جنگها از آن دست وقایع عظیمی هستند که جهان معنایی جدیدی را در پیشروی انسان قرار میدهد. در پرتو این وقایع است که میتوان بهنوعی بازنگری در مفاهیم دست زد. ما ایرانیان بیش از دو قرن است که توسعه و مدرنیزاسیون خود را با ارجاع به تجربه غرب و در قالب ناکافی عقبماندگی فهم میکنیم. بااینحال اما جنگ رمضان آفاق جدیدی را به روی انسان ایرانی گشود. این جنگ از منظر پیشگفته میتواند بهمثابه نقطه ارجاعی برای آغازتاریخی جدید برای ایرانیان تلقی شود. تاریخی که از دل آن میتوان توسعه را در توضیح متفاوتی از خویشتن و با نگاه به انسان مقاوم ایرانی توضیح داد. در این میزگرد با حضور دکتر عبدالمجید مبلغی، استاد علوم سیاسی و دکتر طیبه محمدی کیا استاد روابط بینالملل تلاش داریم تا ابعاد نظریتر جنگ رمضان و توسعه ایران را صورتبندی کرده و به پرسش بگذاریم. در ادامه مشروح این میزگرد را از نظر خواهید گذراند.
مهمترین آموخته جنگ: توسعه انسانی است و نه آفاقی
س: موضوعی که پیشتر مطرح کرده بودیم پیرامون جنگ رمضان و توسعه ایران بود؛ عنوان آن را اینگونه گذاشته بودیم و صورتمسئله ما این بود که دغدغهای را عموماً از ناحیه اهالی علوم اجتماعی مشاهده میکردیم. این گروه با جنگ مخالف بودند و منظرگاهشان هم برای این انتقاد، بحث توسعه بود. مدام میگفتند که این جنگ، زیرساختها را تخریب میکند که تنها یک بُعد ماجراست و در نهایت توسعه ما را به تعویق میاندازد؛ و مباحثی ازایندست. این کارشناسان در صورتبندی مسئله توسعه، یک شبکه مفهومی دارند که با اتکا به آن شبکه مفهومی، به قضاوت مسائل از این منظر مینشینند. اجزای آن شبکه مفهومی چیست؟ کلیدواژههایی نظیر رفاه، آزادی، مصرف، تولید، تجارت بینالملل و اصطلاحاً مفاهیمی از این جنس. در نقطه مقابلش هم عامل عدم توسعهیافتگی را در مفاهیمی نظیر حکومت استبدادی، حکومت بنیادگرا، حکومت دینی، ایدئولوژی، سنت، فرهنگ عامه و… جستجو میکنند. چیزی که از آن شبکه مفهومی به دست میآید این است که در ذهنیت این افراد، اصطلاحاً توسعه امری است که در چارچوب دولت – ملت فهم میشود. قرار است ما توسعه را در چارچوب یک بستر داخلی و زمینهای که همان امر دولت – ملت است، درک کنیم. وقتی ما از توسعه صحبت میکنیم که مثلاً توسعه چیست یا چرا ما توسعه پیدا نمیکنیم، همه چیز را در این چارچوب میفهمند که فرهنگ ما مشکل دارد، ما نهادمند نیستیم، ما قانونمدار نیستیم یا حکومت ما بنیادگراست و با ادلهای ازایندست روبرو میشویم.
جدا از اینکه اساساً این چارچوب درست است یا غلط، یک کلیدواژه به ذهن من میرسید که در ادبیات این طیف بسیار مغفول است و آن هم بحث «استعمار» است. درحالیکه ما در فضای جهانی این کلیدواژه را بهکرات داریم؛ نظریههایی نظیر مکتب وابستگی و نظریه نظام جهانی والرشتاین و نسخههایی از این جنس، بهصراحت به این موضوع پرداختهاند که چطور نظم نامتوازن جهانی بهعنوان یکی از جدیترین عوامل توسعهنیافتگیِ کشورهای جهان سوم یا درحالتوسعه شناخته میشود. بااینحال، در چارچوب فکریِ داخل، بحث از استعمار بهشدت غایب است. آن هم درحالیکه ما کشوری هستیم که دو الی سه قرن سابقه مواجهه جدی با استعمار داریم؛ در این سه قرن به لحاظ جغرافیایی یکچهارم شدیم، آسیبهای فراوانی دیدیم و همینالان هم با استعمار در چالش هستیم. این پرسش در ذهن من بود که اگر ما بخواهیم جنگ رمضان را بررسی کنیم، اگر بتوانیم؛ مثلاً ده تا بیست درصد سایه استعمار آمریکا را در منطقه خودمان سبکتر کنیم، این امر چطور میتواند مایه جهشی در توسعه ایجاد کند؟ نمیخواهیم تعاریف دانشگاهی و پیچیدهای از توسعه ارائه دهیم؛ مقصود همان فهم عرفی و متعارف است؛ زندگی بهتر، مصرف بیشتر، تولید ناخالص داخلی (GDP) بالاتر و… مدنظر قرار دارد. با لحاظ این مقدمه ابتدا میخواهم دکتر مبلغی نظر خود را در خصوص نسبت میان جنگ رمضان و توسعه ایران بیان کنند. در خدمت شما هستیم.
مبلغی: خیلی ممنون بابت این جلسه و از شما سپاسگزارم. پیش از شروع سخن لازم است تا شهادت رهبر معظم انقلاب و جمع زیادی از مسئولان کشوری و لشکری و همچنین مردم عزیزی که در این جنگ اخیر به شهادت رسیدند را تبریک و تسلیت عرض کنم. ابتدا باید ببینیم در کشور ما چه دیدگاههایی نسبت به توسعه وجود دارد. به ذهنم میرسد که ما دو رویکرد توسعه در ایران داریم که کمابیش در همه جای جهان نیز رواج دارند؛ اما همانطور که شما اشاره کردید، یک رویکرد بیشتر مقبول واقع شده و رویکرد دیگر کمتر.
رویکرد اول، خوشه یا مجموعه نظریات کلاسیک نوسازی یا نظریه مدرنیزاسیون (Modernization Theory) است. نام شناختهشدهای هم که در اینجا به میان میآید، تالبوت پارسونز است. همه با نظریات پارسونز آشنایی داریم؛ نگاه پارسونز به توسعه چگونه است؟ یک نگاه خطی است؛ مسیری مستقیم و روشن از نقطه الف به نقطه ب که باید طی شود. مبنای او برای توسعه چیست؟ تجربه غربی. تجربهای وجود دارد و الگوی مشخصی است که آنها این مسیر را رفتهاند و شما هم باید همین مسیر را بروید. گذشتهات چیست؟ سنتهایت رمزماند؟ اینها صرفاً موانع شما هستند. شما یک دوی صد متر در پیش دارید و باید این مسیر را طی بکنید. یکسری موانع پیشروی شماست که باید از روی آنها بپرید؛ بسیار مشخص و واضح است. فهم این موقعیت چیز پیچیدهای نیست، اگرچه در مرحله اجرا پیچیدگیهایی دارد؛ بنابراین، ما باید به سنت بیاعتنا باشیم؛ نهتنها بیاعتنا باشیم، بلکه باید به آن توجه کنیم صرفاً برایآنکه از آن عبور کنیم، چرا که سنت یک مانع است. سنت اشکال مختلفی دارد؛ گاهی در خلقیات خودش را نشان میدهد، گاهی در نهادها و گاهی در نگاه معرفتی. سنت در جوانب مختلف، بهمثابه مانعی است که باید از روی آن بپریم و با آن مواجهه داشته باشیم. توسعه خطی را میتوانیم؛ مانند یک «دوی بامانع» در ذهنمان صورتبندی کنیم.
این یک نگاه به توسعه است و مجموعه بزرگی از نظریهها ذیل این خوشه نظری شکلگرفته است. میتوانیم به آنها بپردازیم؛ اما اشاره نمیکنم تا از اصل مسئله جا نمانیم. طرح این ایدهها به دوران پس از جنگ جهانی اول بازمیگردد که کمابیش ذیل مطالعات سیاست مقایسهای شنیده میشد. پس از جنگ جهانی دوم، مطالعات سیاست مقایسهای بسیار پربار و فعال شد و تمام فضای دانشگاهی را در بر گرفت؛ سپس به ایران نیز منتقل شد و کشور را کاملاً تحتتأثیر خود قرارداد. بهاینترتیب، تبدیل به یک نظریه معیار برای فهم توسعه شد، بهگونهای که اساساً تصور میشد راهی غیر از این وجود ندارد.
این رویکرد مفروضات پنهان و بنیادینی نیز دارد. مهمترین مفروض بنیادین آن این است که توسعه پیامدِ «شبیهِ دیگری شدن» است و به معنای دیگر، مقولهای به نام «استقلال» را اساساً و بهصورت سامانمند فاقد اهمیت میکند. انگارنهانگار که یک دولت – ملت در وهله نخست با مفهوم استقلال است که برپا میشود. نمیگوید استقلال نداشته باش، بلکه آن را از تیررس نگاه خارج میکند. مثلاً شما به دبی نگاه بکنید؛ مسئلهاش اساساً استقلال نیست، بلکه استقلال برایش امری جانبی و حاشیهای است. مسئله اصلیاش تولید ناخالص داخلی (GDP) و افزایش سرمایه در گردش است. دبی به این فکر نمیکند که اگر با اسرائیل مرتبط بشود، آنها میآیند و تمام اقتصادش را به صورت مویرگی تحت تأثیر قرار میدهند و پسفردا نمیتواند حرفی بزند. اصلاً این موضوع برایش اهمیتی ندارد؛ میگوید تولید ناخالص داخلی من ارتقا پیدا میکند و هدف من همین است. این نگاه، اندیشیدن در باب استقلال را به صورت سیستماتیک حاشیهای میکند؛ در حالی که پیش از این، مفهوم استقلال بسیار حیاتی بود و اصلاً بنای دولت-ملت مبتنی بر استقلال است.
کمکم نظریههای مخالفِ این رویکرد، بهویژه تحت تأثیر ادبیات چپگرایانه پدیدار شدند. در نقطه مقابل نظریه نوسازی، نظریههای وابستگی (Dependency Theory) شکل گرفت. اگر نگاه آن رویکرد خطی بود، نگاه این رویکرد کاملاً گریز از مرکز است. اگر بخواهیم آن را در یک الگوواره دوبعدی در نظر بگیریم—چون قصد دارم در نهایت به یک ایده سهبعدی و ترکیبی برسم—شما یک مرکزی دارید، مانند همان بحثهای والرشتاین که اشاره کردید. اگر نظریه نوسازی میگفت ادغام در سرمایه جهانی و وابسته شدن به اقتصاد جهانی، بخشی از مسیر سیستماتیکی است که اقتدار جهانی را به همراه دارد و توسعه میآورد (همان نگاه خطی از نقطه الف به ب)، نظریه وابستگی تمام آن گزارهها را معکوس میکند. میگوید یک مرکزی وجود دارد که شما باید از آن دور بشوید؛ یعنی همان گریز از مرکز.
از منظر نظریههای وابستگی، علت عدم توسعهیافتگی شما دقیقاً ادغام در سرمایه جهانی است. با این ادغام، آنها تبدیل به مرکز میشوند و شما تبدیل به حاشیه میشوید؛ حالا یا حاشیهی حاشیه، یا مرکزِ حاشیه، که در نهایت تفاوتی نمیکند و شما در آستانه حاشیهنشینی قرار میگیرید. بنابراین، رویکرد گریز از مرکز عامل توسعه میشود و رویکرد منجر به وابستگی به مرکز، عامل عدم توسعه. این نظریهها معتقدند کشورهای مرکزی در حال پمپاژ مشکلات خودشان به سمت ما هستند. سرریز سرمایه جهانی امکانِ منجر به توسعه نیست، بلکه انتقالِ مشکلات به کشورهای پیرامونی است. بنابراین اگر میخواهید توسعه پیدا کنید، باید خودتان را از ساختار جهانی رها کنید و توسعه را درون خودتان، با مراجعه به محیط ایزوله داخلی جستجو نمایید. این هم نگاه دوم است. نظریات وابستگی مشخصاً در ادبیاتِ مطالعه توسعه، به عنوان گفتمانِ مقاومت در برابر توصیههای بانک جهانی و دیگر نهادهای بینالمللی سرمایه شناخته شدهاند.
برای مثال، اگر شما به دپارتمانی میرفتید که ده استاد توسعه داشت، هفت نفرشان میگفتند باید به خطمشیگذاری بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول عمل بکنیم؛ اما سه نفر از آنها که چپگرا بودند، میگفتند اگر به این توصیهها عمل کنیم بیچاره میشویم و اینها سراسر بدبختی است. این یک شکاف بزرگ نظری بود که ادبیات توسعه را کاملاً دوگانه کرده بود. شما یا باید با یک گروه همراه میشدید و فکر میکردید گروه دیگر اشتباه میکند، یا بالعکس. هر کدام هم معتقد بودند اگر مسیری غیر از مسیر آنها را بروید، بدبخت و بیچاره میشوید. این دوگانگی به کشور ما هم کشیده شد. در ایران ابتدا نظریههای کلاسیک نوسازی بسیار رواج یافت، اما بهویژه در دهههای منتهی به انقلاب (دهههای چهل و پنجاه)، نظریههای وابستگی شکل و شمایل پیدا کرد. پس از انقلاب نیز سیاستهای توسعه تا حدی متأثر از این نگاه بود؛ اما پس از فروپاشی شوروی، نظریههای کلاسیک نوسازی مجدداً در انواع و اشکال مختلف بازگشتند و ما شاهد بحثهای توسعه فرهنگی و انواع ایدههای مبتنی بر نحوه توسعه بودیم، که من نمیخواهم بیشتر وارد آن ادبیات بشوم. این شمای کلی ادبیات توسعه تا به اینجا بود.
یک ادبیات جایگزین اخیراً شکل گرفته است؛ مقصودم از «اخیراً» یکی دو سال گذشته نیست، بلکه حدود دو دهه است که این ادبیات در حال نضج گرفتن است. من میپندارم آن رویکرد، ادبیات سودمندتری است و قصد دارم نسبت آن را با مقولهی جنگ سوم، جنگ رمضان یا جنگ تحمیلی سوم تبیین کنم.
ابتدا میخواهم به خود این جنگ بپردازم. سعی میکنم بحثم را در ده دقیقه جمعبندی کنم تا طولانی نشود. ببینید، این جنگ مسئلهای را به ما نشان داد؛ نشان داد برخلاف آنچه در ادبیات توسعه گفته میشد، بهویژه در ادبیات نوسازی و حتی نظریات وابستگی (چه نظریه مدرنیزاسیون و چه نظریه وابستگی)، اساساً توسعه در وهله نخست آنقدرها که اینها تأکید میکنند، امری آفاقی [عینی و بیرونی] نیست. اصلاً بحث توسعه را پیش نکشیم؛ این جنگ به ما نشان داد که «انسان» مبنای اقدام است. ایدهای که توسعه را در جهانِ بیرون از ما جستجو میکند، درک دقیقی از حرکت به سمت آینده ندارد.
شما در این جنگ یک نکته مهم را دریافتید. همواره ما را تحقیر میکردند و میگفتند فرهنگتان ایراد دارد، اندیشهتان دچار نقصان است، جامعهتان خراب است و مناسباتتان مشکل دارد. از زمان عباسمیرزا به اینسو، هر کسی که از راه رسیده و اندکی لباس شیکتری پوشیده یا به اصطلاح متجددتر از بقیه بوده است، اولین حرفی که در مقام یک مصلح به ما زده، این بوده که فلان بخش از کارتان میلنگد؛ یا فکرمان خراب است، یا ذهنیتمان، یا فرهنگمان. دائماً تلقین کردهاند که یک جای کارمان ایراد دارد؛ گفتهاند در جامعه خودخواه هستیم، وقتی به یکدیگر میرسیم بدجنسی میکنیم و همواره مشکلی در ما وجود دارد.
این جنگ مسائل بسیاری را به ما نشان داد، اما یک مسئله برای من بسیار حائز اهمیت بود و آن اینکه: آیا اساساً از ما توانمندتر هم وجود دارد؟ آیا از ما موفقتر هم پیدا میشود؟ آیا از ما «جامعهتر» [منسجمتر] هم داریم؟ شما ملاحظه کنید، پس از جنگ جهانی دوم، تصور اینکه یک کشور بتواند در مقابل یک قدرت درجه دوم بایستد، اساساً تصور باطلی بود. تفاوتی نمیکرد این را از چه کسی بپرسید؛ از سنتیترین فرد تا مدرنترین و پستمدرنترین افراد میگفتند شما توان چنین تقابلی را ندارید. میگفتند شاید بتوانید در مقام حرف چیزی بگویید، اما نمیتوانید مثلاً با انگلستان وارد جنگ شوید؛ اصلاً حرفش را نزنید، این یک شوخی است. میگفتند اگر میخواهی مانند امام حسین (ع) شهید بشوی برو، اما فراتر از این دیگر حرفی نزن. درک ما از توان آنها و توان خودمان به گونهای بود که خود را نزدیک به صفر میپنداشتیم و آنها را در اوج قدرت میدیدیم. هیچ بحثی هم در این گزاره وجود نداشت و یک اجماع مرکب بر آن حاکم بود. ممکن بود به انگلستان ناسزا بگویند و معتقد باشند که عجب کشور استعمارگری است، اما در این شک نداشتند که ما کجا و آنها کجا. این یک نکته.
نکته دیگر اینکه؛ آیا اشتباه میکردند که آنها سلاحهای فوقالعادهای دارند و ما فاقد آن هستیم؟ خیر، اشتباه نمیکردند. آنها داشتند واقعیت را میدیدند؛ واقعیت آفاقی و بیرونی را همه درست تشخیص میدادند. پس همه ما، صرفنظر از مشربهای فکریمان، صرفنظر از اینکه کراوات میزدیم یا ریش داشتیم—یعنی در هر دو سوی طیف—چه چیزی را نمیدیدیم؟ ما «خودمان» را نمیدیدیم، وگرنه جهان بیرون را غلط نمیدیدیم. مسئله این نبود که ما درک دقیقی از ظرفیت قابل تبدیل به اقتدار نظامی آنها در مقایسه با خودمان نداشته باشیم؛ آن درک وجود داشت.
این جنگ به ما چه چیزی را نشان داد؟ نشان داد که اتفاقاً سرمایه ضروری برای توسعه، درون ما بیش از هر جای دیگری انباشته شده است. اتفاقاً همان فرهنگی که همواره تحقیرش کردند، همان انسان ایرانی که هر از راه رسیدهای او را کوچک شمرد، مجهز به امکانی است که آن امکان، مهمترین سرمایه برای توسعه به شمار میرود. ما این سرمایه را هیچگاه نفهمیدیم و هیچگاه آن را عملیاتی نکردیم. عرض کنم خدمتتان که آن امکان، «سنت» ماست. درون سنت ما استعدادی نهفته است که اگر به درستی شناخته و فهمیده شود، راه به سوی توسعه میگشاید.
من قصد دارم عرایضم را جمعبندی کنم و سپس این بحث را وارد ادبیات توسعه نمایم و بر اساس نظریه توسعه بازتابی (Reflexive Modernization) تبیین کنم. این مواردی که عرض کردم، مقدمهای برای جمله پایانیام بود. آنچه اهمیت دارد و باید به آن توجه کنیم، این است که سنت در وهله نخست، یا به عبارتی مهمترین امکانِ منجر به توسعه، در وهله نخست امری «انفسی» [درونی] است، نه آفاقی. بله، میتوان توسعه آفاقی ایجاد کرد، اما غایت آن دبی خواهد شد؛ در و دیوار را آباد میکنید، بانکها رونق مییابند، گردش مالی ارتقا پیدا میکند و چند توریست هم رفتوآمد میکنند، اما این نوع توسعه مرزی دارد، سقفی دارد و دچار شکنندگی است. علاوه بر این، با انسانهایی نظیر ما نمیتوان به چنین مدلی دست یافت؛ اگر امکانپذیر بود، در دوران گذشته به آن میرسیدند. ما مردمی هستیم با ایدهها و سنتی نهادینهشده که امکان چنین مدل توسعهای را نمیدهد، ضمن آنکه مطلوبیت چندانی هم برایمان ندارد.
همین اکنون نیز در جریان جنگ با ایران مشاهده کردیم که چه میزان اتاقهای شیشهای وجود دارد و آن نیرویی که حامی توست، اگر کنار برود، به سرعت فرو میریزی. پس توسعه، دستکم برای ما، در وهله نخست باید بر اساس ظرفیت انفسی درک شود. توسعهای که در بستر جامعه ایرانی ریشه دارد، پیش از هر چیز بر پایه استقلال استوار است؛ یعنی تا زمانی که یک دولت-ملتِ مؤثر، مؤیدِ نحوه بودن، شیوه اندیشیدن و ناظر بر چگونگی حضور ما در این جهان نباشد، ما نمیتوانیم به توسعه دست یابیم. اینکه چگونه میتوان این مفهوم را به ادبیات توسعه پیوند زد، در بخش بعدی عرایضم که به ایدههای نوسازی بازتابی یا نوسازی متأملانه آنتونی گیدنز و اندیشمندانی از این دست اختصاص دارد، تلاش خواهم کرد تبیین نمایم.
توسعه تاب آور؛ پیشرفت در دل جنگ چگونه محقق می شود؟
س: یکی از اساتید من تعبیری دارد و میگوید: «هیچ مفهومی وجود ندارد مگر اینکه اگر آن را عمیق کنید، به همه حوزهها تسری پیدا نکند.» آقای دکتر مبلغی، از آنجایی که مفهوم «سنت» را تعمیق بخشیدهاند و روی آن متمرکز بودهاید، از هر کجای عالم که بحث را آغاز کنیم، در نهایت به سنت بازمیگردیم. حالا در خدمت خانم دکتر محمدی کیا هستیم، پرسش من در واقع همان سؤال پیشین است. شما نسبت میان این جنگ و توسعه ایران را چگونه ارزیابی می کنید؟
محمدی کیا: با نام و یاد خدا. من هم عرض سلام، ادب و احترام دارم. شهادت هموطنانم و بهویژه رهبر انقلاب و سرداران کشورمان را تسلیت عرض میکنم. بحث نسبت جنگ و توسعه، گمان میکنم همان موضوع محوری ماست. من ابتدا مقدمهای در رابطه با این ارتباط ارائه میدهم. ببینید، هنگامی که از جنگ و توسعه سخن میگوییم، عموماً نخستین گزارهای که مطرح میشود این است که این دو مقوله در تضاد با یکدیگرند. به جرأت میتوان گفت هیچ کلاس نظریههای توسعه یا مباحث مرتبط با آن وجود ندارد که در گام نخست، جنگ را نقطه مقابل توسعه نپندارد. حتی میتوانیم این را به عنوان یک اجماع در نظر بگیریم که اگر برای توسعه ارکان مختلفی اعم از اقتصادی، اجتماعی و زیستمحیطی—که اخیراً اضافه شده—در نظر بگیریم، رکن پنهان، رکن چهارم یا در واقع اتمسفر عمومیِ توسعه، «صلح» است. بدون وجود صلح، ما نمیتوانیم انتظار پدیدهای به نام توسعه را داشته باشیم.
حال پرسش اینجاست که با وجود این رکن حاضر و پنهان، آیا میتوانیم تصور کنیم در جایی که صلح وجود ندارد، توسعهای محقق شود؟ نظریههای جدیدی پیرامون صلح مثبت و صلح منفی و مباحثی از این دست شکل گرفتهاند که در ادامه به آنها میپردازم. اما در عین حال، برخی نظریهها رویکردی جایگزین دارند؛ برای مثال استدلال میکنند که جنگ نیز میتواند ارتباط مستقیمی با توسعه داشته باشد، یا اینکه جنگ محرک توسعه است و یا توسعه در امتداد جنگ پدیدار شده است. این دیدگاهها به دو دسته نظریات کلاسیک و جدیدتر تقسیم میشوند.
رویکردهای کلاسیک، عموماً متأثر از مفاهیمی نظیر طرح مارشال، نظریات مرکز-پیرامون و مکتب وابستگی یا نظام جهانی هستند. این دیدگاهها معتقدند اگرچه توسعه عامل پیشگیری از جنگ است، اما در بسیاری از مواقع، بخشهایی از توسعه در امتداد یک جنگ حاصل شده است. دلیل این امر به نگاه اروپامحور بازمیگردد؛ اروپا که در امتداد جنگهای سیساله، مفهوم «دولت-ملت» را بنیان نهاد و آن را به نظم بینالملل عرضه کرد، خود را برآیند یک جنگ طولانیمدت میداند. پس از آن دوران است که در یک وضعیت صلح قرار میگیرد و سپس مباحثی از توسعه را که میشناسیم، در اشکال مختلف پیگیری میکند.
بنابراین، این رویکرد استدلال میکند که اگر میخواهیم دولت موفقی داشته باشیم، اساساً دولت-ملت شکل بگیرد و بازسازی پساجنگ را تجربه کنیم، این امور در امتداد خود جنگ قابل تعریف است. نظریات دیگری نیز وجود دارند که من به اختصار از آنها عبور میکنم؛ این نظریات معتقدند جنگ میتواند به عنوان یک کاتالیزور یا محرک توسعه عمل کند. فراتر از این امر، اگر از منظر تاریخی از این رویکردها عبور کنیم، در جامعهای که جنگ را تجربه میکند، نوعی سازماندهی مجددِ مرکزی میتواند شکل بگیرد؛ دولت ممکن است تقویت شود، مشکلات بنیادین خود را بازشناسی کند و دستاوردهایی از این قبیل حاصل شود. بر این اساس، امکانآفرینیهای پس از جنگ در عرصههای گوناگون مورد توجه قرار میگیرد.
اما موضوعی که به باور من میتوانیم در خصوص جنگ خودمان بر آن متمرکز شویم، بحث «انباشت سرمایه اجتماعی» است. برخی تحلیلگران، بهویژه در حوزه نظریات جامعهشناسی (و نه صرفاً نظریات توسعه سیاسی)، بر این باورند که جنگ موجب انسجام اجتماعی بیشتر میشود و در حقیقت، خلوص، یکپارچگی و همبستگی جامعه را ارتقا میبخشد. بحرانهای مختلف و تجربههای زیسته جمعی، معمولاً بروندادی از این دست دارند. در این میان، دولت چه نقشی ایفا میکند؟ دولت طبیعتاً میتواند سیاستگذاریهای ویژهای را اتخاذ نماید. اگر این دولت دارای رویکردی توسعهمحور باشد، این سیاستها میتوانند مسیر را به سوی توسعهای دقیقتر هموار سازند. آنچه در اینجا بدیهی و مبرهن مینماید، این است که تحقق چنین شرایطی به بسترهای تاریخی، ساختاری و نهادی وابستگی دارد؛ موضوعی که نظریههایی نظیر نظریه مراحل رشد رستو (Rostow) به خوبی آن را تبیین میکنند.
ما در کشور خودمان به باور من از این فضای مقدماتی که خیلی از این نظریه ها مطرح می کنند عبور کردیم. بسیاری از این موارد را برای جنگهایی نظیر جنگهای سودان، بحرانهایی که داعش در سوریه ایجاد کرد، یا حتی حمله آمریکا به عراق و بحث افغانستان، تحلیلگران مورد استفاده قرار میدادند. اما برای کشوری نظیر ایران، آنچه در این دویست سال باعث شده پابرجا بماند الحمدلله و پابرجا خواهد ماند، بحث دولت مرکزی، انسجام عمومی و خودآگاهی ملی است که در نمونههای یادشده، به قدرت و قوت جامعه ما دیده نمیشد.
از همین چشمانداز، تصور من این است که بحث توسعه اجتماعی، انباشت روحیه جمعی و انسجام، در این جنگ باید مورد توجه قرار گیرد. اگر بازگردیم به نظریههای توسعه، میپندارم نظریه «توسعه تابآور» (Resilience Development) برای این فضا نسبت و مناسبت بهتری داشته باشد؛ یعنی برای فضای پس از جنگ ایران، فضای جامعه خودمان و نسبت آن با این جنگی که در حال تجربه آن هستیم. توسعه تابآور مشخصهها و مؤلفههای خاص خود را دارد.
مشخصههای توسعه تابآور شامل «اکولوژی نهادی» و «هضم شوکهای بیرونی» است؛ اینکه یک جامعه توانایی جذب و هضم داشته باشد، توانایی توسعه در شرایط بحران را در خود پرورش دهد و نهادهای آن شکننده نباشند. این همان چیزی است که ما در این جنگ تا حدودی تجربه کردیم و میتواند الگویی باشد که آن را بسط دهیم.
بسیاری معتقد بودند نظام ما یک نظام فردسالار است و با حذف رأس نظام و شماری از چهرهها و فرماندهان نظامی، دچار بحران خواهد شد. در ابتدای جنگ نیز دشمنان اعلام کرده بودند که چند روز بیشتر طول نمیکشد تا به هدفشان برسند و جمهوری اسلامی ایران را از بین ببرند. منتها به دلیل اینکه ما نهادهایی داشتیم که «ضدشکننده» بودند—به تعبیری که در ادبیات توسعه تابآور داریم—اکنون به نقطهای رسیدهاند که تقاضای مذاکره برای بازگشایی تنگه هرمز میکنند و ایران این مذاکره را نمی پذیرد.
این نگاه توسعهای، بحث انعطاف و هضم را به شکل جدی مدنظر قرار میدهد و به لحاظ فنی نیز سازوکارهایی نظیر «جذب شوک» (Absorption) و «تطبیق» را لحاظ میکند. در این نظریه، ارکان فنی و سازوکارهایی داریم که مباحث نهادین را در یک جامعه تبیین میکند و آنها را به یک کارویژه تبدیل میسازد؛ این سازوکارها شامل جذب، تطبیق (Adaptation) و تحول (Transformation) است. جامعه با شناختی که از خود و بحرانهای پیشِ رویش دست مییابد، از طریق این سه رویکرد فنی، توانایی گسترش و تعمیقِ توسعه تابآور را در درون خود پیدا میکند.
من میپندارم ما توسعه تابآور را پیشتر تجربه کردهایم و اکنون بیشتر در حال تجربه آن هستیم، که شاید نسخه مناسبی برای دوران پس از جنگ باشد. ما در بحث تحریمها طی دهههای اخیر، نوعی توسعه تابآور را از سر گذراندیم و تا حدودی توانایی شناخت این مباحث نهادین و فضای فنیِ آن را به دست آوردیم. اما از آنجا که تجربه اینچنینی از جنگ را نداشتیم، این جنگ میتواند برای ما یک تجربه افزوده محسوب شود تا مسیر را درون همین چارچوب نظری ادامه دهیم.
اینکه جنگ چگونه به این روند یاری میرساند، مؤلفههایی دارد. در گام نخست، باید «قاعده کالبدشکافی» اِعمال شود تا از طریق آن بتوانیم مشکلات درونی ساحت سیاسی و اجتماعی را شناسایی کنیم.
س: یعنی جنگ یاری میرساند تا خودمان را بشناسیم؟
محمدی کیا: بله و همانطور که پیشتر اشاره کردم، میتواند کاتالیزور توسعه باشد. یکی از راهکارها این است که کالبدشکافی را درون جامعه انجام دهیم و نهادهای مختلف را تفکیک نماییم. برای مثال، بحث اقتصاد را به شکل مؤثری مطرح میکنند؛ اکنون که ما دچار محاصره دریایی شدهایم، کالبدشکافیِ رخداده میتواند از چشمانداز وابستگی به اقتصاد جهانی، این پرسش را پیش بکشد که چگونه میتوانیم به «خودبسندگی» برسیم. ایجاد ارتباطات جایگزین، تأسیس بنادر خشک و مدیریت ارتباطات پولی و بانکی، مسلماً دستاوردهای چنین نگاهی پس از کاربست قاعده کالبدشکافی است.
بحث دیگر، لزوم خلاقیت در الگوهاست. ما همواره الگوهایی را در مواجهه با تحریمها پیش بردهایم، اما جنگ، خلاقیت در الگوهای ویژه خود را میطلبد. برای نمونه، دبی پیشتر برای ما یک مجرای ارزی و فضایی برای عبور از تحریمها بود. ما باید در الگوهایمان بازاندیشی و خلاقیتی اِعمال کنیم تا همواره بتوانیم آنها را بهروزرسانی نماییم و بر یک الگوی ثابت توقف نکنیم. شرایط جنگی، فضایی بسیار متحول و متفاوت است و لحظهبهلحظه دستخوش تغییر میشود.
س: خلاقیت در الگو صرفاً مختص دوران جنگ نیست، بلکه جنگ یاری میرساند تا راههای تازهای را برای دوران پس از جنگ بیابیم و نقاط ضعف و الگوهای آسیبپذیرمان را شناسایی کنیم. درست است؟
محمدی کیا: بله جنگ نقاط آسیبپذیر ما را به شکل ناگهانی برجسته میسازد و موجب میشود خودآگاهی ما نسبت به این آسیبها دقیقتر، سریعتر و شفافتر گردد. جهانِ جنگ، جهانی است که پردهها در آن فرو افتادهاند؛ همانگونه که دشمن ماهیت خود را آشکار میکند، مشکلات ما نیز خود را عیان میسازند. از همین روی، به خلاقیت بیشتری نیازمندیم.
مؤلفه دیگر، «قاعده جانشینی تدریجی» برای دوران پس از جنگ است. دستاوردهایی که جامعه در جریان جنگ کشف کرده است—چه در فضای اجتماعی نظیر انسجام و تقارب گروههای مختلف، و چه در حوزه اقتصاد نظیر کشف الگوهای جایگزین—باید کارآمدی خود را نشان دهند تا به عنوان قواعد جانشینی تدریجی در فضای پس از جنگ، توسط جامعه تجربه شوند و ساحت سیاست نیز از آنها حمایت کند.
بنابراین، ما در توسعه تابآور با یک توسعه دفعی یا مقطعی روبهرو نیستیم، بلکه با یک «فرآیندِ» توسعه مواجهیم؛ موضوعی که این نظریه را متمایز میسازد. ما میتوانیم بیشتر به آن بپردازیم و به عنوان یک فرآیند آگاهانه به آن بنگریم که توسعه انسانی، فضای اجتماعی، توسعه اقتصادی و فضای سیاسی را توأمان درگیر میکند. ارتباط این رویکرد با عرصه بینالملل را نیز میتوان ذیل مفهوم استقلال تبیین کرد که جناب دکتر مبلغی پیشتر به آن اشاره کردند و من دیگر به آن ورود نمیکنم. بخش نخستِ عرایض من در اینجا به پایان میرسد.
آفاق توسعه بر پایه های سنت به دست می آید
س: اکنون در خدمت آقای دکتر مبلغی هستیم. پیش از آنکه شما بحث پیشین خود را در خصوص نسبت توسعه و جنگ توضیح دهید، قصد داشتم سوالی را طرح کنم تا در میانه بحث خود به این موضوع نیز بپردازید. این پرسش به نوع نگاه ما به مفهومی بازمیگردد که میتوانیم آن را «نظم جهانی» یا «ساخت جهانی» بنامیم. در رویکردی که اکنون در حال تبیین آن هستیم، نوعی بدبینی نسبت به ساختار جهانی وجود دارد و در دل این نگاه است که جنگ رمضان اساساً موضوعیت مییابد. اما در ایدهای که جریان مقابل طرح میکند، وقتی از ساختار جهانی سخن میگوییم، با ساختاری مواجهیم که هرچند اذعان دارند عادلانه نیست، اما گویی ساختاری قانونمند، منضبط و دارای قواعد است که میتوان با آن وارد تعامل شد. استدلال میکنند که شما میتوانید به مالزی، اندونزی یا ژاپن تبدیل شوید؛ و اگر نشدید، ناشی از ساختار جهانی نیست، بلکه از مشکلات داخلی خودتان نشأت میگیرد. یعنی نوعی خوشبینی به ساختار جهانی در آن نگاه وجود دارد. در نقطه مقابل رویکرد پیشین چنین تصویر می شود که شما ناگزیر هستید بر مفهوم استقلال پافشاری کنید، سپس لوازم آن نظیر قدرت نظامی را تدارک ببینید، وارد سیاستی چالشبرانگیز با صاحبان نظم جهانی بشوید، و در نهایت پتانسیل خود را در این اصطکاکِ مستمر از بین ببرید. بنابراین ما با دو نوع نگاه به ساخت جهانی روبرو هستیم که در دل هریک جنگ رمضان و توسعه دو معنای متفاوت پیدا می کند. قضاوت شما در بین این دو نگاه چیست؟ می خواستم تا ضمن تکمیل بحث نخست خود به این مطلب نیز اشاره کنید.
مبلغی: میگویند: «پیام آمد ای بیخبران، راه نه آن است و نه این.» ببینید، چه در نظریههای گروه نخست یعنی نظریات پارسونزی و نوسازی که معتقدند ساختار جهانی اساساً سرمایه اصلی برای توسعه است و چه در نظریههای گروه دوم نظیر نظریات والرشتاین که خانم دکتر محمدی کیا پیشتر به آن اشاره کردند؛ که میگویند نظم جهانی چیزی نیست جز یک شرِ چیره؛ من قصد دارم از چشمانداز پرسش شما به این موضوع بپردازم. من معتقدم که راه، نه آن است و نه این. نه نظم جهانی امید ما برای دستیابی به توسعه است (در رویکرد خطی به توسعه)، و نه مشکل اصلیِ ما در مسیر توسعه محسوب میشود (در رویکرد گریز از مرکز).
ما باید با اتکا به سنت خود، به نوعی از توسعه بیندیشیم که نظم موجود را به نفع توسعه ما «فیلتراسیون» کند. یعنی نظم موجود را در وضعیتی قرار دهد که در صورت مواجهه مؤثر و مناسب با آن، به کارِ ما بیاید. بنابراین، نه دیدگاههایی پذیرفته است که جهان را کاملاً بر پایه ساختارمندیِ استعمار میبینند، و نه دیدگاههایی که جهان را کاملاً دوگانه میپندارند؛ نظیر رویکردهای توسعه نوسازی که میگویند آنها «جهان آزاد» هستند و ما «جهان بربر» هیچ یک درست نیستند. نگاهی که میپندارم صحیح است—و البته این امری نیست که مستقل از ادبیات توسعه باشد، بلکه جنبهای از آن ادبیات را نیز در بر دارد—این است که باید الگوها را با استعداد و ظرفیت خودمان تطبیق دهیم (آداپته کنیم)، تا به عنوان یکی از مهمترین الگوهای توسعه ارائه گردد. این موضوعی است که بعداً میتوان روی آن تمرکز کرد. کشور ما پس از آنکه در مسیر توسعه جدیتری قرار گیرد، میتواند به عنوان یک الگو برای دیگران نگریسته شود.
این امر به «توسعه دورانی» مربوط میشود. توسعه دورانی پیامد این دیدگاه است که شما برای توسعه یافتن، نیازمند یک بستر هستید و آن بستر در وهله نخست، درون خودِ شما قرار دارد. در این مرحله، هنوز با جهان پیرامون کاری نداریم؛ هنوز هیچ ارتقایی نیافتهایم و هیچ فرازیابی نسبت به سطح موجود و فعلی خودمان نداریم. آن بستر، «سنت» شماست. این سنت وجود دارد، اما شما نیازمند آن هستید که به مسیرهای طیشده توسط دیگران نیز بنگرید. مسیری که دیگران طی کردهاند، افقی از توسعه را پیش روی شما میگشاید؛ چرا که نمیتوان با ذهنی خالی به توسعه پرداخت. دستاوردهای ناشی از توسعه—چه در حوزه نظری، چه در حوزه عملی، چه در حوزه تکنیکی و چه در حوزه ایدهپردازی و انگارهای—وجود دارند که باید به آنها نگریست. اما باید از دل ظرفیت خودتان، نه به صورت خطی، بلکه در چارچوب نوعی مانورپذیری که مرتباً افت وخیز، رفت و برگشت، و دیدن و پس زدن دارد، تلاش کنید این مسیر را طی نمایید.
س: امکان دارد این مبحث را اندکی انضمامیتر بیان کنید؟ مشخصاً ناظر بر جغرافیای ایران.
مبلغی: صورت انضمامیتر آن بدین گونه است که توسعه برای ما باید یک شرط بنیادین داشته باشد؛ تا زمانی که امکان اتکا بر سنت خود را نداشته باشیم، نمیتوانیم به توسعه بیندیشیم. پس شرط بنیادینِ آن «استقلال» است. اگر استقلال حاصل نیاید، شما شانسی برای دستیابی به توسعه نخواهید داشت. این نکته نخست.
س: اگر اجازه دهید بر سر این مسئله لحظه ای توقف کنیم. فرض کنید توسعهگرایان داخلی ممکن است به شما بگویند که برای مثال، کشوری نظیر ترکیه رفته و تبعیت محض از آمریکا کرده است که می گوییم او استقلال ندارد و ما داریم؟
مبلغی: نمونه ترکیه بسیار نمونه مطلوبی برای بحث است. یک زمان شما از کشوری فاقد یک سنت مؤثر سخن میگویید، مانند کره جنوبی یا حتی ژاپن؛ این کشورها میتوانند به وجوه مهمی از توسعه دست یابند. اما در عین حال، توسعهای که فراچنگ میآورند، به یک معنا پیامدِ فقدان تاریخمندی از جنسِ تاریخ ماست. ممکن است عدهای بگویند چقدر عالی! اما در نهایت میتوان استدلال کرد که آنقدرها هم مطلوب نیست، چرا که این جنس از توسعه سقفی دارد؛ توسعهای کاملاً آفاقی و بیرونی است.
به یک انسان ژاپنی بنگرید؛ در بسیاری از وجوه، تفاوتی با یک انسان آمریکایی ندارد. این توسعه، فاقد آن تجربه بنیادینی است که خودِ آمریکاییها از سر گذراندند. آمریکاییها وقتی توسعه پیدا کردند، آمریکایی بزرگ شدند؛ اما بعد، همان مدل را به صورت بستهبندیشده به کره ارائه دادند. من قصد ندارم انکار کنم که این امر برای مردمان آن خطه مواهبی به همراه نداشته است؛ حتی میتوان پرسید آیا یک فرد کرهای شانس دیگری هم برای توسعه داشت؟ مسلماً همان مسیرِ پیش رویش بود. با این حال، اگر امروز به دانشگاههای علوم انسانی آنها مراجعه کنید، مشاهده میکنید که از دانشگاههای جهان سوم نیز عقبماندهترند، گویی نتوانستهاند آن بضاعت علمی و فکری را فراهم آورند.اما ترکیه یک سوژه خوب است. روندهای ادغام ترکیه در نظم جهانی، به مراتب از کره قویتر و جدیتر بود. زمانی که کره هنوز درگیر امور بسیار اولیهای نظیر جنگ، مصائب پس از آن و دیکتاتوریهای پیش از تغییرات سیاسی بود، شما در ترکیه، حتی پیشتر از آن، چیزی فراتر از سکولاریسم را مشاهده میکنید؛ آنها یک جامعه لائیک تأسیس کردند، در حالی که در آن مقطع صرفاً فرانسه در سطح جهان دارای ساختار لائیک بود. ترکیه به سرعت جذب ناتو شد. پیوستن به ناتو بدان معناست که چنان سپر امنیتی برای شما ایجاد میشود که کسی نتواند شما را تهدید کند. درون آن ساختار لائیک، هیچ کشوری بیش از ترکیه موضوع اِعمال سیاستهای نوسازی قرار نگرفته است؛ ترکیه یک نمونه ویژه در جهان به شمار میرود. بیدلیل نبود که در دوران رضاشاه، ترکیه به عنوان یک الگو مدنظر قرار گرفت.
اما اکنون ترکیه را بنگرید؛ آنقدرها هم که تصور میشود کشور توسعهیافتهای نیست. وجوهی از توسعه را داراست، اما در عین حال با آشوبها و دشواریهای کمرشکنِ جدی نیز دستبهگریبان است. اگر قرار بود رویکردهای نوسازی به صورت مؤثر پاسخگو باشند، قطعاً ترکیه اکنون باید یکی از مقتدرترین کشورهای جهان میبود، اما اساساً به چنین نقطهای نرسیده است.
چرا کره رسید، اما ترکیه نرسید؟ نظریه نوسازی این مسئله را تقلیل میدهد و استدلال میکند که ترکها انسانهای بینظمی بودند و کرهایها منظم. اما علت اینکه این الگوها در ترکیه پاسخ نمیدهد، این است که ترکیه دارای «سنت» است. آیا این سنت برای ترکیه یک نقطهضعف یا عامل بیچارگی است؟ خیر؛ اگر ترکیه بر پایه مراجعه به سنت خود توسعه یابد، آن توسعه با توسعههای وارداتی تفاوت خواهد داشت و صرفاً امری آفاقی نخواهد بود.
اجازه دهید یک مثال مختصر دیگر مطرح کنم. من قصد ندارم از تمامی رویدادهایی که در چین به وقوع میپیوندد دفاع کنم؛ مسلماً چین مشکلاتی دارد و در این امر هیچ شک و شبههای نیست. اما چین توسعهای را پیش میبرد که تا حد بسیار زیادی با سنت خودش پیوند خورده است. به همین دلیل مشاهده میکنید که توسعه چین دارای اصالت (Originality) و یگانگی (Uniqueness) است و یک گشتاور (Momentum) پنهان و ذاتی درون خود دارد. شما در کره این گشتاور ذاتی را نمیبینید؛ هر زمان اقتصاد جهانی ارتقا یابد، کره نیز با آن رشد میکند و هرچقدر هم ثروتمند شود، بخشی از امکانی است که در فضایی بیرون از خودش در حال گشوده شدن است. اما مسئله چین اینگونه نیست. من به آن توسعهای میاندیشم که از سنت انسانها برمیخیزد و شما را به موقعیتی ویژه تبدیل میکند که در مسیر توسعه، خودِ مفهوم توسعه را ارتقا میبخشید؛ چین در درون فرآیند توسعه، توسعهی تازهای خلق کرد، در حالی که کره و ژاپن صرفاً به مصادیقِ بسطیافتۀ توسعه غربی بدل شدند.
اگر فرصت باشد باید به این نکته اشاره کنم که اگر ما بخواهیم توسعه پیدا کنیم، چگونه باید عمل کنیم؟ زمانی که هند با مراجعه به وجوهی از سنت خویش توسعه یافت، عنصر محوریِ این توسعه «خلاقیت» بود. همه شگفتزده شدند که رویکرد هند در مسیر توسعه تا چه میزان خلاقانه است؛ بهگونهای که در بسیاری از مراکز فناوری اطلاعات جهانی، مدیران ارشد، هندی هستند. هند، ایجاد خلاقیت و ارزشافزوده را در دست گرفت.
چین نیز هنگامی که توسعه یافت، همگان را متحیر ساخت که چگونه این توسعه با ایجاد ارزشافزوده ناشی از نظم در تولید محقق شده است؛ امری که معیارها را تغییر داد. ضریب ارزشافزوده آنها در بهینهکاری آنچنان ارتقا یافت که اگر پیش از آن کشورهای غربی با یکدیگر رقابت داشتند تا بهرهوری را اندکی ارتقا دهند، به ناگاه چین الگوها را دگرگون کرد و نشان داد قادر است در بازهای بسیار کوتاه، بازدهیِ مضاعفی ایجاد کند.
حال اگر توسعه ایرانی محقق شود، میپندارم عنصر محوری و شگفتانگیز آن متفاوت خواهد بود. در کنار آنکه معیارهای مشابهی با سایر الگوهای توسعه خواهد داشت—مانند ارتقای تولید ناخالص داخلی (GDP)، افزایش رفاه و بهبود سطح درآمد—اما آنچه تمامی جهان را تحت تأثیر قرار خواهد داد، به دلیل سنت ما، وقوع یک «انفجار در تولید فرهنگی» است. ملاحظه کنید، ما اکنون که هنوز به توسعه کامل دست نیافتهایم، از منطقه اویغورها گرفته تا بالکان، ایرانیان را با تولیدات فرهنگیشان میشناسند. در فضای مجازی جستجو کنید، میبینید که فرهنگ ما تا چه حد جوامع دیگر را مجذوب ساخته است. این دقیقاً همان توسعهای است که از دل سنت ما برمیخیزد و میتوانیم از این جنگ برای حرکت به سوی آن الگو درس بگیریم.
س: بیان شما درست است اما این رویکرد که لاجرم مدرنیزاسیون را با غربی سازی باید تلفیق کرد، نظیر آنچه امثال ملکم خان و تقی زاده طرح می کردند، دیگر طرفدار آنچنانی ندارد. حتی در عرصه خود نظریات توسعه نیز از این معنا تا حدی عبور کرده اندلذا نقطه چالش شاید اینجا نباشد که شما بر آن پافشاری می کنید. حتی کسانی که از منظر شما به توسعه می نگرند، می توانند با جنگ رمضان دچار چالش باشند. گره اصلی آنها کجاست؟ در همان نوع نگاه به نظام جهانی. وقتی شما از پس زدن یا پیش کشیدن جهان سخن میگویید، گویی یک درک فرهنگی از آن دارید؛ یعنی پذیرش فرهنگ غرب به منظور دستیابی به توسعه یا خیر؟ مسئله پذیرش فرهنگی نیست، حضور در جغرافیای سلطه و سرمایه داری جهانی است. در غیر این صورت شما فرهنگ خود را حفظ کنید، توسعه هم پیدا کنید اما به ساخت جهانی غرب صدمه نزنید، آمریکا با شما کاری ندارد.
مبلغی: اما مقصود من اصلاً ساحت فرهنگ نیست. من در چارچوب ادبیات توسعه و مشخصاً روی «روندهای ادغام سرمایه» صحبت میکنم. من در چارچوب ادبیات توسعه و مشخصاً روی «روندهای ادغام سرمایه» صحبت میکنم. این جنگی که به وقوع پیوست، به ما نشان داد که در وهله نخست، سرمایه محوریِ ما برای توسعه، «سرمایه انسانی» است و این سرمایه انسانی در قالب سنت خودمان تجلی مییابد. حال در قبال جهان پیرامون چه باید کرد؟ برای اینکه این سرمایه انسانی، این مجتمع و این تاریخ به کار آید، یک شرط اساسی وجود دارد: باید جای پایمان محکم باشد. بنابراین، استقلال شرط نخستین است و باید الزامات و مقتضیات آن را فراهم آوریم.
س: پس نسبت توسعه مدنظر شما با نظام سرمایهداری جهانی چیست؟
مبلغی: در وهله نخست، ما نباید مقتضیات استقلال را نادیده بگیریم. زمانی که ذوالفقار علی بوتو اظهار داشت که اگر مردم پاکستان مجبور شوند علف بخورند، باید برای استقلال کشورشان هزینه بدهند، سخن درستی میگفت. استقلال باید به همراه مقتضیاتش حفظ شود. حال پس از آن چه باید کرد؟ نباید نظیر نظریههای نوسازی تلاش کنیم کاملاً در چارچوبهای محیط بینالملل هضم شویم، و نه مانند نظریههای وابستگی، محیط را به طور کامل پس بزنیم. رویکرد صحیح این است که بررسی کنیم جهان در کجا به ما فرصت میدهد و در کجا فرصتها را سلب میکند؛ سپس به صورت انتخابگرانه و بر پایه استعداد خود با محیط مواجه شویم.
س: اجازه دهید دقیقاً بگویم چالش کجاست تا شما پاسخ دهید. استدلال جریان مقابل این است که امروزه استعمار در قالب یک نظم جهانی سرمایهسالارانه ظهور یافته است. این نظم مبانی مشخصی دارد؛ نظیر سیستم پترودلار و تقسیم کار جهانی که تحت حاکمیت آمریکا شکل گرفته است. امروزه وقتی از استعمار در نسخه جهانی آن سخن میگوییم، با یک محیط بینالمللی نامتوازن مواجهیم. حال پرسش اینجاست که من در تقابل با این محیط باید چه رویکردی اتخاذ کنم؟ آیا باید سراغ مؤلفههای کلیدی این نظم بروم و به آنها ضربه بزنم؟ مسلماً صاحب نظم گریبان مرا میگیرد و اجازه نمیدهد نفس بکشم، نظیر وضعیت فعلی. یا اینکه باید نظیر کشورهایی چون عربستان و ترکیه با صاحب نظم وارد تعامل شوم و مؤلفههای کلیدیِ این نظم جهانی را به چالش نکشم؟ که در این صورت، افق توسعه من بسیار محدود خواهد شد.
مبلغی: این مفروض که تکتکِ سلولهای این محیط، از پیش قطعیت یافته جهت استعمار، این دقیقاً همان مفروضی است که ایده والرشتاین از آن استخراج میشود. در نقطه مقابل، این مفهوم که جهان بیرون سراسر گلستان است و باغهای توسعه را پیش روی ما میگشاید، مفروضی است که نظریه نوسازی بر پایه آن بنا شده است. واقعیت در میانِ این دو دیدگاه قرار دارد. بله، ساختارمندیهای استعمار نو وجود دارند و قابل اثبات هستند، اما این تمام ماجرا نیست. شما میتوانید با هوشمندی و اتکا به استعدادهای درونی خود، از پسِ بسیاری از این چالشها برآیید. این استعداد و هوشمندی چیست؟ شناخت دقیقِ وضعیتِ خودتان. شما یک موجودیتِ کوچک و دستوپابسته نیستید. شانسها و بختهایی دارید که اگر آنها را به درستی بشناسید، راهگشا خواهند بود. یک مثال میزنم: ما سالها تحت فشار تحریم بودهایم و کشور ما را با همین اهرم پترودلار که اشاره کردید، گرفتار مشکلات متعدد داخلی و بیرونی کردهاند. در عین حال، ما ابزار قدرتمندی داشتیم که به آن توجه کافی نمیکردیم: «تنگه هرمز». مگر میتوان کشوری را که تنگه هرمز را در اختیار دارد، به سادگی تحریم کرد؟ آنچه میتوانم در جمعبندی بگویم این است که ما باید از گذشته خویش درس بگیریم و تصور نکنیم توسعه، یک نسخه پیچیدهشده و از پیشدادهشدهی بیرونی است. توسعه در وهله نخست، نیازمند «خودشناسیِ انتقادی» است؛ اگر انسان به خودش بازگردد و صرفاً به تمجید از خود بپردازد، از دلِ آن توسعهای بیرون نمیآید. باید خود را به صورت انتقادی بشناسید، نسبت خویش را با جهان پیرامون مرتباً بسنجید و تلاش کنید در این جنگلِ پرپیچوخم، راهی بیابید که با ظرفیتهای درونی شما سازگاری دارد. آنگاه است که این رویکرد به مراتب عالیِ توسعه منجر خواهد شد.
س: به عنوان سوال نهایی از شما، با استعمار نو باید چه کنیم؟
مبلغی: در وهله نخست، باید بکوشیم جوانب مختلف استعمار نو را دریابیم. استعمار نو، امری پیچیده، چندوجهی، عمدتاً نامرئی و معمولاً گریزپا است. مظاهر بیرونی آن تا حدودی مشخص است، اما مظاهر پنهان فراوانی دارد. مقصودم از مظاهر پنهان، لزوماً آن ساحتی نیست که ارادهاش را بر شما تحمیل میکند؛ بلکه بیشتر معطوف به آن موقعیتی است که شما بیآنکه آگاه باشید، بخشی از فرآیندی میشوید که منافعتان را به صورت سیستماتیک از آن خود میکند. به عبارتی، گویا شما در ظاهر از مواهبی بهرهمند هستید، اما در باطن، نظیر یک مفصل (زانویی) در یک شبکه لولهکشی عمل میکنید که صرفاً انتقالدهندۀ مواهب به دیگری است. در این فرآیند، شما اصالتی از خود ندارید و برای دیگری کارویژهای ایفا میکنید؛ هرچند منافع مقطعی نیز کسب میکنید، اما در حقیقت، بخشی از ساختار توسعهی دیگری و جزئی از آن شبکه لولهکشی هستید که به او سود میرساند. درک جوانب مختلف استعمار نو امری بسیار پیچیده است. بنابراین، گام نخست «شناخت خود» و «شناخت جهان پیرامون» است. این شناخت، به زعم من، مهمترین مسئلهای است که در کشور ما محقق نشده است. من به علوم انسانی و علوم مدرسی خودمان، در راستای فهم خویشتن و فهم جهان پیرامون، به شدت بدبین هستم. اگر بخواهیم دقیق بنگریم، ما کمابیش در همان نقطهی آغازین متوقف ماندهایم.
دانشِ رایج نزد ما که دو شاخه اصلی دارد (علوم مدرسی و علوم انسانی)، بهرغم ارزشمندیِ ذاتی، ارزشش در تولید محتوایی که معطوف به امر توسعه باشد، تجلی نیافته است. ارزش آن صرفاً به مثابه ظرفیتی است که میتوانیم برای تولید محتوا از آن بهره ببریم، که آن بحث مجزایی میطلبد.
بنابراین، گام نخست شناخت است. پس از این شناخت چه باید کرد؟ باید نوعی از سیاستگذاری را در پیش گرفت که سیاستگذاریِ منحصربهفردِ خود ما باشد. این بدان معنا نیست که هر اقدامی انجام میدهیم، لزوماً برای اولین بار در جهان رخ میدهد یا دیگران آن را انجام نمیدهند؛ منظور از منحصربهفرد بودن، این است که از دلِ مقتضیات بومی ما استخراج شده باشد، هرچند ممکن است بخشهایی از آن، رویههایی تکرارشونده در سطح جهانی باشند.
پس اتخاذ «سیاستگذاریِ منحصربهفردِ توسعهای»، گام دومی است که باید برداریم. کل این فرآیند نیز باید مستمراً پایش شود؛ یعنی ما به یک پویشِ مستمرِ منجر به پایش نیازمندیم تا دریابیم در چه نقطهای قرار داریم. من توسعهی مبتنی بر استقلال را توسعهی حائز اهمیتی میپندارم؛ توسعهای که بر پایه سنت و ظرفیتهای درونی استوار است و در عین حال، با جهان نیز سر ستیز بیدلیل ندارد. البته نه اینکه با بخشهای متخاصمِ جهان مشکلی نداشته باشد، بلکه اصل را بر این نمیگذارد که هر پدیدهی غیرخودی، لزوماً آسیبزاست. منظورم این است که چنین توسعهای، از امکانات جهان بهره میبرد، از آسیبهای آن پرهیز میکند و در مواجهه با آن، رویکردی اتخاذ میکند که بتواند مناسبات را در یک چارچوب مشخص کنترل نماید.
انسان مقاوم و توسعه در بحران
س: در خدمت خانم دکتر محمدی کیا هستیم. ضمن آنکه بحث پیشین خود را تقاضا دارم تکمیل کنید، می خواستم تا نظر خود را راجع به ساخت مندی جهانی و نسبت ایران با آن نیز اگر فرصت شد بیان کنید.
محمدی کیا: خواهش میکنم. پیش از این اشاره کردید به مقایسه ایران با سایر کشورها. مولانا تعبیری دارد و میگوید: «برخاستن از جان و جهان مشکل نیست / مشکل ز سر کوی تو برخاستن است». سخن گفتن درباره توسعهی ترکیه، دبی، مالزی، اندونزی یا ژاپن، آنقدرها دشوار نیست؛ اما هنگامی که پیرامون توسعه ایران سخن میگوییم، بحث بسیار پیچیده میشود. ایران ابعاد متعددی پیدا میکند و همافزایی معانی در میراث ما—چه سنت و چه مدرنیسمی که به عنوان بخشی از تاریخ معاصر به آن افزوده شده—آنچنان انباشتِ غنی و پرباری دارد که کار تحلیل را دشوار میسازد.
بحث توسعه ایران بسیار دامنهدار و گسترده است. چون شما پیشتر ترکیه را در همین چارچوب مطرح کردید، قصد دارم از همان نقطه به مسئلهی نظم بینالملل پل بزنم. میخواهم تأکید کنم که ما در خصوص ایران، با ماهیتی کاملاً متفاوت از ترکیه در حال گفتوگو هستیم. در خصوص ترکیه، کشورهای غربی پس از انعقاد معاهداتی نظیر معاهده سِور (Treaty of Sèvres)، تصمیم گرفتند کشوری به نام ترکیه تأسیس شود؛ کشوری که بنا بود لائیک باشد تا خیال غرب از جانب آن «پیرمرد بیمار مسلمان اروپا» (امپراتوری عثمانی) آسوده گردد. بنابراین، ترکیه تأسیس شد و غربیها اجازه دادند چنین ماهیتی شکل بگیرد. پس از جنگ جهانی اول و وقوع انقلاب در روسیه، مسئلهی تنگه بسفر نیز تغییر کرد و استانبول از آن چارچوبهای پیشین رها شد.
اما برای ما چنین اتفاقی رخ نداد. کسی به ما اجازه نداد که چه هویتی داشته باشیم؛ جز آنکه همواره ما را تحت فشار قرار دادند. ما تجربهی تاریخیای مشابه آنچه غرب برای ترکیه رقم زد، نداشتهایم. بنابراین، هنگامی که از تجربههای تاریخی سخن میگوییم، با یک جبر جغرافیایی و یک جبر تاریخی مواجهیم که کشوری نظیر ترکیه فاقد آن بوده است. درست است که امپراتوری عثمانی دچار فروپاشی شد، اما خود ترکها نیز اذعان دارند که آن ساختار از بیرون تحمیل شده بود و در نهایت نیز رخت بربست.
ما امروز با یک جبر جغرافیایی روبهرو هستیم که جنبههای مثبتی نظیر تسلط بر تنگه هرمز و خلیج فارس دارد و به واسطهی همین قرار گرفتن در مرکز جهان، هزینههای فراوانی نیز پرداختهایم. از سوی دیگر، با یک جبر تاریخی و تجارب تلخی مواجهیم که موجب شکلگیری بدبینیِ عمیقی شده است. برخلاف نگاه جناب دکتر مبلغی که اصل را بر خوشبینی—یا به تعبیر ایشان امکانمندی—نسبت به جهان بیرون میگذارند، من اصل را بر «بدبینی آگاهانه» نسبت به جهانِ پیرامون استوار میسازم. ما باید هم استعمار نو را به دقت بشناسیم و هم قابلیتهای درونی خودمان را به درستی ارزیابی کنیم.
من قصد دارم دوباره به مباحث توسعه و مشخصاً «توسعه تابآور» بازگردم. چرا اندیشمندان به این مفهوم پرداختهاند؟ زیرا توسعه تابآور مسئلهی «بهینهسازی مقاوم» را پیش میکشد. متفکرانی نظیر آمارتیا سن به جنبههای توسعه انسانی میپردازند و پژوهشگرانی چون کریستوفر بارت، مؤلفههای توسعه تابآور را تبیین میکنند.
اما مسئله کلیدی که ما در جنگ رمضان درگیر آن شدیم، بحث «تابآوری روانی جامعه» است که خود به عنوان یکی از ارکان تابآوری توسعه مطرح میشود. جامعه در شرایط جنگ و بحران، بار روانی سنگینی را متحمل میشود. این تابآوری دارای مؤلفههایی است؛ از جمله بحث «اکولوژی» یا محیط (شامل محیط فرد، خانواده، نهادها و کل جامعه) که همگی باید توانایی حفظ انسجام خود را داشته باشند.
مؤلفه دیگر، «حفاظت از منابع» است (اعم از منابع مالی، اجتماعی، انسانی و زیرساختها). در جریان این بحران، ما شاهد شکلگیری حلقههای انسانی و حمایتهای مردمی بودیم که هر یک از این موارد را میتوان به عنوان سرمایهای بازمانده از این جنگ مورد بررسی قرار داد. بنابراین، در نگاه ایرانی، ما با الگویی از توسعه مواجهیم که صرفاً به معنای رشدِ کمّی یا توسعه خطی نیست؛ بلکه ترکیبی از «مقاومت» و «انعطاف» است. در اینجا بحرانها کارآمدیِ خود را نشان میدهند.
همانطور که شما اشاره کردید که آیا میتوان نگاه مثبتی به این رویداد داشت؟ بله، در درون همین نظریهها میتوان چنین نگاهی را اتخاذ کرد. مسئلهای که باز هم این موضوع را به تجربهی جنگ و دوران آتشبسِ پس از آن گره میزند، بحثِ «عدم خودباختگی» است که ما آن را در ملت ایران به وضوح مشاهده کردیم.
مسئله مهم دیگر که معمولاً در تعاریف توسعه و استانداردهای آن برای ایران نادیده گرفته میشود، این است که به باور من، مهمترین داشته و سرمایهی ایران، «خودِ ایرانیها» هستند. ما میتوانیم روی توانمندیهای فردی و اجتماعی مردم به شکل مشخصی سرمایهگذاری کنیم. این امر دقیقاً با مواجهه با استعمار نو از طریقِ تقویتِ «خودآگاهی» گره میخورد. طیفی از جامعه در این دو قرن اخیر، چنان به دنبال غربیشدن بودهاند که ما در سایهی غرب قرار گرفتهایم؛ نباید اجازه دهیم در تاریکیِ این سایه، هویتِ خودمان به حاشیه برود. از سوی دیگر، نباید آنچنان منزوی شویم و بیرون را نادیده بگیریم که به تجربهی تلخی نظیر طالبان و ساختار کلنگیشدهی افغانستان در جهان مدرن دچار شویم؛ جایی که اساساً باوری به توسعه وجود ندارد و مؤلفههای آن تجربه نمیشود.
بنابراین، ما با پدیدهای چندوجهی مواجهیم که ابعاد هنجاری، انسانی و روانی دارد. ما باید از این جنگ الگویی استخراج کنیم که ما را به یک «تعادل» یا «تحول» برساند. من معتقدم جامعه ما به نقطهای رسیده است که باید یک تحول بنیادین را تجربه کند و در دل آن، به تعادلی پایدار دست یابد.
راهکار مقابله با استعمار نو و بهرهگیری از دستاوردهای جنگ چیست؟ رویکرد توسعه هم در داخل و هم در خارج، کدهای مشخصی دارد. در عرصهی خارجی، طبیعتاً نیازمند دیپلماسی فعال و ارتباطات برونمرزیِ هدفمند هستیم؛ باید از انفعال خارج شویم، در جایی که لازم است حضور حداکثری داشته باشیم و در جایی که نیازی نیست، از پرداخت هزینههای گزاف پرهیز کنیم.
اما در عرصهی داخلی، مؤلفههایی داریم که اکنون در فضای جنگ نیز در حال تجربهی آنها هستیم. یکی از این مؤلفهها، تأمین آزادیهای اجتماعی است تا افراد بتوانند اعتماد خود را نسبت به ساختار حاکمیت بازسازی کنند. این امر از مسیر نهادهای جامعه مدنی و گسترش آزادیهای مشروع امکانپذیر خواهد بود تا جامعه تجربهی زیست متفاوتی را پشت سر بگذارد که درون آن، همان «تحول» و «تعادل» نهفته است. جامعه بتواند به یک تعادل دست یابد و قابلیت حفظ ظرفیت خویش را همچنان استمرار بخشد تا اگر دگرباره بحرانی رخ داد، بتوانیم با اتکا به همین ظرفیت با آن مواجه شویم.
پس از جنگ دوازدهروزه، بسیاری میپنداشتند که جامعه تجربه متفاوتی را از سر گذرانده است و با این پرسش مواجه بودند که آیا در صورت بروز مجدد جنگ، باز هم شاهد چنین انسجام عمومیِ گستردهای خواهیم بود؟ آیا باز هم ایرانیان خارج از کشور به صورت زمینی به ایران باز می گردند؟ مشاهده کردیم که بله، این اتفاق مجدداً رخ داد.
تصور من این است که باید نگاه آگاهانهای وجود داشته باشد تا بتوانیم از این سرمایه انسانی بهرهبرداری کنیم، این قابلیت و ظرفیت را حفظ نماییم و به یک «توسعه انسانی مقاوم» دست یابیم. توسعه در اینجا صرفاً به معنای افزایش میانگین قابلیتها نیست؛ بلکه توأمان با آن نگاه انسانیِ مقاوم است که احتمال فروپاشی را در زمان بحران، جنگ و همهگیریهایی نظیر پاندمی کرونا کاهش میدهد. جامعه ما با اتکا به ریشههایی که در سنت دارد، نه در بحران کرونا و نه در شرایط فعلی، درگیر قحطی، گرسنگی، آوارگی و فرار از شهری به شهر دیگر نشد؛ آسیبهایی که احتمال وقوع آنها بسیار بالا بود. میپندارم باید روی این مؤلفهها بیشتر تمرکز کنیم، جامعه را بهتر بشناسیم و نقاط قوت آن را تقویت نماییم.
در عین حال، بحران عاملی است تا بتوانیم نقاط ضعف و آسیبها را روشنتر و صریحتر مشاهده کنیم و تدابیر درمانی بهتری برای آنها بیندیشیم. برای نمونه، گسستهای اجتماعی و بررسی اینکه در چه زمینههایی بروز و ظهور داشتهاند، خود نیازمند مطالعه متفاوتی است.
اجازه بدهید به صورت مختصر به یکی از نمونههایی اشاره کنم که جنگ، صراحتاً به عنوان یک نقطهضعف به ما نشان داد—و چون بحث استعمار نیز در میان بود، تقارن معنایی دارد—و آن مسئله تقابل با استعمار و «خلأ نیروی دریایی» است. ما در طول تاریخ، از دوران هخامنشیان به اینسو، همواره مترصد ایجاد یک نیروی دریایی قدرتمند بودیم، اما پس از هجوم اسکندر، هیچگاه نتوانستیم به آن دست یابیم. اکنون نیز نقطهای که در آن خلأ بزرگی احساس میکنیم، همچنان نیروی دریایی است؛ هرچند آن را با توانمندیهای دیگر خود جبران کردهایم، بهگونهای که سیطره فعلی ما بر دریا در تاریخ بیسابقه است. این دستاورد محصول همان انسان مقاوم است؛ اما مسئله اینجاست که استعمار نیز اکنون در میدان حضور فعال دارد. استعمار صرفاً محدود به «استعمار نو» نیست، بلکه ما همچنان با وجوهی از استعمار کهن نیز مواجهیم. نقطه آغاز تقابل با استعمار برای ما ایرانیان، خلیج فارس و مسئله نیروی دریایی بود و اکنون نیز شرایط بر همین منوال است.
اما در خصوص بحث جبر جغرافیایی که پیشتر عرض کردم و اشاره شما مبنی بر اینکه چرا ما شبیه به ژاپن یا ترکیه نشدیم؛ ببینید، ما درون فضایی قرار داریم که دشمن برای خود در اطراف ما «کمربند امنیتی» ایجاد کرده است که یکی از اضلاع آن، خلیج فارس است. یکی از خواستههای راهبردی ایران، خروج این تهدید بیگانه از منطقه است؛ اما در پیرامون ما کشورهایی حضور دارند که امنیت آنها در گروِ تهدید ما تعریف شده است!
تا زمانی که نتوانیم این معضلات را به شکل مشخصی مرتفع سازیم، طبیعتاً ارتباط ما با فضای بیرون و عرصه دیپلماسی دچار اخلال خواهد بود. به باور من، منطقه ما دارای این قابلیت است که «هژمونپذیر» باشد. اگر ایران بتواند مفهوم هژمونی را به انضمام «امنیت سازنده» به اثبات برساند، امکان تجربه نوعی توسعه، پیوستگی منطقهای و تثبیت فضای هژمونیک به عنوان یکی از تحولات دوران پس از جنگ، کاملاً متصور خواهد بود. عرایض بنده در اینجا به پایان رسید.






پاسخها