راه نجات اقتصاد ایران در داخل است

واکاوی نسبت میان مقاومت، معیشت و سیاست‌گذاری اقتصادی در ایران در گفت­وگو با هادی دیباوند
راه نجات اقتصاد ایران در داخل است

در روزهایی که موجی از نگرانی‌های معیشتی و فشارهای ناشی از جنگ‌های منطقه‌ای در افکار عمومی سایه افکنده است، این پرسش بنیادین بیش از هر زمان دیگری خودنمایی می‌کند: «آیا می‌توان میان دغدغه‌های اقتصادی جامعه و راهبرد مقاومت و اقتدار ملی، پلی استوار بنا کرد؟» برای پاسخ به این پرسش راهبردی و واکاوی چشم‌انداز اقتصاد ایران در عصر پساجنگ و افول هژمونی آمریکا، به سراغ دکتر هادی دیباوند، عضو هیئت­علمی گروه اقتصاد دانشگاه جامع امام حسین (ع) رفته‌ایم. ایشان در این گفتگوی صریح و همه‌جانبه، ضمن نقد جدی تفکرِ «تعدیل ساختاری» و وابستگی به غرب، از ضرورت اصلاح نظام سیاست‌گذاری پولی و ارزی، فعال‌سازی ظرفیت‌های پنهان اقتصاد دریا پایه و سواحل مکران، و ظهور نظم نوین جهانی به محوریت قدرت‌های مستقل سخن می‌گویند؛ روایتی امیدبخش از عبور سرافرازانه ایران از تنگناها و ورود به عصری نوین از شکوفایی اقتصادی.

سؤال:

 با توجه به دو رویکرد «توسعه برون‌گرا» و «توسعه مقاومت بنیان»، آیا این دوگانه هنوز برای فهم آیندۀ ایران معتبر است؟ یا با تحولات اخیر، از طوفان الاقصی تا جنگ‌های اخیر و کاهش ابهت آمریکا، باید آن را صورت‌بندی‌ای متعلق به گذشته دانست و چارچوب تازه‌ای برای نسبت ایران بانظم بین‌الملل ارائه کرد؟

دیباوند:

دسته‌بندی و صورت‌بندی‌ای که زحمت کشیده بودید، به نظر می‌رسد مربوط به یک دهه گذشته باشد. اواسط دهه نود این مباحث بسیار مطرح بود که یک هژمون غالب وجود دارد، مسیر توسعه مشخص است، تمام کشورها این مسیر را پیموده‌اند و ما نیز ناگزیریم از همین مسیر عبور کنیم؛ بنابراین زمان را از دست ندهیم و ازاین‌قبیل سخنان مطرح می‌شد و در مقابل آن، جریان دیگری قرار داشت که قائل به این بودند که ما باید از درون کشور حرکت کنیم و ظرفیت‌های داخلی خود را فعال سازیم؛ بنابراین اینها دو مسیر کاملاً جداگانه هستند.

اما واقعیت این است که حداقل در یکی دو سال اخیر، گمان می‌کنم آنهایی هم که قائل به دیدگاه نخست بودند، دیگر یا به­صورت کاملاً محترمانه یا در همین حد، اظهارنظری نمی‌کنند و قائل به این دیدگاه نیستند. چرا که اتفاقاتی که پس از طوفان الاقصی، جنگ دوازده­روزه و مشخصاً جنگ رمضان رخ داد و نقش آمریکا کاملاً آشکار گردید، آنهایی که قائل به این دوگانه بودند را وادار ساخت تا کم‌کم نگاه خود را اصلاح کنند. یا حداقل دیگر بسیار محتاط شده‌اند و منتظرند تا مشاهده کنند تحولات آتی چگونه رقم خواهد خورد.

به‌ویژه اینکه در سطح بین‌الملل نیز همین اتفاق رخ­داده است؛ رفتار ایالات متحده، به‌ویژه در یک سال اخیر با ایران، چه در مواجهه دیپلماسی و چه در قالب درگیری نظامی، بسیاری از کشورها را به این نتیجه رسانده است که گفتمانی که تا پیش‌ازاین تحت عنوان «دهکده جهانی» و «هژمون غالب» ترویج می‌شد، دیگر به تاریخ پیوسته و خریدار چندانی ندارد. بلوک‌های جدید اقتصادی و سیاسی در حال شکل‌گیری است. ایالات متحده دیگر ابهت و قدرت سابق را ندارد؛ بنابراین، شاید دیگر نیازی نباشد بر این دوگانه‌ها و طرف‌داران آن‌ها در داخل کشور تمرکز چندانی شود. این مباحثی بود که در نگاه نخست با بررسی دست‌نوشته‌ی ارسالی شما به ذهن خطور کرد.

سؤال:

 در مصاف جدید با آمریکا، به‌ویژه با محوریت تنگه هرمز، این احتمال وجود دارد که کشور وارد فرایندی طولانی‌مدت شود و پس از عبور از وضعیت فعلی، با آثار تخریبی، اقتصادی و اجتماعی جنگ مواجه گردد. منتقدان می‌پرسند چگونه می‌توان دستاوردهای امنیتی و میدانی جنگ را به ثروت ملی و رفاه عمومی تبدیل کرد تا جامعه، در شرایط تورم، فشار معیشتی و اضطراب‌های ناشی از جنگ، دچار فرسودگی و سرخوردگی نشود؟ به بیان دیگر، پاسخ شما به دوگانه «معیشت و جنگ» چیست و چه چشم‌اندازی برای عبور از این وضعیت ترسیم می‌کنید؟

دیباوند:

عرض کنم که در مورد جنگ و آثار و تبعات آن، به نظرم کمی حالا یا تعمداً یا از سر غفلت، بزرگ‌نمایی صورت می‌گیرد. بله، جنگ آسیب‌هایی داشت و هزینه‌هایی را به کشور تحمیل کرد؛ چه در حوزه زیرساخت‌های اقتصادی و دفاعی و چه در زمینه نیروی انسانی. اما کشور از این مرحله عبور کرده است و اتفاقاً به­خوبی هم عبور می‌کند.

آنچه هم‌اکنون به­عنوان تهدید غالب به چشم می‌خورد، سیاست‌گذاری‌های نادرستی است که در حوزه اقتصاد اعمال می‌شود و عده‌ای به اسم جنگ یا شرایط جنگی در حال ایجاد اختلال هستند. این امر هم در سطح سیاست‌گذار کلان اقتصادی ما که دچار فهم نادرستی است، دیده می‌شود.

ببینید، اکنون ما یک مشکل اساسی داریم و آن، تفکر حاکم بر سیاست‌گذاران بانک مرکزی است. این افراد قائل به این نظریه هستند که نرخ ارز را باید به­اندازه نرخ تورم تعدیل کرد. خب، این دیدگاه را پیش از جنگ نیز ابراز کرده بودند، درگذشته هم چنین سیاستی را اجرا می‌کردند و اتفاقاً به آن افتخار هم می‌کنند. ادعایشان این است که صادرکنندگان ما انگیزه‌ای برای بازگرداندن ارز خود به بازار پیدا نمی‌کنند و ما برای وادارکردن آن‌ها، ناچاریم به خواسته‌هایشان تن داده و به تعبیری نرخ ارز را اصلاح کنیم. خب، این اتفاقات در دی‌ماه سال گذشته رخ داد.

از اساس ببینید، این شیوه سیاست‌گذاری به­شدت نادرست است. این سیاست‌ها برای کشورهایی کاربرد دارد که نه درگیر جنگ هستند، نه تحریم، نه مشکل تجاری و نه بحران خاصی دارند. این افراد بر اساس متون کلاسیک اقتصادی که احتمالاً شما نیز در دوران تحصیل در رشته اقتصاد شنیده‌اید، استدلال می‌کنند که بالاخره رویه متداول سیاست‌گذاری این است که نرخ ارز را به­اندازه تورم تعدیل کنید، وگرنه فنر نرخ ارز متراکم خواهد شد. خب، این تحلیل از اساس اشتباه است و به­هیچ­وجه مناسب اقتصاد ما نیست. اما این سیاست‌گذاری نادرست، موتور محرک تورم است و پس از آن، شما مجدداً برای جبران تورمِ ناشی از آن، به دنبال تعدیل نرخ ارز می‌روید. اعمال مکرر این چرخه یعنی «تورم، تعدیل نرخ ارز، تورم مجدد و تعدیل دوباره»، اقتصاد کشور را به قهقرا می‌برد. این همان مسیری است که این افراد دنبال می‌کنند و متأسفانه هم‌اکنون آثار و تبعات آن را در بازار مسکن، خودرو و سایر بخش‌ها که با نرخ ارز خود را تطبیق می‌دهند، مشاهده می‌کنید.

این­که بپرسیم وضعیت کنونی چگونه است، یعنی ما در سایه جنگ قرار داریم و راهکار شما برای حل دوگانه‌های معیشت و امثالهم چیست، پاسخ مشخصی دارد. بخش عمده‌ی راهکارها درون اقتصاد خودمان نهفته است و به اصلاح تفکرات سیاست‌گذاران ما در حوزه‌های اقتصادی، به‌ویژه بخش ارزی و مدیریت نقدینگی بازمی‌گردد که البته بحث مفصلی دارد؛ بنابراین، راه‌حل‌ها در داخل کشور وجود دارد. اما در خصوص نحوه پیگیری مسیر بین‌الملل، ما و دشمن وارد یک عرصه تقابلی شده‌ایم که در آن، طرفی به­سلامت از مرحله عبور می‌کند که استقامت و مقاومت بیشتری از خود نشان دهد. در این میدان، دیگر موشک و برد موشک‌ها تعیین‌کننده نیستند؛ انهدام زیرساخت‌ها نیز فاکتور اصلی نیست؛ بلکه مقاومت داخلی کشورهاست که سرنوشت را رقم می‌زند.

ببینید، کشور ما تجربه جنگ هشت‌ساله را در پرونده دارد و از دهه نود به این­سو، تقریباً به طور مداوم تحت تحریم بوده است. ما جهش‌های ارزی و جهش قیمت کالاهای اساسی را به چشم دیده‌ایم. قصد ندارم جنبه‌های منفی این ماجرا را پررنگ کنم، اما وجه مثبت آن این است که مردم ما با این شرایط آشنایی کامل یافته‌اند. این‌گونه نیست که با بروز یک تورم چهار یا پنج­درصدی، همه به فروشگاه‌ها هجوم ببرند و کالاها را احتکار کنند. این رفتارها برای جامعه ما تقریباً بی‌معناست؛ زیرا مردم خود را با شرایط تطبیق داده‌اند.

اما این وضعیت برای کشور متخاصم یعنی ایالات متحده هنوز حل‌نشده باقی­مانده است. تورم اگر فرضاً چهار یا پنج درصد افزایش یابد، آن‌ها بالاخره آستانه تحملی دارند. نظم اقتصادی حاکم بر آن جوامع، کشش و تحمل این بار سنگین را برای یک بازه چهار، پنج یا شش‌ماهه ندارد؛ و این همان چیزی است که جناح‌های سیاسی مخالف در آن کشورها را به­شدت نگران کرده است؛ بنابراین، این یک نبرد فرسایشی است که نتیجه‌ی آن به میزان مقاومت و استقامت جامعه گره­خورده است. یا ما مقاومت می‌کنیم و سرافراز از این مرحله عبور می‌کنیم – که البته امیدواریم سیاست‌گذاران ما با سیاست‌های غلط خود، به تنش‌های داخلی دامن نزنند – یا دشمن است بالاخره زانو خواهد زد.

آنچه به ذهن ما می‌رسد و به آن معتقدیم این است که اگر در این مرحله گذار، انسجام خود را حفظ کنیم، مدیریت مطلوبی بر بازار داشته باشیم و برای خودمان بحران‌آفرینی نکنیم، طرف مقابل به‌هیچ‌وجه توان تحمل این فضا را نخواهد داشت و در نهایت ناچار خواهد شد در سیاست‌های خود تجدیدنظر کند؛ یا جناح‌های سیاسی مخالف در ایالات متحده روی کار خواهند آمد، یا تحولات دیگری رقم خواهد خورد که گمانه‌زنی‌های زیادی درباره آن وجود دارد و نمی‌خواهیم وارد جزئیات آن شویم.

بااین­حال، ما گاه ناگزیریم صبر کنیم. امتحان و ابتلا گاه به این شکل است که باید دست به اقدام بزنید، و گاه امتحان الهی در این است که هیچ اقدامی نکنید، تنها صبور باشید، خود را کنترل کنید و نظاره‌گر تحولات باشید؛ بنابراین، اینکه هم‌اکنون دوباره علم مذاکره با آمریکا را بلند کنیم و بپرسیم این روند تا کی ادامه خواهد داشت، سخنانی است که از همان تفکرات یک دهه پیش نشئت می‌گیرد. این جریان هم رسانه دارد و هم دستگاه تبلیغاتی، اما به نظر من این مباحث دیگر نباید مطرح شود، چرا که در سطح جامعه هیچ خریداری ندارد.

حتی اگر به سراغ فردی کم‌اطلاع در جامعه برویم و بگوییم بیایید با آمریکا و ترامپ مذاکره کنیم، پاسخ می‌دهد که ما بارها مذاکره کردیم و دقیقاً در وسط مذاکرات، جنگ به راه افتاد؛ بنابراین، این قبیل حرف‌ها دیگر ارزش، توجه و تمرکز ندارد و به گمانم نه در سطح جامعه و نه در سطح کلان سیاسی کشور، خریداری ندارد.

سؤال:

  با توجه به اینکه بخش قابل‌توجهی از بدنه اجرایی و حکمرانی کشور، از مدیران ارشد تا میانی و کارشناسی، همچنان به الگوی تعدیل اقتصادی و روایت رسمی از تورم، ارز و تجارت باور دارد، پرسش این است که جریان منتقدِ این سیاست‌ها با همین ساختار موجود چه باید بکند؟ آیا طرح‌های جایگزین، پیوست عملیاتی برای کار با همین نظام تصمیم‌گیری دارند، یا نیازمند یک تغییر گفتمانی و مدیریتی گسترده‌تر هستند؟

دیباوند:

این دیدگاه درست است که بدنه اجرایی کشور، چه در رده‌های بالا و چه در سطح میانی، قائل به همین نگاه است. من این واقعیت را می‌پذیرم؛ اما ما تابع قوانین و مقررات هستیم و باید رئیس‌جمهور و دولتی را که برآمده از انتخابات قانونی است، بپذیریم. این خود یک امتحان و ابتلا برای کشور است. وقتی جریانی در زمان انتخابات با صراحت اعلام می‌کند که برنامه‌ای ندارد، تخصصی ندارد و «می‌دانم که نمی‌دانم» را سرلوحه قرار می‌دهد و بااین‌حال رأی اکثریت را می‌آورد، تحلیل آن در چارچوب‌های کلاسیک دشوار است. در سایر نقاط جهان، افراد تلاش می‌کنند خود را توانمندتر نشان دهند، اما اینجا شخصی با ادعای نداشتن تخصص بر سرکار می‌آید و امور را به همان تفکراتی می‌سپارد که از ابتدای انقلاب – به جز مقطعی کوتاه – مدیریت اقتصاد کشور را در دست داشته‌اند؛ یعنی همان دیدگاه‌های متأثر از نسخه‌های بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول.

سؤال:

 بنابراین، ما نمی‌توانیم اصلِ حاکمیت این قوانین و انتخاب‌ها را زیر سؤال ببریم، چرا که قانون اساسی مسیر را تعیین کرده است. اما آیا نسخه‌ای وجود ندارد؟ آیا جریانی که بر اتکا به ظرفیت‌های درونی تأکید دارد، برنامه‌ای ندارد؟

دیباوند:

ببینید؛ در همان فاصله کوتاه فعالیت دولت شهید رئیسی، چند اقدام اصلاحی بزرگ انجام شد. جدای از مسئله حذف ارز ترجیحی که البته بعدها مشخص شد نیازمند دقت بیشتری بود، امکانی چون «حساب واحد خزانه» جلوی استقراض بی‌رویه از بانک مرکزی را گرفت. سال‌های پیش، دولت‌ها در پایان سال به دلیل کسری بودجه از بانک مرکزی استقراض می‌کردند و پایه پولی منفجر می‌شد، اما با این کارِ کارشناسی، جلوی رشد نقدینگی گرفته شد. یا ایجاد «درگاه ملی مجوزها» ریشه بسیاری از فسادها را خشکاند.

این نشان می‌دهد که راه­حل‌ها وجود دارند. در دولت آقای احمدی‌نژاد نیز دیدیم که برای پیک جمعیتی دهه شصت، اقداماتی چون توسعه آموزش عالی، وام‌های ازدواج و طرح مسکن مهر اجرا شد؛ بنابراین، راه‌حل‌ها وجود دارد؛ مسئله اصلی، «اراده سیاسی» است که اگر حاکم شود، می‌تواند مسیر اصلاح را هموار کند. اما در حوزه تجارت بین‌الملل، این پرسش مطرح می‌شود که چرا باید به سمت شرق برویم؟ پاسخ این است که دوگانه‌سازیِ «شرق و غرب» دیگر محلی از اعراب ندارد. فاصله اقتصادی آمریکا و چین بسیار کاهش­یافته است. امروز چین در بسیاری از حوزه‌های فناوری، هوش مصنوعی، هوافضا و حجم سرمایه، از ایالات متحده جلوتر است. ما برای دریافت هرگونه تکنولوژی یا سرمایه، نیازی به التماس به غرب نداریم؛ چرا که چین و روسیه شرکای مطمئن و قدرتمندی هستند که نمونه بارز آن را در همکاری‌های فضایی و دفاعی مشاهده کرده‌ایم.

سیاستِ ترامپ یعنی «ملی‌گرایی اقتصادی به­جای جهانی‌سازی» نیز نشان داد که حتی خودِ غرب دیگر به اصول لیبرال سرمایه‌داری پایبند نیست؛ بنابراین، اتکا به شرق و ائتلاف‌های راهبردی مانند بریکس و شانگهای، مسیری کاملاً منطقی و کارآمد است.

سؤال:

 آقای دکتر، منتقدان می‌گویند حتی چین و روسیه نیز تلاش می‌کنند توازن روابط خود با هژمونِ مسلط را حفظ کنند و ممکن است ما را به­عنوان «مهره­بازی» در معادلات خود با آمریکا تبدیل کنند. نوع تعامل چین در دوران جنگ با ایران و تلاش پاکستان به­عنوان واسطه، نشان می‌دهد که ما باید مراقب باشیم به تیله‌ی بازی قدرت‌های بزرگ تبدیل نشویم. نگاه شما به این دغدغه چیست؟

دیباوند:

واقعیت این است که نگاه روسیه و چین به ایالات متحده کاملاً با نگاه ما متفاوت است. بزرگ‌ترین بازار صادراتی چین، ایالات متحده است؛ بنابراین مضمحل شدن اقتصاد آمریکا ضربه سختی به چین می‌زند و تعاملات آن‌ها پیچیدگی‌های خاص خود را دارد. روسیه نیز از منظر امنیتی و راهبردی با غرب مواجهه دارد.

اما نکته کلیدی اینجاست که ما دیگر آن برگِ سوخته‌ی گذشته نیستیم. بعد از جنگ اخیر و اقتداری که نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران در تنگه هرمز و فراتر از آن به نمایش گذاشتند، معادلات تغییر کرده است. امروز حتی کشورهای حاشیه خلیج­فارس و قدرت‌های شرقی فهمیدند که سرعت، دقت و قدرت پدافندی و آفندی ایران فراتر از تصوراتشان است. ایران دارای سیاست کاملاً مستقل است و هیچ کشوری نمی‌تواند از ما به­عنوان ابزار استفاده کند.

اجازه بدهید سخنانم را با این نکته جمع‌بندی کنم که ما در آستانه یک تحول بزرگ تاریخی قرار داریم. ایالات متحده روبه‌زوال است و همان‌طور که رهبر شهید انقلاب فرمودند «علائم فروپاشی این هژمونی کاملاً آشکار شده است. نظم آینده جهان، نظمی پسا آمریکایی خواهد بود.»

متأسفانه، ما در داخل کشور گاهی خود را دست‌کم می‌گیریم و درگیر حاشیه‌های بی‌ارزش می‌شویم؛ درحالی‌که ناظران بین‌المللی از مقاومت، اقتدار و پیشرفت‌های علمی و نظامی ایران متحیرند. اگر مسئولان ما هوشیار باشند و برای کشور بحران‌آفرینی نکنند، باتکیه‌بر ظرفیت‌های عظیمی چون اقتصاد دریا پایه، سواحل مکران و مدیریت بهینه انرژی، آینده‌ای بسیار درخشان در انتظار اقتصاد ایران خواهد بود.

روزی خواهد رسید که ارزش دلارهای آمریکایی و هژمونی پوشالی آن‌ها به تاریخ می‌پیوندد و ملت بزرگ ایران از ثمرات اقتصادیِ این مقاومتِ شکوهمند به کامل‌ترین وجه متنعم خواهد شد. آینده، روشن‌تر از آن است که تصور می‌شود.

دیدگاه شما

پاسخ‌ها

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *