جنگ به واسطه برقرار ساختن شرایطی بحرانی، حقایقی از جامعه را عیان میسازد که در شرایط عادی، با دشواری و تنها توسط افراد تیزبین، قابل رویت هستند. همانگونه که حسب منابع دینی ما و همچنین تجربه نوع انسانی، جوهره هر فردی در دل سختیها عیان میشود، همین منطق را میتوان در شناخت جامعه نیز جریان بخشید، بدان بیان که جوهره مکنون جامعه که در شرایط عادی خود را در ضمن تعارفات، مصلحتها و امور متعدد دیگری پنهان داشته، در شرایط دشوار نظیر جنگ خود را عیان میسازد. جنگ رمضان نیز از همین سنخ بوده است. لزوم بازنگری در مفهومپردازیهایی که تا کنون در فضای ادبیات اجتماعی و سیاسی ایرانیان جاری بوده، یکی از مهمترین بایستههای مطالعه و پژوهش در این ایام است. بحث از امر ملی، ملیت، منافع ملی و مسائل دیگری از این سنخ مصداق بارز این مفهومپردازی نو و بازنگری است. جنگ رمضان چگونه و با چه توضیحی، بر چهارچوبهای شناختی جامعه ایرانی در امر ملی اثرگذار بوده است؟
آنچه در صحنه گذشت
اگر بخواهیم مروری کوتاه بر نظرگاههای مختلف در میان گروههای اجتماعی در باب امر ملی داشته باشیم، یکی از چالشهای همیشگی ما تنظیم نسبت میان باورداشتهای دینی و درک ملی از مسائل بوده است. این چالش گاه در قالب دوگانههایی نظیر امت-ملت خود را عیان میساخت، گاه در کنشها و واکنشها نسبت به نحوه حضور بینالملل جمهوری اسلامی در کشورهای منطقه و مسئله جبهه مقاومت خود را آشکار میکرد. چالش بر سر تفسیر تاریخ و کیستی تاریخی ما ایرانیان، مدل توسعه و آینده مطلوب ایران، مقایسه آن با دیگر کشورها نظیر ترکیه و دهها مسئله ریز و درشت دیگر از این سنخ همه متأثر از مسئله نخست یعنی تنظیم نسبت میان باورداشتهای دینی و درک ملی از ایرانیان قرار داشته و تفسیرهای مختلف زمینه اختلاف در میان این کلان مسائل را به وجود آورده و با جدیتر شدن این اختلاف، ما شاهد یک دوقطبی جدی در جامعه ایرانی بودیم. دوقطبی که یک سوی آن به انتقاد از سیاستهای رسمی پرداخته و بر این باور بود که درک ملی در جمهوری اسلامی مخدوش شده و از همین رو راهکار توسعه، سیاست خارجی، حل شکافهای اجتماعی و … را بازگشت به منافع ملی میدانست و رویکرد دیگری که تلاش داشت تا با ارجاع به باورهای دینی جامعه، تصویر متفاوتی از آینده را پیش پای ایرانیان قرار دهد که عصاره آن را در قالب عباراتی نظیر تمدن نوین اسلامی به تصویر میکشید. این گروهبندیهای اجتماعی تنها در سطح گفتمان باقی نمانده و خود را به عرصه کنشهای میدانی نیز میکشاند، در حالی که برخی در میدان، شعار «نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران» را سر میدادند، بخشهایی دیگر از جامعه برای حضور میدانی در جریان جبهه مقاومت ثانیهشماری میکردند.
با این حال میدان اجتماعی چه در داخل ایران و چه بیرون از ایران، در میانه جنگ رمضان مشخصاتی را از خود بروز داد که میتوان در پرتو آن مفاهیم پیشین را از نو صورتبندی کرد. در ادامه تنها فهرستی از این مشخصات را از نظر میگذرانیم:
۱: انسجام اجتماعی به وجود آمده حول ضرورت دفاع ملی/میهنی از ایران که ثمره آن در قالب حضور حداکثری مردم خصوصاً در شهرهایی که پیشتر کمتر بروزاتی اینچنین از خود نشان دادهاند.
۲: ورود مقاومت عراق در میانه جنگ ایران و عراق، حماسهسازی قهرمانان حزبالله که علیرغم شرایط دشواری که تجربه میکردند، برای کاستن فشار از ایران وارد این مصاف شدند، خلق صحنههایی عجیب از همدلی با ایران میان مردم کشمیر، هند و …، ایجاد کمپینهای اهدای طلا توسط مردم این مناطق، اعلام آمادگیهای مکرر یمن و …
۳: فارسیزبانانی که از ترامپ و نتانیاهو درخواست مکرر برای حمله به ایران داشته و این حمله را تحت عنوان کمک سفیدشویی میکردند.
۴: روشن شدن این حقیقت که اسطورههای ملیگرایی نظیر ترکیه، قطر، امارات، بحرین، کویت و … که تا پیش از این به عنوان نمونههای موفق اتخاذ سیاست ملی معرفی میشدند، چگونه خود را در میانه جنگ آمریکا، اسرائیل و ایران قرار داده و همچنین چگونه به دهها نقطه از عالم، از شمال آفریقا تا سوریه، یمن و … لشکرکشی، پولپاشی و … کردند.
۵: دفاع قهرمانانه نیروهای مسلح کشور ما خصوصاً سپاه پاسداران از کیان ایران که عیار آن را در ایستادگی بر سر تمامیت ارضی این کشور روشن ساخت.
اما شاخصههای پیشین که میدان اجتماعی در پرتو جنگ رمضان شاهد آن بود چه تغییراتی را در چهارچوبهای امر ملی، نسبت آن با امر دینی، منافع ملی و … به وجود آورده و در پرتو آن ما شاهد چه تغییراتی در گروهبندیهای اجتماعی خواهیم بود؟ پیش از پرداختن به این پرسش کلیدی، برای درک بهتر از مسئله شایسته است تا نگاهی تاریخی به فراز و فرودهای شکلگیری درک ما ایرانیان از خویشتن در تاریخ معاصر تا به این لحظه داشته باشیم تا از طریق آن بتوان بهتر به پرسش پیشین پاسخ داد.
تصویرِ ما ایرانیان در تاریخ معاصر
پژوهشگران عرصه تاریخ درباره لحظه تولد ایران معاصر دارای اختلافنظرهایی با یکدیگر هستند. برخی تاریخ جنگهای ایران و روس را به عنوان لحظه تولد ایران جدید نام نهاده و برخی دیگر ظهور صفویه را لحظه تولد ایران جدید میدانند. لحاظ صفویه به عنوان نقطه آغاز تاریخ معاصر ایران خصوصاً به دلیل تحولات جدی که این حکومت در زمینه برساخت هویت جمعی رقم زد، به نظر درستتر میرسد. آنچه ما در قالب حکومت صفویه شاهد بودیم، تلاش برای تلفیق دو عنصر تشیع و ایرانیت برای برساخت هویتی جدید بود. شاهان صفویه ضمن بهرهگیری از نمادهای ایرانی خصوصاً در نمادهای شاهی نظیر تخت، تاج و … تلاش داشتند تا خود را به ایران باستان متصل نمایند. از طرف دیگر به درستی فراگیری آیین تشیع را منتسب به تلاشهای حکومت صفویه و دعوت آنان از عالمانی نظیر محقق کرکی، شیخ بهایی و … دانستهاند. در خصوص تشیع ایرانیان دو قرائت مختلف وجود دارد. قرائت نخست با نگاهی انتقادی به دولت صفویه بر این باور است که صفویه با زور شمشیر، قتل و کشتار سراسری توانسته است تا اکثریت جمعیت اهل سنت در ایران را شیعه کند. با این حال اما قرائت دوم بر این باور است که آنچه در جریان دولت صفویه رخ داد (تشیع ایرانیان)، بیش از آنکه شیعهسازی باشد، عیان شدن حقیقتی بود که تا پیش از این در دل جامعه ایرانی پنهان شده بود. اگر به این موضوع توجه کنیم که هویتسازی از اساس برای حاکمان وسیلهای جهت ساخت مشروعیت است. چنانچه مردم حاکمی را با خود بیگانه بدانند، بنیادهای حکومت وی همراه در معرض تهدید و خطر قرار داد، لذا حاکمان تلاش میکردهاند تا با توجه به ابعاد هویتی؛ خود را با جامعه یکسان تعریف کنند. بنابراین اگر این مفروض را بپذیریم، عمل شاه اسماعیل صفوی مبنی بر آنکه بخواهد با زور شمشیر، اکثریتی اهل سنت را با نارضایتی شیعه ساخته، آن هم در شرایطی که از ناحیه ازبکها، ترکها و … در معرض تهدید و حمله قرار دارد، هیچگونه توجیهی نمییابد. لذا قرائت درست آن است که توجه کنیم ایرانیان به لحاظ باطنی طی قرنهای گذشته به تشیع باور پیدا کرده و در واقع شیعیانی بودند که به لحاظ فقهی تعلق به اهل سنت داشتند. صفویه با برجسته ساختن آنچه که در باطن ایرانیان بود و عیان ساختن آن، برای خود کسب مشروعیت و قدرت کرده است.
اگر از نزاع تاریخی رهایی پیدا کنیم، آنچه در قالب حکومت صفویه رخ داد را میتوان به نوعی ایران معاصر دانست. با فروپاشی صفویه، کشور درگیر چند دهه عدم ثبات و رفتوآمدهای حکومتهای موقت میشود. با ظهور قاجاریه، شاهدیم که دو قرن سرنوشت کشور در اختیار این سلسله قرار میگیرد. به لحاظ هویتی در این مقطع ما شاهد تحولات خاصی از ناحیه دربار به لحاظ هویتی نیستیم. حضور ایران فرهنگی و در عین حال تشیع در دربار قاجار با نسبتی ضعیفتر از دولت صفویه وجود دارد. اما در این برهه پایه چیزی شکل میگیرد که در ادامه تحولات جدی را در زمینه هویت ملی رقم میزند.
در دوره قاجار ناشی از افزایش ارتباطات میان ایران و اروپا، گسترش رفتوآمد کشورهای اروپایی پسا رنسانس به ایران و مسائلی از این دست، لایهای از شاهزادگان قجری تحت عنوان تحصیل، جهانگردی و یا مناسبات دیپلماتیک، راهی اروپا میشوند. این شاهزادگان قجری بعدها گروهی اجتماعی را بنا مینهند که به روشنفکران مشهور شدند. منورالفکران این برهه به مثابه طبقهای نوظهور، در کنار روحانیت و دربار به وجود آمدند. با گذشت چند دهه از ظهور منورالفکری اولیه بود که ایران در آستانه مشروطه، با مفاهیم مدرن و جدیدی تحت عنوان ملیگرایی، ملیت و … آشنا شد. افرادی نظیر عارف قزوینی این مفاهیم جدید را در قالب اشعار خود بیان کرده و روزنامهها که عمدتاً پایگاههای جریان روشنفکری بودند، آنان را با گستردگی پمپاژ میکردند. با این حال در این برهه طرح بحث ایرانیت و ملیگرایی، از عمق خاصی برخوردار نبوده و تنها در میان برخی خواص و با صورت نازل طرح میشد. با شکست جریان مذهبی در مشروطه، فضا برای روشنفکران فراهمتر شده و مجلس مشروطه به منزلگاهی برای آنان تبدیل شد. با این حال اما بذرهایی که آنان در این برهه کاشتند، در قالب دولت پهلوی خود را نشان داد. دولت پهلوی نماد بارز ایرانگرایی و کاربست نمادهای ایرانی در عرصه حاکمیت بود.
نکته مهم در توجه به ایرانگرایی زاده شده در این مقطع آن است که بدانیم ایران در این مقطع به مثابه یک ایدئولوژی مدرن تلقی شده و ناسیونالیسم باستانگرای دوره پهلوی را نبایستی با آنچه که تا پیش از آن در قالب حکومتهایی نظیر صفویه ظهور یافته بود، یکسان دانست. مهمترین خصیصه این مدل از ملیگرایی مدرن، دوگانهانگاری آن با اسلام بود. بر خلاف ایرانگرایی عهد صفوی که با اسلام و تشیع پیوندی عمیق داشت، ایرانگرایی دوره پهلوی تلاش زیادی را برای حذف تمام مولفههای اسلامیت به خرج داد. تغییر تقویم و تاریخ، جلوگیری از برگزاری مناسک دینی نظیر عزاداری محرم، مبارزه با پوشش دینی، تلاشهایی برای تغییر خط، مبارزه با زبانهای قومی و هویتهای قومی، مبارزه با آداب و سنت محلی، تلاش برای مناسکسازیهای جدید، برجسته ساختن بخشهایی از تاریخ (عهد باستان) و … تنها بخشی از اقداماتی بود که در قالب یک ایدئولوژی مدرن با عنوان ناسیونالیسم باستانگرا طرحریزی میشد.
با سقوط پهلوی اول، پهلوی دوم نیز همین طرحها را اینبار با شدت ظاهری کمتر دنبال کرد. نکته حائز اهمیت در این مدل از ناسیونالیسم، دیگریسازیهایی بود که صورت میگرفت. برخلاف هویت برساختی در دوران صفویه که دیگری ایران را مسیحیت-اهل سنت میدید، ناسیونالیسم باستانگرای دوره پهلوی دیگری ایران را اعراب لحاظ کرده و تلاش کرد تا اسلام را به مثابه دین اعراب معرفی نماید. لذا عربستیزی همواره در دستور کار پهلوی قرار داشت. به موازات همین عربستیزی نیز پهلوی به نحو روزافزون تلاش داشت تا ایران را از جهان اسلام دور کرده و به دنیای تجدد متصل سازد.
در تحلیل انقلاب اسلامی برخی معتقدند انقلاب را بایستی در نسبت با طرحهای توسعه و نوسازی سنتستیز و فرهنگستیز پهلوی تحلیل و تفسیر کرد. این تحلیل هرچند ناقص اما بخشهایی از حقیقت انقلاب را توضیح میدهد. انقلاب ثمره طبیعی و واکنش جامعه مسلمان ایرانی به پنج دهه دینستیزی و سنتستیزی پهلوی بود. با این حال اما با پیروزی انقلاب اسلامی، با توجه به دیگری که انقلاب در مقابل خود میدید یعنی پهلوی و ایدئولوژی مسلط بر آن، تفکیک درستی میان ایران به قرائتی که پهلوی طرح کرده با ایران به قرائتی که صفویه طرح میکرد صورت نگرفت. لذا ما شاهد شکلگیری امواجی از ایرانستیزی در لایههایی از جامعه هستیم به این بیان که در دوگانه ایران و اسلام، امر ملی مورد بیمهری قرار گرفته و صرفاً تمرکز بر معانی دینی صورت میگرفت و همچنین جدای از ایرانستیزی، شاهد نوعی ایرانگریزی در بخشهای دیگری از جامعه هستیم به این بیان که وجه افتخارآمیز هویت فرد را صرفاً مولفههای دینی تشکیل میداد.
با این حال با فاصله گرفتن از سالهای آغازین انقلاب و تغییر نسل در میان جریانهای انقلاب، مجدد توجه به عنصر ملیت اینبار با قرائتی همساز با عنصر اسلام به وجود میآید. تغییری که میتوان نماد بارز آن را در «ایران امام رضایی» دانست که مورد توجه رهبر شهید انقلاب قرار گرفت. به درستی میتوان رهبر شهید انقلاب را معمار هویت جدید ایرانی دانست که در آن تناسبی میان ایران و اسلام به وجه درست آن به وجود آمد، اما با این حال نمیتوان تأثیرات این افتوخیزهای تاریخی را بر جامعه نادیده انگاشت و هنوز این افتوخیزها بر گروهبندیهای اجتماعی ما که پیشتر بیان شد اثرگذار بوده است. حال پرسش مهم آن است که جنگ رمضان چه تأثیری با تأکید بر مولفههای میدانی که در میانه این جنگ شاهد آن بودیم بر این گروهبندیهای اجتماعی خواهد گذاشت؟ در ادامه تلاش داریم تا برخی از این اثرگذاریها را بیشتر مورد واکاوی قرار دهیم.
جنگ رمضان و گروههای اجتماعی
آنچه که در شرایط فعلی میتوان به عنوان یک تأثیر اولیه و کوتاهمدت بر گروههای اجتماعی سنجید، تعدیل برآوردهای اولیه و قضاوتهای پیشین در نسبت میان امر ملی و دینی است. طبیعتاً گروههایی از جامعه ایرانی که تا پیش از این واقعه، تعلق خاطری به محور مقاومت نداشته و نسبت به حزبالله لبنان، مقاومت عراق، یمن و … احساس بیگانگی میکردند و تمرکز جمهوری اسلامی بر این محور را از منظر امر ملی و منافع ملی مخدوش میساختند، امروزه در دیدگاههای خود دچار تردید شده و اثر این تردید را این شبها، در کنش آنان میتوان مشاهده کرد که چگونه افرادی با سبک زندگی، پوشش و باورهایی کاملاً متفاوت از نیروهای مذهبی جامعه، پرچمهای حزبالله لبنان را در میادین شهر در دست گرفته و در حمایت از آن میکوشند.
از طرف دیگر گروههایی از جامعه ایرانی که تا پیش از اینکه دچار نوعی ایرانگریزی بوده، امروزه نمادهای ملی-میهنی نظیر پرچم را هر شب حمل کرده و با احترام به اهتزاز در میآورند.
این تعدیل دوسویه میتواند به مثابه زمینهای برای کاهش شکافهای اجتماعی، افزایش گفتگوهای اجتماعی و در پرتو آن بازتعریف مفاهیمی نظیر امنیت ملی، منافع ملی، هویت دینی-ملی، ایران، عمق استراتژیک، انسجام اجتماعی و … گردد. اما سوال نهایی آن است که آیا این بازتعریفها صورت گرفته و ما شاهد اثرات بلندمدتتر این جنگ بر هویت ایرانی و گروهبندیهای آن خواهیم بود؟ آیا این جنگ میتواند به تأثیرات بلندمدت بر دوقطبیهای اجتماعی منجر شود؟






پاسخها