وقت عبور از نفت فرا رسیده است

بازخوانی مسیر توسعه ایران از اقتصاد نفتی تا ظرفیت‌های ژئواکونومیک در گفت‌وگو با مهدی رزم آهنگ
وقت عبور از نفت فرا رسیده است

در سال‌های اخیر، تحولات شگرف اقتصاد جهانی و تغییر رویکرد قدرت‌های بزرگ نشان داده است که دوران «جهانی‌سازی» به معنای سنتی آن پایان یافته و اولویت کشورهای توسعه‌یافته به سمت امنیت اقتصادی، حمایت‌گرایی و تاب‌آوری زنجیره‌های تأمین سوق پیدا کرده است. با این وجود، به نظر می‌رسد هنوز بخش‌هایی از نظام سیاست‌گذاری و دانشگاهی در ایران، دلبسته­ی پارادایم‌های پیشین بوده و نسخه­ی ادغام در نظم روبه زوال گذشته را تجویز می‌کنند. برای واکاوی این شکاف تحلیلی و بررسی الزامات توسعه ایران در جهان جدید، با دکتر مهدی رزم‌آهنگ، مدیر گروه اقتصاد بین‌الملل مرکز پژوهش‌های مجلس به گفت‌وگو نشسته‌ایم. ایشان در این مصاحبه ضمن نقد رویکردهای فانتزی در عرصه دیپلماسی اقتصادی، بر لزوم گذار ایران از اقتصاد شرطی‌شده‌ی نفتی به ظرفیت‌های پایدار ژئوپلیتیک و کریدوری تأکید می‌ورزند.

  • برای شروع اجازه بدهید از پارادایم مسلط بر فضای سیاست‌گذاری اقتصادی کشور آغاز کنیم. طیفی از اقتصاددانان و سیاست‌مداران معتقدند توسعه در ایران، جبراً نیازمند ادغام در نظم جهانی به رهبری بلوک غرب و تنش‌زدایی با آمریکاست. این پارادایم، توسعه را پیش‌شرط امنیت می‌داند و هشدار می‌دهد که تقابل مداوم، ایران را از زنجیره‌های ارزش جهانی محروم می‌کند. اما پرسش این است، در شرایطی که رقبای جهانی آمریکا در حال تغییر نظم پولی و ایجاد نهادهای موازی هستند، چرا استراتژی توسعۀ ما باید همچنان به جلب رضایت هژمونی گره بخورد که خود در حال افول است؟ ارزیابی شما از این دوگانه‌سازی میان «پیوستن به زنجیره‌های جهانی» و «انزوای ژئوپلیتیک» چیست؟

 در فضای نخبگانی و دانشگاهی ما، طیفی وجود دارد که سخنانشان در فضای سیاست‌گذاری هم مسموع است و اصحاب مشخصی هم دارند، مثلاً فرض کنید آقایان نیلی، غنی‌نژاد، مشایخی و عبده تبریزی؛ سخنان این افراد بالاخره در رسانه‌های اقتصادی منتشر و دیده می‌شود. منطق این طیف آن است که هیچ کشوری نبوده که به زنجیره‌های جهانی نپیوندد و توسعه را تجربه کند، و بیان می‌کنند که پیوستن به زنجیره‌های جهانی رسم و سیاقی دارد که با تجربۀ تجدیدنظرطلبی ایران هم‌خوان نیست. طبیعتاً چون در نگاه آن‌ها یک دسته‌بندی «نرمال و آنرمال» وجود دارد، ایران در دسته­ی نرمال قرار نمی‌گیرد و آنرمال محسوب می‌شود؛ و نتیجه وضعیت فعلی ما می­شود که به نظم بین‌الملل پنجه می‌زنیم و طبیعتاً ما هستیم که باید اصلاح رفتاری انجام دهیم.

