وقتی از رئیسعلی دلواری حرف میزنیم، معمولاً داستان را از جایی شروع میکنیم که جنگ جهانی اول به ایران میرسد: بریتانیا بوشهر را اشغال میکند، نیروهای تنگستانی مقاومت میکنند و نام رئیسعلی در صدر این مقاومت قرار میگیرد. اما اگر داستان را از اینجا شروع نکنیم چه؟ اگر رئیسعلی دلواری اصلاً محصول جنگ جهانی اول نباشد چه؟ یعنی اگر جنگ جهانی اول فقط یک درگیری بزرگ جهانی را به جنوب ایران آورده باشد که پیش از آن، در مقیاسی کوچکتر، وجود داشته است؟
وقتی سر را زدند، اما بدن ایستاد!
پاسخ به این سؤال مهم است؛ چون اگر رئیسعلی را فقط در سالهای ۱۹۱۴ و ۱۹۱۵ ببینیم، خیلی زود او را به یک قهرمان جنگی تبدیل میکنیم و بحث تمام میشود. در این صورت، پیشینه سیاسی او، رابطهاش با قدرتهای محلی و تجربه درگیریاش با بریتانیا پیش از آغاز جنگ، به حاشیه میرود. همان گزارههایی از زندگی و مبارزات او که در روایات عمومی کمتر به آن توجه شده یا میشود.
رئیسعلی دلواری در زمانی وارد صحنه سیاسی جنوب شد که دولت مرکزی قاجار در بسیاری از نقاط ایران اقتدار محدودی داشت. جنوب ایران فقط یک جغرافیا نبود؛ شبکهای از قدرتهای محلی، تجارت دریایی، راههای ناامن و حضور قدرتهای خارجی بود. خانواده دلواری نیز از خاندانهای صاحبنفوذ منطقه بودند و رئیسعلی بیشتر از آنکه یک فرمانده نظامی حرفهای به معنای متعارف باشد، یک رهبر محلی بود که امکان بسیج نیروهای منطقه را داشت.
او در جریان مشروطه، زمانی که هنوز بیستوپنج ساله نشده بود، در میان مشروطهخواهان جنوب قرار گرفت و در مقاومت علیه استبداد صغیر نیز در کنار نیروهای محلی بوشهر نقش داشت. سالها پیش از اشغال بوشهر و آغاز جنگ جهانی اول، رابطه او با بریتانیا نیز وارد مرحله تنش شده بود.
در سال ۱۹۱۳، اختلاف بر سر دستگیری و مجازات برخی افراد تنگستان به برخورد مستقیمتری انجامید. دو کشتی بریتانیایی ساحل تنگستان را محاصره کردند و شماری از شناورها را توقیف کردند. دولت ایران نتوانست خواسته بریتانیا را اجرا کند و مردم نیز حاضر به تحویل افراد خود نشدند. بعد، دلوار هدف حمله قرار گرفت. برای رئیسعلی، ماجرا دیگر فقط یک اختلاف محلی نبود: نیروی دریایی بریتانیا میتوانست به ساحل ایران حمله کند و دولت مرکزی عملاً توان جلوگیری از آن را نداشت.
او یک قهرمان نیست؟!
یک سال بعد، جنگ جهانی اول آغاز شد. ایران بیطرفی اعلام کرد، اما این بیطرفی مانع حضور روسیه و بریتانیا نشد. بوشهر برای بریتانیا اهمیت زیادی داشت و همزمان آلمان نیز برای ضربهزدن به منافع بریتانیا در جنوب فعال شد. ویلهلم واسموس با برخی نیروها و خوانین محلی ارتباط گرفت و نام رئیسعلی نیز در اسناد بریتانیایی در کنار او ثبت شد. اینجا وسوسه بزرگی وجود دارد: اینکه همه چیز را به رقابت آلمان و بریتانیا تقلیل دهیم و مقاومت تنگستانیها را بخشی از جنگ جهانی اول بدانیم. اما اسناد همین روایت، چیز دیگری هم به ما میگویند. اختلاف با بریتانیا از قبل وجود داشت. دخالت خارجی و مسئله حاکمیت برای نیروهای منطقهای به یک مسئله واقعی تبدیل شده بود. آلمان از این نارضایتی استفاده کرد، اما این نارضایتی را ایجاد نکرد.
پس شاید بهتر باشد رئیسعلی را نه قهرمانِ جنگ جهانی اول، بلکه مردی بدانیم که یک تعارض محلی، در زمانهای که جهان وارد جنگ شد، ناگهان به مسئلهای بینالمللی پیوند خورد. همینجاست که اهمیت سال ۱۹۱۵ روشنتر میشود.
در ژوئیه سال ۱۹۱۵، نیروهای تنگستانی به اقامتگاه بریتانیا در بوشهر حمله کردند. چند نیروی بریتانیایی کشته و زخمی شدند و پاسخ بریتانیا این بار بسیار جدیتر بود. در ۸ اوت، بوشهر اشغال شد و تقریباً همزمان، عملیات نظامی علیه دلوار آغاز شد.
برای مقابله با یک نیروی محلی، عملیات سازمانیافتهای طراحی شد. نیروهای زمینی پیش آمدند، پشتیبانی از دریا انجام گرفت و توپخانه و مسلسل به کار افتاد. قلعه و بخشهایی از دلوار ویران شد، اما دلوار به سرعت سقوط نکرد. نیروهای محلی چند بار حمله کردند و مقاومتشان عملیات بریتانیا را طولانی کرد. در نهایت، نیروهای بریتانیایی عقب نشستند، اما یک چیز هنوز باقی مانده بود: رئیسعلی دلواری و همراهانش.
اینجا شاید سؤال اصلی تازه شکل بگیرد: چرا بریتانیا برای سرکوب چنین نیرویی به چنین مقیاسی از قدرت نیاز پیدا کرده بود؟
پاسخ فقط در تعداد تفنگها نبود. تنگستانیها میدانستند که در جنگ متعارف شانسی برابر با بریتانیا ندارند. بنابراین حملات شبانه را بیشتر کردند. زمین، نخلستانها، آبراههها و راههای باریک، بخشی از توان آنها شد. بریتانیا در مقابل، خطوط دفاعی ایجاد کرد، مسلسل مستقر کرد و برای شناسایی مهاجمان از نورافکن استفاده کرد. به این ترتیب، رئیسعلی به یک تناقض تبدیل شد: مردی با نیروی محدود که امپراتوریای با نیروی بسیار بزرگتر مجبور بود برای مهار او، مسئله را به یک عملیات نظامی تبدیل کند.
مرگ پایان داستان دلواریها نیست
صبح ۳ سپتامبر ۱۹۱۵، رئیسعلی در جریان حمله نیروهای تنگستانی به مواضع بریتانیا در اطراف بوشهر کشته شد. درباره نحوه کشته شدن او روایتهای متفاوتی وجود دارد؛ از شلیک از پشت و خیانت یکی از نزدیکان تا روایت اسناد نظامی بریتانیا که مرگ او را در جریان درگیری با سربازان بریتانیایی ثبت میکنند. اما شاید اینجا هم یک اشتباه روایی دیگر رخ میدهد: اینکه مرگ رئیسعلی را پایان داستان بدانیم.
شش روز بعد، در ۹ سپتامبر، نیروهای تنگستانی دوباره به مواضع بوشهر حمله کردند. گزارش رسمی بریتانیا از حمله نیروی بزرگی از تنگستانیها خبر میدهد. یعنی با وجود مرگ رهبر اصلی مقاومت، مقاومت از بین نرفته بود. شاید این، مهمترین واقعیت درباره رئیسعلی باشد. او بریتانیا را شکست نداد. بریتانیا را از جنوب بیرون نراند. حتی استحکامات و بخشهایی از دلوار نیز به دست نیروهای بریتانیایی ویران شد. اما چرا با این حال، نام او در گزارشهای نظامی بریتانیا باقی ماند؟ چون مسئلهای که او نمایندگی میکرد، با مرگ خودش از بین نرفت.
در فاصلهای کوتاه، از مشروطه تا جنگ جهانی اول، یک رهبر محلی به چهرهای تبدیل شد که در پروندههای نظامی یک امپراتوری ثبت شد. بریتانیا برای مقابله با او نیرو فرستاد، عملیات طراحی کرد، مواضع دفاعی بوشهر را تقویت کرد و مسیرهای دریایی را زیر نظر گرفت. یک روستای کوچک و مردی جوان، به تعبیر همین پروندهها، به یک «مسئله نظامی» تبدیل شده بودند. بنابراین شاید سؤال درست درباره رئیسعلی این نباشد که «چگونه با انگلیسیها جنگید؟»
سؤال دشوارتر اینجاست: چطور یک تعارض محلی، در زمانی که جنگی جهانی آغاز شده بود، به مسئلهای تبدیل شد که یک امپراتوری ناچار شد آن را با زبان جنگ و عملیات نظامی پاسخ دهد؟
رئیسعلی در مرکز جنگ جهانی اول نبود؛ در حاشیه آن ایستاده بود. اما همین حاشیه، برای او دیگر حاشیه نماند. جنگ به بوشهر رسید، از بوشهر به دلوار رسید و در سوم سپتامبر ۱۹۱۵، زندگی مردی سیوسهساله را پایان داد. و شاید برای همین، رئیسعلی دلواری را نباید فقط مردی دانست که در آخرین گلوله کشته شد؛ باید او را در نقطهای دید که در آن، سیاست محلی، مداخله خارجی و جنگ جهانی برای نخستین بار در یک قاب قرار گرفتند. رئیسعلی محصول جنگ جهانی اول نبود؛ جنگ جهانی اول یک تعارض پیشین را بزرگ و بینالمللی کرد.






پاسخها