یکی از گره گاه های تاریخی معاصر ما فهم مقایسهای از رفتارهای متفاوت امام حسن (ع) و امام حسین (ع) است. برای توضیح این مسئله شاهدیم که ایدههای مختلفی به کار گرفته شده است، مسئله مصلحت، اقتضائات زمان و مکان و حتی با نگاههایی شرق شناسانه، مسئله اختلاف در طبع و سلیقه، اما آیا اگر در صحرای کربلا، شرایطی برای صلح عزت مندانه، آنگونه که برای امام حسن (ع) به دست داد، امام حسین میپذیرفتند یا باز هم دست رد به آن میزدند؟ آیا اساساً صلح امام حسن نوعی بیعت با معاویه به حساب میآمد؟ چه اقتضائاتی این صلح را بر ایشان تحمیل کرد؟ در گفتوگو با دکتر محمد اللهاکبری، تاریخ دان و عضو عیئت علمی جامعه المصطفی (ص) تلاش داریم تا پرده از ابعاد این مسئله بغرنج تاریخی برداریم.
س: محور این گفتگو در واقع پیرامون مسئله مصلحت در صلح امام حسن (ع) است. یکی از مسائلی که پیرامون این صلح توسط تاریخدانان مطرح میشود آن است که حضرت بر اساس مصلحت، برای حفظ جان اصحاب خاص و اصل تشیع، بهناچار با معاویه صلح کردند. پرسشی که اکنون وجود دارد آن است که حد مصلحت کجاست؟ اگر حد مصلحت حفظ هسته سخت خواص است، پس چرا امام حسین (ع) این مسئله را رعایت نکردند؟
اللهاکبری: من ابتدا نکتهای مقدماتی را عرض کنم تا بعد به پرسش شما برسم. چه درباره وقایع روز که میشنویم یا میبینیم و چه درباره وقایع گذشته که نقلهایی به ما رسیده است، اگر بر تمام ابعاد یک مسئله یا موضوع آگاه نباشیم یا در آن تأمل و توجه نکنیم، فهم ما از مسئله، موضوع و خبر مربوط به آن و برداشت ما عمدتاً اشتباه از آب درمیآید. اکنون ما که ادعا میکنیم دانش و مطالبی فراگرفتهایم و دانش نیمهدرست یا نادرستی در ذهنمان شکل گرفته است، با همان ترازویی که در اختیار داریم، گاهی مسئله را صرفاً از برخی ابعاد یا تنها از یک بعد مینگریم. کم پیش میآید دانشمندی یا اندیشمندی در حد تخصص خود، تمامی ابعاد مسئله را ببیند، درست ببیند و با ترازویی سنجیده بپیماید. اگر از تمامی این موارد درست، تنها یکی مشکل داشته باشد، طبیعی است که نتیجه درست حاصل نمیشود؛ گاهی شاید تشخیصی درست رخ دهد، وگرنه معمولاً تشخیص ناقص، نیمهدرست یا نادرست است. هنگامی که در اصطلاح علما، دانشمندان و اندیشمندان از «علم» سخن میگوییم، منظور مجموعهای از دادهها و اطلاعات گردآوریشده است، بدان حد که قاعدهمند شده باشد؛ اگر قاعدهای نداشته باشد، هنوز تبدیل به علم نشده و صرفاً مجموعهای از اطلاعات ناقص است. متخصصان آن رشته باید سالها بر آن مطالعه و آزمون کرده باشند، درست و نادرستش را تشخیص داده باشند و بهتدریج قواعدی را موزون ساخته و در واقع ترازویی پدید آورده باشند تا بتوانیم اطلاعات مربوط به آن علم را با آن ترازوی ویژه بسنجیم و به نتیجهای دقیق و نزدیک به واقع دست یابیم. اگر بخواهیم درباره تاریخ زندگی آن بزرگواران، اعمالی که انجام دادهاند یا سخنانی که بیان فرمودهاند گفتگو کنیم، بدیهی و طبیعی است که به ترازویی ویژه نیاز داریم و اگر آن ترازوی خاص موجود نباشد، سنجش ما اشتباه از آب درمیآید. جدای از این دقت در دستگاه نظری، مسئله اغراض سیاسی نیز گاه دخیل است.
اکنون علمای فعلی، چه حوزوی و چه دانشگاهی، بعدازظهر تصمیمی میگیرند و اظهارنظری درباره امام حسن (ع)، امام حسین (ع) یا پیامبر (ص) مطرح میکنند و اکثریت -نمیگوییم همه- درگیر این مسئله میشوند. اکنون اوضاع چگونه است؟ مثلاً بحث نفی مذاکره مطرح میشود و فردا روزی مذاکرات داغ میگردد و از متن آن، لزوم مذاکره را استخراج میکنند! بالاخره کدام یک درست است؟ آیا پیامبر (ص) و امام (ع) موافق مذاکره بودند یا مخالف آن؟ ترازوی این مسئله چیست و با چه معیاری بسنجیم تا همه ابعادش را ببینیم؟ همه این ها دشواریهای تحلیل تاریخی ما پیرامون حضرات معصومین است، لذا اگر اشکالی وارد باشد، این به تحلیل ما مرتبط بوده نه به شخصیت آن حضرات معصوم.
اگر بخواهم پیرامون پرسش شما اظهار نظر کنم، سخنی در میان مردم شایع است که میگویند «حرف مرد یکی است»، اما در کلاس تدریسم میگویم حرف مرد اصلاً یکی نیست و متعدد است؛ بهویژه اگر آن فرد سیاستمدار باشد! در دنیای سیاست، تدبیر، مدیریت کشور و دنیای جنگ و صلح، اصلاً معقول نیست که بگوییم حرف سیاستمدار همواره یکی است. یک مدیر، رهبر یا رئیسجمهور و مدیر سازمان به اقتضای شرایط، زمان، مکان و مانور و تدبیر حریف، تصمیمی میگیرد و رهنمودی ارائه میدهد و ممکن است دو ماه بعد عکس آن را بگوید، چراکه شرایط تغییر کرده است.
از این مبحث وام بگیریم و به سراغ سخن و عمل بزرگان برویم؛ امام حسن (ع) صلح کرده، امام حسین (ع) قیام نموده و امام علی (ع) ۲۵ سال خانهنشین بوده است؛ از کدامیک الگو بگیریم؟ آیا احتمال نمیدهید همگی درست باشند و هرکدام در زمان، مکان و موقعیت خود اتخاذ شده باشند؟ ائمهای بودند که ظاهراً ساکت بودند، سخنی نمیگفتند، دست به شمشیر نبردند، تشکیلاتی ایجاد نکردند و تبلیغی ننمودند؛ چگونه است که غیر از پیامبر اسلام (ص)، حضرت موسی (ع)، حضرت سلیمان (ع) و حضرت داوود (ع) که حکومت تشکیل دادند، برای سایر پیامبران نظیر حضرت عیسی (ع)، حضرت ابراهیم (ع)، حضرت نوح (ع)، حضرت شعیب (ع)، حضرت یعقوب (ع) و حضرت اسحاق (ع) -که نامشان در قرآن آمده است-، حکومت تشکیل ندادهاند؟ مشخص نیست وظیفه پیامبر تشکیل حکومت هست یا خیر؟ مصلحت تا کجاست و شامل چه چیزهایی میشود؟ آن فردی که بحث مصلحت را مطرح کرده، کجا و چه گفته است؟ چقدر مطالعه داشته و آیا همه ابعاد قضیه، سخنان، اعمال و رفتار آنان را دیده و سپس سخن میگوید؟
در خصوص پیامبران و معصومین (ع)، جملهای بگویم تا مسئله مصلحت برای شما حل یا منحل شود. خداوند به پیامبرش میفرماید: «وَ مَا عَلَیْکَ إلاَّ الْبَلاَغُ»؛ تو تنها ابلاغ کن. خداوند میفرماید من این انسان را دوست دارم، ولو اینکه به من کافر یا با من دشمن باشد، اما آفریده من است؛ برو و به او بگو راه درست چیست و تنها ابلاغ کن. پیامبر آمد و گفت، اما آن شخص نشنید یا شنید و توجه نکرد و ایمان نیاورد؛ آیا میتوان پیامبر را به کمکاری متهم کرد و به تعبیر برخی گفت که پیامبران در مدیریت جامعه موفق نبودهاند؟ فردی که چنین سخنی میگوید، چقدر از پیامبران و پیامبری شناخت دارد؟ آیا آنان کمکاری کردند؟ اصلاً آیا اراده خداوند بر این قرار گرفته که همگان بیایند و یک دین را بپذیرند؟
ما با دانش و درک ناقص خود و دیدن بخش کوچکی از ابعاد مسئله، داوری میکنیم و سخن میگوییم. اکنون که میخواهیم درباره بزرگان سخن بگوییم، با دستگاه معرفتی بسیار دقیقی لازم است تا مسئله را فهم کنیم. معصومین (ع) علم و عقلشان از ما بیشتر است، مصلحت جامعه را بهتر در نظر میگیرند و مأموریت خویش را بهتر از ما درک میکنند. آنان منافع شخصی خود را در نظر نمیگیرند؛ در باب این بزرگواران، زمانی کار پیش میرود که جمعیت قابل توجهی از انسانها سخنشان را بپذیرند و عمل کنند.
سؤال این است که چرا حضرت علی (ع) ۲۵ سال خانهنشین میشود، در حالی که پیامبر (ص) در غدیر خم فرمود جانشین و خلیفه شما اوست؟ چرا امام حسن (ع) به ناچار تن به صلح میدهد؟ چرا امام حسین (ع) قیام میکند؟ تمامی اینها مشروط به این است که در زمان آن بزرگوار، عدّهای قابل توجه وجود داشته باشند تا بتوان با تکیه بر آنان، اموال و نیروی رزمی و جهادیشان، تغییری در جامعه ایجاد کرد. اگر آن عده نباشند، موتور حرکت آن پیامبر و امام خاموش است.
امام علی (ع) حضور دارد اما جمعیت قابل توجهی نیست و سراغ سخن دیگری رفتهاند و آن را پذیرفتهاند، لذا ایشان کاری نمیتوانند کنند. پس از ۲۵ سال این جمعیت فراهم شد و به در خانهاش آمدند و اصرار ورزیدند که ما هستیم؛ حضرت آمد و چهار سال و نیم همراهی کردند، اما دوباره خسته شدند و پراکنده گشتند و حرکت حضرت متوقف شد. چرا امام حسن (ع) صلح کرد؟ اگر امام علی (ع) شهید نمیشد و دو سال دیگر ادامه میداد، چه میکرد؟ وقتی آن جمعیت کافی نیست، چه باید کرد؟ نتیجه جنگیدن چیست و اگر بجنگی چه نتایجی حاصل میشود؟ مصلحت در کجا قرار دارد؟ وقتی یار و یاور به اندازه کافی نداری و دست به شمشیر ببری، همان چند نفر نیز کشته میشوند، خودت نیز به شهادت میرسی و بر این خون ریختهشده نتیجه مثبتی مترتب نمیشود.
س: در ذهنها اینجا یک مقایسه طبیعی میان قیام سیدالشهدا و امام حسن شکل میگیرد، بالاخره درست است که سیدالشهدا در طول تاریخ بر باطل غلبه یافتند، اما بعد از شهادت ایشان ما چند دهه مهجوریت کامل اهل بیت را داریم. در اینجا چه میتوان گفت؟
اللهاکبری: در زمان امام حسن (ع) جامعه چگونه بود؟ تا پیش از امام علی (ع) همواره جنگ و جهاد با غیرمسلمانان بود که غنیمت، طلا، نقره، زمین و باغ داشت و اغلب مسلمانان پیروز بودند. این جنگ و جهاد کنیز و دختران زیبارو به همراه داشت. در زمان امام علی (ع) جنگ داخلی میان مسلمانان رخ داد؛ نخست جنگ جمل اتفاق افتاد و همان مسلمانان از حضرت علی (ع) خواستند که غنایم تقسیم شود، حضرت فرمود که غنایم را که ما تقسیم کردهایم. آنها گفتند این زنان و دختران که همسران آنها کشته شدهاند چه؟ اما حضرت فرمود در قانون اسلام، زن و مرد مسلمان در جنگ اسیر و کنیز و غلام نمیشوند، چراکه با دشمن مسلمان جنگیدهاید نه دشمن اسلام. این حکمی جدید بود و دیگر آن غنیمت مورد انتظار وجود نداشت.
جنگ بعدی صفین بود، همان قصه تکرار شد و غنیمت و کنیزی در کار نبود، ضمن اینکه شش ماه جنگ به طول انجامید و سپاهیان خسته شدند. سپس نهروان رخ داد. اگر ۶ ماه دیگر هم امام علی (ع) در قید حیات بود، همین قصه ادامه داشت، چراکه سفره معاویه رنگینتر بود؛ در اینجا امام علی (ع) میخواست عدالت را اجرا کند و حق را به صاحبش بدهد، اما یاران از پیش گذاشتند و رفتند. آن سپاه ۴۰ هزار نفری که امام علی (ع) با تدبیر جمع کرده بود، در زمان امام حسن (ع) نیز صحنه را ترک کردند و چارهای جز صلح باقی نماند. در واقع، این صلح درخواستی از سوی معاویه بود نه امام حسن (ع). معاویهای که تا چند سال پیش از طلقاء و دشمنان اسلام بود و به ظاهر مسلمان شد، اکنون فضای اجتماعی و افکار عمومی را در اختیار گرفته بود و به صد نفر وعده فرمانداری یه شهر را میداد.
س: معاویه از این صلح با دشمن شکستخوردهای که عدّهای در اختیار ندارد، چه چیزی را میخواست به دست آورد؟
اللهاکبری: ببینید، وقتی امام علی (ع) به شهادت رسید، کوفه بر جای خود بود، معاویه صرفاً شام را در اختیار داشت. هنوز تمام قلمرو دنیای اسلام متعلق به امام حسن (ع) است. معاویه چه میخواست؟ مشروعیت. صحابه پیامبر (ص) یا فرزندانشان هنوز زنده بودند و جنگهای پیامبر (ص) با ابوسفیان را دیده و شنیده بودند که معاویه چگونه دشمن اسلام بوده است؛ او «مشروعیت» میخواست. اگر میآمد و فرزند پیامبر (ص) و یارانش را میکشت، مشروعیتش کجا میرفت؟ باید با شمشیر همه را گردن میزد تا تسلیم شوند، اما اگر اتفاقی میافتاد که بگوید امام حسن (ع) حکومت را به من واگذار کرد تا مادامی که زندهام اداره کنم، کسی اعتراض نمیکرد.
امام حسن (ع) بالاجبار تن به صلح داد نه از روی رضایت و اختیار، چراکه یار و یاوری نداشت. آن نظارهگرانی هم که طرف امام حسن (ع) بودند، نمیخواستند شمشیر از غلاف بکشند؛ شمشیر داشتند اما انگیزهای برای کشیدن آن نداشتند، زیرا معاویه وعدههای شیطانی میداد. هنوز صحابه پیامبر (ص) زنده بودند، کودکان آن عصر به سن ۳۰ و ۴۰ سالگی رسیده بودند، لذا طبیعی بود که معاویه به دنبال صلح باشد. به همین دلیل به امام حسن (ع) گفت هرچه دوست دارید بنویسید، کسی که قصد عمل به توافق را داشته باشد اینگونه نمیگوید. شما توافق اخیر ایران و آمریکا را دیدید؛ وقتی توافق اعلام شد خوشحال شدید و گفتید عجب گوش ترامپ را بریدند! اما آیا انتظار میرفت عمل کند؟ قدرت غالب دنیای امروز امتیاز بدهد و چیزی نگیرد؟ معلوم است که نمیخواهد عمل کند. مردم مسلمان آن روز هنوز بنیامیه را تجربه نکرده بودند و اولین بار بود که سلطنت آنها را میدیدند.
اما وقتی به امام حسین (ع) میرسیم، معاویه پس از ۲۰ سال حکومت از دنیا رفته و جوانی را به جای خود گذاشته است. معاویه دشمنی دانا و زیرک بود، و دشمن دانای زیرک خطرناکتر از دشمن نادان است. اکنون فردی مانند یزید نشسته که به هیچ قانونی پایبند نیست جز لذتجویی خویش. اما چه اتفاقی افتاد؟ از روزی که امام حسن (ع) آن قرارداد را امضا کرد، عدّهای از مسلمانان نزد امام حسین (ع) آمدند که پرچم را بردار تا در رکاب تو با معاویه بجنگیم؛ امام حسین (ع) فرمود برادرم تعهدنامهای را امضا کرده است، او امام شماست و امام من نیز هست، مطیع او باشید و سخنی نگویید. ۱۰ سال در زمان حیات امام حسن (ع) بارها به امام حسین مراجعه کردند و حضرت همین را فرمود.
وقتی امام حسن (ع) به شهادت رسید، اگر نامههای کوفیان را بخوانید، در آغاز تسلیت میگویند و در سطر سوم تبریک میگویند که شما امام ما شدید و درخواست قیام میکنند؛ امام میفرماید تا زمانی که معاویه زنده است، فرش کف خانههایتان باشید، در خانههایتان بمانید و هیچ اقدامی نکنید؛ اگر او رفت و ما زنده بودیم، تصمیمگیری میکنیم. ۱۰ سال این قصه ادامه داشت، نامهها میآمد و در ایام حج با امام دیدار میکردند.
در اینجا لازم است نکتهای را عرض کنم. چه در زمان امام علی (ع)، چه امام حسن (ع) و چه امام حسین (ع)، هنوز صف شیعه امامی کلامی معتقد از صف سنی معتقد جدا نشده بود و همه مسلمان بودند. در صلح امام حسن (ع)، تعداد کمی آمدند و به حضرت خطاب یا «مذل المومنین» سر دادند، اینها خیلی کم بودند، آن هم از چند قبیله پراکنده بودند؛ ما قبیلهای کامل با ۵۰ هزار نیرو نداشتیم که شیعه باشد و پشت سر امام حسن (ع) بایستد. اینها شیعیان سیاسی بودند که میگفتند پس از پیامبر (ص) باید حضرت علی (ع) خلیفه میشد، اما نه بدان سبب که خدا و پیامبر فرموده باشند، بلکه چون خویشاوند پیامبر بود. این افراد تکتک از قبایل مختلف بودند و تعدادشان کم نبود، اما قبیلهای نداشتیم که ۸۰ یا ۹۰ درصد آن شیعه باشند.
حتی در زمان امام حسین (ع) نیز همینطور بود و هنوز مرز شیعه و سنی کاملاً جدا نشده بود. کدام یاران خاص؟ غیر از بنیهاشم، ۱۰۰ نفر کنارشان بودند. پشتوانه اجتماعی در آن روزگار بر پایه زندگی قبیلهای بود -همانطور که هماکنون نیز در برخی مناطق ساختار قبیلهای حاکم است.- در آن زمان فرمان رئیس قبیله بر پیروانش، بر فرمان خدا و پیامبر و امام معصوم مقدم بود و نظر و شمشیر یک فرد تابع رئیس قبیلهاش بود. قبیلهای نداشتیم که مثلاً ۷۰ درصد آن شیعه باشند، بلکه در هر قبیله یک یا دو درصد شیعه بودند.
بنابراین، یک جمعیت قابل توجه نه آن زمان حضور داشتند و نه این زمان. در زمان امام حسین (ع) اتفاقی رخ داده که در زمان امام حسن (ع) و امام علی (ع) نبوده است؛ مسلمانان کوفه، عراق، شام، مصر و خراسان، ۲۰ سال حکومت بنیامیه را تجربه کردهاند. البته باید بگوییم ۳۲ سال، زیرا ۱۲ سال پیش از آن نیز حکومت عثمان را تجربه کرده بودند. در این فاصله ۲۰ ساله، به امام نامه نوشتند، اما ایشان سکوت فرمودند؛ تا اینکه معاویه از دنیا رفت و مجدداً نامه نوشتند.
بر اساس اخبار معتبر و نیمهمعتبر، بین دو هزار، پنج هزار، هفت هزار تا هجده هزار نامه از قبایل مختلف به امام حسین (ع) رسیده است. نامهها را رؤسای قبایل نوشتهاند؛ برخی یک نامه امضا کردهاند، برخی پنج نامه و برخی پانزده نامه. بعضی از اسامی در صد نامه تکرار شده است. آن جمعیت معتنابه در زمان امام حسین (ع) در حال تجلی و نشان دادن خویش است و میگویند ما آمادهایم، فقط شما بیایید. حضرت برای حصول اطمینان اقدام میفرمایند. ایشان حضرت مسلم، پسرعمو و شوهرخواهر خویش را اعزام میفرمایند و تأکید میکنند که فردی موثق و معتبر را فرستادم تا ببینم شما چه میگویید. حضرت مسلم رفتند، با آنان ملاقات کردند، از نزدیک سخنانشان را شنیدند و نامهای به امام حسین (ع) نوشتند. در انتهای آن نامه قید کردند: «العَجَل العَجَل العَجَل»؛ بدین معنا که به محض دریافت نامه بشتابید، زیرا صد هزار شمشیرزن برای جنگ آماده هستند.
امام حسین (ع) روز هشتم ذیالحجه از مکه حرکت فرمودند؛ یعنی اگر تا بعدازظهر روز بعد میماندند، باید مناسک حج را به جای میآوردند. آنانی که بر منابر فریاد میزنند که امام حسین (ع) حج واجب را به عمره تبدیل کرده و از احرام خارج شدهاند، مرتکب خطای فقهی میشوند و سخن نامربوطی بر زبان میرانند که ناشی از کمدقتی و کمسوادی آنان است. به لحاظ فقهی، نمیتوان حج را به عمره تبدیل کرد؛ اگر شخصی در آن پنج روز، از عصر روز نهم در مکه حضور داشته باشد، انجام حج وظیفه شرعی اوست. مگر اینکه در بند و زندان باشد، وگرنه باید احکام حج را به جای آورد. اصلاً در آن پنج روز نیت عمره منعقد نمیگردد و کسی نمیتواند آن را انجام دهد؛ این امر اختیاری نیست، بلکه اجباری است که ابتدا احکام حج انجام شود و سپس عمره به جای آورده شود.
امام حسین (ع) ۲۴ ساعت پیش از شروع مناسک حج، در صبح روز هشتم از مکه خارج شدند. ایشان سه ماه و نیم پیش از آن به مکه آمده بودند و اگر قصد انجام عمره داشتند، پیشتر به جای آورده بودند. امام (ع) خارج شدند و با جمعیتی اندک به سمت عراق حرکت فرمودند؛ با این امید که در کوفه آن جمعیت معتنابه، آن موتور و آن سوخت آماده است و نهضت میخواهد به کار بیفتد. اما پیش از رسیدن ایشان، در کوفه کودتا رخ میدهد و شهر تصرف میگردد. امیر آنجا تغییر میکند و والی جدیدی منصوب میشود؛ ابن زیاد از بصره میآید، مسلم و هانی به شهادت میرسند و آن جمعیت معتنابه پراکنده میشوند. امام (ع) بر اساس علم عادی، این اخبار را در چهار منزلی کوفه میشنوند. ایشان یاران را جمع کرده و مشورت میفرمایند که آیا بازگردیم؟ یاران عرض میکنند که به محض رسیدن پای شما به کوفه، اوضاع آنجا تغییر خواهد کرد و مردم با مشاهده شما به سمتتان میآیند.
نمیخواهم جزئیات را توضیح دهم؛ امام (ع) مسیر را پیمودند و ۸۰ کیلومتر نیز از کوفه عبور کردند، زیرا حر با ۳ هزار نفر مسیر را سد کرد. امام (ع) به آنان آب دادند و این ۳ هزار نفر پشت سر ایشان نماز گزاردند تا سرانجام به کربلا رسیدند. در کربلا منتظر ماندند تا کوفیان بیایند. خبر نیز رسیده بود که امام در آنجا حضور دارند. از کوفه چند نفر به یاری آمدند؟ در کوفه حکومت نظامی برقرار بود و تمامی کسانی که نامه نوشته بودند، در آنجا حضور داشتند و آماده بودند. چه کسی به یاری آمد؟ این همان امتحان الهی است. خداوند از بندگان خویش امتحان میگیرد؛ این امتحان امت مسلمان بود. همگی نامه نوشتند، اما کسی برای یاری خارج نشد. کل جمعیتی که از کوفه برای یاری امام آمدند، به ۴۵ تا ۵۰ نفر نرسید. تعدادی از محاصره گریختند و از طریق راههای فرعی خود را رساندند. عدهای دیگر نیز نزد ابن زیاد رفتند، شمشیر، اسلحه، اسب و مستمری دریافت کردند و با لشکر او عازم کربلا شدند و در شهب عاشورا و یا روز عاشورا به سپاه امام پیوستند و نهایتاً شهید شدند؛ البته در این میان فریبی نیز به ابن زیاد زدند.
اکنون که امام آمده، اما مردم برای یاری جمع نشده اند، صحنه جدیدی رقم میخورد؛ جنگی در کار نیست، بلکه میگویند تسلیم بشوید و بیعت کنید. با چه کسی بیعت کنم؟ با یزید؟ مسئله تازهای در اینجا مطرح میشود. باز هم عرض میکنم که برخی چه تاریخ خوانده باشند و چه نخوانده باشند، بر منابر سخن میگویند و دقت نمیکنند. یکی از این مباحث، مسئله مذاکره امام حسین (ع) با عمر سعد است. سالهاست در مقالات تأکید میکنند که امام حسین (ع) به هیچوجه مذاکره نکردهاند. نقلهای بسیار معتبری داریم که دو یا سه شب گفتگو صورت گرفته، اما نتیجهای در بر نداشته است. یزید چه میخواهد؟ ابن زیاد چه میخواهد؟ و امام حسین (ع) چه میخواهند؟ شب عاشورا امام حسین (ع) به یاران خویش میفرمایند که این قوم تنها مرا میخواهند و با شما کاری ندارند؛ شب تاریک است و پوشش مناسبی فراهم میآورد، پس بروید و جان خویش را برهانید. نکته جالب توجه این است که امام تا عصر روز نهم از مردم دعوت به یاری میفرمایند، اما شبهنگام به یاران میگویند که بروید، زیرا نیروی کمکی نرسیده است.
پیشتر که امام حسین (ع) در مکه حضور داشتند، میدیدند مردم در کوفه آماده است، لذا باید به آنجا میرفتند تا این جریان فعال شود. عدهای امام حسین (ع) را نصیحت میکردند که به یمن یا به کوهستانها بروند تا یارانشان کوفه را تصرف کنند و بخشی از قلمرو اسلام را در اختیار بگیرند، و پس از آن به عنوان رهبر به آنان بپیوندند. اما اگر یزید جوان و بیتجربه بود، مشاوران پدرش حضور داشتند و به او خطمشی میدادند. آنان افرادی را مسلح کرده بودند و در لباس حجاج به مکه فرستادند تا در حین انجام اعمال حج، هنگامی که همه مشغول رمی جمرات یا طواف اطراف کعبه هستند، شمشیری بر قلب امام حسین (ع) فرود آورند و سپس ادعا کنند که خوارج ایشان را به قتل رساندهاند.
امام (ع) میفرمایند که من شنیدهام قوچی در کنار کعبه و در مسجدالحرام کشته میشود و نمیخواهم آن من باشم؛ نمیخواهم خون من در آنجا ریخته شود. ایشان از پیامبر (ص) شنیده بودند که بزرگی در نزدیکی کعبه کشته میشود و نمیخواستند مصداق آن باشند. اگر امام را در آنجا به شهادت میرساندند، ریخته شدن خونشان هیچ تأثیری در جامعه بر جای نمیگذاشت. به ایشان پیشنهاد میکردند به کوههای یمن بروند؛ اما در آنجا نیز احتمال فراوان وجود داشت که مأموران حکومتی ایشان را به قتل برسانند و ادعا کنند راهزنان او را کشتهاند، در نتیجه خونشان بیاثر میماند. اما ایشان در کربلا، در میانه صحرا و میدانی با حضور بیش از ۷۰ تا ۸۰ هزار نفر حاضر شدند تا کسی نتواند ادعا کند خوارج، دزدان یا راهزنان ایشان را به شهادت رساندهاند.
اکنون صحنه بهگونهای ترتیب داده شده است که درخواست بیعت میکنند؛ اما بیعت با چه کسی؟ همه علما میگویند درخواست بیعت با یزید مطرح شده بود، این خطاست.
س: پس مرجع ضمیر در جمله حضرت که میفرمایند «مثلی لا یبایع مثله» به چه کسی باز میگردد؟
اللهاکبری: مرجع ضمیر یزید نیست. فرمان از سوی ابن زیاد صادر شده بود؛ به پدر او میگفتند «زیاد بن ابیه»، یعنی زیاد پسر پدرش، زیرا پدرش نامعلوم بود. ابن زیاد نامهای به عمر سعد نوشت و دستور داد که از امام حسین (ع) به گونهای که من میگویم بیعت بگیر: ایشان باید به «حکم امیر» تسلیم شوند. تسلیم شدن به حکم امیر! امیر کیست؟ عبیدالله زیاد.
در سنت نظام سیاسی عرب رسمی وجود داشت؛ هنگامی که دو نیروی نظامی با یکدیگر میجنگیدند و یکی از آنها شکست میخورد یا در محاصره قرار میگرفت، باید به حکم امیر تسلیم میشد. تسلیم به حکم امیر بدین معناست که امیر فاتح هر تصمیمی درباره شما اتخاذ کرد، باید بپذیرید. در سنت آن روزگار تمام دنیا، فرد شکستخورده اسیر و برده تلقی میشد. خوب دقت بفرمایید؛ اسیر جنگی تسلیم شده است. اگر امام حسین (ع) تسلیم میشدند، برده به شمار میآمدند و مالک ایشان ابن زیاد میشد. در چنین شرایطی، مالک سه یا چهار راه پیش رو دارد: یا او را به بردگی میگیرد و خودش استفاده میکند، یا در بازار میفروشد، و یا او را آزاد میسازد.
به چه دلیل به معاویه، ابوسفیان و دستهای از قریش «طُلقاء» میگفتند؟ طلیق به معنای برده آزادشده است؛ آنان در مکه در برابر پیامبر (ص) تسلیم شده بودند و پیامبر فرمودند: «اذهبوا فأنتم الطلقا» یعنی شما برده من بودید، اما منت نهادم و شما را آزاد کردم. بنیامیه بسیار تمایل داشتند که امام حسن (ع) بجنگند، تسلیم شوند و سپس ایشان را آزاد کنند تا بگویند ما مکه را تلافی کردیم و شما اکنون برده آزادشده ما هستید!
حال واقعه کربلا رخ داده، آن جمعیت معتنابه و آن نیروی عظیم نرسیده است و از امام حسین (ع) میخواهند تسلیم حکم امیر، یعنی ابن زیاد شوند. ابن زیاد هیچ ریشه و اصالت خانوادگی ندارد، پیشینه نجیبی ندارد و پدربزرگش نامعلوم است. چنین شخصی میخواهد امام حسین (ع) به حکم او تسلیم شوند. اگر امام تسلیم میشدند، او ایشان را نمیکشت، بلکه آزادشان میکرد تا برای خویش افتخار و اعتبار بخرد و بگوید فرزند پیامبر بنده زرخرید من بود، اسیر من شد و من او را آزاد کردم! تا نشان دهد چقدر انسان مهمی است. انسانی که در چنین صحنهای تسلیم شود، قطعاً ذلیل میگردد. اوج ذلت کجاست؟ این است که شما به حکم چنین امیری تسلیم شوید.
س:آیا در شرایط صلح امام حسن چنین شرایطی وجود نداشت؟ با توجه به متفاهم عرفی آن موقع که برخی تصور میکردند این اقدام امام حسن (ع)، به ذلت کشاندن مومنان است، چه تفاوتی میان این صحنه با صلح امام حسن (ع) وجود داشت؟
اللهاکبری: در اینجا مصالحهای نظیر شرایط امام حسن (ع) وجود نداشت که امام حسین (ع) معاهدهای را امضا کرده و صلح کنند. کسی از امام حسین (ع) تقاضای صلح نداشت، آنها تقاضای تسلیم آن هم به «حکم امیر» را داشتند و این غیر از صلح است. ببینید، آنچه ابن زیاد میخواهد، تسلیم شدن به حکم امیر است. از طرف لشکر ابن زیاد، سه بار افراد متفاوتی پیام آوردند که به حکم پسرعمویت (ابن زیاد) تسلیم شو. کدام پسرعمو؟ منظورشان زیاد بن ابیه بود. زیاد بن ابیه ابتدا طرف امام حسن (ع) بود.
زیاد پیشتر در جبهه امام علی (ع) و امام حسن (ع) بود. به هنگام شهادت امیرالمؤمنین (ع)، او در فارس حضور داشت. در شهر مرودشت امروز یا استخر سابق که مرکز استان فارس بود، شورشی رخ داده بود و کسی نمیتوانست آن را آرام کند تا اینکه زیاد موفق به آرام کردن آن شد. پس از شهادت امام علی (ع) و خلافت امام حسن (ع) و امضای معاهده صلح، زیاد در ابتدا تسلیم معاویه نشد. به امام حسن (ع) نیز نامهای نوشتند که شما پرچم مخالفت را بردارید، من نیز از شما حمایت میکنم. اما معاویه به زیاد پیام داد که به سمت من بیا، من امتیاز بزرگی به تو میدهم. چه امتیازی؟ به او شناسنامه و هویت دادند و گفتند تو پسر ابوسفیانی. زیاد در ابتدا گفت که اول جلسه را برگزار کن و شناسنامه را امضا کن، پس از آن به سمت تو میآیم. معاویه جلسهای تشکیل داد و شاهدانی آورد. آنها شهادت دادند که ما در طائف بودیم، میخانه داشتیم و میفروش بودیم؛ ابوسفیان از سفر آمد و نزد شخصی به نام ابومریم رفت. در آن جلسه ابومریم، میخانهدار طائف، حاضر شد و شهادت داد که بله، من واسطه بودم تا زنی را به ابوسفیان دهم و در نتیجه آن، زیاد به دنیا آمد!
پس از آن، نام او به «زیاد بن ابیسفیان» تغییر یافت، جزء قریش محسوب شد و معاویه به او شناسنامه داد. اکنون پسر چنین آدمی میخواهد با اسیر کردن امام حسین (ع) و سپس منت نهادن و آزاد ساختن ایشان، نمایش مضحک دیگری به راه بیندازد و برای خویش امتیاز جدیدی ایجاد کند. چرا کوفیان میآمدند و میگفتند به حکم پسرعمویت تسلیم شو؟ زیرا ابن زیاد را از این طریق، پسرعموی ایشان میپنداشتند. امام حسین (ع) در آنجا میفرمایند: «ألا وَإنَّ الدَّعی ابنَ الدَّعی قَد رَکزَ بَینَ اثنَتینِ بَینَ السُلَّهِ وَالذِلَّةِ وَهَیهاتَ مِنّا الذِلَّةُ یأبی اللّه ُ ذلک لَنا وَرَسولُهُ وَالمُؤمِنونَ وَحُجورٌ طابَت وَطَهُرَت وَأنوفُ حَمیةٍ وَنُفوسُ أبیةٍ مِن أن تُؤثِرَ طاعَةَ اللِئامِ عَلی مَصارِعِ الکرامِ» یعنی این حرامزاده پسر حرامزاده مرا میان دو چیز مخیر کرده است: میان شمشیر و تن دادن به خواری . و هیهات که ما تن به ذلّت و خواری دهیم. خدا و رسول او و مؤمنان و دامنهای پاک و مطهّر که ما در آن پرورش یافتهایم و دلهای غیرتمند و جانهای بزرگمنش، این را بر ما نمیپذیرند که فرمانبری از فرومایگان را بر مرگ شرافتمندانه ترجیح دهیم. دقت کنید که ایشان یزید را خطاب قرار نمیدهند، زیرا در انتساب یزید به معاویه شکی نیست؛ همچنین در انتساب معاویه به ابوسفیان نیز تردیدی وجود ندارد. بلکه خطاب امام به ابن زیاد است. امام او را «ابن الدَعیّ» (پسر فرد ادعاشده) میخوانند، زیرا وضعیت پدر و مادرش مشخص نیست. امام میفرمایند او مرا میان ذلت و عزت مخیر کرده است، اما «هیهات منا الذله»؛ آن دامنهای پاک و آن اسلاف شامخ نمیپذیرند که من در چنین صحنهای تسلیم شوم. در اینجا کسی درخواست صلح ندارد، بلکه میگویند تسلیم حکم ابن زیاد شو.
امام تسلیم نمیشوند. ایشان آمده بودند تا آن نیروی عظیم ضمیمه شود و مسیر تاریخ تغییر کند؛ اما کسانی که وعده داده بودند، نیامدند و کوتاهی کردند. بعدها خودشان متوجه کوتاهیشان شدند، دست به قیام زدند و نزدیک به ۱۲ هزار نفر از آنان کشته شدند. اگر این ۱۲ هزار نفر در رکاب امام حسین (ع) شمشیر میزدند و کشته میشدند – همان کسانی که بعدها به دست همین ابن زیاد به قتل رسیدند – تاریخ بهگونهای دیگر نوشته میشد.






پاسخها