مفهوم «وطن» در کوران بحرانها و جنگها، همواره آزمونی دشوار برای سنجش عیار تعلقات هویتی و ملی است. در میانۀ تحولات ژئوپلیتیک اخیر و به طور خاص در جریان جنگ رمضان، شاهد پدیدهای نامتعارف و خلاف الگوهای کلاسیک مهاجرت بودیم: موج بازگشت و مهاجرت معکوس ایرانیان به داخل کشور. این رویداد در شرایطی رخ داد که تصویر غالب و برساختۀ رسانهای، دیاسپورای ایرانی را عمدتاً جریانی یکدست، بریده از ریشهها و گاه در تقابل با ساختار سیاسی بازنمایی میکند. اما حقیقت جامعهشناختی این گروه متکثر چیست؟ مفهوم وطن، خانواده و هویت ملی در ذهنیت دیاسپورای ایرانی چگونه صورتبندی میشود؟ چه متغیرهایی در زمانۀ بحران، الگوهای انتخاب عقلانی را در هم میشکند و مسیر بازگشت را هموار میسازد؟ و در نهایت، مصرف رسانهای و مدلهای اقتصادی چگونه بر تابآوری و تعلق خاطر این مهاجران اثر میگذارد؟ برای رمزگشایی از این پرسشها و درک عمیقتر ابعاد پنهان این پدیده، در گفتوگو با دکتر حسین میرزایی، مردمشناس و عضو هیئتعلمی دانشگاه علامه طباطبایی (ره)، به بررسی مختصات دیاسپورای ایرانی و پدیدۀ مهاجرت معکوس پرداختهایم.
س: یکی از اتفاقات قابلتأمل که در میانۀ جنگ رمضان شاهد آن بودیم، موج مهاجرت معکوس ایرانیان به داخل کشور بود؛ موضوعی که در شرایط جنگی، کنشی قابلتأمل است. برای درک بهتر آنچه اتفاق افتاده، ما دو گام را طراحی کردهایم. در گام نخست تلاش داریم تا نگاهی مختصر به مختصات دیاسپورای ایرانی بیندازیم تا تصویری از آن به دست آوریم. در گام دوم، به طور خاص به مسئلۀ مهاجرت معکوس خواهیم پرداخت. پرسش نخست در گام اول این است که مفهوم وطن، هویت ملی و خانواده در نگاه دیاسپورای ایرانی خارج از کشور دارای چه صورتبندیای است؟ این پرسش ازآنرو اهمیت مییابد که نوعاً دیاسپورای ایرانی خارج از وطن را بهعنوان گروهی ضد وطن، با انگیزههای سیاسی که چهرۀ منفی از ایران را به جهاننمایش میدهند، بازشناسی میکنند. آیا این مسئله درست است؟ ریشههای شکلگیری این مسئله در میان آنان چگونه است؟
میرزایی: در خصوص مفهوم وطن، هویت ملی و خانواده در نگاه دیاسپورای ایرانی، معتقدم برخلاف تصویر رایجی که از دیاسپورای ایرانی بهعنوان یک گروه یکدست و اغلب ضد وطن ارائه میشود، مفهوم وطن برای آنان مقولهای چندپاره است و نمیتوان به شکلی کاملاً ساده و یکپارچه در مورد آن سخن گفت.
بخشی از این مفهوم به اصالت خاک، فرهنگ، تاریخ و خانواده مربوط میشود که فرد را به خاستگاهش متصل میکند؛ نگاه بسیاری از افراد به وطن برایناساس شکل میگیرد. در مقابل، گروهی دیگر وطن را بهمثابۀ یک نظام سیاسی و ساختار قدرت میبینند که در این نقطه، تعارض با وطن مطرح میشود. معمولاً در فضای خارج از کشور، غلبه با تبلیغات گروه دوم است. ایرانیانی که در خارج از کشور موضعگیری خاصی ندارند، زندگی عادی خود را سپری میکنند، هیاهویی ندارند و تعارضی هم با ایران نشان نمیدهند، طبعاً به تبلیغ برای ایران نیز نمیپردازند؛ اما کسانی که وطن را بهعنوان یک اصطلاح سیاسی متعارض میپذیرند، به فعالیتهای براندازانه مشغول هستند.
این مفهوم که دیاسپورای ایرانی لزوماً ضد وطن است، کلیشهای قابلبحث به شمار میرود. گرچه این نگرش ریشههایی دارد، چرا که اصولاً افرادی که از کشور مهاجرت کردهاند، با چالشهای سیاسی، اقتصادی یا اجتماعی مواجه بودهاند؛ هرچند این مشکلات لزوماً همپوشانی نداشتهاند. بهعنوانمثال، فردی که با چالش اجتماعی مواجه بوده و سبک زیست متفاوتی را ترجیح میداده، لزوماً با نظام سیاسی مشکلی نداشته است؛ یا کسی که به دلیل مشکلات اقتصادی و عدم امکان اشتغال مهاجرت کرده، لزوماً با ساختار سیاسی و اجتماعی ضدیت نداشته است.
اگر بخواهیم بازشناسی مختصری انجام دهیم، مهاجرتهای پس از انقلاب، بهویژه در دهۀ ۱۳۶۰، عمدتاً ماهیت سیاسی داشتند؛ گروههایی مانند سلطنتطلبها، سازمان مجاهدین خلق و جریانهای چپگرای وقت، بیشترین سهم را در مهاجرت دارا بودند. این گروهها رسانههای فعالی پایهگذاری کردند، بر این موضوع متمرکز شدند و صدای انتقادی شدیدی علیه نظام حاکم ایجاد نمودند. شکلگیری معنای دیاسپورای ایرانی و تلقی ضدیت با وطن، حاصل همین جریان بود. در آن دوره، رسانههای بینالمللی فارسیزبان مانند بیبیسی فارسی و صدای آمریکا نیز عمدتاً توسط همین افراد اداره میشدند و چهرهای منفی از وضعیت داخلی ارائه میدادند؛ جریانی که در ادامه به شبکههایی چون منوتو و ایران اینترنشنال تسری یافت. بهتناسب موجهای مهاجرتی، با ورود گروههای جدید، شبکههای تازهای نیز تأسیس شدند.
بااینحال، از دهۀ ۱۳۷۰ به بعد، موجهای مهاجرتی بیشتر جنبۀ اقتصادی و دانشجویی پیدا کردند. این افراد که جمعیت بیشتری از دیاسپورای ایرانی را نسبت به دهۀ ۱۳۶۰ تشکیل میدهند، معمولاً در سکوت سیاسی به سر میبرند. اما به دلیل سکوت این اکثریت و انعکاس صدای آن اقلیت بهرهمند از تریبون، برچسب ضد وطن بودن برآمده از دهۀ ۱۳۶۰ به این گروههای جدید نیز الصاق میشود و کل جامعۀ مهاجر در یک مجموعه ارزیابی میگردد.
منطقاً نباید دیاسپورا را در یک طیف بررسی کرد؛ طیفی که یکسوی آن همبستگی کامل و سوی دیگرش بیگانگی مطلق است. این تقابل دو سر طیف را در تحولات اخیر غرب بهتر میتوان مشاهده کرد؛ گروهی که با پرچم جمهوری اسلامی ایران در حمایت از مواضع کشور تظاهرات میکنند و گروهی که با پرچم شیر و خورشید و در کنار مواضع اسرائیل میایستند. اتفاقی که اکنون در غرب رخ میدهد، کمرنگ شدن سکوت سیاسی است؛ به این معنا که افراد تحتتأثیر یک فشار اجتماعی ناگزیر به انتخاب موضع و تعیین تکلیف جایگاه خود هستند. مشابه این وضعیت در داخل ایران در مقاطعی نظیر وقایع سال ۱۴۰۱ رخ داد؛ جایی که افراد ناچار به مشخصکردن موضع خود بودند؛ برای مثال، در محیطهای دانشگاهی امکان سکوت وجود نداشت و عدم اتخاذ موضع، تبعات و چالشهایی به همراه میآورد. اکنون همین فضا در خارج از کشور حاکم شده و دو سر طیف در حال بزرگتر شدن هستند و افراد مواضع خود را آشکارتر بیان میکنند.
از منظر زبانشناختی، هیچیک از این دو گروه خود را ضد وطن تعریف نمیکنند. اینها برچسبهایی است که متقابلاً به یکدیگر میزنند. هر دو جریان معتقدند که به ایران علاقهمند هستند، اما یکی ایران را با ساختار فعلی میپسندد و دیگری رویکردی متفاوت را دنبال میکند؛ بنابراین تعریف این مفهوم برای هر گروه متمایز است.
س: در خصوص مسئلۀ بازنمایی چهرۀ وطن، گزارشی از یک خبرنگار هندی در بیبیسی میخواندم که میگفت در میان تمام بخشهای زبانی و ملیتی که در این مجموعۀ بزرگ رسانهای فعالیت میکنند، تنها کارمندانی که تصویری بسیار منفی از کشور خود ارائه میدهند، ایرانیان هستند؛ درحالیکه سایر ملیتها تلاش میکنند کشورشان را مثبت، توسعهیافته و توانمند جلوه دهند. ریشۀ این تفاوت در چیست؟
میرزایی: این مسئله به همان صورتبندی اولیۀ دیاسپورای ایرانی بازمیگردد، بهویژه تصویر نخستینی که در دهۀ ۱۳۶۰ بر جای ماند؛ یعنی زمانی که مخالفان سیاسی خارج شدند و بخش عمدۀ رسانهها را در دست گرفتند. این جریان پس از وقایع سال ۱۳۸۸ نیز با خروج موجی دیگر تکرار شد. بافت دیاسپورای ایرانی با دیگر کشورها تفاوت ساختاری دارد. برای نمونه، دیاسپورای لبنانی بسیار ثروتمند هستند و منابع مالی گستردهای به کشور خود تزریق میکنند. آلبانیتبارها نیز همینگونه هستند، تعداد آلبانیاییتباران خارج از آلبانی حتی از جمعیت داخلی آن بیشتر است. اما ویژگی منحصربهفرد دیاسپورای ایرانی این است که مخالفان سیاسی خارجشده توانستهاند برچسب «دیاسپورا برابر با ضدیت با نظام سیاسی حاکم» را تثبیت کنند. این تلقی همچنان پابرجا مانده و رسانهها نیز در انحصار این جریان قرار دارند.
البته امروزه با ظهور گوشیهای هوشمند و شبکههای اجتماعی، صدای جریان مقابل نیز شنیده میشود. به دلیل شرایط خاص غرب آسیا در دو سال گذشته، نظیر جنگ غزه، تحولات سوریه و پاسخهای نظامی ایران به اسرائیل، مواضع روشنتر شده است. اکنون بخشی از جامعۀ مهاجر صراحتاً اعلام میکنند که کشور را با همین مدل و ساختار فعلی میپسندند و از آن حمایت میکنند.
س: مصرف رسانهای دیاسپورای ایرانی چگونه است؟ این مسئله تا چه میزان بر درک و احساس تعلق آنان نسبت به وطن تأثیرگذار بوده است؟
میرزایی: الگوی مصرف رسانهای مهاجران ایرانی خارج از کشور، از سه ویژگی و رویکرد اصلی برخوردار است که باید تبیین شوند:
رویکرد اول، نوعی «دورگهگرایی» یا هیبریدیسم (Hybridity) است. افرادی که در این دسته قرار میگیرند، هم رسانههای خارجی و هم رسانههای داخلی را پیگیری و مصرف میکنند. آنان محتوای هر دو سو را به طور مداوم با یکدیگر تطبیق میدهند تا ارزیابی کنند که هر رسانه چه روایتی ارائه میدهد.
بخش گستردهای از جامعۀ مهاجر در دستۀ دوم قرار دارند که منحصراً رسانههای خارجی مانند بیبیسی، صدای آمریکا، منوتو و ایران اینترنشنال را مبنای مصرف خود قرار دادهاند. نگاه این رسانهها، تصمیم آنان برای مهاجرت را تأیید و بازتولید میکند. این افراد با خود میاندیشند که اقدامشان برای خروج صحیح بوده است و از این طریق، چالشها و ناکامیهای خود را در محیط مهاجرت تسکین میدهند؛ با این استدلال که محیط پیشین چنان دشوار بوده که فرار از آن توجیهپذیر است. تصویر ارائهشده توسط آن رسانهها برای این دسته بسیار مطلوب است. در گفتوگو با این افراد، اگر واقعیتهای عینی مطرح شود، مکدر میشوند؛ چرا که این گروه در پی واقعیت عینی نیست، بلکه به دنبال ساختاری رسانهای (برساخت) است که به نیازهای درونی و توجیه تصمیم مهاجرتیاش پاسخ دهد.
دستۀ سوم، چندان محوریت خود را بر رسانههای رسمی قرار ندادهاند و بیشتر با شبکههای اجتماعی نظیر واتساپ، تلگرام و اینستاگرام تعامل دارند. این افراد از این طریق با دوستان و خانوادۀ خود در داخل کشور در ارتباط هستند. این گروه به دلیل ماهیت غیرسیاسی خود، تقابلی با فضای داخلی ندارند و تحلیلهای کلان رسانههای معارض را نمیپذیرند؛ بلکه بر اساس تجربیات عینی کف میدان صحبت میکنند و ارتباط مستمر خانوادگی و رفتوآمدهای خود را مبنا قرار میدهند.
در خصوص تأثیر مصرف رسانهای بر احساس تعلق به وطن، افرادی که مخاطب رسانههای معارض هستند، به سمت کاهش شدید اعتماد به نهادهای رسمی سوق مییابند و هر پدیدۀ رسمی را طرد میکنند؛ بااینحال، تعلق فرهنگی آنان به ایران کاهش نمییابد. تعلق سیاسی این افراد متمایل به صفر است، اما تعلق فرهنگیشان پابرجا میماند. آنان ایران را کشوری بزرگ و تمدنی کهن میدانند و میتوان آنها را «میهنپرستان اگزیستانسیالیست» نامید؛ افرادی که نوعی نوستالژی نسبت به گذشتۀ تاریخی ایران دارند، اما این رویکرد را به وضعیت فعلی تسری نمیدهند. آنان شرایط کنونی را ناامیدکننده ارزیابی کرده و حتی نظام سیاسی مستقر را تخریبکنندۀ آن میراث تاریخی و باستانی، نظیر تختجمشید یا کاخهای باستانی، قلمداد میکنند و معتقدند متولیان فعلی هنر نگهداری از این آثار را ندارند.
این الگو در نسل دوم مهاجران نیز که به رسانههای فارسی دسترسی دارند، تکرار میشود. مدل ذهنی آنان بهگونهای شکلگرفته که شیفتۀ فرهنگ و تمدن باستانی ایران هستند، اما ارتباط و شناختی نسبت به واقعیتهای امروز جامعۀ ایران ندارند و بازنمایی رسانهای، این فاصله را تشدید کرده است.
س: در باب مدل اقتصادی این مهاجران، آیا آنگونه که در دیگر کشورهای دنیا، نظیر مهاجران هندی، افغانستانی، ترک و… وجود دارد، دیاسپورای ایرانی اقدامی عمدتاً توسعهگرا داشته است، به این معنا که پول به داخل کشور تزریق میکند، یا از داخل کشور ارتزاق میکند؟
میرزایی: مدل اقتصادی دیاسپورای ایرانی تفاوتهای ساختاری عمیقی با مدلهای توسعهگرای سایر کشورها دارد. در اکثر کشورها، مهاجران بهعنوان منبع درآمد ارزی یا تزریقکنندۀ سرمایه به کشور مبدأ عمل میکنند؛ نمونۀ ملموس آن مهاجران افغانستانی در ایران هستند که باوجود تمام فشارهای اقتصادی، همواره بخشی از درآمد خود را بهصورت حواله (Remittance) به افغانستان میفرستند. این فرایند حتی در زمان نوسانات شدید ارزی نیز متوقف نشده است. در سطحی کلانتر، دیاسپورای هندی سالانه رقمی در حدود ۱۰۰ میلیارد دلار سرمایه به کشور خود بازمیگردانند.
اما در خصوص دیاسپورای ایرانی، وضعیت کاملاً معکوس است. ما عموماً با پدیدۀ «انتقال معکوس سرمایه» مواجه هستیم؛ به این معنا که سرمایه از داخل کشور خارج میشود و جریان ورودی قابلتوجهی وجود ندارد. بخش عمدهای از مهاجران، بهویژه در سالهای نخست، از طریق داراییهای داخلی یا حمایتهای مالی خانواده در ایران ارتزاق میکنند. این انتقال داراییها و تأمین مالی خانوادهها از طرق مختلفی نظیر صرافیها یا رمزارزها صورت میگیرد.
موانع متعددی در مسیر عدم شکلگیری جریان ورودی سرمایه وجود دارد که مهمترین آنها چالش تحریمهای بینالمللی و قطع ارتباط شبکۀ بانکی کشور با سیستمهای مالی جهانی است که امکان ارسال حوالههای رسمی را سلب کرده است. در دورههای گذشته که شدت تحریمها کمتر بود، مبادلات تا حدی بهصورت نقدی و دستی انجام میشد و افراد در سفرهای خود مبالغ مجاز، مانند سقف ۱۰ هزار یورو، را جابهجا میکردند؛ اما امروز این الگو نیز به دلیل تشدید محدودیتها کارایی چندانی ندارد.
البته استثناهایی نیز در این میان مشهود است؛ بهویژه در میان برخی از مهاجران قدیمیتر، مانند بخشهایی از جامعۀ ایرانیان لسآنجلس که از طریق کسبوکارهای خود تعاملاتی با اقتصاد ایران داشتند. بااینحال، به دلیل چالشها و ترس از جریمههای ناشی از تحریمها، این موارد نیز بهشدت کاهشیافته است؛ بنابراین، دیاسپورای ایرانی برخلاف الگوهای توسعهگرای چین و هند، عمدتاً مصرفکنندۀ منابع داخلی به شمار میرود و جریان سرمایه عموماً رو به خارج است. فهم این چرخۀ اقتصادی معکوس، به تبیین دلایل پدیدۀ بازگشت کمک شایانی میکند.
س: حسب مدلهای مختلف مهاجرت این افراد، نظیر مهاجرت کاری، عمدتاً به آلمان و کارگری، یا تحصیلی، عمدتاً به فرانسه و انگلیس، و یا مهاجرت خانوادگی با تمرکز بر سرمایۀ بالا، عمدتاً به آمریکا و کانادا، این مهاجران در برابر شوکهای اقتصادی جهانی، اعم از اروپا، و همچنین افزایش تورم داخلی در ایران، تا چه میزان دارای تابآوری هستند؟ همچنین این مهاجران تا چه میزان در جوامع مقصد دارای پذیرش اجتماعی هستند؟
میرزایی: مقولۀ تابآوری مهاجران در برابر شوکهای اقتصادی و میزان پذیرش اجتماعی آنان، ارتباط مستقیمی با نوع مهاجرت و کشور مقصد دارد.
در مدل مهاجرتهای کاری و متخصصان فنی که عمدتاً در کشورهایی نظیر آلمان، سوئد و هلند متمرکز هستند، میزان تابآوری نسبتاً بالا ارزیابی میشود. علت این امر، وجود قوانین حمایتی و قراردادهای کاری بسیار محکم در این جوامع است که امنیت شغلی نسبی ایجاد میکند. علاوه بر متخصصان و مهندسان، حتی در سطوح مشاغل غیررسمی، کار سیاه، نیز به دلیل امکان کسب درآمدهای روزانه و شکلگیری شبکههای ارتباطی محلی، نوعی تابآوری حداقلی، در حد تأمین معیشت پایه، وجود دارد؛ این وضعیت تا حدی در کشوری مانند فرانسه نیز مشهود است.
از منظر پذیرش اجتماعی، در کشورهایی مثل آلمان، هلند و سوئد، مهاجران ایرانی عموماً بهعنوان نیروی کار مولد، متخصص و فنورز شناخته میشوند که تصویر مثبتی است. بااینحال، موجهای ایرانهراسی و تحولات سیاسی یک دهۀ گذشته، بهویژه پس از سال ۲۰۱۵، این ضریب اطمینان و پذیرش اجتماعی را تا حدودی تحتتأثیر قرار داده و کاهش داده است.
در مقابل، در مدل مهاجرتهای تحصیلی که بیشتر معطوف به کشورهایی نظیر فرانسه، انگلستان و کانادا است، میزان تابآوری در سطح متوسط و شکننده ارزیابی میشود. بهعنوانمثال، در انگلستان هزینههای سرسامآور زندگی یک چالش جدی است. در فرانسه نیز به دلیل ساختار اقتصادی خاص و محدودتر، اشتغال پس از فارغالتحصیلی بسیار دشوار است. این دشواری صرفاً به دلیل حجم بالای فارغالتحصیلان نیست، بلکه ناشی از محدود بودن ظرفیت جذب اقتصاد فرانسه است که ورود به بازار کار را بهویژه در برخی رشتهها بامانع مواجه میکند. این عوامل در مجموع میزان تابآوری دانشجویان را کاهش میدهد و نوسانات تورمی اروپا، پایداری زیست آنان را با تهدید جدی روبهرو میسازد.
باید توجه داشت که یافتن شغل، نهتنها برای مهاجران، بلکه برای خود شهروندان فرانسوی نیز یکی از موانع بزرگ محسوب میشود و عبور از آن بسیار دشوار است. هنگامی که فردی شغلی مییابد، گویی مسیر زندگیاش هموار شده است؛ حالآنکه در شرایط کنونی، وضعیت درآمدی بهویژه در فرانسه چندان مطلوب نیست. در برخی از رشتهها، بهخصوص علومانسانی، بازار کار عملاً با رکود مواجه است. اگرچه در رشتههای فنی ممکن است افراد از طرق مختلف جذب بازار شوند، اما در علومانسانی، اشتغال چالشهای پیچیدهای دارد؛ برای نمونه، فارغالتحصیل رشتۀ مردمشناسی با این پرسش مواجه است که دقیقاً در چه حوزهای میتواند فعالیت کند. ازسویدیگر، در انگلستان هزینههای زندگی بسیار گزاف است؛ بهگونهای که برای هر اقدامی، از تحصیل گرفته تا اجارۀ مسکن، باید مبالغ هنگفتی پرداخت شود. شاید شرایط در فرانسه تا حدودی قابلتحملتر باشد، اما در انگلستان هزینهها بهشدت بالاست. این عوامل میزان تابآوری افراد را کاهش میدهد.
از منظر پذیرش اجتماعی، برای مثال در فرانسه با نوعی تبعیض پنهان مواجه هستیم. در ظاهر به شما میگویند که از حقوق شهروندی برخوردارید، اما این تبعیض پنهان را هم در روابط اجتماعی و هم در سازمانها میتوان مشاهده کرد. بهخاطر دارم برای جذب یک عضو هیئتعلمی، از میان ۱۲۰ متقاضی که حدود ۷۰ تا ۸۰ نفر از آنان خارجی بودند، در نهایت فردی فرانسوی پذیرفته شد؛ بهگونهای که از پیش مشخص بود شانس چندانی برای متقاضیان خارجی وجود ندارد. باوجود ادعای برابری در فرصتها، در عمل رویکرد متفاوتی حاکم است. در انگلستان نیز، باوجوداینکه چندفرهنگی بودن ریشهدارتر است، اما پس از اختلافات با اتحادیۀ اروپا، این مسئله نیز بسیار شکننده شده است.
در خصوص مهاجرتهای خانوادگی با سرمایۀ اقتصادی بالا که عمدتاً مقاصدی نظیر ایالات متحده، بهویژه ایالتهای کالیفرنیا و تگزاس، و کانادا، نظیر شهرهای تورنتو و ونکوور، را انتخاب میکنند، شرایط متفاوت است. تابآوری این گروه بسیار بالاست، زیرا سرمایۀ اقتصادی کلانی دارند که بهعنوان یک سپر حمایتی برای آنان عمل میکند. موارد متعددی وجود دارد که این مهاجران حتی از شهروندان بومی نیز زندگی مرفهتری دارند و نوسانات اقتصادی تأثیر چندانی بر آنان نمیگذارد. از نظر پذیرش اجتماعی نیز در سطح متوسط به بالا قرار دارند، زیرا برخورداری از ثروت در دنیای امروز عامل تعیینکنندهای است. البته پس از وقایع ۱۱ سپتامبر، موجهای اسلامهراسی و ایرانهراسی در آمریکا، میزان پذیرش اجتماعی آنان را تا حدودی کاهش داد، اما عامل ثروت همچنان نقش کلیدی خود را ایفا میکند.
در نهایت، تورم داخلی ایران فشار مضاعفی بر مهاجرانی وارد میکند که توسط خانوادههایشان تأمین مالی میشوند. با تشدید تورم، مبالغ ارسالی کاهشیافته یا با تأخیر مواجه میشود که این امر مستقیماً بر وضعیت مهاجران تأثیر میگذارد. همچنین بحرانهای اقتصادی اروپا، از سال ۲۰۰۸ تا ۲۰۲۳، تأثیرات عمیقی بر کشورهای جنوب اروپا گذاشت، هرچند ایرانیان مقیم شمال اروپا آسیب کمتری از این جریان متحمل شدند. این موارد نیز در تحلیل تابآوری اقتصادی حائز اهمیت است.
س: اگر از گام نخست بحث عبور کنیم و بخواهیم به طور خاص به مسئلۀ مهاجرت معکوس صورتگرفته بپردازیم، به نظر شما در شرایط بروز بحرانهای امنیتی و جنگ، چه متغیرهای اجتماعی و نهادی موجب میشود تا الگوهای کلاسیک «انتخاب عقلانی» در مهاجرت نقض شده و شاهد پدیدۀ بازگشت به داخل کشور باشیم؟
میرزایی: اگر بخواهیم بر اساس الگوهای کلاسیک، نظیر نظریههای دافعه و جاذبه یا نظریۀ «انتخاب عقلانی» موضوع را بررسی کنیم، در زمان بروز بحرانها معمولاً با خروج جمعیت مواجه میشویم؛ مشابه اتفاقی که در سوریه، اوکراین و بسیاری از کشورهای دیگر رخ داد. طبق این الگو، هنگام بروز تهدید شدید، عقلانیترین تصمیم خروج سریع از کشور است. اما در مواردی، این الگو نقض میشود؛ نظیر پدیدۀ بازگشت در زمان جنگ تحمیلی در ایران، یا مدل بازگشت یهودیان به فلسطین در جنگ سال ۱۹۴۸ جهت کمک به تأسیس اسرائیل.
دلایل مختلفی برای این نقض الگو در مورد ایران وجود دارد. نخستین متغیر اجتماعی و فرهنگی، «تعهدات خانوادهمحور» است. ساختار خانواده سالاری در ایران ایجاب میکند که فرد در روزهای دشوار، احساس تعهد عمیقی نسبت به والدین سالخوردۀ خود داشته باشد و ضرورت حضور در کنار آنان را احساس کند. بسیاری از بازگشتها ریشه در همین پیوندهای خانوادگی داشت و افراد نمیتوانستند خانوادۀ خود را در شرایط بحرانی رها کنند.
متغیر فرهنگی دیگر، نقش «شبکههای خویشاوندی» و «فشار همسالان» است. بازگشت یک فرد میتوانست زنجیرهای از بازگشتها را رقم بزند. هنگامی که شخصی به کشور بازمیگشت و در شبکههای اجتماعی و ارتباطی خود حضورش را در کنار خانواده اعلام میکرد، احساسات عاطفی و غیرت ملی دیگران نیز برانگیخته میشد و این اقدام به الگویی برای بازگشت سایرین مبدل میگردید.
دستۀ دوم، متغیرهای نهادی هستند. رویکرد سیاسی نهادهای رسمی و غیررسمی کشور میزبان در قبال جنگ درگرفته، تأثیر بسزایی بر تصمیم مهاجران دارد. اینکه کشور میزبان تا چه میزان حامی ایران است یا در جبهۀ مقابل قرار دارد، احساس امنیت فرد را تحتالشعاع قرار میدهد. گاهی این نگرانی در ذهن افراد شکل میگرفت که به دلیل قدرت لابیهای متخاصم در کشور میزبان، اقامت آنان ممکن است با مخاطراتی نظیر فشارهای امنیتی یا حتی نوعی گروگانگیری سیاسی همراه شود. احساس تبعیض، طردشدگی و تشدید موجهای ایرانهراسی در زمان جنگ، ناامنی روانی را افزایش داده و عامل بازدارندهای برای ماندن است. همچنین موضوع جذب نهادی نیز مطرح است؛ به این معنا که افراد ارزیابی میکنند آیا نیروهای مسلح یا نهادهای داخلی در شرایط بحرانی تمایلی به جذب ظرفیتهای آنان دارند یا خیر.
علاوه بر این متغیرها، محاسبات عقلانی نوینی نیز در این شرایط شکل میگیرد. در آن دوران، بسیاری از مهاجران، بهویژه در اروپا، به دلیل فضای سنگین ایجادشده توسط جریانات صهیونیستی، احساس میکردند که جایگاه و فرصتهای شغلی خود را از دست خواهند داد و امکان ادامۀ حضور ندارند. ازسویدیگر، گروهی نیز پس از سالها مهاجرت، به موفقیت دلخواه دست نیافته بودند. بروز جنگ، فرصت و انتخابی آبرومندانه برای آنان فراهم آورد تا با توجیه احساس تکلیف نسبت به کشور و بدون نیاز به پاسخگویی درباره ناکامیهای شخصی، مسیر بازگشت را برگزینند.
س: ورود این موج از مهاجران بازگشته، با درنظرگرفتن تنوع تجارب زیسته و پایگاههای طبقاتی متفاوت آنها، چه ظرفیتها یا چالشهای ساختاری جدیدی را پیشروی جامعۀ ایران قرار میدهد؟
میرزایی: موج بازگشت مهاجران، مجموعهای از ظرفیتهای ساختاری قابلتوجه را برای کشور به ارمغان میآورد. نخستین ظرفیت، انتقال سرمایه و تکنولوژی است. بسیاری از این افراد در حوزههای تخصصی فعالیت داشته و با فناوریهای نوین آشنایی دارند؛ در نتیجه، حضور آنان میتواند شکافهای دانشی موجود در کشور را ترمیم نماید.
ظرفیت دوم، بهرهگیری از «سرمایۀ اجتماعی فراملی» است. بازگشتکنندگان به بازارهای جهانی دسترسی داشته، تجربۀ سرمایهگذاری دارند یا بهعنوان دانشگاهی در نهادهای علمی خارج از کشور فعالیت کردهاند. حفظ ارتباطات و شبکههای پیشین آنان میتواند بهعنوان یک پل ارتباطی راهگشا برای کشور عمل کند.
ظرفیت سوم به تنوع طبقاتی آنان بازمیگردد. ورود افراد متعلق به طبقات متوسط و مرفه میتواند موتور محرک مصرف و رونق کسبوکار، بهویژه در مناطق بحرانزده باشد. در نهایت، تجربۀ زیست در جوامع چندفرهنگی، ظرفیت ارزشمندی است که تابآوری و تحمل اجتماعی جامعه را در مدیریت شرایط بحران ارتقا میدهد.
بااینحال، در کنار این ظرفیتها، با چالشهای ساختاری جدی نیز مواجه خواهیم بود. یکی از بارزترین چالشها، بروز تعارضات فرهنگی و نسلی است؛ بهخصوص در مورد نسل دومی که ارزشهای لیبرال جوامع غربی را درونی کردهاند. تقابل این گروه با قوانین و اقتضائات جامعۀ پس از جنگ، بسیار چالشبرانگیز خواهد بود.
چالش دیگر، احتمال تشدید نابرابریهای طبقاتی است. ورود افرادی که با ارزهای خارجی، نظیر یورو و دلار، به اقتصادی متکی بر ریال بازمیگردند، شکافهای اقتصادی را برجستهتر کرده و ممکن است به بروز نارضایتی یا کینههای اجتماعی دامن بزند. مسئلۀ مهم دیگر، عدم تطابق انتظارات با واقعیتهای داخلی است. کشوری که در یک نبرد مقاومت کرده، تصویر قدرتمندی از خود در خارج به نمایش میگذارد؛ مهاجری که با این ذهنیت بازمیگردد، انتظار مواجهه با زیرساختهای بسیار مدرن را دارد و تضاد این انتظارات با واقعیتهای عینی، به شکلگیری حس ناامیدی عمیق منجر میشود. نهایتاً باید به ملاحظات امنیتی نیز توجه داشت؛ طبیعی است که نگاه جامعه و نهادهای حاکمیتی به مهاجرانی که در زمان جنگ از کشورهای غربی بازمیگردند، با درجاتی از حساسیت و سوءظن همراه باشد.
س: بازگشت مهاجران عمدتاً از چه کشورهایی صورتگرفته است؟ بحرانهای اقتصادی تا چه میزان در بازگشت آنان تأثیرگذار بوده است؟
میرزایی: ازآنجاکه به آمارهای تفکیکی دسترسی دقیقی نداریم، باید این موضوع را بهصورت موردی ارزیابی کنیم. بیتردید بحرانهای اقتصادی در اروپا پس از جنگهای اخیر، تأثیر شگرفی بر این روند داشته است. همانطور که پیشتر اشاره کردم، برای بسیاری از افراد، بروز این شرایط دشوار اقتصادی، بهانهای منطقی و توجیهپذیر برای بازگشت فراهم آورد. شرایط زندگی در اروپا بهشدت سخت شده و هزینههای جاری مداوماً در حال افزایش است.
این بحرانهای اقتصادی، بهویژه برای مهاجرانی که در دهکهای پایینتر درآمدی قرار دارند یا در مشاغل کارگری و خدماتی مشغول هستند، دلیلی کافی برای اتخاذ تصمیم محاسبهشده و عقلانی جهت بازگشت محسوب میشود. فرد در چنین شرایطی درمییابد که اکنون بهترین زمان برای مراجعت است؛ چرا که در مواقع دیگر بازگشت او نیازمند توضیحات فراوانی بود، اما در شرایط فعلی میتواند ادعا کند که باوجود شرایط جنگی در کشورش، از تمامی امکانات رفاهی خود چشمپوشی کرده و بازگشته است؛ بنابراین، وخامت وضعیت اقتصادی در اروپا و آمریکا، عاملی است که بخش قابلتوجهی از این بازگشتها را تسریع میکند.
س: مسئلۀ «بازتولید فرهنگی و اجتماعی نسل دوم» در جوامع میزبان، چگونه بر تصمیمگیری و ارزیابی خانوارهای مهاجر برای ماندن یا بازگشت اثر میگذارد؟
میرزایی: مسئلۀ نسل دوم، یکی از قدرتمندترین متغیرهای بازدارنده در مسیر بازگشت است؛ موضوعی که هم از نزدیک آن را لمس کردهام و هم در نمونههای متعدد مشاهده نمودهام. نسل دوم در مدارس و محیط جامعۀ میزبان رشدیافته و هنجارها و ارزشهای آن جامعه را درونی کرده است. این بُعد از هویت غربی شده، به بخش جداییناپذیری از ذات آنان تبدیل شده و کنارگذاشتن آن بههیچوجه ساده نیست. بازگشت به ایران برای این نسل، به معنای ازدستدادن بخش عمدهای از خودپنداره و هویت فردی آنهاست.
ازسویدیگر، مسئلۀ بازتولید اجتماعی مطرح است. تمامی شبکههای دوستی، روابط کاری، پیوندهای عاطفی و ازدواجها که آمار ازدواج با غیرایرانیها نیز در میان آنان قابلتوجه است، در کشور میزبان شکلگرفته است. جابهجایی و مراجعت برای این افراد، بهمثابۀ نوعی «مرگ اجتماعی» است؛ چرا که تمامی ساختارهای ارتباطی و رشتههایی که تنیدهاند، از هم میگسلد.
در فرایند تصمیمگیری، ازآنجاکه نهاد خانواده در فرهنگ ما جایگاه محوری دارد، نسل دوم معمولاً مقاومت سرسختانهای در برابر بازگشت نشان میدهد؛ زیرا اساساً کشور میزبان را وطن اصلی خود میداند، نه ایران را. این تفاوت نگرش عمیق با نسل اول موجب میشود که بسیاری از والدین، علیرغم میل باطنی برای مراجعت، بهخاطر فرزندانشان در کشور مقصد متوقف شوند و از بازگشت صرفنظر کنند.
البته استثنائاتی نیز وجود دارد. مواردی از نسل دومیها مشاهده میشود که به طور ناگهانی تمایل شدیدی به بازگشت پیدا میکنند. این پدیده معمولاً ناشی از بحرانهای هویتی در جامعۀ میزبان و عدم توفیق در کسب پذیرش اجتماعی کامل است. جوانی که در آن جامعه طرد شده و نتوانسته جایگاه خود را بیابد، اکنون هویتی تقابلی برای خود تعریف میکند؛ خود را نمایندۀ ایرانی میداند که در برابر غرب ایستاده است و با این رویکرد جدید، خانواده را برای بازگشت تحتفشار قرار میدهد.
س: مسئلۀ زندهبودن پیوندهای خانوادگی در میان ایرانیان، تا چه میزان در برگشت آنان تأثیرگذار بوده است؟
میرزایی: چنانکه در مباحث پیشین نیز تأکید شد، حفظ و زندهبودن پیوندهای خانوادگی، قویترین و تعیینکنندهترین متغیر در پیشبینی بازگشت مهاجران در زمان بروز جنگ و بحران محسوب میشود. جایگاه خانواده در فرهنگ ما به حدی مستحکم است که بهعنوان عامل اصلی و محرک اولیه در تصمیمگیریها عمل مینماید.
س: این مهاجرت معکوس را تا چه میزان میتوان بر اساس مقولۀ وطنپرستی، احساس تکلیف نسبت به وطن و مقولاتی ازایندست توضیح داد؟
میرزایی: معتقدم که مفهوم «میهنپرستی» در غیاب پیوندهای خانوادگی، قدرت عمل چندانی برای ترغیب به بازگشت نخواهد داشت. اگر انگیزههای بازگشت را بهدقت کالبدشکافی کنیم، درمییابیم که میهنپرستی غالباً توسط عوامل دیگری تقویت میشود. نمیتوان این مقوله را بهعنوان یک متغیر تک عاملی و مجزا بررسی کرد. افراد بسیار معدودی یافت میشوند که صرفاً بر اساس میهنپرستی بازگردند؛ در بیشتر موارد، ترکیبی از عوامل نظیر دلبستگی خانوادگی، احساس تبعیض در جامعۀ میزبان یا فروپاشی اقتصادی دستبهدست هم میدهند تا تصمیمی تحت لوای میهنپرستی شکلگرفته و عملی شود.
در میان دیاسپورا، میتوانیم دو نوع رویکرد به میهنپرستی را از یکدیگر تفکیک کنیم. رویکرد نخست، «میهنپرستی دفاعی و فرهنگی» است. این نوع نگاه بیشتر در میان افراد میانسال و مسنتر مشاهده میشود؛ کسانی که بااحساس خطر نسبت به هویت فرهنگی و خاکشان، ضرورت حضور در کشور را درمییابند. برای این گروه، معنای زندگی بر طول آن ارجحیت پیدا میکند. فرد با خود میاندیشد که پس از دههها زندگی در اروپا، ادامۀ این مسیر تهی از معناست و اکنون بهترین زمان برای بازگشت به ریشهها و معنادارکردن زندگی است؛ حتی اگر این مراجعت به معنای پایانیافتن عمرش در وطن باشد.
رویکرد دوم، «میهنپرستی نمادین» است که بیشتر در قالب کنشگری در شبکههای اجتماعی و تجمعات نمادین متبلور میشود. این افراد علاقۀ خود را به وطن ابراز میکنند، اما قصد واقعی و عملی برای مراجعت ندارند و صرفاً در تظاهرات هفتگی شرکت میجویند.
علاوه بر این، باید به بخش مهمی از جامعۀ دیاسپورا، بهویژه دیاسپورای مذهبی یا افرادی که در بسترهای سنتی پرورش یافتهاند، اشاره کرد. در این گروه، احساس تکلیف بسیار پررنگ است. این افراد بر اساس ارزشهایی نظیر جوانمردی، پدرسالاری حمایتگرانه و تعهد اخلاقی، معتقدند که در زمان احساس خطر باید در کنار هموطنان خود بایستند و فداکاری برای کشور را یک تکلیف قطعی میدانند.
در یک جمعبندی نهایی از مجموعه عواملی که در این گفتوگو بررسی کردیم، باید مجدداً تأکید کنم که پیوندهای خانوادگی، وضعیت اقتصادی و جایگاه اجتماعی فرد در کشور میزبان، اصلیترین فاکتورها هستند. سهولت دسترسی به مسیرهای بازگشت نیز عامل تسهیلگر مهمی است.






پاسخها