز معیار واحدی برای تبدیل این تکثر به وحدت ندارد. انقلاب اسلامی تلاش میکند این تکثرها را بر مدار «مقاومت» و «اسلامیت» (و نه لزوماً مذهب تشیع) تنظیم نماید. منطق انقلاب اسلامی میگوید ما در غرب آسیا مستعمره بودیم و تحتفشار قرار داریم؛ پس باید در برابر جبهۀ غرب متحد شویم.
از منظری کلانتر، جمهوری اسلامی این منطق را بازتعریف میکند و آن را «مقاومت مظلومان عالم علیه ظالمان» یا «تقابل جنوب با شمال» مینامد. در این منطق، حتی کشورهای آمریکای لاتین و غیرمسلمانان نیز جای میگیرند. ما برای ایجاد این وحدت، دو ملاک بنیادین داریم: ملاک نخست در سطح خُرد، مبتنی بر «اسلام» است. ازاینرو، ما پرچمدار و داعیهدار وحدت جهان اسلام هستیم و بر مبنای آیۀ شریفه بر محوریت «الله» و نفی کفر تأکید میورزیم.
ملاک دوم، «منطق مقاومت» است که جهان اسلام نیز ذیل آن معنا مییابد. ما همگی تحتفشار یک استعمار غربی قرار داریم. برای برچیدن این نظم سلطه، باید همان الگوی پیروزی انقلاب اسلامی را پیادهسازی کنیم. امام خمینی (ره) تکثرهای موجود را ذیل دالهای مرکزی «استقلال و آزادی» گرد هم آوردند و این تکثر را در خود هضم نمودند. امروز نیز انقلاب اسلامی تلاش میکند این تکثر را در برابر زور مضاعف نظام سلطه، به وحدت برساند؛ چرا که بدون همافزایی، غلبه بر این نظم ممکن نیست.
در سطح منطقه، ما با سلطۀ ایالات متحده، پایگاههای نظامی آن و از همه مهمتر، رژیم صهیونیستی بهعنوان غدۀ سرطانی و نماد استکبار روبرو هستیم. جبهۀ مقاومت باهدف مقابله با این تهدیدها شکل گرفت و در این جبهه، تفاوتی میان مسلمان و غیرمسلمان، شیعه و سنی وجود ندارد. همه برای مبارزه با ظلم و اشغالگری که نمایندۀ نظم سلطه است، گرد هم آمدهاند.
در درازمدت، این همگرایی باید به اتحادیهها و معاهدات بینالمللی اسلامی ارتقا یابد تا ارتش واحد، پول واحد و سازمانهای مستقل خود را پایهگذاری کنند. البته ما هنوز به آن مرحله نرسیدهایم؛ زیرا سلطه همچنان بر بسیاری از کشورهای اسلامی غلبه دارد و آنها از استقلال کامل برخوردار نیستند. بااینوجود، ملتها علیرغم تمامی مشکلات، در حال همراهی هستند.
برای جمعبندی بحث و بازگشت به محور اصلی: مواجهۀ ما بانظم سلطه در سطوح داخلی و بینالمللی، آنگونه که عرض کردم، نه مصداق جهاد ابتدایی است و نه از جنس دفاع صرف؛ بلکه هویتی مستقل به نام «مقاومت» دارد. ما تلاش میکنیم تابآوری داشته باشیم و استقامت بورزیم؛ دوم آنکه خود را تقویت نموده و همافزایی ایجاد کنیم تا آن فتنه و دشمنی را از میان برداریم.
درگذشته مدل خاصی از مبارزه علیه سلطه وجود داشت که عمدتاً بر اساس تقابل طبقۀ کارگر با طبقۀ سرمایهدار، یا به تعبیر آنان پرولتاریا در برابر بورژوازی، بنا شده بود. در نظم مادی دو قدرت و دو منطق حضور داشت: منطق سرمایهداری و منطق مارکسیستی. منطق سرمایهداری طبیعتاً حق کارگر را ادا نمیکند؛ ثروت و سلطه در اختیار اوست و کارگر مشقت میکشد تا سرمایهدار ثروتمندتر گردد. در نظم جهانی آن روزگار، مبارزۀ طبقۀ کارگر علیه طبقۀ سرمایهدار شکل گرفت؛ ظلم با سرمایهداری و مظلومیت با کارگری معنا مییافت. در نظم پیشین وضعیت به این منوال بود.
بنابراین، مبارزه علیه امپریالیسم بود؛ به عبارتی، نظم سلطۀ مبتنی بر سرمایهداری در نظام غرب متمرکز بود و در مقابل آن، کشورهایی نظیر روسیه و چین قرار میگرفتند. تقابل نظم مارکسیستی با نظام کاپیتالیستی از سنخ مادی بود و ماهیت مبارزه نیز مادی تعریف میشد، اما این مدل، فرمول غالب زمانه به شمار میرفت. نظام مارکسیستی تقریباً در تمام جهان شرق، آمریکای لاتین و کوبا حاکمیت داشت و از منطق واحدی پیروی میکرد. همگان بر اساس آن منطق مبارزه میکردند و نام آن را «مقاومت علیه نظم سرمایهداری» مینهادند.
در این سیستم، حتی مقاومت فلسطین علیه اشغالگری صهیونیستها نیز بر اساس نظم مارکسیستی پیش میرفت؛ زیرا رژیم صهیونیستی نمایندۀ آمریکا، نظام سرمایهداری و نظم سلطه قلمداد میشد و مسئلۀ اشغالگری نیز تابع همان معنا تفسیر میگردید. این مدل چه ویژگیهایی داشت؟ ماهیت مبارزه در ذات خود مسلحانه بود و عمدتاً توسط احزاب یا نخبگان هدایت میشد، اما فراگیری مردمی نداشت. به همین دلیل، در فلسطین تمام مردم نمیجنگیدند، بلکه صرفاً گروههای خاصی نظیر سازمان آزادیبخش فلسطین مبارزه میکردند. در آمریکای لاتین نیز وضع به همین منوال بود؛ چهرههایی نظیر چهگوارا و کاسترو باتکیهبر گروههای چریکی میجنگیدند. در این منطق، مبارزه برای خدا موضوعیت نداشت، بلکه هدف صرفاً دستیابی به حقوق مادی ازدسترفته بود.
اثرگذاری انقلاب اسلامی، بیش از آنکه محدود به حوزۀ داخلی، مسئلۀ ولایتفقیه یا شعار استقلال باشد، در این نقطه مشخص گردید که نظریۀ بدیلی در مواجهه بانظم سلطه ارائه نمود و معیارهای پیشین را دگرگون ساخت.
برای وضوح بیشتر باید اشاره کنم که پیش از پیروزی انقلاب، گروههایی نظیر سازمان مجاهدین خلق (منافقین) سازمانهایی برای مبارزه علیه حکومت پهلوی بودند. آنها وجودداشتن پیشینۀ اسلامی و شیعی، پس از مدتی به این نتیجه رسیدند که مرجعیت و فقه شیعه توان مقابله با شاه را ندارد. استدلال آنها این بود که فقه شیعه صرفاً به احکام شخصی نظیر نماز، روزه و حج محدود میشود و عرصهای برای مبارزه در آن تعبیه نشده است؛ بلکه مفاهیمی نظیر تقیه در آن غلبه دارد و امکان رویارویی را سلب میکند.
در نتیجۀ این برداشت، آنها از سیستم فکری اسلامی گذر کرده و به سراغ فرمول غالب زمانه رفتند. فرمول غالب، مبارزه علیه امپریالیسم بر مبنای نظم مارکسیستی بود؛ لذا آنها مارکسیست شدند، ساختار خود را بر آن اساس پایهگذاری کردند و با تصفیۀ درونسازمانی، نیروهای مؤمن را حذف نمودند. آنها برای کسب تأیید نزد حضرت امام و علمای نجف نیز رفتند، اما تأییدی دریافت نکردند. خطای بنیادین آنها این بود که گمان میکردند فقه پاسخگوی نیازهای مبارزاتی نیست.
هنر حضرت امام این بود که مدل نوینی برای مقاومت ارائه فرمودند. در این مدل، مبارزه با حاکم جائر از سنخ مادی و تقابل کارگر و سرمایهدار نبود، بلکه رویارویی ظالم و مظلوم محسوب میشد. ماهیت این مبارزه، استقلالطلبی و نفی وابستگی بود؛ ازاینرو، تمام ارکان انقلاب اسلامی بر اساس این دوپایه بهپیش رفت و کاری با مناسبات صرف سرمایهداری نداشت.
برایناساس، مقاومت چون در بستر نظم اسلامی شکل میگیرد، ماهیتی خدا بنیاد دارد. مسئلۀ اصلی آن توحید، معاد و شهادت است. در مدلهای پیشین چنین مفاهیمی حضور نداشت، اما در اینجا شهادت فخر و آرزو به شمار میرود و معنویت اصالت دارد. بر اساس قاعدۀ «إحدی الحسنیین»، شما چه پیروز نظامی شوید و چه شکست بخورید، درهرصورت پیروز میدان هستید؛ درحالیکه در مدلهای مادی چنین منطقی حاکم نبود.
مدلی که حضرت امام ارائه فرمودند، نظمی فراگیر داشت. این مبارزه محدود به احزاب مسلح نبود، بلکه همهگیر بود و تمام تودههای مردم در خیابانها حضور یافتند. این نظم، ماهیتی انسانی دارد؛ هر کسی که در هر نقطهای از جهان مظلوم واقع شود، موردحمایت قرار میگیرد. این مدل بر پایۀ انسان مظلوم، معنویت، تودههای مردمی و آگاهیبخشی به ذهنها استوار است.
در نتیجه، ماهیت مبارزه در این مدل، متکی بر شبهنظامیان و صرفاً مسلحانه نیست، بلکه مبتنی بر تولید قدرت مردمی و درعینحال، اخلاقمدارانه است. برخلاف مکتب مارکسیسم که هدف، وسیله را توجیه میکند، در اینجا هدف مقدس نیازمند وسیلۀ مشروع است. برای رسیدن به هدف نباید از ابزارهای نامشروع بهره برد؛ نمیتوان بیدلیل اموال عمومی را به آتش کشید، بلکه رعایت اخلاق در تمام مراحل الزامی است. این مدل فقه بنیاد و شیعه بنیاد، جایگزین مدلهای پیشین گردید. ادبیات رایج مقاومت (Resistance) که پیشتر علیه امپریالیسم تعریف میشد، در این مکتب جدید به مبارزه علیه «استکبار» ارتقا یافت و هندسۀ آن کاملاً دگرگون شد.
اکنون همین مدل کارآمد دقیقاً به عرصۀ بینالملل و مواجهه بانظم سلطه تسری یافته است. مشترکات این عرصه با مرحلۀ قبل فراوان است؛ نخست آنکه این مقاومت، انسان بنیاد است و از هر مظلومی حمایت میکند. به همین جهت، قانون اساسی ما بر حمایت از نهضتهای آزادیبخش تأکید صریح دارد. دوم آنکه مردمبنیاد است. ما در منطقه عمدتاً با ملتها تعامل داریم؛ گروههایی نظیر حشدالشعبی، فاطمیون، حیدریون و ملتهای عراق و یمن نماد این رویکرد هستند.
امروز در کشورهایی نظیر یمن، عراق، افغانستان، پاکستان و کشمیر، و در سطحی کلانتر، شاهد راهپیماییهای فراگیری علیه نظم سلطه و رژیم صهیونیستی هستیم. این بیداری از ایالات متحده تا استرالیا و ژاپن امتدادیافته است. این همان حضور حداکثری و مردمبنیادی است که هدف اصلی آن، فتح ذهنهاست؛ زیرا اگر افکار فتح شوند، پیروزی نهایی مسجل خواهد بود.
مؤلفۀ دیگر مقاومت، اخلاقمداری است. ما باوجود رویارویی با دشمنی که مرزهای اخلاق را نقض کرده و صراحتاً دست به ترور میزند، همچنان پایبند به اصول اخلاقی خود در مبارزه هستیم. اینکه تا چه زمانی باید اینگونه مهارشده رفتار کرد، بحث ثانویهای است؛ اما سلاح ما سلاح کشتارجمعی و اتمی نیست، بلکه تجهیزات نقطهزنی است که تنها اهداف نظامی و دشمن را هدف قرار میدهد. الزامات مقاومت در دوران کنونی به این شکل تبلور مییابد و این مدل در حال تسری به نقاط مختلف جهان است.
تنها تفاوت عرصۀ بینالملل با مواجهۀ داخلی آن است که در رویارویی با نظام بینالملل، بُعد مسلحانه نیز موضوعیت جدی دارد. در تقابل با دشمنی که مسلح است و ماشین جنگی خود را به کار میگیرد، مقاومت نیز باید از سلاح متناسب بهرهمند باشد.
در کنار این موارد، جبهۀ مقاومت در حال شکلدهی به یک شبکۀ درهمتنیدۀ بینالمللی است. امروزه دکترین «وحدت ساحات» (یکپارچگی میدانها) بسیار حائز اهمیت است؛ به این معنا که ما پهنهای واحد تحت عنوان جبهۀ مقاومت تشکیل دادهایم و از لبنان تا عراق و یمن، پیکرهای یکپارچه هستیم که اگر به نقطهای آسیب برسد، همگی واکنش نشان میدهند. این همان نقطهای است که شما در بحث «امت محوری» به آن اشاره کردید؛ مفهوم امت در حال بازآفرینی با معیارهایی نوین است و چهبسا در آینده بر اساس پیماننامههای رسمی حقوقی نیز تثبیت گردد.
بنابراین، ما بحث مقاومت را در حوزۀ بینالملل با مدل بومی خود بهپیش میبریم. هرچند خاستگاه این مدل شیعی و ایرانی است، اما ماهیت آن انسانی و جهانشمول است. در نهایت، اگر بتوانیم این «مقاومت تمدنی» را محقق سازیم – مقاومتی که در آن یک تمدن نوپا در برابر تمدن مسلط ایستادگی میکند – و این تفکر بتواند افکار عمومی جهان را با خود همراه سازد و منطق دشمن را باطل نماید، این تمدن غالب خواهد شد و صورتمسئلۀ استکبار از اساس محو میگردد.
عمدۀ جنگ امروز ما با آمریکا، غرب و رژیم صهیونیستی، جنگی برای فروپاشی ارادهها و باورهای طرف مقابل است. هدف ما این است که در نظم بینالملل، حقانیت مقاومت در برابر سلطهگری را نهادینه کنیم. اگر این اتفاق رخ دهد، هژمونی استکبار فرو خواهد ریخت. البته نکتۀ حائز اهمیتی وجود دارد؛ آنها همچنان از فناوری پیشرفته و قدرت نظامی مهیبی برخوردارند. پیشازاین، نقطۀ اتکای آنان قدرت نرم بود و با شعارهای دموکراسی و حقوق بشر اعمال سلطه میکردند، اما امروز آن ادعاها رنگباخته و منطق سلطۀ آنان در افکار عمومی فروپاشیده است؛ در نتیجه تنها ابزار عریان نظامی در دستشان باقیمانده است. در جبهۀ ما نیز منطق مقاومت تکاملیافته، اما هنوز ابزارهای مادی و فناوری کافی برای غلبۀ نهایی را در اختیار نداریم و در مسیر ایجاد آنها هستیم.
این صورتمسئلۀ ما در عرصۀ بینالملل است. ما در نگاه کلان به این حوزه ورود کردهایم و در تلاشیم بر آن اشراف یابیم تا پس از مرحلۀ تابآوری و تولید قدرت، بتوانیم وارد نهادهای بینالمللی شویم یا سازمانهای مختص به خود را پایهگذاری کنیم. لازمۀ دستیابی به تمام این اهداف، تولید قدرت است؛ چرا که جهان امروز، جهان قدرت است.






پاسخها