پروژه‌ای به نام امارات متحده عربی

نگاهی تاریخی به مأموریت کشورهای کوچک در نظم سلطه
پروژه‌ای به نام امارات متحده عربی

نظم سلطه و خلق واحدهای سیاسی کوچک

پیش از طرح هر مسئله‌ای شایسته است تا نگاهی به واژگان مفهومی بیندازیم که در این نوشتار به کار خواهند رفت. در همین راستا دو تعبیر کشورهای کوچک سایز و نظم جهانی سلطه و یا استعمار سیاره‌ای را مورد واکاوی قرار خواهیم داد تا در ادامه بتوان پیرامون نسبت آن دو با یکدیگر و با کشور ما سخن گفت.

در توضیح کشورهای کوچک سایز باید گفت که در یک دسته‌بندی کلی واحدهای سیاسی مستقل (دولت – ملت) را به سه گونه بزرگ سایز، میان سایز و کوچک سایز تقسیم می‌کنند. کشورهای بزرگ سایز یا (The Core Powers / Macro-States) کشورهایی هستند که به دلایل مختلف اعم از داشتن جغرافیای وسیع، جمعیت زیاد، اقتصاد بزرگ، منابع عظیم، فناوری پیشرفته، قدرت نظامی و… علاوه بر استقلال سیاسی، قاعده گذاران نظم جهانی به‌حساب آورده می‌شوند. این کشورها یا عموماً خودشان هژمون و در مرکز استعمار جای داشته‌اند، نظیر فرانسه و انگلیس درگذشته و آمریکا در دنیای معاصر و یا رقبای هژمون به‌حساب آورده می‌شوند نظیر روسیه و یا چین.

کشورهای میان سایز یا (Regional Powers / Buffer States) به کشورهایی اطلاق می‌شود که در قیاس با کشور هژمون، از توان اقتصادی، سیاسی، نظامی و… کمتری برخوردار است، اما به دلیل بهره‌مندی از منابع قدرت، می‌تواند به‌عنوان یک قدرت منطقه‌ای عمل کند. امروزه کشورهایی همچون ایران، ترکیه، برزیل، آفریقای جنوبی، ژاپن، کره و… در این دسته جای می‌گیرند این کشورها برای قدرت‌های استعماری همیشه دردسرساز بوده‌اند، زیرا ظرفیت ایجاد امپراتوری‌های محلی یا مقاومت‌های ملی گسترده را دارند. سیاست نظم سلطه در قبال این کشورها معمولاً «مهار»، «نفوذ ساختاری»، یا تبدیل آن‌ها به دولت‌های حائل برای جلوگیری از برخورد مستقیم قدرت‌های بزرگ بوده است. دسته سوم و محل بحث این نوشتار، کشورهای کوچک سایز هستند که باتوجه‌به توضیح دو گونه فعلی، تصویر آنان تا حدی روشن می‌شود. این کشورها از نظر بهره‌مندی از منابع قدرت اعم از جغرافیای وسیع، جمعیت، اقتصاد، قدرت نظامی و… از محدودیت‌های زیادی برخوردار هستند، از همین رو هیچ‌گاه توان ایجاد سیاست موازنه منطقه‌ای با قدرت‌های بزرگ‌تر را نداشته و نهایتاً در میان سیاست‌های راهبردی کشورهای بزرگ‌تر، نقش خود را ایفا می‌کنند. کشورهایی نظیر بحرین، جیبوتی، سنگاپور، امارات و… را در این راستا می‌توان فهم کرد.

استعمار سیاره‌ای و ضرورت بازتولید کشورهای کوچک سایز

مفهوم دومی که توضیح آن دارای ضرورت است، اصطلاح استعمار سیاره‌ای یا نظم جهانی سلطه است. در توضیح این مسئله شایسته است نگاهی به تاریخ استعمار، پیش‌وپس از تحقق استعمار انگلیس بیندازیم. اگر تاریخ شش قرن گذشته استعمار را به سه دوره اسپانیا و پرتغال، انگلیس و سپس آمریکا تقسیم کنیم، می‌توان شروع سیاره‌ای شدن استعمار را آغاز عصر انگلیس بدانیم. آغاز اصل استعمار را در قرن ۱۴ و با شروع دریانوردی‌های اسپانیا و پرتغال دانسته‌اند. اسپانیا و پرتغال که از دیرباز دریانوردان بزرگی بوده و مهارت زیادی در ساخت کشتی داشتند، با یادگیری ساخت کشتی‌های بسیار بزرگ از چین و همچنین قطب‌نما، سلاح آتشین به‌ضمیمه گشت کیهان‌شناختی از دستگاه کوپرنیکی به گالیله، دریانوردی خود را وارد گام‌های جدیدی کردند. در نظام کیهان‌شناختی کوپرنیکی مبتنی بر ایده تخت بودن زمین، دریانوردان اروپایی تصور می‌کردند اگر به سمت غرب زمین حرکت کنند به انتهای دنیا رسیده و سقوط خواهند کردند. ایده گرد بودن زمین این انگاره را در آنان اصلاح کرد. همچنین مسئله بستن مالیات‌های سنگین بر مسیرهای ترانزیتی اروپا (شرق به غرب) توسط عثمانی، انگیزه‌های سیاسی و اقتصادی اکتشاف راه‌های جدید را در میان اروپایی‌ها دوچندان کرد. مجموع تحولات فنی، علمی، سیاسی و اقتصادی پیش‌گفته زمینه‌های تکوین آغاز عصر استعمار را فراهم آورد. دریانوردان پرتغالی و اسپانیایی، با پوشش حمایتی پاپ به دو قاره آفریقا و آمریکا نفوذ کردند. آنان همچنین توانستند به شرق عالم یعنی هند، خلیج‌فارس و چین نیز راه یابند، اما نفوذ آنان جز در قاره آمریکای لاتین کم‌عمق بود. آنان نوعاً بر جداره ساحلی قاره‌های آفریقا نفوذ کرده و همچنین در قاره آسیا نیز موفق به اشغال گسترده نظیر آنچه در استعمار هند توسط انگلیس شاهد بودیم نشدند. اما تسلط پرتغال و اسپانیا بر قاره آمریکای لاتین و بهره‌مندی از منابع بی‌شمار طلا و نقره آن، باعث شده بود این دو کشور بزرگ‌ترین استعمارگران این مقطع باشند.

با تضعیف استعمار اسپانیا ناشی از شکست دریایی سنگین آن از انگلیس و مجموع اتفاقات دیگری اعم از انقلاب صنعتی و…، اروپای شمالی گوی سبقت در استعمارگری را از جنوب اروپا ربود. دوره تازه‌تولدیافته را می‌توان از قرن هفدهم تا پایان جنگ‌های جهانی دانست. در این برهه هرچند همه کشورهای اروپایی اعم از بلژیک، فرانسه، آلمان کنونی، ایتالیا و حتی خود اسپانیا و پرتغال در استعمارگری نقش فعال داشتند، اما به دلیل آنکه همه این کشورها نظم استعماری انگلیس در عرصه جهانی را اجمالاً پذیرفته بودند، می‌توان این برهه را عصر استعمار انگلیس دانست. مشخصه بارز این عصر، ایجاد یک نظم استعماری مشخص در سراسر کره خاکی بود. در این برهه تقریباً هیچ نقطه‌ای از کره خاکی نبود که مورد استعمار قرار نگرفته باشد. انگلیس به واسطه تسلط بر آبراهه‌های تجاری و حساس دنیا و ایجاد یک تقسیم کار مشخص میان مستعمره‌ها، ساختار جهانی را برای استعمار در نظر گرفته بود که دیگر مستعمره‌ها نیز به آن پایبند بودند، چراکه اخلال در این ساختار جهانی می‌توانست منافع خود آنان را نیز مخدوش سازد.

در اینجا کشورهای سایز کوچک، یکی از پایه‌های نظم جهانی استعمار یا استعمار سیاره‌ای بودند که انگلیس مبدأ آن بوده و بعدها همین ساختار، با طراحی‌های پیچیده‌تر به آمریکا منتقل شد. اما نقش و کارکرد این کشورهای سایز کوچک در استعمار سیاره‌ای به معنای ساختاری جهانی برای استعمار، اعم از عهد انگلیس تا عصر آمریکا چیست و این کشورها در پس چه مأموریتی به وجود آمدند؟

از کنترل آبراهه‌ها تا طراحی‌های اقتصادی و سیاسی

برای پاسخ به پرسش پیش‌گفته بایستی تا به طور انضمامی و جزئی این کشورها را مورد کنکاش قرار دهیم. پیش از بررسی موردی این کشورها ذکر این نکته شایسته است که کشورهای سایز کوچک، یا بعضاً از اساس توسط استعمار ساخته شده و یا آنکه چنین واحد سیاسی موجود بوده است، اما توسط استعمار بازسازی بنیادین شده و مبتنی بر مأموریت جدید آن آرایش شده است. در ادامه به شمارش برخی از این کشورها و ذکر مأموریت‌های آنان خواهیم پرداخت:

۱. سنگاپور: این کشور یکی از دقیق‌ترین نمونه‌هایی است که می‌توان برای تأیید «کشور – پروژه» به آن اشاره داشت. سنگاپور در لحظه تولد چیزی کمتر از دویست نفر جمعیت داشته و امروزه نیز جمعیت این کشور کمتر از شش میلیون نفر بوده که دو میلیون نفر آن مهاجرین و نیروی کار خارجی است که در آن سکونت دارند. سنگاپور پیش از قرن نوزدهم، دهکده‌ای کوچک و گمنام بود که عمدتاً محل سکونت ماهی گیران و پناهگاه دزدان دریایی به شمار می‌رفت. این واحد سیاسی نه در نتیجه یک خیزش ملی، بلکه دقیقاً بر اساس یک اراده استعماری به وجود آمد. این کشور توسط سر استنفورد رافلز، مأمور ارشد کمپانی هند شرقی بریتانیا، در سال ۱۸۱۹ پایه‌گذاری شد. نکته قابل‌تأمل در کارنامه رافلز پایه‌گذاری کشور دیگری به نام مالایا است که امروزه قلمرو آن در میان چند کشور دیگر از جمله مالزی تقسیم شده است. رافلز با تشخیص موقعیت فوق‌العاده راهبُردی این جزیره، قراردادی را با حاکمان محلی جمهور امضا کرد و پرچم بریتانیا را در آنجا برافراشت. بریتانیا در سال ۱۸۲۴ مالکیت کامل این جزیره را به دست آورد و آن را به یکی از مهم‌ترین مستعمرات خود در شرق دور تبدیل کرد.

چهار مأموریت مهم را می‌توان برای سنگاپور در لحظه تولد آن برشمرد:

  • شکستن انحصار هلند: در آن زمان، هلندی‌ها بر مسیرهای تجاری مجمع‌الجزایر هند شرقی (اندونزی امروزی) انحصار داشتند. مأموریت اصلی سنگاپور این بود که با تبدیل‌شدن به یک بندر آزاد، انحصار تجاری هلند را در منطقه بشکند و کالاها را به سمت شبکه تجاری بریتانیا جذب کند.
  • تسلط بر تنگه مالاگا: این تنگه شاهرگ حیاتی تجارت میان هند و چین (و بعدها کل جهان) است. سنگاپور به‌عنوان نگهبان این تنگه طراحی شد تا بریتانیا بتواند هرگونه تحرک تجاری و نظامی در این گلوگاه را کنترل کند.
  • مأموریت «جبل‌الطارق شرق»: از منظر نظامی، سنگاپور به‌عنوان یک پایگاه دریایی عظیم برای حفاظت از منافع امپراتوری در اقیانوس هند و آرام ساخته شد. به همین دلیل به آن لقب «جبل‌الطارق شرق» داده بودند؛ یعنی دژی نفوذناپذیر که ثبات نظم استعماری در آسیا را تضمین می‌کرد.
  • مرکز لجستیک و سوخت‌رسانی: با ظهور کشتی‌های بخار، سنگاپور به ایستگاه اصلی سوخت‌رسانی (زغال‌سنگ) و تعمیرات تبدیل شد تا زنجیره تأمین بریتانیا در سراسر سیاره دچار وقفه نشود.

