شناخت دقیق جامعه ایرانی و تحولات آن، بهویژه پس از رویدادهایی نظیر جنگ رمضان، با چالشهای نظری و بازنماییهای متفاوتی روبرو بوده است. آیا جامعهشناسی آکادمیک توانسته است تصویر درستی از واقعیتهای جامعه، انفعال یا پویایی مردم و صفآرایی جریانهای مختلف ارائه دهد؟ نقش نهاد دانشگاه، تغییرات سرمایه اجتماعی و همچنین وزن واقعی گروههای اپوزیسیون در این میان چگونه ارزیابی میشود؟ در گفتگو با دکتر اسماعیل فراهانی، پژوهشگر علوم اجتماعی، تلاش داریم پاسخ این پرسشها را بشنویم.
بحران توصیف و شناخت جامعه در علوم اجتماعی آکادمیک ایران
س: به عنوان پرسش اول، میخواستیم با توجه به اتفاقاتی که در جنگ رمضان و حضور گسترده مردمی در شبهای خیابان رخ داد، تعاریفی را که جامعهشناسی از جامعه ایرانی پیش از جنگ رمضان ارائه میداد، بازشناسی کنیم. به نظر شما اعتبار این پژوهشها، پیمایشها و موارد مشابه چطور ارزیابی میشود و آیا توانسته بودند جامعه ایرانی را به درستی بشناسند؟ اگر پاسخ مثبت است، اتفاقاتی را که در خیابان رخ داده است چطور تحلیل میکنید؟ و اگر خیر، چه ابعادی را نادیده گرفته بودند؟
فراهانی: ابتدا پیشنهاد میکنم رشته جامعهشناس را مستثنا نکنیم؛ چراکه من نمیتوانم تفاوت چندانی میان مواضع رشتههای همجواری مانند علوم سیاسی، ارتباطات، تاریخ، جغرافیا یا مدیریت با علوم اجتماعی قائل بشوم؛ تقریباً تمامی اینها مواضع مشابهی را اتخاذ کردهاند. اگرچه ما از علوم اجتماعی انتظار صحبت دقیقتر درباره جامعه را داریم، اما میخواهم بگویم فضای کلی در محیط دانشگاهی ما همان چیزی بوده است که علوم اجتماعی بیان کرده است.
اما درباره این نکته که آیا این تصویری که ارائه میشده، درست است یا غلط، به نظر میرسد ما در جامعهمان یک مسئلهی کلیدی داریم؛ و آن مسئله این است که دو گروه درباره جامعه ایرانی سخن میگویند. این دو گروه، ریشه در دو تاریخ و دو روایت از زندگی دارند و به مناسبت جایگاهی که در آن ایستادهاند، دو تصویر متفاوت از وضع مطلوب ارائه میدهند.
یک گروه، مؤمنین یا کسانی هستند که تعلق خاطر بیشتری به اسلام سیاسی دارند و در هر رشتهای، از جمله علوم اجتماعی حضور دارند؛ اینها مترصد آن هستند که نشانههای موجود در جامعه را نسبت به آن مطلوب ذهنی خود که از چارچوبهای دینی برخاسته است، مثبت تعبیر کنند یا با تهدیدات وضع مطلوب، مبارزه کنند.
گروه دیگری نیز حضور دارند که نقطه ایدهآلشان و تصوری که از زندگی ایدهآل دارند، چیزی است که در غرب مشاهده میکنند و تلاش میکنند تمام نشانهها را به آن سمت تفسیر نمایند. بدین معنا که ممکن است به عنوان مثال صد نفر به خیابان بیایند و برای خوانندهای مراسمی برپا کنند؛ آنها این رویداد را برجسته میسازند، زیرا با آن ایدهآلی که دارند، همراه و همخوان است؛ از سوی دیگر، ممکن است رویداد اجتماعی بزرگی نیز رقم بخورد، اما سکوت پیشه کنند و بگویند این رویداد در راستای پروژه ما قرار ندارد.
بنابراین میخواهم بگویم وقتی ما بیش از حد بر لحظه وضع مطلوب یا جامعه آرمانی متمرکز میشویم، اساساً فهمیدن لحظه اکنون، اولاً غیرممکن و ثانیاً بیمعنا میگردد. این گروه میگویند حتی اگر فرض کنیم لحظه اکنون خلاف نظر ماست، ما درباره آن سکوت پیشه میکنیم و دلیلی برای سخن گفتن درباره آن نمیبینیم. بنابراین یکی از مشکلاتی که نهاد علم و آکادمی درباره جامعه ما دارد، این است که اساساً نمیخواهد «اکنون» را به رسمیت بشناسد و مطالعه کند. این مسئله در رشته اقتصاد نیز صادق است. جریان اصلی اقتصادخواندههای ما که تصوری از وضع مطلوب دارند، در برابر هر اتفاقی که رخ میدهد، تنها چند پیشنهاد ساده همیشگی را روی میز قرار میدهند؛ گویی وضعیت اقتصادی کنونی جامعه هیچ اهمیتی ندارد و در تجویز آنها هیچ تأثیری نمیگذارد! از این جهت میخواهم بگویم که در توصیف وضعیت موجود، انحرافی در میان جریانهای مختلف به چشم میخورد.
س: با توجه به بیانی که داشتید شما کدام یک از دو قرائتی را که گفتید، صحیحتر میدانید؟ یا شاید بهتر است بگویم شما تعلق خاطر به کدام تصویر دارید؟
فراهانی: به نظر من آن جریانی که مدعی ارزشهای دینی و اسلامی است، به دلیل شکل حکومت، بیشتر متوجه مسئولیت و تعهدی که بر عهده دارد، هست. این جریان به حفظ باورها، هنجارها، نظم و مؤلفههای اکنون جامعه تعهد بیشتری دارد، تعهدی که جریان مقابل کمتر واجد آن است. جریان مقابل ترجیح میدهد خلاف واقع سخن بگوید و پیامدها را نادیده بگیرد؛ اما این جریان که به دلیل ماهیت دینی حکومت، پیگیر تصویری از آینده مطلوب به مثابه حکومت دینی، آخرالزمانی یا تمدن اسلامی است، گفتار خود را تا حدودی کنترل میکند تا سخنان خلاف واقع کمتری بر زبان بیاورد. از این جهت میتوانم بگویم که گفتار آنها به واقعیت نزدیکتر است، احتیاط بیشتری بر آن حاکم است و خلافگویی در آن نسبت به جریان مقابل، کمتر مشاهده میشود و البته بیشتر به وحدت جامعه ایرانی تعلق خاطر دارد.
س: شما بیان خاص خود را داشتید. بیان شما تعبیر دیگری از این مسئله بود که ما در جامعه ایرانی حداقل با دو قطب کاملاً دور از یکدیگر مواجهیم. اگر رویکردی لایهلایه داشته باشیم، فرض کنید ده درصد جامعه در هسته مرکزی یک قطب و ده درصد دیگر در هسته مرکزی قطب مقابل قرار دارند. پرسشی که در اینجا مطرح میشود این است که آنچه ما به عنوان جامعه، توده مردم و گروههای اجتماعی میشناسیم، در میان این دو قطبی که شما تصویر میکنید و هر یک آرمانشهر و خاستگاه مستقلی دارند، چگونه آرایش مییابد؟ یک گروه معتقد است که حکومت تماماً در حال تهی شدن است، پشتیبان خود را از دست داده و سرمایه اجتماعی ندارد. گروه دیگر استناد میکند و میگوید به جنگ رمضان نگاه کنید که هفتاد درصد مردم حداقل یک بار در آن شرکت کردهاند و چه کسی گفته است که آن بیست تا سی درصد باقیمانده نیز موافق حمله آمریکا هستند؟ میخواهم بگویم ما تصویر جامعه ایرانی را در میان این دو قطبی که شما ترسیم کردید، چگونه میتوانیم ادراک کنیم؟
فراهانی: اگر بخواهم فارغ از جبههبندیهای نظری، درباره خود جامعه ایرانی بحث کنم، باید عرض کنم که ما با دو تصویر مواجهیم؛ اول، تصویری که مردم با حضور در صحنه و میدان از خود به نمایش میگذارند. همانطور که اشاره کردید، اعداد مختلفی در این باره مطرح شده است؛ برخی گفتهاند بیش از پنجاه یا شصت درصد مردم حداقل یک بار در تجمعات شرکت کردهاند و سی تا سیوپنج درصد دیگر نیز حضور مستمر داشته و بیش از صد و پنجاه شب در تجمعات شرکت نمودهاند. این تصویر از مردم، تصویری است که صرفاً با حضور میدانی آنان ثبت میگردد.
دوم، تصویر دیگری نیز از مردم وجود دارد که به دلیل وجود برخی انتقادات و گلایههای قابل تامل و بعضاً صحیح و همچنین تلاشی که از جانب جریان غربگرا برای صورتبندی مطالبه آنها انجام میشود، صورت انتقادی و اعتراضی یافته است. این بدان معناست که مردم انقلابی یا دستکم ایراندوست با حضور در صحنه و میدان موفق شدند خود را تثبیت نمایند، اما پس از طی برخی مراحل و کاهش طبیعی حضور مردم در خیابان نسبت به روزهای نخست (مثلاً کاهش سی یا چهل درصدی)، آن جریان دوم روایتسازی را آغاز کرد. جریان دوم که احتمالاً از نظر تعداد هواداران در اقلیت است، اما توانایی مصاحبه، صدور بیانیه، انتشار پیام و تولید فیلم را دارد؛ آنها با بهرهگیری از رسانهها خود را برجسته میسازند و تلاش میکنند تصویر جدیدی خلق کنند. ما این روند را تجربه کردهایم؛ از بیانیه چند استاد و سخنرانی یک مقام مسئول آغاز میشود و تا تلاش شبکههای خارجی برای ارعاب مردم امتداد مییابد. ما در این صحنه، یک موقعیت نابرابر را شاهد هستیم؛ بخش قابلتوجهی از مردم در برابر گروههایی قرار گرفتهاند که دارای ثروت، رسانه و قدرت هستند و توانایی ساماندهی فریبکارانه بخشی از جامعه را دارند.
س: آقای دکتر فراهانی بیان شما در اینجا چالشی دارد. گویی ما توده مردم را در یک سو و نخبگان را در سوی دیگر قرار دادهایم؛ مقصودم از نخبگان، اعم از نخبگان اقتصادی، فکری و رسانهای است. آنها موضوعی را پررنگ میسازند و توده مردم که فاقد این توانمندیهای رسانهای و اندیشهای هستند، در موضع دیگری قرار میگیرند. شما در کلامتان چنین دوگانهای را برساخت میکنید، خب نخبگان این مردم کجا هستند؟ چرا این توده عظیم که شما میگوید ناتوان از خلق نخبگان و پشتیبانی از آنها هستند؟
فراهانی: ما در هر دو طیف، گروههای مختلفی را به لحاظ سنی، جنسی، تحصیلی و اقتصادی مشاهده میکنیم؛ این تنوع در هر دو گروه وجود دارد. اما مسئله این است که یک گروه توانایی آن را دارد که صدای خود را بلندتر به گوش سایرین برساند و برای پیشبرد پروژه خویش، در پس علم و هنر پنهان شود. این امر لزوماً به معنای برخورداری از توانمندی منحصربهفرد و بیرقیب نیست، بلکه اولاً ناشی از همراهی آنان با صداهای خارجی و جریان جهانی است، ثانیاً به قدرت مسئولیتناپذیری عجیب آنها بازمیگردد که در همان زمان که در قدرت هستند مسئولیت مشکلات جامعه را نمیپذیرند. بنابراین، به همان نسبتی که حضور مردم در خیابان ممکن است مورد حمایت برخی نهادها و گروههای مذهبی (نظیر مساجد، هیئتها، مداحان و روحانیت) قرار گیرد، گفتار جریان رقیب نیز از سوی برخی رسانههای مکتوب و تصویری، برنامههای اینترنتی و… (که بعضاً با حمایت پلتفرمها، کمکهای شرکتهای خصولتی، بانکها و هولدینگهای سرمایهگذاری و… ساخته میشود) مورد پشتیبانی قرار میگیرد. به این ترتیب، مقصود من تقابل توده و نخبه یا عوام و نخبگان نیست.
نیروهای اصیل جامعه ایران و تفاوت با جوامع پسااستعماری
س: میخواستم اگر موافق باشید بتوانیم تصویر کلی از جامعه ایرانی را جزئیتر کنیم. برای نمونه، تأثیر جنگ رمضان و حوادث پس از آن را بر گرایش سیاسی طبقه متوسط شهری، تحصیلکردگان دانشگاهی، نخبگان و روشنفکران تحلیل نماییم تا در پی آن، به بررسی وضعیت سرمایه اجتماعی نظام بپردازیم. میدانم اکنون شاید دادههای دقیقی در دسترس نباشد، اما تقاضا دارم با تکیه بر بینش اجتماعی خود به این پرسش پاسخ دهید.
فراهانی: ببینید، در جامعه ما نیروهای مختلفی حضور دارند و این نیروها واجد اصالت هستند. اصالت از این جهت که کشوری با تاریخ، دین، سنت و البته میراث باشکوه در سیاست، علم، صنعت و هنر همچون جامعه ایران، همواره نیروهایی در درون خود میپرورد که جامعه را به سمت آن ارزشهای تاریخی و دینی سوق میدهند و حول آنها مجتمع میسازند. در مقابل، ما در جهان مدرن زندگی میکنیم. جهان مدرن چارچوبهای عقلانی، علم، سیاست و هنر مختص به خود را داراست. این جهان در قالب چارچوبهای خود پاداش میدهد، گروهی را ارتقا میبخشد و گروه دیگری را به حاشیه میراند و از این جهت، نیروهای قدرتمندی را شکل میدهد. اقتضای روزگار ما چنین است و حضور توأمان این دو جریان کاملاً طبیعی به نظر میرسد؛ هم نیروهایی که به داشتههای یک تاریخ و سرزمین ارجاع میدهند و هم جریاناتی که مبتنی بر میل زمانه و گفتمان مسلط عمل میکنند.
بر این اساس، نخست باید تأکید کنم که هر دو نیرو (که ممکن است یکی را بومگرا و دیگری را غربگرا بنامیم) در جامعه ایران واجد قدرت هستند. ممکن است در برخی جوامع، جریان بومگرا اساساً وجود نداشته باشد؛ به عنوان مثال، در برخی کشورهای آفریقایی که دین و زبان خود را از دست دادهاند، سنتهایشان قابل اعتنا نیست و رفتارهای پیشین خود را بدوی قلمداد میکنند، چنین نیرویی یافت نمیشود. بنابراین نمیتوان گفت در آنجا نیروی بومی اصیلی وجود دارد. به همین دلیل، در جوامع آفریقایی کمتر شاهد فعال شدن نیروهایی هستیم که در ایران، چین یا حتی مصر حضور دارند. در آن جوامع، حتی هنگام مواجهه با ادبیات پسااستعماری، محوریترین ایدهشان این است که اثبات کنند «ما نیز میتوانیم مدرن شویم». سقف خواستهها و آرمانهای آنها رسیدن به جایگاه جوامع غربی است. در حالی که جوامع دارای ظرفیتهای تمدنی، ممکن است طرح مستقلی برای آینده ارائه دهند و توانمندی تعریف چشمانداز نوینی را داشته باشند.
حال اگر این مقدمه را بپذیریم، به این پرسش بازمیگردیم که پیش از جنگ رمضان شرایط چگونه بود؟ پیش از جنگ رمضان، ما شاهد صحنهای بودیم که رهبر شهید از آن با عنوان «کودتا» تعبیر نمودند. تا جایی که به خاطر دارم، برای تبیین مفهوم کودتا، به مراکزی ارجاع دادند که مورد حمله قرار گرفتند؛ به عنوان نمونه، پیامد یک اعتراض خیابانی (حتی درباره گرانی)، حمله به کلانتری یا تلاش برای تصرف استانداری و فرمانداری نیست. ایشان بحث را از این نقطه آغاز کردند و سپس فرمودند که من اکنون قضاوت قطعی ندارم، اما اصلاحات مدنظر دولت برای حل مشکلات اقتصادی، با تلاش دشمن جهت برهم زدن ثبات اقتصادی همراه شد. بررسی دقیق این موضوع و تشخیص تصادفی یا غیرتصادفی بودن آن، نیازمند پژوهش متخصصان در آینده است.
فارغ از این مسئله، اگر بخواهیم از منظر اجتماعی به صحنه کودتا نگاه کنیم، تصور میکنم کودتا عبارت است از تلاش برای منفعل ساختن بخش عظیمی از جامعه و میدانداری یک اقلیت از طریق اعمال زور. رویدادی که در ماجرای ۱۸ و ۱۹ دی شاهد آن بودیم، تلاشی بود تا عموم ملت ایران منفعل شوند و صحنه در اختیار اقلیتی قرار گیرد که توانایی اعمال خشونت و رفتارهای شبهنظامی را دارند.
با پذیرش این تفسیر اجتماعی از کودتا، جنگ رمضان موجب شد که فشار از دوش مردم برداشته شود و آنان از انفعال خارج گردند. اگر به ماجرای ۲۸ مرداد نیز رجوع کنید و قصد تفسیر اجتماعی آن صحنه را داشته باشید، درمییابید که عموم مردم، حامی دولت وقت بودند؛ البته مقصودم این نیست که همه مصدقی بودند، اما در فضای کودتای ۲۸ مرداد، عدهای موفق شدند مردم را منفعل سازند؛ به گونهای که مردم از صحنه خارج شده و نتوانستند خواسته خود را بیان کنند. فاصله میان قیام سی تیر و کودتای ۲۸ مرداد چندان زیاد نبود، اما کودتاگران موفق شدند جامعه را به انفعال بکشانند و اقلیتی را که با چوب و چماق به میدان آمده بودند، بر مردم مسلط سازند.
بنابراین اگر با این تعبیر به صحنه بنگریم، درمییابیم که حوادث جنگ رمضان باعث شد آن انفعال از میان برود و مردمی که خواستار وضعیت پیشین نبودند، مجدداً و به صورت فعالانه وارد صحنه شوند. باید بیفزایم هنگامی که در ماجرای ۲۸ مرداد کودتاگران زمام امور را در دست گرفتند، تلاش کردند به عوامل خود در حوزههای فراغتی و ترویج فحشا، امکانات و اختیارات گستردهای اعطا کنند. به عنوان نمونه، شما پری بلنده را دارید که مجوز توسعه محلههای فساد و شهر نو را دریافت کرد و نفوذشان در ساختار حکومت افزایش یافت؛ و همچنین افرادی نظیر شعبان جعفری که با تأسیس باشگاه جعفری و وارد کردن ورزشهایی مانند کشتی کج به ایران، جایگاه مشابهی یافتند.
در نتیجه، اگر فرض کنیم کودتایی در جریان بوده است، کودتاگران اکنون برای بازگرداندن صحنه به نفع خود ناگزیرند اولاً مردم را مجدداً به انفعال بکشانند و ثانیاً، چنانچه پیروز بشوند خلأ و سرخوردگی مردم را با ترویج ابتذال و فحشا پر خواهند کرد. این رویهای است که در گذشته نیز سابقه داشته است. پژوهشگری نقل میکرد که وقتی آمریکاییها کشور هائیتی را اشغال کردند، بلافاصله مراسم جشن، آواز و رقص خیابانی به راه انداختند. این خود راهبردی است تا جامعهای که تحت فشار قرار گرفته و حرکتش با شکست مواجه شده است، از طریق ترویج ابتذال ساکت یا سرگرم شود.
افول ساختاری جایگاه دانشگاه و دانشجو و تحلیل جریان آکادمیک
س: شما نقش دانشگاه و نهاد آکادمی ایرانی را در صحنهای که ترسیم کردید، چگونه ارزیابی میکنید؟ به ویژه آنکه در حوادث دیماه نیز دانشگاه محوریت چندانی نداشت و بیشتر، گروههای خاص و آموزشدیده سیاسی/ نظامی بودند که به میدان آمدند؛ اعتراضات با محوریت دانشگاه پیش نرفت. اکنون نیز که در آستانه بازگشایی دانشگاهها هستیم، برخی ابراز نگرانی میکنند و این اقدام را نادرست میدانند. از این رو، مایلم نقش دانشگاه را در این عرصه تبیین فرمایید.
فراهانی: ببینید، در گذشته که رقابت برای ورود به دانشگاه فشرده بود و قبولی در کنکور نویدبخش آینده مالی، کاری و حرفهای درخشانی به شمار میرفت و فضای حاکم بر آکادمی با صفاتی نظیر سختکوشی، تلاش برای فهم و اتخاذ مواضع نظری شناخته میشد، نهاد دانشگاه در کانون توجهات قرار داشت و دانشجو از موضوعیت و جایگاه ویژهای برخوردار بود و میبایست در باب اینکه دانشجو چه میگوید و چگونه میاندیشد، حساس بود. اما در جامعهای که ورود به دانشگاه ارزش اقتصادی خود را از دست میدهد و ظرفیت پذیرش دانشجو از تعداد متقاضیان پیشی میگیرد و انگیزه ورود به دانشگاه کاهش مییابد، وضعیت متفاوت خواهد بود. امروزه به دلیل فقدان توجیه اقتصادی، مردانی که عرفاً تأمینکننده اصلی هزینههای خانوار محسوب میشوند، کمتر متقاضی ورود به دانشگاه هستند و اساساً مشارکت آنان در کنکور تنزل یافته است. در مقابل، آمارها نشان میدهد شصت درصد شرکتکنندگان کنکور بانوان هستند و سهم قبولی آنان به شصت و پنج تا هفتاد درصد میرسد. افزون بر این، فضای کنونی دانشگاه دیگر بر محوریت علم و سختکوشی استوار نیست و آینده روشنی در برابر دانشجویان قرار ندارد. ممکن است بخش قابلتوجهی از این افراد، حتی فارغالتحصیلان دانشگاههای برتر پایتخت، پس از اخذ مدرک کارشناسی به مشاغل خدماتی نامرتبط مانند کاشت ناخن یا تزریق ژل روی آورند. در چنین فضایی، نمیتوان ادعا کرد که دانشگاهیان موضع مستقلی دارند و آنان را از عموم مردم تفکیک نمود. تصور من این است که امروزه سطح آگاهی و موضعگیری دانشجویان، تفاوت معناداری با همسالان غیردانشجوی خود ندارد. بالاخص که امروزه جذب اعضای هیئت علمی تبدیل به مقولهای سیاسی شده و اساتید جوان به دلیل ناکافی بودن دستمزدها تمرکز مناسبی بر تکلیف آموزش و پژوهش ندارند!
کمااینکه در گذشته برخی از اساتید علوم اجتماعی، هنگام بحث درباره تغییرات اجتماعی، همواره بر نقش نخبگان و دانشگاهیان تأکید میورزیدند؛ اما همین افراد پس از حوادث سال ۱۴۰۱ مجبور به چرخش نظری شدند، زیرا نظریات پیشین آنها ارتباطی با واقعیت میدان نداشت. آنها به سمت نظریات دیگری متمایل شدند و ناگزیر اعتراف کردند که زنان (فارغ از اینکه دانشگاهی، خانهدار، شاغل در کافه یا راهنمای تور گردشگری باشند) عنصر تعیینکننده در تحولات سیاسی ایران محسوب میشوند. چنین تحولی نشان میدهد که نهاد دانشگاه و دانشجو، شأنیت و محوریت پیشین خود را از دست دادهاند.
بنابراین، اگر این اعتراضات در دانشگاه ظهور و بروزی پیدا میکند، به این دلیل است که در آنجا نوعی بیمسئولیتی ساختاریافته وجود دارد. اگر من دانشجو نباشم و صبح از خانه خارج شوم، به من میگویند یا به محل کار برو یا به سربازی؛ چرا عاطل و باطل هستی؟ اما به دانشجو چنین خردهای نمیگیرند. از این جهت، آنها امکان اعتراض دارند. افزون بر این، حاشیه امنی برای اعتراضات دانشجویی در محیط دانشگاه وجود دارد؛ در حالی که ممکن است اگر کارگران یکی از اصناف دست به اعتراض بزنند، با آنها برخورد شود. از این رو، نمیتوانم در اینجا چندان درباره نقش محوری دانشگاه صحبت کنم.
ارزیابی و نقد پژوهش گونهشناسی سیاسی ایرانیان
س: چندی پیش پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات بر اساس موج چهارم پیمایش کشوری ارزشها و نگرشهای ایرانیان، پژوهشی را با موضوع گونهشناسی سیاسی ایرانیان منتشر کرد که در واقع حاصل کار یک پژوهشگر اجتماعی بر اساس دادههای پیمایش مذکور بود. در آنجا تلاش شده بود شش گونه مختلف از گرایش سیاسی بر اساس جایگاه دین و نسبت آنها با جمهوری اسلامی را ترسیم کند. میخواستیم تا نظر خود را در خصوص این پژوهش برای ما بیان کنید.
فراهانی: اگر بخواهم به صورت کلی نظر بدهم، باید بگویم اولاً دادههای پیمایش ارزشها و نگرشهای ایرانیان که در آنجا مبنا قرار گرفته، برای این کار تهیه نشده و منظور دیگری داشته است؛ اما پژوهشگر(ان) محترم تلاش کرده تا از آن دادهها چنین استفادهای ببرد. بنابراین، بطور طبیعی مقداری انحراف در این صورتبندی به چشم میخورد. ثانیاً، در سالهای اخیر -به درست یا غلط- رویکردی وجود داشته است تا جامعه را دوقطبی ترسیم میکند. در حالی که مؤلف این متن برای پرهیز از شکلگیری آن دوگانه و وقوع قطبیت، سعی کرده است با برجسته ساختن برخی عوامل و مفاهیم، نتیجه پژوهش را به یک طیف تبدیل کند؛ در حالی که این دادهها را میشد به صورت قطبی نیز تفسیر کرد. از این جهت، چهبسا نویسنده تلاش کرده است جامعه را قطبی ادراک نکند.
در عین حال، آن دادهها باز هم به گونهای تفسیر شدهاند که گویی متخصص امر اجتماعی از خود هیچ نظری ندارد و ناگزیر است صرفاً اعداد را تحلیل کند. بگذارید مثالی را عرض کنم تا موضوع روشن شود: ما میتوانیم بگوییم جوانان تحصیلکرده چنین وضعیتی دارند، یا میتوانیم به همان افراد از جهت دیگر برچسب کمتجربگی بزنیم و آنان را اینگونه دستهبندی کنیم؛ حتی میتوانیم برای تحقیر یک گروه یا نشان دادن طیفبندی، روی تقابل روستایی و شهری متمرکز شویم؛ موضوعی که در این گونهشناسی انجام شده است. اما ما در واقعیت میدانیم اشخاصی که ممکن است تحصیلات مناسب و درآمد مالی بالایی داشته باشند و در محلههای گرانقیمت تهران زندگی کنند، بیننده همان برنامههای سیاسی- تحلیل- خبری باشند که مردم روستایی از شبکههای ماهوارهای یا تلویزیون تماشا میکنند.
بنابراین، من تصور نمیکنم حتی این دوگانه روستایی و شهری به معنای بیست یا سی سال گذشته، دیگر معنادار باشد. آنچه من مشاهده میکنم این است که برخی از گروههای جهادی که برای محرومیتزدایی به مناطق محروم میرفتند، ممکن است اکنون بگویند ما برای محرومیتزدایی به آنجا میرفتیم، اما پس از پنج سال مشاهده میکنیم که آنها پای ماهواره نشستهاند، حسرت میخورند و حتی چندان پرتلاش نیستند؛ دیگر نان نمیپزند، تخممرغ را از شهر خریداری میکنند، و علاقهای به نگهداری مرغ ندارند، چرا که مرغها حیاطشان کثیف میکنند!
به عبارتی، زیست روستایی ما -هم از سوی اقتصاد شهری، تولید انبوه محصولات و یارانههای دولتی (گندم و آرد)، و هم از سوی کسانی که روستا را به بستری برای استراحت، تفریح و تبدیل سرمایه به زمین و ویلا تبدیل کردهاند- چنان مورد هجوم قرار گرفته است که دیگر نمیتوان بر آن معنای متبادر از سبک زندگی روستایی پافشاری کرد. از این رو، مانوری که روی این دوگانه شهری-روستایی داده شده است، برای من چندان قابل قبول نیست.
باید بیفزایم که احتمالاً نویسندگان برای یافتن مفاهیم مناسب دچار محدودیت بودهاند، مثلاً اصطلاح «سکولار عدالتخواه» مفهوم چندان واضحی نیست. شاید مقصودشان «معترض به نابرابری» بوده است؛ به هر حال، عدالت و عدالتخواهی با مطالبه برابری تفاوت دارد. ضمن اینکه در اینجا میتوانیم پیرامون چگونگی شکلدهی رسانهها به افکار جامعه و برجستهسازی نابرابریهای موجود بحث کنیم. به هر صورت، اگر فرض کنیم با در نظر گرفتن ضریب خطایی قابل چشمپوشی، این دادهها صحیح باشند، دادهها نشان میدهند که بخشی از جوانان به لحاظ منطقی و بینشی سکولار شدهاند و مسئله اصلی آنها مصرف و آزادی است؛ شاید اینها گروهی مرفه یا نسبتا مرفه هستند که میخواهند سبک زندگیشان محدود به فضاهای خصوصی و خانه نباشد و آزادی خود را به سطح شهر و خیابان بیاورند. برای نمونه، اگر یک دهه پیش در مهمانیهای خاص شرکت میکردند، اکنون تمایل دارند با همان پوشش در خیابان تردد کنند.
همینطور، گروه دیگری را «سکولار عدالتخواه» مینامد که شاید مقصودش کسانی است که به لحاظ معرفتی، اندیشههای اسلامی، انقلابی یا بومی را نپذیرفتهاند یا کمتر با آن ارتباط برقرار کردهاند و بعلاوه معترض نابرابریها هستند. چهبسا از آنجا که این افراد متعلق به طبقات پایین یا متوسط هستند، در بحران اقتصادی ناشی از سیاستهای دشمن یا سیاستهای اشتباه داخلی، موقعیتشان به خطر افتاده است و بیشتر به نابرابریها اعتراض دارند؛ آنان معترضاند که این شرایط عادلانه نیست. پس احتمالاً منظور از این گروه عدالتخواه، همان طبقهای است که بنیه اقتصادی خود را از دست داده، معترض به فشار اقتصادی است و شاید شغل و درآمد مناسبی ندارد. طبیعتاً افراد مطلع میدانند که رسانههای دشمن شبانهروز تلاش میکنند به مخاطب القا کنند که همه امکانات کشور در دست عدهای خاص است و عموم شهروندان از ثروت، مسکن و رفاه محروم ماندهاند.
بنابراین میخواهم بگویم شاید ترکیب این دو مفهوم نشان میدهد که آنها متعلق به چه طبقهای هستند و چه تصور و انتظاری از جامعه دارند. کسی که در این بازی اقتصادی بازنده است، مسئله اصلیاش نابرابری است؛ اما گروهی که برنده این ماجرا بوده، بیشتر پیگیر مصرف و آزادی است و دغدغهاش چگونگی مصرف ثروت به دست آمده است. وجود این دو گروه -که به لحاظ سنی جوان هستند- در کنار یکدیگر، نشاندهنده شکست نظام آموزش و پرورش در ایران است؛ نظامی که نتوانسته است نسلی کوشا تربیت کند که با تاریخ کشور آشنا باشد و هویت ملی برایش به یک اولویت و دغدغه بدل گردد.
از سوی دیگر، پژوهش مربوطه تلاش کرده است افرادی را که اصولگرا یا انقلابی مینامیم نیز تفکیک کند؛ به عنوان مثال میگوید بیست درصد «مذهبی غیرایدئولوژیک حامی نظم موجود»! به عبارتی، پسوند «غیرایدئولوژیک» را به هواداران حکومت افزوده تا آنها را مجزا سازد. «اسلامگرایان میانهرو» نیز پانزده درصد تعیین شدهاند که مجموعشان سی و پنج درصد میشود. حامیان حکومت را نیز سیزده درصد در نظر گرفته است که مجموعاً حدود چهل و هشت درصد میشود. در نتیجه، پژوهشگر به صراحت بیان نکرده است که هواداران جمهوری اسلامی کمتر هستند، بلکه با نوعی ظرافت این طیفبندی را ارائه کرده است.
در خصوص تقسیم افراد به شش گونه نیز به نظر من مبنا تلاش برای عدم فهم قطبی از جامعه بوده است. برای طیفبندی این موضوع، ناگزیر شدهاند جریانی را که مطابق یافتههای این مطالعه، پنجاه و دو درصد جامعه را تشکیل میدهد، به سه بخش تقسیم کنند: جوانان سکولار آزادیخواه، جوانان سکولار عدالتخواه، و منتقدان محافظهکار. اگر این سه گروه را با هم جمع کنید، جریان غربگرا شکل میگیرد؛ و اگر سه گروه مقابل را جمع بزنیم، جریان دیندار به دست میآید.
پهلوی در موج چهارم پیمایش ارزشها و نگرشها مسئله نبود
س: در این گونهشناسی، دو گروه کاملاً نادیده گرفته شدهاند؛ نخست گروههای سلطنتطلب که اساساً وزن سیاسی و اجتماعی آنان جای پرسش دارد. گروه دوم، مذهبیونی که طرفدار انقلاب و منتقد وضع موجود هستند و اتفاقاً پس از شهادت رهبر انقلاب تعدادشان رو به فزونی گذاشته است. کسانی که انقلابی سرسخت هستند، اما به شدت با دولت، مذاکرات و وضعیت کنونی مخالفت میورزند. من هرچه در این گونهشناسی جستوجو کردم تا جایگاه این دو گروه را بیابم، به نتیجهای نرسیدم.
فراهانی: باید دقت کنید که این دادهها متعلق به چه زمانی است. اگر درست به خاطر داشته باشم، این دادهها مربوط به موج چهارم پیمایش ارزشها و نگرشهای ایرانیان یعنی سال ۱۴۰۱است.
در اعتراضات سال ۱۴۰۱، جریانی که پیشتاز بود پهلوی نبود، بلکه منافقین بودند. بنابراین، از آنجا که احتمالاً در سال ۱۴۰۲ که این پیمایش انجام شده مسئله پهلوی اساساً موضوعیت نداشته، مورد سنجش و پرسش قرار نگرفته است. پس از آن چه اتفاقی رخ داد؟ آنها دریافتند که مردم نسبت به منافقین حساسیت دارند و به سمت آنان گرایش پیدا نمیکنند، زیرا ایده منافقین، ایده زندگی نیست. حتی اگر شعار «زن، زندگی، آزادی» را سر بدهند، همگان میدانند که سازمان منافقین ضد زندگی است. تمام فیلمهای ساختهشده درباره آنان نشان میدهد که منافقین زن و شوهرها را از یکدیگر جدا میکردند و فرزندانشان را میگرفتند و بعدها همه خانمها را با شخص مسعود رجوی یگانه ساختند. بدین ترتیب، برای جبران این خطا، از سال ۱۴۰۱ تا ۱۴۰۴ که ناآرامیهای بعدی رخ داد، دشمنان خارجی تلاش کردند چهره جریان اپوزیسیون را از منافقین به سمت پهلوی تغییر دهند و با ساخت سریالهایی نظیر تاسیان، القا کنند که پهلوی نماد زندگی است. آنها چرخش معناداری انجام دادند؛ منافقینی را که در سال ۱۴۰۱ صدرنشین محافل برانداز بودند، به عقب راندند و جریان پهلوی را به میدان آوردند. این تغییر رویه، عامل اصلی این تفاوت است. در آن دوره چنین پدیدهای نداشتیم، اما اکنون با آن مواجهیم. به همین دلیل است که جایگاه پهلوی در آن پیمایش سنجیده نشده است. طبیعتاً در آن ایام سخنی از ملت مبعوث هم نبوده است.
س: اگر تمایل دارید نظر خود را پیرامون وزن اجتماعی جریان سلطنتطلب در داخل ایران بیان کنید. شما جایگاه و اعتبار این جریان را چگونه ارزیابی میکنید؟
فراهانی: همانطور که عرض کردم، جریان اپوزیسیون در سال ۱۴۰۱ بر ایده منافقین تکیه کرد و به دلیل منفور بودن این گروه، با شکست مواجه شد. در نتیجه، تمرکز خود را به سمت پهلوی معطوف ساختند تا او را به عنوان نماد زندگی برجسته کنند. تصاویر گذشته را منتشر میسازند تا نشان دهند بانوان در دانشگاه تهران بدون حجاب بودهاند. کار به جایی میرسد که شخصی مانند موسی غنینژاد ادعا میکند چون مردم زیادی خوشبخت بودند، دست به انقلاب زدند! یا مستندهای رتوششدهای ساخته میشود تا این برهه تاریخی را تطهیر کنند.
از منظر سیاسی باید تأکید کنم صرف نظر از جوانان و نوجوانان زیر بیست و دو-سه سال، کمتر انسان مطلعی در ایران میتواند طرفدار سلطنت پهلوی باشد اما ممکن است خواستار عادیسازی روابط با غرب باشد و تصور کند این خاندان سلطنتی توانایی انجام این کار را دارد. استدلال آنها این است که جریان اصلاحات و اعتدال نیز نتوانستند این خواسته را محقق سازند و هرگونه تلاشی برای بهبود روابط ذیل ساختار جمهوری اسلامی، از سوی آمریکا پذیرفته نخواهد شد.
مقصودم این است که تصور حمایت واقعی از شخصیتی همچون رضا پهلوی، دور از خرد است. چهبسا دغدغه اصلی این افراد آن است که شاید ساختار حکومت پهلوی بتواند گره از مشکلات بینالمللی کشور بگشاید. در واقع، عدهای ممکن است به این نتیجه برسند که در دورههای مختلف جمهوری اسلامی برای اصلاح روابط با غرب تلاش شد اما به نتیجه نرسید؛ آنها میبینند که حتی با فرض عقبنشینی در مسائل کلان، باز هم غرب حاضر به پذیرش ایران نشد. لذا ممکن است تصور کنند با روی کار آمدن پهلوی، حداقل آمریکا آنان را در همان جایگاه سابق خواهد پذیرفت.
سرمایه اجتماعی ساختار سیاسی پس از جنگ رمضان
س: به عنوان پرسش آخر میخواستم این موضوع را طرح کنم که آیا به نظر شما منزلت و اعتبار نمادین جمهوری اسلامی پس از جنگ رمضان تغییر جدی داشته است؟ در جریان جنگ رمضان برخی از کارشناسان معتقد بودند که امکان ندارد به یکباره شاهد تغییر ناگهانی در رفتار سیاسی یا سرمایه اجتماعی جامعه ایرانی باشیم. نظر شما در این خصوص چیست؟
فراهانی: قاعدتاً تغییرات سرمایه اجتماعی باید شیب ملایمی داشته باشد. این بیشتر یک سوءتفاهم است که گمان کنید سرمایه اجتماعی یک روز پایین میرود و ناگهان روز دیگر بالا میآید! پذیرش چنین نوسان سینوسیای در سرمایه اجتماعی دشوار است. پس تحول صورتگرفته را چگونه میتوان توجیه کرد؟ جامعه ایران از سوی دشمن مورد هجوم قرار گرفته است. بنابراین، پس از یک دهه تحریمهای بیسابقه و به قول غربیها فلجکننده، توطئه یا شبهکودتایی شکل میگیرد، مردم منفعل میشوند و جریان آشوبگر قدرت میگیرد. سپس با عنایت پروردگار توطئه شکست میخورد و شرایط دگرگون میشود. مسئله این است که تا پیش از آغاز جنگ رمضان، حقیقت جامعه توسط عملیات کودتا پنهان شده بود. لحظهای فرا میرسد که مردم وطندوست و هوادار حکومت نمیتوانند از سیاستهای دولت دفاع کنند. اعتراض به حکومت نیز امری طبیعی است و همین مسئله باعث شد برخی به اشتباه، جامعه را دوپاره فرض کنند.






پاسخها