اما تحولاتی که در چند سال گذشته اتفاق افتاده، نشان می‌دهد این تفکیک که آن‌ها میان پیوستن به زنجیره از یک سو، و خودکفایی و درون‌گرایی از سوی دیگر قائل‌اند، دیگر معتبر نیست. کشورهای رأس هرم زنجیره­ ارزش جهانی، مسیری را طی می‌کنند که عملاً بسیار شبیه به شرایط قرن بیستم و جنگ‌های جهانی است. پس از بحران کرونا، جنگ‌های تعرفه‌ای و جنگ روسیه و اوکراین، اقتصادهای برتر نظیر ژاپن، کره جنوبی و به‌ویژه اتحادیه اروپا، به این نتیجه رسیدند که آن گفتمان پیشین که تصور می‌کرد اگر زنجیره‌های ارزش کار کنند مانع از بروز جنگ می‌شوند و تجارت جلوی منازعات را می‌گیرد کاملاً فرو ریخته است.

اتفاق بسیار مهم دیگری که رخ داد این بود که کشوری که به‌صورت سنتی پلیس نظامی و حافظ نظم جهانی‌سازی محسوب می‌شد، خود به این نظم حمله‌ور گردید. پیش از تعرفه‌های تهاجمی ترامپ، مواردی وجود داشت که کشورهای میانه، قواعد جهانی‌سازی را نقض می‌کردند، اما آن‌ها وزن راهبردی چندانی نداشتند؛ اما با تعرفه‌های تجاری که ترامپ آغاز کرد که البته پایه‌گذاری آن در دوره اوباما شکل گرفته بود، چرا که دولت اوباما نیز دریافت که ایالات متحده در حال صنعت‌زدایی است، وضعیت دگرگون شد. آمریکایی که در نقطه چاپ و انتشار پول قرار دارد، لاجرم صنعت از آن خارج می‌شود؛ زیرا دلار در جایگاه ارز جهان‌روا، بیش از حد ارزش‌گذاری می‌شود و با چنین ارزی نمی‌تواند یک اقتصاد صنعتی باقی بماند. بر همین اساس، از اواخر دوره اوباما به این نتیجه رسیدند که باید ترکیبی از تعرفه‌گذاری و حفظ جهان‌روایی دلار را اعمال کنند. در دوره بایدن نیز تیم حاکم به این جمع‌بندی رسید که باید از برخی صنایع حمایت کند، در حالی که این رویکرد کاملاً خلاف رویه جهانی‌سازی بود. اکنون در دوره دوم ترامپ، این تعرفه‌های تهاجمی با شدت و حدت بیشتری پیاده‌سازی می‌شود.

بنابراین، تفاوت شرایط کنونی با سال‌های گذشته در این است که کشوری که خود حریم‌دار جهانی‌سازی بود، به این نظم یورش برده است. در نتیجه، امروز روند جاری جهان دیگر جهانی‌سازی نیست، بلکه گفتمان‌هایی نظیر ایمن‌سازی زنجیره‌های تأمین، محافظت از صنایع داخلی، بازگرداندن زنجیره‌های صنعتی به داخل کشور و حمایت از صنعت ملی، برجسته شده‌اند؛ مفاهیمی که در ادبیات کلاسیک جهانی‌سازی، مطرود و نامقبول محسوب می‌شدند. اگر کسی در ده سال گذشته از ضرورت تدوین سیاست صنعتی و بازگرداندن زنجیره‌ها از جنوب شرق آسیا سخن می‌گفت، با واکنش‌های تندی مواجه می‌شد. اما همین مفاهیم اکنون در ادبیات اقتصاددانان متعارف و نهادهایی مانند صندوق بین‌المللی پول به‌کار می‌رود. البته آن‌ها هشدار می‌دهند که اگر همه کشورها به سمت سیاست صنعتی حرکت کنند، اقتصاد جهانی آسیب می‌بیند اما معترف‌اند که جهان تک‌به‌تک به این سمت در حرکت است.

نتیجه این تحولات برای ایران این است که روندهای جهانی نشان می‌دهد کشورها باید از زنجیره‌های تأمین خود محافظت کنند زیرا در غیر این صورت، با وقوع بحران در نقطه‌ای مانند تنگه هرمز، کشوری مانند کره جنوبی با کمبود هلیوم یا گاز مواجه می‌شود. مهم‌ترین نقدی که به مدافعان گزاره اول وارد می‌دانم، دلبستگی آنان به پارادایم‌های منقضی‌شده و عدم به‌روزرسانی نگاهشان است. تصور می‌کنم گروهی که این گفتمان را ترویج می‌کند، حتی اگر آگاه باشد که سخنانشان در دنیا دیگر خریداری ندارد، برای جلب آرا و ماندن در عرصه سیاست داخلی، همچنان بر آن پافشاری می‌کند.

  • اشاره داشتید که پافشاری این طیف بر پارادایم منقضی‌شده‌ی جهانی‌سازی، برای جلب آرا و ماندن در عرصه سیاست داخلی است. چرا جامعه و سیاست‌مدار ما تا این حد پذیرای این وعده‌هاست؟ آیا ریشه این دلبستگی عمیق به غرب و آن نظم سابق، صرفاً سیاسی است؟

ریشۀ این دلبستگی عمیق‌تر از مباحث سیاسی است؛ ریشۀ آن در پدیده‌ای است که من نامش را «زیست نفتی» می‌گذارم. پس از پیدایش نفت، تمام ابعاد توسعه و حتی تصویر و رؤیای انسان ایرانی از آینده، رفاه و بهروزی، ذیل عضویت در تراز انرژی جهان و دسترسی به ارز جهان‌روا صورت‌بندی شد. این زیست نفتی صرفاً وابستگی بودجۀ دولت نبود، بلکه رؤیای جمعی ما را شکل داد. امروز که این نقش استراتژیک سابق از بین رفته است، چون حاکمیت نتوانسته رؤیا و تصویر بدیلی تولید کند، فاصلۀ میان آن رؤیای متکی به نفت و واقعیت روی زمین به ناامیدی، سرخوردگی و حتی خشم در جامعۀ ایرانی منجر شده است. به همین دلیل است که سیاست‌مدار ما هنوز نمودش را در همین اتفاقاتی متجلی می‌بیند که در تقابل میان ایران و آمریکا رخ داده است. در شرایطی که سنگین‌ترین نوع زد و خورد اتفاق می‌افتد، باز هم ادبیات صلح با آمریکا و درهم‌تنیدگی اقتصادی با غرب را مطرح می‌کنند، در حالی که در ادبیات تصمیم‌سازان آمریکایی، هیچ ردپایی از این ایده یافت نمی‌شود که راه‌حل مسئله ایران، متصل کردن آن به زنجیره‌های ارزش جهانی باشد. چنین باوری در واقعیت وجود ندارد.

  • اینجا ملاحظه‌ای جدی در نقد رویکرد شما مطرح می‌شود؛ هر زمان که رویکرد امنیتی‌سازی وارد حوزه‌هایی نظیر سیاست یا فرهنگ شده، پیامدهای خاص خود را داشته است. اکنون اگر با نگاه امنیتی وارد حوزه اقتصاد شویم، آیا این خطر وجود ندارد که منابع مالی، ظرفیت حکمرانی و اولویت‌های برنامه‌ریزی کشور به نحوی درگیر شود که اهداف توسعه اجتماعی به حاشیه رانده شوند؟ به عبارت دیگر، آیا تأکید بر تأمین امنیت زنجیره تولید، ما را در پازلی قرار نمی‌دهد که به تمرکزگرایی مجدد و مانع‌تراشی برای کنشگری آزادانه اقتصادی بینجامد؟

گفتمانی که امنیتی‌سازی را مخاطره‌آمیز می‌پندارد، باز هم زاییده همان تفکر مرتبط با جهانی‌سازی است. هنگامی که کشوری مانند ژاپن که همه معتقدیم در انتهای زنجیره ارزش جهانی قرار دارد در کابینه خود جایگاهی به نام وزیر امنیت اقتصادی تأسیس می‌کند، معنای محتومی دارد. نگاه سنتی معتقد بود که اقتصاد و امنیت دو موضوع کاملاً مجزا هستند؛ امنیت به نهادهای اطلاعاتی و وزارت خارجه سپرده می‌شود و اقتصاد در اختیار بانک مرکزی است، و این دو کاملاً از یکدیگر مصون‌اند.

اما در شرایط کنونی، اقتصاد و امنیت بیش از پیش در هم تنیده شده‌اند. کشورها از ابزارهای اقتصادی برای تحکم سیاسی بهره می‌برند؛ مانند تعرفه‌های آمریکا علیه چین، یا استفاده چین از صادرات مواد خام حیاتی به‌عنوان اهرم فشار علیه آمریکا. وقتی تحریم علیه ما برای یک هدف سیاسی استفاده می‌شود، اقتصاد و امنیت کاملاً در هم ادغام شده‌اند. نمی‌توان بر اساس یک نگاه فانتزی استدلال کرد که چون جهان در دهه دوهزار میلادی با تفکیک اقتصاد و امنیت پیش می‌رفت، ما نیز باید از امنیتی‌سازی در اقتصاد پرهیز کنیم. عرض من به اساتید دانشگاه این است که حداقل متون علمی روز را مطالعه کنند؛ علم روز می‌گوید امنیتی‌سازی به معنای ورود گروه‌های ذی‌نفع خاص نیست، بلکه به این معناست که اقتصاد دیگر صرفاً اقتصاد نیست.

گفتمانی که همچنان قائل به جهانی‌سازی است، دائماً تأکید می‌کند که ایجاد مسیرهای جایگزین از لحاظ قیمتی مقرون‌به‌صرفه نیست. آن‌ها ادعا می‌کنند که حرفشان صرفاً اقتصادی است، اما در عمل امنیتی‌ترین موضع را اتخاذ می‌کنند و می‌گویند بروید با آمریکا عادی‌سازی کنید!. در شرایطی که یک کشور با تهدید موجودیتی مواجه است، دیگر عنصر «قیمت» یگانه عامل تعیین‌کننده نیست، بلکه «تاب‌آوری و امنیت اقتصادی» حرف اصلی را می‌زند. شما ولو به قیمت بالاتر، باید مسیرهای بدیل را فعال کنید تا تأمین اقلام مورد نیاز کشور تضمین شود. متأسفانه حلقه مفقوده در تحلیل آن‌ها این است که همه‌چیز را با سیگنال قیمت می‌سنجند، در حالی که در ادبیات جهانی، تاب‌آوری بسیار بالاتر از قیمت قرار گرفته است.

آقای ظریف می‌گوید ما توسط اسرائیل امنیتی‌سازی شده‌ایم و باید تلاش کنیم کاملاً اقتصادی شویم اما همین رویکرد باعث شد در نگاه آمریکایی‌ها به یک ببر کاغذی تبدیل شویم و به ما حمله کنند. ما باید در حوزه اقتصاد، بازدارندگی ایجاد کنیم که همان ایمن‌سازی زنجیره‌های تأمین است.

  • اگر بپذیریم که محیط بین‌المللی تغییر کرده است، شاخص موفقیت توسعه در ایران دیگر چه خواهد بود؟ آیا همچنان باید رشد تولید ناخالص داخلی و جذب سرمایه خارجی را معیار قرار داد یا باید شاخص‌هایی مانند تاب‌آوری زنجیره تأمین و ظرفیت تولید راهبردی را جایگزین کرد؟ مابه‌ازای این دیدگاه در سیاست‌گذاری داخلی ما چیست؟

اقتصاد متعارف، قیمت را به‌عنوان یگانه عامل جهت‌بخش سیاست‌گذاری می‌دید. امروزه نیز همان شاخص‌هایی را که ده یا پانزده سال پیش در جهان معیار بود مانند عدد جذب سرمایه‌گذاری خارجی یا GDPتکرار می‌کنند. در حالی که امروز، اقتصادهای برتر جهان نیز با چالش مواجه شده‌اند. البته چالشی که ما با آن مواجهیم، سنگین‌ترین نوع آن، یعنی محاصره دریایی است.

امروز شاخص توسعه در گام نخست باید شاخص‌های تاب‌آوری باشد؛ تاب‌آوری به این معنا که زنجیره‌های ما در زمینه غذا، دارو، هسته مالی و صادرات اقلام راهبردی ایمن باشند. تجربۀ کشورهایی که درگیر بحران‌ها و جنگ‌های سنگین شده‌اند نشان می‌دهد آن‌هایی که زودتر از بقیه پذیرفتند باید از دلبستگی به جهان ثابت پیشین دل بکنند و به سمت سیاست‌گذاری دورۀ جنگ حرکت کنند، توانستند دوره جنگ را بهتر مدیریت کرده و در دوران پساجنگ، رشد عظیمی را تجربه کنند؛ تجربیاتی نظیر ژاپن پس از جنگ جهانی دوم، کره جنوبی در دهه هفتاد میلادی، یا بازآرایی صنایع آمریکا و انگلستان برای تولید ادوات جنگی.

مفهوم اقتصاد جنگ زیربنایی دارد؛ اول اینکه بپذیری در جهان سابق زندگی نمی‌کنی. در گام بعد، باید تغییرات بنیادینی در دیوان‌سالاری و اولویت‌ها ایجاد کنی تا بتوانی به چالش‌های دورۀ بقا پاسخ دهی. اما متأسفانه در داخل، گروهی همچنان با فانتزی بازگشت به جهانی‌سازی و امکان صلح بزرگ با آمریکا زندگی می‌کنند. این فانتزی‌ها نه تنها کشور را در مسیر توسعه قرار نمی‌دهد، بلکه طرف مقابل را به این جمع‌بندی می‌رساند که می‌تواند تا نقطه تجزیه ایران پیش برود. وقتی اظهار می‌کنند که «باید جنگ تمام شود و صلح عزتمندانه کنیم»، دشمن این را نشانۀ ضعف و خالی بودن خزانه تفسیر کرده و فشار را تشدید می‌کند.

در نگاه جغرافیایی آمریکایی‌ها، یک ایران قدرتمند اساساً مورد پذیرش نیست. آن‌ها تلاش دارند ایران به یک کشور «کلنگی» تبدیل شود؛ کشوری که هم بحری است و هم برّی.

از منظر اقتصادی هم اگر نگاه کنیم، احیای نقش استراتژیک سابق ایران غیرممکن است. انقلاب فناوری شیل باعث شده آمریکایی که روزی واردکنندۀ انرژی بود، امروز خود صادرکنندۀ انرژی شود. حتی اگر برجام دیگری امضا شود، آمریکا اجازه نخواهد داد بازار فروش نفتِ خودش دچار تزلزل شود و ایران به چرخۀ بازیافت دلارهای نفتی بازگردد. از سوی دیگر، در پازل رقابت قدرت‌های بزرگ، آمریکایی‌ها به این جمع‌بندی رسیده‌اند که حتی اگر ایران همۀ ابزارهای قدرتش را تحویل بدهد، امروز یک ایران بدون تحریم، بیشتر از اینکه در راستای منافع آمریکا باشد، در راستای منافع چین و روسیه و هند است. این امر باعث می‌شود ایران به میزبان اتصالات اوراسیایی تبدیل شود؛ اتفاقی که آمریکا به‌شدت از آن پرهیز دارد.

  • شما اشاره کردید که ایران یک سرزمین میانه است. برای تبدیل این وزن امنیتی به ظرفیت ژئواکونومیک، نقش کلان‌پروژه‌هایی نظیر کریدورها را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ چرا با وجود اهمیت راهبردی، کریدورها در دولت‌های مختلف ضریب اولویت لازم را پیدا نکرده‌اند و حاکمیت تمرکز کافی بر آن‌ها ندارد؟

دلیل اصلی این غفلت، در سبک زندگی یا همان زیست ما نهفته است. از زمانی که تاریخ مکتوب داریم، ایران به‌عنوان سرزمین میانه، مازاد اقتصادی مورد نیاز برای توسعه‌اش را از طریق زندگی گذرگاهی و کنش در کریدورها به دست می‌آورده است؛ از راه ابریشم تا کاروانسراهای دوره صفوی. تولید ارزش افزوده در کریدورها، محل تأمین منابع خارجی ایران بود. بالاخره پس از پیدایش نفت، زیست نفتی ایرانیان شکل می‌گیرد. کل نظام دیوان‌سالاری و زندگی ایرانی‌ها پیرامون آن سازمان‌دهی می‌شود.

در دوران پیشانفت، انسان ایرانی از طریق حضور فعالانه در کمربندهای اقتصادی منطقه، «مازاد» تولید می‌کرد و التفات عمیقی به جغرافیا داشت. اما در دوران زیست نفتی، تولید مازاد به یک کنش واحد بزرگ‌مقیاس جهانی یعنی صادرات نفت تقلیل یافت. این امر باعث شد دیوان‌سالاری ما به جای تفکر درباره «تولید منبع»، صرفاً به یک دیوان‌سالاری تخصیص‌محور و محدودکننده تبدیل شود. بدتر از آن، این زیست نفتی موجب انقطاع انسان ایرانی از جغرافیا و تاریخ شد. ما به جای پیوند با همسایگان، تنها به انطباق محل تولید و مصرف ارز در بانک‌های غربی خو گرفتیم. نمود این ساختار را در سازمان برنامه و بودجه می‌بینید که متولی تخصیص منابع است و وزارتخانه‌ها مانند جوجه‌هایی که دهانشان باز است، صرفاً منتظر دریافت منابع هستند.

دیوان‌سالاری ما که به واردات از اروپا با دلارهای نفتی خو کرده، تجارت منطقه‌ای با روسیه، پاکستان و آسیای میانه را بلد نیست. وزارت جهاد کشاورزی ترجیح می‌دهد پول نفت را بگیرد و با یک ثبت سفارش ساده (مانند اسنپ) غله را از مسیرهای سنتی وارد کند، در حالی که ما می‌توانیم نیاز غله خود را از همسایگان تأمین کنیم و در ازای آن، کالای صنعتی صادر نماییم. نظام دیوان‌سالاری ما مانند ماهی‌ای است که همیشه در آب بوده و زندگی خارج از آب را بلد نیست و دائماً تمنای بازگشت به زندگی سابق را دارد.

اما دقت کنید که مفهوم کریدور را نباید صرفاً به خط‌آهن و مسیر حمل‌ونقل تقلیل دهیم. کریدور در واقع برنامۀ سازگار توسعۀ فرامرزی قدرت‌ساز است. کریدور یعنی گره زدن و هم‌بست کردن حوزه‌های قدرت؛ یعنی جایی که جذب سرمایه، فناوری، انتقال انرژی و داده با امنیت ملی در هم تنیده می‌شود. ما برای عبور از انقطاع تاریخی و جغرافیایی دوران نفت، راهی جز جانمایی در این کمربندهای اقتصادی نوظهور نداریم. تعبیر واقع این است که آن زیست نفتی دیگر نمی‌تواند پاسخ‌گوی نیاز کشور باشد. ما باید نوع جدیدی از زندگی را که همان توسعه بر مدار کریدورها است، آغاز و پیاده‌سازی کنیم.

اسناد ایمن‌سازی زنجیرۀ تأمین نشان می‌دهد که ایران باید زندگی بر مدار کریدورها را در نسبت با چند کشور مشخص مانند چین، روسیه، هند، پاکستان و آسیای میانه پیش ببرد. عملاً امروز ما گفتمان مشترک اقتصادی با اروپایی‌ها نداریم و حداکثر باید یک مدیریت تنش با آن‌ها انجام دهیم.

  • در این مجموعه پیشنهادهایی که تدوین کرده‌اید، یکی از چالش‌های اساسی، محدودیت‌های دسترسی به نظام مالی بین‌المللی نظیر FATF است. در ایده شما، تأمین مالی مگاپروژه‌هایی نظیر کریدورها بر چه حوزه‌ای متمرکز است؟ این سرمایه عظیم از چه منبعی و با چه سازوکاری مثلاً ظرفیت ائتلاف‌ها تأمین می‌شود؟

ابتدا باید میان دو مفهوم «تسویه مالی» و «تأمین مالی» تفکیک قائل شویم. در بحث تسویۀ مالی، امروز واقعاً مشکل لاینحلی وجود ندارد. در جهانی که در حال چندتکه‌شدن است، استانداردهای مالی و سازوکارهای تسویه نیز چندپاره می‌شود. تا پیش از این، همه کشورها به سیستم کلیرینگ (تسویه) آمریکا وابسته بودند؛ اما پس از آنکه آمریکا دستور داد و ۳۰۰ میلیارد دلار از دارایی‌های روسیه بلوکه شد، کشورها تکانی خوردند و احساس کردند که آمریکا دیگر قابل اعتماد نیست و حتی ممکن است فردا اوراق قرضه‌ای را که در این کشور دارند، مصادره شود. در نتیجه، کشورها به این سمت حرکت کردند که ذخایر خود را به طلا تبدیل کنند و سیستم‌های تسویۀ جایگزین ایجاد نمایند.

امروز سازوکارهای تسویۀ بدیل ایجاد شده است اما معضل اینجاست که دیوان‌سالاری ما که همچنان سودای بازگشت به زندگی سابق را دارد، تمایل دارد در همان ساختارهای تسویۀ قبلی کار کند و در نهایت از طریق شبکه‌های تراستی متصل به اروپا کار خود را پیش ببرد و حاضر نیستند از مسیرهای جدید استفاده کنند؛ انگار میان ما و روسیه یک خط لوله مالی کشیده شده است، اما آب از جای دیگری عبور می‌کند و این لوله خالی مانده است! دیوان‌سالاری تمایلی به استفاده از آن ندارد، زیرا هنوز به ابعاد این جنگ بزرگ واقف نیست.

در قضیه تأمین مالی نیز ادعا نمی‌کنم که اکنون می‌توانیم ارقام بسیار عظیمی جذب کنیم اما برای مسئلۀ تاب‌آوری، امکان‌هایی برای جذب منابع مالی وجود دارد. معتقدم اگر مسئله تاب‌آوری را حل کنیم، در ادامه برای پروژه‌های توسعه‌ای نیز می‌توانیم منابع بیشتری جذب نماییم. همین الان شرایطی پیش آمده که می‌توانیم از کشورهایی نظیر چین و روسیه منابع جذب کنیم؛ اما همان دیوان‌سالاری به دنبال فاینانس امارات است، چرا که فاینانس امارات ما را مجدداً به غربی‌ها متصل می‌کند، در حالی که در برابر فاینانس روسیه کار مسکوت می‌ماند و پیش نمی‌رود.

  • به‌عنوان سؤال پایانی؛ تنگه هرمز و معادلۀ آن در این طرح شما چه جایگاهی دارد؟ در نقشۀ ژئواکونومیکی مدنظر شما، تثبیت حاکمیت ایران بر تنگه هرمز چگونه تعریف می‌شود و این اهرم چه کارآمدی و دستاوردی برای ما خواهد داشت؟

در اینجا نیز مجدداً با دو نگاه متفاوت مواجهیم. نگاه نخست معتقد است که تنگه فقط یک مسیر عبور بین‌المللی است. کسانی که سودای بازگشت به نظم سابق را دارند، تمام تلاش خود را به کار می‌گیرند تا رویکرد مبتنی بر اقتدار ما را تخطئه کنند و بگویند این نگاه با حقوق بین‌الملل در تعارض است و باعث می‌شود نظام جهانی ما را به‌عنوان یک کنشگر یاغی در نظر بگیرد. اما ابزار تنگه چه کارآمدی‌ای دارد؟

تنگه هرمز تنها ابزاری است که به‌وسیلۀ آن می‌توانیم بر اقتصادی که هزاران کیلومتر از ما دور است نظیر آمریکا اعمال فشار کنیم. در شرایطی که قرار نیست از تسلیحات نظامی برای حمله مستقیم به خاک آن‌ها استفاده شود، تنها اهرمی که می‌تواند برای مقابله با فشارهای تحریمی و نظامی مورد استفاده قرار گیرد، همین تنگه است.

نکتۀ بسیار مهم این است که تنگه می‌تواند مبنایی برای شکل‌دهی به گفت‌وگوی دوجانبۀ ما با تک‌تک کشورها باشد؛ چه کشورهای عربی، چه اروپایی و چه کشوری مانند هند. ما به‌جای اینکه مستقیماً با آمریکا وارد تعامل شویم، می‌توانیم به کشوری مانند هند بگوییم اگر نیاز داری محموله‌ای مثل نفت عربستان از خلیج فارس عبور کند، من اجازه عبور می‌دهم؛ اما در ازای آن، تو باید یک محموله اقلام اساسی را برای من عبور دهی و تسویه کنی. این یعنی شکل دادن به یک دیپلماسی دوجانبۀ قدرتمند که به آن‌ها می‌گوییم بروید مشکل تحریمی‌تان را خودتان با آمریکا حل کنید!

متأسفانه چنین اعتقاد و جسارتی در بخشی از بدنۀ دیوان‌سالاری کشور وجود ندارد. آن‌ها چنین نگاه‌های ژئواکونومیکی را تخطئه می‌کنند و اصرار دارند که همه‌چیز باید به معاهدات بین‌المللی سابق و نظم پیشین بازگردد؛ غافل از اینکه این رویکرد انفعالی، در نهایت حاکمیت ملی ما را دستخوش تغییر و تهدید قرار خواهد داد.

دیدگاه شما

پاسخ‌ها

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *