چرا «ما» ایرانی‌ها هرمز را بستیم؟

درنگی در تمایز رفتاری آمریکا و ایران
چرا «ما» ایرانی‌ها هرمز را بستیم؟

این روزها که بحث از حکمرانی ملی بر تنگه هرمز به مسئله‌ای عمومی تبدیل گشته و کم‌وبیش در میان افکار عمومی جامعه ایرانی به آن پرداخته می‌شود و حساسیت‌هایی پیرامون آن به وجود آمده، این پرسش در حال تقویت است که چرا تا کنون ایران و جمهوری اسلامی از این ظرفیت راهبردی خود استفاده نکرده بود؟ برخی با مقایسه سیاست جمهوری اسلامی ایران و آمریکا این نکته را متذکر می‌شوند که اگر چنین تنگه‌ای در جغرافیای سیاسی کشور آمریکا قرار داشت، نه‌تنها نظیر چند دهه گذشته آن‌قدر سخاوتمندانه در اختیار همگان قرار نمی‌گرفت، بلکه برای عبور هر کشتی و قایقی آمریکا ظالمانه‌ترین مناسبات را بر آن مستولی می‌ساخت. بااین‌حال اما ایران طی چند دهه گذشته هیچ‌گاه چنین رویکردی به این آبراهه نداشته و امروزه نیز اگر کشورهای جنوبی خلیج‌فارس خاک و توان خود را در اختیار آمریکا برای حمله به ایران قرار نمی‌دادند، جمهوری اسلامی هیچ‌گاه با نگاهی صرفاً مالی، گلوی این آبراهه را نمی فشرد. اما ریشه این تمایز در رفتار و سیاست چیست؟ پاسخ ساده و ابتدایی که می‌توان به این پرسش داد آن است که «ما ایرانیان استعمارگر نیستیم». به‌عبارت‌دیگر ایران به دلیل فقدان روحیه استعمارگری خود، بر خلاف آمریکا هیچ‌گاه در تلاش نبوده است تا کشورهای همسایه خود را قربانی زیاده‌خواهی‌های سیاسی و اقتصادی خود نماید، از همین رو سیاست امینت درون‌زا، حسن هم‌جواری و امنیت جمعی را همیشه در دستور کار خود قرار داده است. بااین‌حال اما می‌توان برشی عمیق‌تر به موضوع داشت و از ریشه‌های عمیق‌تر این مسئله پرسید.

به‌عبارت‌دیگر سیاست در بنیان خود برآمده از فرهنگ بوده و در یک پیوست فرهنگی است که سیاستی زاده شده و موجه می‌شود. به‌این‌ترتیب مسئله اصلی آن خواهد بود که از ریشه‌های فرهنگی مولد استعمار بحث شود. در مباحث مرتبط با استعمار، نوعاً از این ریشه‌ها و علل بازتولید مستعمره بحث‌های فراوانی صورت می‌گیرد. اما پرسش اصلی این نوشتار آن است که چه فرهنگ و جامعه‌ای زمینه را برای خلق سیاست استعماری فراهم می‌کند؟

 

عملیات بوسه بر نفت آمریکا یا هشتگ آزادی؟

برای توضیح بیشتر مطالعه رفتار جامعه آمریکایی در قبال سیاست‌های دولت مردان خود می‌تواند مطالب بیشتری را برای ما روشن کند. چندی پیش از حمله غیرقانونی و استعمارگرانه آمریکا به ایران، کشور ونزوئلا مورد دستبرد این کشور قرار گرفت و در اقدامی عجیب، رئیس‌جمهور قانونی آن ربایش شد. چند روز بعد وزیر نفت آمریکا برای اخذ قراردادهای استعماری خود راهی کاراکاس شد و با بوسه بر نفت ونزوئلا، از هدف واقعی آمریکا در این ربایش به طور رسمی پرده‌برداری کرد. جهان به‌وضوح فهمید که هدف آمریکا نه آزادی بوده است و نه قاچاق مواد مخدر، بلکه پای منافع اقتصادی و سیاسی در میان بوده و بعد از تسلط بر ونزوئلا نیز شاهد بودیم که چگونه رهبر اپوزیسیون این کشور خانم ماچادو را همچون دستمالی یک‌بارمصرف راهی سطل زباله کرد.

در جنگ رمضان نیز آمریکا به‌وضوح از عدم چشم‌انداز راهبردی برای این جنگ رنج می‌برد. رئیس‌جمهور آمریکا هر روز اهدافی را برای جنگ اعلام کرده و روز بعد آن را نقض می‌کرد. جلوگیری از دستیابی به سلاح هسته‌ای، محدود ساختن شرارت ایران، امنیت اسرائیل، امنیت کشورهای حوزه خلیج‌فارس، تجزیه جغرافیای سیاسی، تغییر نظام، اصلاح رفتار نظام و ده‌ها دلیل ریزودرشت دیگر در طول و یا گاه در تعارض با یکدیگر به‌عنوان اهداف و چشم‌انداز جنگ از سوی آمریکا معرفی می‌شد. اما باز در لابه‌لای کلمات رئیس‌جمهور آمریکا و دیگر مقامات این کشور، اشاراتی به مسئله نفت صورت گرفت که هدف آمریکا را بیش‌ازپیش برای همه عیان ساخت. این موضوع در ضمن جنگ روشن شد که هدف وهمی آمریکا در خصوص ایران نیز نظیر ونزوئلا آن بود که با حذف اراده مقاومت در جمهوری اسلامی، بتواند اختیار نفت خلیج‌فارس و ایران را به دست گرفته و رابطه استعماری خود بر این منطقه را به کمال برساند.

بااین‌حال اما مقاومت ایران و شاهکار نیروهای مسلح در پیاده‌سازی یک جنگ نامتقارن، بستن تنگه هرمز و اراده شکست‌ناپذیر ملت ایران منجر به افزایش فشار سیاسی به ترامپ از ناحیه اروپا، کشورهای جنوبی خلیج‌فارس و مردم خود آمریکا شد. مطالعه رفتار و رویکرد مردم آمریکا در نسبت باسیاست دولت مردان خود دراین‌خصوص قابل‌تأمل است. علی‌رغم وجود جنبش‌های ضدجنگ، ضد صهیونیسم و… در آمریکا، اما نارضایتی از جنگ رمضان در میانه جامعه آمریکایی آنگاه جدی و عمومی‌تر شد که جنگ اثرات خود را بر نازل‌های بنزین نمایان کرده و قیمت سوخت در آمریکا روبه‌افزایش گذاشت. به‌عبارت‌دیگر نه جنایت دولت مردان آمریکایی در پرونده اپستین و نه حتی کشتارهای بی‌رحمانه زنان و کودکان در ایران منجر به ایجاد خشم و نارضایتی عمومی مردم آمریکا نشده است. مردم آمریکا با این واقعیت کنار آمده‌اند که ارتش آمریکا لازم است برای تضمین جریان انتقال سرمایه به این کشور در همه جای دنیا مداخله نامشروع کند، گوئی مسئله صرفاً بر سر آن است که مداخله آمریکا در کشورهای دیگر، بایستی به بهبود کیفیت زندگی عمومی منجر شود، نه افزایش قیمت‌ها و تورم؛ لذا مسئله کانونی در این باره نه کشتار و استعمار، بلکه کیفیت انجام استعمار است. این فرهنگ و جهان‌بینی را با رویکردی تطبیقی می‌توان بافرهنگ ایرانی مقایسه کرد. تنها تصور کنید یک مقام ایرانی در مقابل دوربین‌ها ایستاده و به مردم توضیح دهد که ما برای تسلط بر نفت و یا گاز یک منطقه، قصد لشکرکشی به آنجا را داریم و سپس حاصل این لشکرکشی به کشته و آواره‌شدن صدها زن و کودک منجر شود، وجدان و فرهنگ جامعه ایرانی آیا چنین سیاستی را برخواهد تافت؟ آیا از اساس چنین سیاستی در نظام اخلاقی و هستی‌شناسی جامعه ایرانی جایگاهی خواهد داشت؟ پاسخ این پرسش قطعاً منفی خواهد بود. چراکه فرهنگ و اخلاق ایرانی، فرهنگ مولد و پشتیبان استعمارگری نبوده و چنین عملی در شرایطی که سیاست تبدیل به امری عمومی شده، هیچگاه پشتیبانی لازم از سوی جامعه را نخواهد داشت. اما تمایز و تفاوت جدی این دو دستگاه معرفتی و اخلاقی را در چه امری می‌توان دانست که در یکی استعمار پدیده‌ای موجه تلقی شده و در دیگری مردود است؟

گذار از اخلاق فضیلت‌گرا به اخلاق کارکردگرا

برای توضیح ریشه‌های فرهنگی این موضوع لازم است که یک گشت تاریخی بزرگ یعنی گذار از اخلاق فضیلت‌گرا به اخلاق کارکردگرا اشاره کرد. مسئله انسان سنتی در اخلاق فضیلت‌گرا، پرسش از کیستی، مبدأ و غایت خود است. انسان سنتی در جهان‌بینی خود با فضائل اخلاقی نظیر عدالت، شجاعت، مروت، شرف و… زیست می‌کند. اخلاق در این جا ماهیتی ذاتی دارد، به عبارت ساده در این نوع نگاه ظلم ذاتاً بد است. ولو آنکه دستاورد این ظلم تمام ذخایر نفت جهان باشد. در این نوع از اخلاق سوژگی انسان در چهارچوب‌های اخلاقی واپایش شده، دیگری و طبیعت نه به‌مثابه اتم‌های مصرفی، بلکه مخلوقات الهی هستند که هریک حامل درجه‌ای از حقیقت بوده و از همین رو هدف در این دستگاه اخلاقی کشف قرار گرفته و تصرف در مراتب بعدی خواهند بود.

در فرهنگ سیاسی کلاسیک، قرارداد اجتماعی بین دولت و ملت بر سر «امنیت و آزادی» بود. اما در فرهنگ استعمارزای مدرن، این قرارداد بر سر «سطح رفاه» و «مصرف» بسته شده است. در اخلاق کارکردگرا که ریشه در اندیشه‌های افرادی نظیر جرمی بنتام و جان استوارت میل دارد، اخلاق با محاسبه (Calculus) تعیین می‌شود. فرمول ساده این محاسبه عبارت است از بیشترین سود برای بیشترین تعداد افراد. برخلاف اخلاق در حالت پیشین که ماهیتی ذات انگار دارد، اخلاق در منطق جدید کاملاً سیال، نسبی و محاسبه‌پذیر شده و در نتیجه معیار سنجش عمل، نتیجه و پیامد یک کار است. اگر برآیند لذت و رفاه جامعه‌‌ای با نابودی یک کشور دیگر افزایش یابد، آن عمل «منطقی» و در نتیجه «اخلاقی» جلوه می‌کند. اخلاق کارکردگرا نهایتاً با تفوق ارزش مصرف و رفاه به‌عنوان دو ارزش غایی به کالاانگاری روابط انسانی و خود انسان ختم شده و نهایتاً جان انسان نیز به‌مثابه یک عدد، به ارزشی در زنجیره تأمین لجستیک رفاه کشورهای استعمارگر تبدیل می‌شود. از همین روست که می‌توان مدعی بود اخلاق و فرهنگ مدرن، مولد و پشتیبان استعمار در شکلی هستند که ما طی چند قرن گذشته شاهد آن هستیم.

در پایان ذکر این نکته ضروری است که فرهنگ استعمارزا، جامعه را دچار نوعی اسکیزوفرنی اخلاقی می‌کند؛ به‌عبارت‌دیگر فرد در زندگی شخصی خود ممکن است «فضیلت‌گرا» باشد، به همسایه‌اش کمک کند یا در خیریه‌ای حضور مؤثر داشته باشد، اما در سطح کلان مقداری خون‌ریزی را برای تضمین جریان انتقال سرمایه به کشور خودپذیرا باشد.

دیدگاه شما

پاسخ‌ها

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *