کربلا حادثه نبود؛ فرایند علیه فراموشی حق بود
موضوع جلسه، خطبۀ مشهور و تاریخی و بسیار مهم حضرت سیدالشهدا، سلاماللهعلیه، در منا است که علیرغم اهمیت و حساسیت و عمق بسیار زیادی که این خطبه دارد، متأسفانه کمتر موردتوجه و مراجعه و خوانش قرار میگیرد. فکر میکنم شاید آغازی برای توجه به این موضوع باشد و من وقتی که دوستان کانون محبت کردند و این عنوان و موضوع و جلسه را پیشنهاد کردند، خیلی از ذوق و دقتشان در این انتخاب خوشحال شدم و فکر میکنم علیالقاعده کانون اندیشۀ جوان اگر میخواست برای سوگواری سالار شهیدان موضوع انتخاب کند، به طور طبیعی باید همین موضوع میبود. ازاینجهت فکر میکنم انتخاب، انتخاب درست و دقیقی بوده و امیدوارم که انگیزهای برای همۀ ما، من و همۀ دوستان شود که با جدیت و با تأمل و تعمق بیشتری به این موضوع بپردازیم و از این بابت از دوستان کانون خیلی ممنونم و این حسن انتخاب و دقتشان در موضوع را تشکر میکنم و تهنیت عرض میکنم.
ما معمولاً در مورد کربلا، به همان چند روز، بلکه غالباً فقط روز عاشورا توجه میکنیم. این یکی از عواملی است که باعث میشود فهم ما از فاجعۀ کربلا و شهادت سیدالشهدا و این مسئلۀ تاریخی بسیار حساس و مهم، فهم دقیقی نباشد. بالاتر از این، گاهی حتی تعبیری که به کار حادثۀ کربلا است. این تعبیر گاهی در افواه هست، خود من هم گاهی ممکن است تسامح از به کار ببرم و خیلی هم عادی است، و اتفاقاً شاید مهمترین کلید برای فهم کربلا و عاشورا این باشد که ما توجه کنیم که کربلا و عاشورا حادثه نیست؛ فرایندی است که تا انسان ۶۰ سال قبلش و سالهای بعدش را نفهمد، آن را درک نمیکند. مرحوم استاد علامه محمدرضا حکیمی کتابی بعثت، غدیر، عاشورا، مهدی داشتند. نگاهشان این بود که اگر انسان بعثت و غدیر را نفهمد، عاشورا را نمیفهمد و اگر انسان عاشورا را نفهمد، ظهور حضرت صاحبالزمان، را نمیفهمد. توجه به اینکه کربلا، حادثه نیست و فرایند است، شاید بیش از هر اثری در کتاب انسان ۲۵۰ساله مشاهده میشود؛ این دقت بسیار، بسیار بهجای رهبر شهیدمان، در تبیین همین حقیقت که اهلبیت، از ابتدا تا پایان، یک وجود قدسیاند که در شرایط مختلف، در اقتضائات گوناگون، در حالتهای متفاوت، اقدامات، تصمیمات، واکنشها و رفتارهای متناسب با آن موقعیت دارند؛ به این معنا که اگر امام مجتبی، در سال ۶۱ هجری در کربلا بود، شهید میشد و ما اکنون بهجای «السلام علیک یا اباعبدالله» میگفتیم «السلام علیک یا ابومحمد» و اگر امام حسین برادر بزرگتر بود، ایشان هم در مقابل معاویه قرار میگرفت. این فهم، نهتنها در تحلیل و درک مسائل تاریخ اسلام بسیار کارآمد است و برای برونرفت از انسدادهای امروزمان هم کمک میکند.
اگر کسی دینفهمیاش اینگونه باشد، آن وقت در مسائل روز هم عملکرد، موضع، واکنش و رفتارش خیلی متفاوت است روایت تلخ و تکاندهندهای از امام صادق هست که میفرمایند: «قوم یزعمون آنی إمامهم»؛ اینها کسانی هستند که باورشان این است من امام آنها هستم؛ «والله ما أنا لهم بإمام»؛ به ذات خدا قسم من امام آنها نیستم؛ «لعنهم الله»؛ خدا لعنتشان کند؛ «کل ما أقول کذا و کذا»؛ من یک حرفی میزنم، «یقولون یعنی کذا و کذا»؛ میگویند منظورش چیز دیگر است. بعد میفرمایند: «أنا إمام من أطاعنی»؛ امامت یعنی این. من امام کسی هستم که حرف من را اطاعت کند، موضع من را بپذیرد، تصمیم من را تابع باشد و تسلیم شود. اگر دینفهمیمان این باشد که در دوران غیبت «اما من کان من الفقهاء صائناً لنفسه، حافظاً لدینه، مخالفاً لهواه، مطیعاً لأمر مولاه»، اگر تابع ولی فقیه، امام دوران و پیشوای جامعهایم، به تعبیر قرآن، «و إذا کانوا معه علی أمر جامع لم یذهبوا حتی یستأذنوه»، مسئلۀ اجتماعی در دوران غیبت فرقی نمیکند؛ پیشوا میخواهد.
«اما من کان من الفقهاء صائناً لنفسه، حافظاً لدینه، مخالفاً لهواه، مطیعاً لأمر مولاه»؛ چون مطیع است شما اطاعت کنید. بهمحض اینکه او از اطاعت امام معصوم سرپیچی کند، ولایتش ساقط است. این نظام منسجم، مبنادار، کاملاً اصیل میشود که بهاصطلاح مو لای درزش نمیرود؛ بسیار محکم است، مبنا دارد و در هر حادثهای میتواند امت را نگه دارد؛ مثل امت مبعوث شدهای که امروز در مقابل تمام دنیا ایستادهاند. خیلی برای من عجیب است همین چند روز، دوستاللهی ما در لبنان، دوستان ما در بعضی کشورهای دیگر عربی، پیامهایی که برای من میفرستند: «أعزکم الله، أنتم تاج رؤوسنا، أنتم شرف الأمة، هنیئاً لکم، هنیئاً لنا، رفعتم رؤوسنا»؛ افتخار، تهنیت، تبریک، عزت، اقتدار، دلها شاد، چه عظمتی! اما دوستان خودمان مشغول خودتحقیری و اظهار جزع و فزع و اظهار ناراحتی هستند و کار میلنگد و این اتفاقاً مسئلۀ بینشی است؛ مسئلۀ بصیرتی است که آقا دربارهشان میفرمودند؛ خواص بیبصیرت.
دکتر سید جعفر شهیدی فهم اینکه کربلا حادثه نبود و فرایند بود را در کتاب پس از پنجاه سال توضیح میدهد؛ تمام کتاب پاسخ به این سؤال است که چطور میشود مردمی که هنوز پیامبر را از یاد نبردهاند، اینچنین مسیر تاریخ را تغییر دهند؟ لذا شما میبینید در مناشدۀ ابتدای خطبه منا، وقتی سیدالشهدا شروع به قسم دادن میکند، همه میگویند: «اللهم بلی»، بله، بله، «اللهم بلی، اللهم بلی یا ابن رسولالله»، ما بودیم، ما دیدیم، خبر داریم، حاضریم.
تا شما این را نفهمید و مطالعه نکنید، اتفاقاتی که در آن ایام رخ داده را نیز نمیفهمید. آقای حکیمی گاهی که به اینجا میرسید، برافروخته میشد؛ میگفت آدم باید غسل کند، کفن بپوشد، این روایات را بنویسد. این را باید همه جای دنیا رفت و فریاد زد. سفارش سیدالشهدا به امام سجاد چیست؟ «یا بنی ایاک و ظلم من لا یجد علیک ناصراً الا الله»؛ مبادا به بیپناه ستم کنید. پیام سیدالشهدا این است. اگر من بستر و زمینه را نفهمم که چه جاهلیتی زیر این ظاهر قرآن و اذان باقیمانده بود، نمیتوانم بفهمم چرا عاشورا اتفاق افتاد و اتفاقاً سیدالشهدا، در خطبۀ منا دقیقاً به این میپردازند.
سیدالشهدا را در کلام خودش بشناسیم
یکی از دردها این است. بارها این را گفتهام و خیلی اعتراف تلخی است. خیلی وقتها منِ طلبه، بیشتر از اینکه روایت و حدیث بخوانم، روزنامۀ فلان و کانالهای خبرگزاری بیسار و کانالهای ایتا را میخوانم. این مصیبت است؛ یعنی دو ساعت، سه ساعت در روز کانال ایتا میخوانم و مغزم را شستوشو میدهد، ولی دو تا روایت از اهلبیت نمیخوانم.
اگر بخواهم سیدالشهدا را بشناسم و بفهمم، باید اولازهمه در کلام خودش بشناسم. خدا را کِی میشناسم؟ وقتی که کتاب خدا و قرآن را بخوانم. نمیشود کسی بگوید من خدا را میشناسم، درحالیکه قرآن نخواندهام. نمیشود کسی بگوید من علی بن ابیطالب را میشناسم، درحالیکه نهجالبلاغه را نخواندهام. نمیتوانم در ماه محرم ادعا کنم که من حسین بن علی را میشناسم، اما کلمات سیدالشهدا را نخوانده باشم.
باز هم میگویم؛ فهمیدن کربلا به این است که حادثه نیست، فرایند است، به اینکه سیدالشهدا، حدود دو سال قبل از مرگ معاویه خطبۀ منا را میخواند. سیدالشهدا، دنبال جمعکردن لشکر جنگی نبود؛ این مسلم است. حتی وقتی به کربلا رسید، به دعوت آمده بود. وقتی معلوم شد که اهالی کوفه، دعوت را پس گرفتهاند، فرمود: اجازه بدهید برگردیم. حر بن یزید ریاحی گفت: من مأمورم و معذور. شما نمیتوانید برگردید. فرمود: پس اجازه دهید یک راه سومی برویم. گفتند: نه، جای دیگر هم نمیشود! ما مأموریم که شما را اینجا نگه داریم. پس سیدالشهدا تا زمان آخر، مثل بقیۀ اهلبیت، ایستاد. اگر آن دعوتها و نامهها نبود، سیدالشهدا نمیآمد. ولی حدوداً دو سال، قبل از مرگ معاویه، فضای سیاسی و اجتماعی جوری شد که حضرت همه را جمع کرد، منا را صحنه کرد، سوگند داد، اعتراف گرفت. چرا؟ چون میخواهد پیغام برسد. همان کاری که رسول خدا در قضیۀ غدیر انجام داد. سیدالشهدا در خطبۀ منا دقیقاً همین کار را میکند. محور اصلی فرمایش حضرت این است: «ألا ترون أن الحق لا یعمل به و أن الباطل لا یتناهی؟»
عظمت باور و عقیدۀ ما این است که روی حق استوار است. این است که شما هر جای دنیا بروید، میتوانید بگویید. این است که امروز دنیا تشنه و عطشناک برای پیام جمهوری اسلامی است. بله، زمینهاش را خون شهدا و مخصوصاً خون مطهر رهبر انقلاب فراهم کرده. عظمت مکتب ما این است که معیارش حق میشود. فردی در جنگ جمل پیش امیرالمؤمنین میآید، حرف دل و شبهۀ ذهنیاش را به حضرت مطرح میکند؛ میگوید آقا، من گیج شدهام. درست است شما داماد پیغمبرید، ولی آن طرف هم طلحه، زبیر، همسر پیغمبر و دیگران هستند. حضرت چه جوابی دادند؟ فرمودند: اشکال از توست؛ «إنک لم تلبس علیه، إن الحق و الباطل لا یعرفان بأقدار الرجال». معیار، خطکش، شابلون حق و باطل آدمها نیستند. «اعرف الحق تعرف أهله.» تو اول حق را بشناس. حسن و قبح، ذاتی افعال است. ترامپ دروغ بگوید بد است، آیتالله زائری هم دروغ بگوید، بد است.
سیدالشهدا در خطبۀ منا تمام حرفشان این است. میگوید شما خواص امتید، پیغمبر را دیدید، علی بن ابیطالب را دیدید، آن دوره را درک کردید، اکنون میبینید چه اتفاقاتی میافتد. منتها بعضیهایتان به طمع یا ترس کنار کشیدهاید. روایتی از امام صادق هست که ایشان میگویند: فردی برای تبلیغ دین، منبر داشت. برگشت و خدمت حضرت آمد. حضرت گفتند: آیا نهیازمنکر هم کردی؟ آن عادات غلط، جاهلیتهایی که ریشه داشت و منجر به شهادت سیدالشهدا شد، را با آنها برخورد کردی؟ فرد گفت: یابن رسولالله، شرایط نبود. مصلحت، شرایط، موقعیت و موارد دیگر اجازه نمیداد چنین گزارههایی را مطرح کنم. حضرت فرمودند: چه شرایطی؟ آن شخص گفت: میترسیدم که مردم من را بیرون کنند، برخورد بدی کنند، کار دستم بدهند. سیدالشهدا تعبیرشان این است: «رغبة فیما کانوا ینالون منهم». گاهی وقتها به رغبت و طمع چیزی سکوت میکنیم. این سکوت از همان دست است. میبینیم که فیلترینگ چه بلایی بر سر مردم میآورد و عدهای با فیلترشکنفروشی نان میخورند، میبینی حضور زنان در ورزشگاه مشکلی ندارد، هزار مفسدۀ بدترش اتفاق میافتد، ولی جرئت نمیکنی حرف بزنی. میبینی پیش چشمت جامعه روزبهروز اوضاعش خرابتر میشود؛ یا میترسی یا ملاحظه میکنی و چیزی نمیگوئی.
فرمود: «إذا ظهرت البدع فی أمتی»، وقتی بدعتها در جامعه ظاهر شد، «فعلی العالم أن یظهر علمه»، عالم حقیقی که دین را میشناسد وظیفه دارد بیان کند و اگر نکرد، «فعلیه لعنةالله و الملائکة و الناس أجمعین». بازار چاپلوسیها داغ میشود؛ چاپلوسیهای عجیبوغریب. چیزی نمیگویم، چرا؟ چون به دنبال منافع خودم هستم. اگر دینشناسی اینگونه شد، آن وقت کربلا فقط حادثهای نیست که امام حسین در آن کشته شده، بعد هم ما «قتیلالعبرات» را آنقدر تنزل میدهیم، تا شبیه مفهوم فدا در مسیحیت میشود.
مجلسی که ذکر سیدالشهدا باشد، ملائکه در آن حضور دارند، شکی نیست. ولی آیا مجلس سیدالشهدا فقط همین است؟ آیا زینب کبری اسیری کشید، «بأبی التی ورثت مصائب أمها». اصل سخن اینجاست که باید به محورهای رسالت سیدالشهدا در قیام و فرایند کربلا اشاره کرد.






پاسخها