سنگاپور اولین «گره راهبُردی» در شرق آسیا بود که بریتانیا از طریق آن توانست بدون درگیرشدن با توده‌های عظیم جمعیتی (مانند آنچه در هند با آن روبرو بود)، بر کل جریان ثروت و قدرت در جنوب شرق آسیا اشراف پیدا کند. نکته قابل‌تأمل دراین‌خصوص آن است که سنگاپور در باریک‌ترین نقطه از تنگه مالاگا ساخته شد، تنگه‌ای که امروزه اهمیت آن بر همگان آشکار شده است. امروزه بیش از سی درصد تجارت جهانی وابسته به این تنگه است، ۲۵ درصد از تجارت دریایی دنیا از این منطقه صورت می‌گیرد، همچنین نود درصد واردات نفت چین از طریق تنگه مالاگا انجام شده و سالانه نود هزار کشتی از آن عبور می‌کنند. علی‌رغم فروپاشی استعمار بریتانیا، امروزه نیز با توسعه روزافزون اقتصاد چین، تنگه مالاگا و کشورهای کوچکی نظیر سنگاپور، یکی از ابزارهای امریکا برای تسلط بر شریان‌های تجاری چین هستند.

۲.کشور سازی در دماغه امید نیک: پیش از افتتاح کانال سوئز در سال ۱۸۶۹، تنها مسیر دریایی امن و قابل‌اتکا برای تجارت میان اروپا و آسیا (به‌ویژه هند که نگین تاج امپراتوری بریتانیا بود)، دورزدن قاره آفریقا و عبور از دماغه امید نیک بود.

بریتانیا برای کنترل این آبراهه و مسیر حیاتی طولانی، چنین استراتژی مهمی را تدارک دیده بود. جدای از اشغال نظامی خود دماغه، انگلستان زنجیره‌ای از جزایر کوچک را به‌عنوان پایگاه نظامی اشغال کرد که بعدها برخی از آنان به‌عنوان یک واحد سیاسی مستقل شناخته شده و برخی نیز هنوز در اشغال انگلستان هستند. انگلیس در اقیانوس اطلس جزیره سنت هلن و جزیره اسنشن را به‌عنوان ایستگاه‌های حیاتی سوخت‌گیری و پشتیبانی کشتی‌ها پیش از رسیدن به نوک آفریقا تثبیت کرد.

همچنین در اقیانوس هند جزایر راهبُردی موریس (Mauritius) و سیشل (Seychelles) را در سال ۱۸۱۰ با نیروی نظامی از فرانسه گرفت. دلیل این امر آن بود که ناوگان فرانسه از این جزایر به‌عنوان پناهگاهی برای حمله به کشتی‌های تجاری بریتانیا که از دماغه به سمت هند می‌رفتند استفاده می‌کردند. با تسلط بر این جزایر، کل اقیانوس هند به یک «دریاچه بریتانیایی» تبدیل شد. سرنوشت این جزایر پس از پایان دوران طلایی امپراتوری بریتانیا و آغاز موج جهانی «استعمارزدایی» در اواسط قرن بیستم، به دو مسیر کاملاً متفاوت ختم شد.

برخی از آن‌ها به واحدهای سیاسی مستقل تبدیل شدند و برخی دیگر همچنان تا به امروز تحت حاکمیت مستقیم بریتانیا باقی‌مانده‌اند. به‌عنوان‌مثال جزیره موریس که در سال ۱۸۱۰ توسط بریتانیا اشغال شده بود، در سال ۱۹۶۸ به‌عنوان یک کشور مستقل در چارچوب کشورهای همسو (Commonwealth) شناخته شد و در سال ۱۹۹۲ به یک جمهوری کامل تبدیل گردید. امروزه جمعیت این کشور تنها کمی بیشتر از یک میلیون نفر است. نمونه دیگر سیشل است. این مجمع‌الجزایر نیز که هم‌زمان با موریس به کنترل بریتانیا درآمده بود، در سال ۱۹۷۶ استقلال خود را به دست آورد و اکنون به‌عنوان یک واحد سیاسی مستقل در سازمان ملل حضور دارد.

بااین‌حال اما هنوز بودند برخی از جزایر که در اشغال نظامی انگلیس قرار داشتند. از جمله آن‌ها جزیره دیگو گارسیا است که به واسطه پایگاه هوایی مهم آمریکا در آن، معرف حضور جامعه ایرانی است. به‌واقع زمانی که قرار بود جزیره موریس در سال ۱۹۶۸ مستقل شود، بریتانیا متوجه شد که با استقلال این کشور، کنترل یکی از مهم‌ترین مجمع‌الجزایرهای اقیانوس هند به نام «چاگوس» را از دست خواهد داد. به همین دلیل، بریتانیا در سال ۱۹۶۵ (سه سال قبل از استقلال موریس) به‌صورت غیرقانونی این مجمع‌الجزایر را از خاک موریس جدا کرد تا آن را تحت کنترل خود نگه دارد. بزرگ‌ترین جزیره این مجمع‌الجزایر، دیه‌گو گارسیا نام دارد. بریتانیا برای اینکه این جزیره را به یک «گره راهبُردی امن» برای نظم جدید جهانی (ایالات متحده آمریکا) تبدیل کند، تمام جمعیت بومی آن که حدود ۲۰۰۰ نفر بودند را به‌زور اخراج کرد و در زاغه‌های موریس و سیشل رها نمود. سپس این جزیره را به ارتش آمریکا اجاره داد.

امروزه دیه‌گو گارسیا به‌عنوان یکی از مخوف‌ترین و مهم‌ترین پایگاه‌های نظامی آمریکا در جهان عمل می‌کند (پرواز بمب‌افکن‌ها در جنگ‌های خلیج‌فارس و افغانستان از این جزیره انجام می‌شد) و هیچ سکنه بومی ندارد.

امروزه هرچند مدل‌های پیشین استعمار ازمیان‌رفته‌اند اما این کشورهای کوچک به‌ظاهر مستقل هنوز هم نقش‌های حیاتی را برای استعمار سیاره‌ای آمریکا ایفا می‌کنند. یکی از مهم‌ترین این نقش‌ها، تبدیل‌شدن این کشورهای کوچک به پناهگاه‌های مالی و گریزگاه‌های مالیاتی است. قدرت‌های بزرگ در داخل کشورهای خود با قوانین سخت‌گیرانه مالیاتی و کارگری روبرو هستند. آن‌ها با استفاده از کشورهای کوچک مستقلی که اقتصاد ضعیفی دارند (نظیر موریس، سیشل، باهاما و وانواتو)، «مناطق آزاد بی‌قانون» ایجاد می‌کنند.

به‌عنوان‌مثال کشور موریس امروزه به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین مسیرهای هدایت سرمایه‌گذاری خارجی به سمت هند و آفریقا عمل می‌کند. ابرشرکت‌های غربی با ثبت دفتری در موریس، هم از پرداخت مالیات در کشور مبدأ فرار می‌کنند و هم منابع کشورهای درحال‌توسعه را با پوشش قانونی می‌مکند. کارکرد دوم این کشورهای کوچک پدیده‌ای به نام «پرچم مصلحتی» است. توضیح بیشتر آنکه بخش عظیمی از نظم سلطه بر مبنای جابه‌جایی ارزان کالا و مواد خام در اقیانوس‌ها استوار است. اگر یک کشتی تجاری بخواهد با پرچم آمریکا یا فرانسه حرکت کند، باید دستمزد بالای ملوانان، بیمه و استانداردهای سخت محیط‌زیستی را رعایت کند. در عوض، کشورهای کوچک (مانند جزایر مارشال، لیبریا یا پاناما) در ازای دریافت مبالغی ناچیز، پرچم و هویت ملی خود را به این کشتی‌ها می‌فروشند. این کار به سرمایه‌داری جهانی اجازه می‌دهد تا با استثمار ملوانان ارزان‌قیمت جهان سوم و دورزدن قوانین ایمنی، هزینه‌های لجستیک خود را به حداقل برساند. در اینجا، حاکمیت ملی یک کشور کوچک، به یک کالای قابل خریدوفروش در زنجیره تأمین جهانی تبدیل شده است. کارکرد سوم این کشورها در نظم سیاره‌ای استعمار آمریکا، اجاره‌دادن ژئوپلیتیک و گره‌های لجستیک نظامی است. در دوران استعمار کلاسیک، قدرت‌ها جزایر را با نیروی نظامی اشغال می‌کردند. امروز، کشورهای کوچک به دلیل ضعف مفرط اقتصادی، خاک خود را برای احداث پایگاه به قدرت‌های هژمون اجاره می‌دهند.

به‌عنوان‌مثال کشور جیبوتی، یک کشور کوچک در شاخ آفریقا، فاقد منابع طبیعی قابل‌توجه است، اما در یکی از حیاتی‌ترین گلوگاه‌های دریایی (باب‌المندب) قرار دارد. امروزه جیبوتی با اجاره‌دادن خاک خود به پایگاه‌های نظامی آمریکا، چین، فرانسه، ژاپن و ایتالیا، عملاً اقتصاد خود را می‌چرخاند. آن‌ها در ظاهر مستقل‌اند، اما در عمل به پادگان حافظ منافع قدرت‌های بزرگ تبدیل شده‌اند.

۳.امارات، کشورسازی در حوزه خلیج‌فارس: پس از ذکر مسائل پیش‌گفته اکنون به نظر می‌توان درک بهتری از امارات متحده یافته و نسبت به آن تصویر روشنی را ساخت. از مصادیق پیش‌گفته (که تنها بخشی از کشورسازی پروژه‌ای برای تأمین منافع استعمار است) این نکته به دست می‌آید که کشورک سازی‌ها توسط استعمار عمدتاً بر مبنای تسلط بر آبراهه‌های حساس استوار شده است. مسئله نیروی دریایی، تسلط بر تجارت دریایی، کنترل آبراهه‌های حساس از بنیان‌های نظم استعماری جهانی بوده است. بر همین مبنا نیز خلیج‌فارس از دیرباز، از عصر استعمار اسپانیا و پرتغال درگیر مسئله استعمار بوده و این موضوع در تمام سه دوره استعماری پیش‌گفته (اسپانیا و پرتغال/انگلیس/آمریکا) محل توجه قرار داشته است. با اکتشاف نفت در شهر مسجدسلیمان در سال ۱۹۰۸ میلادی (۱۲۸۷ ش) و بعد وابستگی بیشتر اقتصاد جهانی به این کالا و کشف منابع بی‌نهایت آن در منطقه خلیج‌فارس، اهمیت این منطقه دوچندان شد. بر همین اساس استعمار با همان منطق پیشین تلاش نمود تا کشورک‌های کوچکی را باهدف کنترل و مدیریت این منطقه ایجاد کند. بحرین (۱۹۷۱)، قطر (۱۹۷۱)، کویت (۱۹۶۱) و در نهایت امارات (۱۹۷۱) مهم‌ترین کشورهایی هستند که در این راستا توسط استعمار تولید شده‌اند. در ادامه تلاش داریم تا پروژه امارات بیشتر مورد واکاوی قرار دهیم.

۳.۱ تاریخ تأسیس امارات: امارات متحده عربی در زمره آن دسته از واحدهای سیاسی است که تأسیس آن پاسخی مستقیم به خلأ قدرت ناشی از افول امپراتوری بریتانیا و ضرورت‌های اقتصاد نفتی بود. تا پیش از دهه ۱۹۷۰، این منطقه با عنوان «ساحل متصالح» (Trucial States) شناخته می‌شد؛ مجموعه‌ای از شیخ‌نشین‌های پراکنده که بر اساس معاهدات قرن نوزدهم، تحت‌الحمایه انگلیس بودند و کارکردشان عمدتاً تأمین امنیت ناوگان تجاری هند شرقی و مقابله با دزدان دریایی بود. نقطه عطف برساخت این کشور، تصمیم تاریخی بریتانیا در سال ۱۹۶۸ مبنی بر خروج نیروهای نظامی از منطقه به‌اصطلاح «شرق سوئز» (اصطلاحی جاری در تقسیم‌بندی خود انگلیس در میان مستعمره‌ها) بود. با کشف نفت در ابوظبی در سال ۱۹۵۸ و پس از آن در دبی، استعمار پیر به‌خوبی می‌دانست که رهاکردن این گلوگاه انرژی جهانی، به معنای تسلط یافتن قدرت‌های میان سایز منطقه‌ای بر شریان‌های نفتی خواهد بود. از همین رو، به‌جای خروج کامل و رهاکردن منطقه، پروژه «دولت‌سازی» کلید خورد. بریتانیا با مهندسی سیاسی، شش شیخ‌نشین (و در اوایل سال ۱۹۷۲، رأس‌الخیمه) را به یکدیگر پیوند داد تا در ۲ دسامبر ۱۹۷۱، کشوری یکپارچه متولد شود. در واقع، امارات تأسیس شد تا به‌عنوان یک دولت حائل و پاسبان، جریان آزاد انرژی به‌سوی غرب را تضمین کرده و مانع از هژمونی قدرت‌های بومی بر آب‌های خلیج‌فارس شود.

۳.۲ نقش امارات در کنترل ایران، از مهار سرزمینی تا وابستگی ساختاری: مأموریت امارات در قبال ایران طی سه دهه گذشته دچار یک دگردیسی بنیادین شده است. اگر در مقاطعی مأموریت این واحد سیاسی ایفای نقش به‌عنوان یک پایگاه پیشرو برای کنترل نظامی بود، امروزه این کشور به مهم‌ترین گره وابسته‌ساز ساختاری و اقتصادی در معماری تحریم‌های جهانی علیه ساختار داخلی تبدیل شده است. این مأموریت نوین از طریق چند شاهرگ اصلی عملیاتی می‌شود:

الف) کنترل لجستیک دریایی و پروژه جبل‌علی:

بندر مصنوعی جبل‌علی صرفاً یک دستاورد ترانزیتی نیست، بلکه یک ابزار ژئواکونومیک برای کنترل تنفس تجاری است. برآوردها نشان می‌دهد که بیش از ۵۰ درصد کالاهایی که از مقاصد اصلی (مانند چین، هند و ترکیه) به سمت بنادر داخلی حرکت می‌کنند، به دلیل محدودیت‌های ناشی از تحریم‌ها و عدم پهلوگیری خطوط کشتیرانی بین‌المللی، ابتدا به جبل‌علی هدایت می‌شوند. در آنجا بارها تخلیه شده و از طریق کشتی‌های کوچک‌تر با روش ترانشیپ (Transshipment)[۱] به بنادر جنوبی منتقل می‌شوند. این واسطه‌گری لجستیکی باعث می‌شود تا این گره راهبُردی در نقش یک ابزار کنترل عمل کند؛ هر جا که تعداد کشتی‌ها کاهش یابد یا اخلالی در روند ایجاد شود، کالاها مدت بیشتری در بندر واسط می‌مانند و هزینه‌های گزافی نظیر خواب سرمایه، انبارداری و ریسک نوسان نرخ ارز بر اقتصاد تحمیل می‌شود.

ب) توهم واردات و واسطه‌گری تحریم (The Re-export Trap):

آمارهای رسمی نشان می‌دهد که امارات متحده عربی در سال ۱۴۰۲ و همچنین سه‌ماهه نخست ۱۴۰۳، نخستین مبدأ واردات کالا به داخل کشور بوده است. البته چنانچه به فهرست کشورهایی که ما همواره از آن‌ها بیشترین واردات را داریم نگاه کنید، امارات همواره یکی از این نام‌هاست. اما واقعیت پنهان این است که امارات تولیدکننده بخش اعظم این کالاها نیست. اقلامی نظیر گوشی تلفن همراه، ذرت، خوراک دام، دانه‌های روغنی و تجهیزات نیروگاهی و صنعتی، تماماً در کشورهای دیگر تولید می‌شوند، اما به دلیل محدودیت‌های بانکی و نقل‌وانتقالات پولی، اسناد آن‌ها تغییر کرده و به نام امارات به‌عنوان مبدأ واردات ثبت می‌شوند. این ساختار باعث شده تا اقتصاد داخلی برای تأمین نیازهای اساسی خود، مجبور به پرداخت حق واسطه‌گری کلانی به این کشور کوچک‌سایز شود.

ج) وابستگی مالی و هاب انتقال ارز:

در کنار لجستیک کالا، تسویه مالی تجارت خارجی نیز به‌شدت به شبکه‌های مالی دبی گره‌خورده است. تثبیت نرخ برابری درهم با دلار آمریکا باعث شده تا درهم به یکی از ارزهای مرجع در قیمت‌گذاری و تسویه ارزی تبدیل شود. این وابستگی مالی به ساختار بانکی یک کشور کوچک‌سایز که خود در شبکه‌های مالی غرب ادغام شده است، به قدرت‌های هژمون اجازه می‌دهد تا بدون حضور مستقیم، انقباض و انبساط ارزی را کنترل کنند.

د) عدم تقارن در تجارت خارجی و صادرات مواد خام:

وابستگی اقتصادی دراین‌رابطه کاملاً نامتقارن است. درحالی‌که برای تأمین کالاهای اساسی و تکنولوژیک وابستگی شدیدی به بندر جبل‌علی وجود دارد، صادرات انجام‌شده به امارات عمدتاً شامل محصولات پایه‌ای، مواد خام یا نیمه‌خام است. سهم عمده صادرات به این کشور را روغن‌های نفتی (حدود ۲۱ درصد)، صنایع معدنی و فلزی (۱۸ درصد)، سایر گازهای نفتی (۱۲ درصد) و قیر (۹ درصد) تشکیل می‌دهد. این مواد ارزان و خام برای توسعه زیرساخت‌های عمرانی امارات و یا صادرات مجدد مصرف می‌شود. به‌عبارت‌دیگر، منابع پایه باارزش افزوده پایین صادر می‌شود و در مقابل، یک وابستگی عمیق لجستیکی برای واردات حیاتی شکل‌گرفته است.

مجموع عوامل پیش‌گفته که نکته خطرناک را به ما متذکر می‌شود، مأموریت امارات در طی چند دهه گذشته (خصوصاً پس از اوج‌گیری تحریم‌ها در دهه هشتاد) به ابزار کنترل اقتصاد ایران تبدیل شده است. با این توصیف این پرسش قابل‌طرح است که در صورت حل‌وفصل پرونده ایران برای امارات (به هر صورتی از جمله ناامیدشدن آمریکا از کنترل ایران) آیا پروژه‌ای به نام امارات امکان حیات و بقا به این شکل فعلی را خواهد داشت؟

اجماع جهانی ساختگی

در پایان این نوشتار شایسته است تا به یک کارکرد دیگر کشورهای کوچک سایز یعنی تأمین رأی‌های نیابتی در نهادهای بین‌المللی و شکل‌دهی به مفهومی جعلی تحت عنوان اجماع جهانی اشاره کرد. در ساختار نهادهایی مانند مجمع‌عمومی سازمان ملل متحد، هر کشور (مستقل از اندازه و جمعیت) دارای یک رأی است؛ یعنی رأی کشور ۱۰ هزارنفری نظیر تووالو بارأی هند و یا چین که نزدیک به یک و نیم میلیارد نفر جمعیت را دارا هستند، برابر است.

آمریکا برای مشروعیت‌بخشی به سیاست‌های جهانی خود (مانند تحریم‌ها، قطعنامه‌های حقوق بشری یا معاهدات تجاری سازمان تجارت جهانی)، به این آرا نیاز دارد. آن‌ها با استفاده از ابزار کمک‌های توسعه‌ای یا تهدید به قطع وام‌های صندوق بین‌المللی پول، آرای این کشورهای کوچک و وابسته را به‌راحتی در سبد خود قرار می‌دهند. اگر سبد رأی کشورهای عضو سازمان ملل در مصوبه‌های پرحاشیه (خصوصاً در خصوص ایران) را نگاه کنید، این موضوع روشن خواهد شد که آمریکا همواره به نحو طبیعی سبد رأیی نزدیک به بیست کشور را به طور پیش‌فرض در اختیار خود دارد.


[۱] ترانشیپ به‌معنای ارسال محموله تجاری به یک مقصد میانی و انتقال مجدد آن به مقصد اصلی است. از این روش حمل‌و‌نقل بین‌المللی هنگامی استفاده می‌شود که مسیر مستقیمی به مقصد وجود نداشته باشد یا به‌دلایلی مانند تحریم حمل بار با محدودیت مواجه شود. امروزه از این شیوه برای دور زدن تحریم‌ها نیز استفاده

دیدگاه شما

پاسخ‌ها

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *