مقاومت تنها راه ماست

سیدجواد طاهایی از ریشه‌های شکل‌گیری ایده مقاومت در خاورمیانه می‌گوید

مفهوم مقاومت در دهه‌های اخیر به یکی از کلیدواژه‌های مهم در ادبیات سیاسی و اجتماعی ایران تبدیل شده است. این مفهوم که در بستر تحولات تاریخی و مواجهه با نظام بین‌الملل شکل‌گرفته، همواره با خوانش‌ها و پرسش‌های گوناگونی روبه‌رو بوده است. از یک سو، رویکردهایی آن را تنها بستر حفظ هویت و بقا در برابر ساختارهای جهانی می‌دانند و ازسوی‌دیگر، جریان‌هایی با پیش‌کشیدن الگوهای توسعه‌گرایانه، این مفهوم را در تقابل با رفاه اقتصادی و پیشرفت ارزیابی می‌کنند. اما ریشه‌های شکل‌گیری ایده مقاومت در خاورمیانه چیست؟ آیا مقاومت یک انتخاب ابتدایی است یا واکنشی ناگزیر به بن‌بست‌های تاریخی؟ و اساساً چه نسبتی میان این مفهوم و مسئله توسعه در کشورهای اسلامی وجود دارد؟ در گفتگو با دکتر سید جواد طاهایی، پژوهشگر علوم سیاسی و نویسنده آثاری همچون «انقلاب ۵۷ و انکشاف فلسفه تاریخ ایران»، «پدیدارشناسی بسیجی شهید» و «برای تغییر جهان؛ نظریه ایرانی مقاومت» پیرامون این موضوع به گفتگو پرداخته‌ایم.

 

بحث از ماهیت مقاومت یکی از ضرورت‌های امروز جامعه ایرانی است. امروزه هرچند مقاومت به‌نوعی تجربه زیسته برای جامعه ایرانی تبدیل شده است؛ اما صورت‌بندی نظری و خودآگاه کردن این تجربه می‌تواند به درک و فراگیری آن کمک کند. با توجه به آنکه کتاب «برای تغییر جهان؛ نظریه ایرانی مقاومت» شما به‌تازگی نیز روانه بازار شده، در ابتدا می‌خواستم درک خود از مسئله مقاومت را با ما به اشتراک بگذارید.

طاهایی: درباره مقاومت از یک سو سخنان بسیاری مطرح شده است و ازسوی‌دیگر به نظر می‌رسد سخنان اساسی آن هنوز بیان نشده است. یک پرسش بنیادین این است که درباره مقاومت چه سخنان اساسی وجود دارد که تاکنون ابراز نشده است؟ مجدداً تکرار می‌کنم که اساسی‌ترین سخنان درباره مقاومت، بدیهی‌ترین سخنان است. این سخنان مشخصاً درباره اسرائیل است؛ اینکه چگونه توانستند پادشاه برهنه را با فاخرترین لباس‌ها در ذهن مردم مجسم کنند، به تصویر بکشند و آنان نیز بپذیرند که مسائلی که ما با آن‌ها مواجهیم، می‌تواند هر عامل، علت و دلیلی داشته باشد، الا اسرائیل. این پرسش مهمی است که چگونه آن غده سرطانی که باعث‌وبانی همه مشکلات، به‌ویژه در جهان اسلام است، هم‌زمان مسکوت‌ترین و مکتوم‌ترین عامل عدم توسعه نیز شمرده می‌شود. این طنز تلخ و بزرگی است که عامل اصلی توسعه‌نیافتگی جوامع اسلامی، بدون‌نقش‌ترین مبحث تلقی شده و درعین‌حال، عامل توسعه نیز محسوب می‌شود.

به‌عبارت‌دیگر، مقصرترین عامل، تا به امروز بی‌گناه‌ترین تلقی شده است. حتی فراتر از این، گمان بر این است که اسرائیل اصلی‌ترین عامل توسعه است. یک فرد آمریکایی پیش‌ترها می‌گفت که تمام خاورمیانه بیابان است و تنها آبادی آنجا اسرائیل است. به‌این‌ترتیب، اصلی‌ترین عامل بی‌عدالتی، به‌عنوان اصلی‌ترین عامل توسعه، نظم، عدالت و امثال آن معرفی شده و جالب است که مردم نیز در طول نیم‌قرن، دست‌کم این گزاره را پذیرفته‌اند؛ بنابراین درباره اسرائیل، اصلی‌ترین سخن بدیهی‌ترین سخن است و آن هم اینکه اسرائیل به‌واقع شایسته اضمحلال و فروپاشی است. این دولت اسرائیل حقیقتاً شایسته اضمحلال و فروپاشی است؛ این حکم تجربه، حکم عقل و حکم اخلاق است؛ یعنی حکم بدیهی‌ترین داوری‌های عقلانی.

بنابراین، ما حق داریم درباره اسرائیل، ساده و درعین‌حال رادیکال بیندیشیم. ما واقعاً این حق را داریم؛ زیرا اسرائیل از یک سو آشکارا ستم می‌کند و ملتی را از روی زمین محو می‌سازد، و ازسوی‌دیگر، با فریاد مظلوم‌نمایی و ادعای اینکه جهان به‌شدت آنتی‌سمیتیست (یهودستیز) است، گوش فلک را کر کرده است؛ بنابراین، این تناقض بزرگی است که از فرط بدیهی بودن، گستردگی و قابل‌رؤیت بودن، اساساً دیده نمی‌شود. مسئله مقاومت اساساً در برابر چنین پدیده‌ای برای ما معنادار می‌شود.

شما به نکته بسیار مناسبی اشاره کردید. اگر ما در این گفتگو بتوانیم مسئله مقاومت و توسعه را اندکی تشریح کنیم، به نظرم توانسته‌ایم یکی از ابعاد مهم ایده مقاومت را شرح کنیم. اگر اندکی در فضای مجازی جستجو کنید به مطالب جالبی در خصوص مقایسه میان ژاپن و ایران دست می‌یابید. جالب است که در جریان‌های توسعه‌گرا، خصوصاً پس از جنگ رمضان، این حوزه از تولید محتوا بسیار گسترش‌یافته است. ویدئوها، یادداشت‌ها و مطالب متعددی که مطرح می‌کنند اگر مشاهده می‌کنید ژاپن امروز توسعه‌یافته است، این توسعه به دلیل تسلیم بی‌قیدوشرط ژاپن بوده است؛ ادعایی که حتی وقیحانه مطرح می‌سازند و معتقدند پس از آنکه ژنرال آمریکایی وارد می‌شود، ژاپن رشد می‌یابد، تکنولوژی آمریکایی را دریافت می‌کند، سرمایه خارجی وارد می‌شود، نبوغ ژاپنی نیز ضمیمه آن می‌گردد و ژاپن امروز شکل می‌گیرد. آیا مقاومت آن‌گونه که این جریان‌ها می‌گویند ضدتوسعه است؟

طاهایی: این امر واقعیت دارد؛ ما ادبیات طی شده‌ای در این زمینه داریم و آن را از سر گذرانده‌ایم. معقول نیست که انسان علیه تجربیات واقعی خویش به دنبال استدلال بگردد. حداقل در گام نخست باید تجربیات واقعی را پذیرفت. ما از حدود دهه هفتاد میلادی آشکارا مشاهده کردیم که انتخاب آمریکا مشخصاً چه نوع دولت‌هایی است و مشخصاً چه نوع دولت‌هایی نیست. ما دیدیم به کشورهای بلوک شرق اعتماد ورزیده شد، جریان ورود سرمایه‌ها مانند آن چهار فرهنگ آسیای جنوب شرقی، ژاپن، تایوان، کره و… چگونه سرازیر شد؛ ما اقبال جهان سرمایه‌داری را به این نوع جوامع و کشورها آشکارا مشاهده کردیم و نیازی به استدلال وجود ندارد. خود دلارها، سرازیرشدن مدیریت‌ها، سرمایه‌ها و تغییر شکل زندگی آن‌ها گواه این مدعاست. در طول چندین دهه این موارد به‌صورت آشکار مشاهده شد و ازسوی‌دیگر، رنج و تعب جوامع اسلامی توسط آمریکا و اسرائیل نیز دیده شده است. این موارد روندهای تحلیلی نیستند، بلکه روندهای واقعی محسوب می‌شوند. عنایت دارید؟

به اعتقاد من این موضوع اساساً قابل استدلال نیست. امکان ندارد امر ناپسند، امری پذیرفتنی و مطلوب باشد؛ همان‌گونه که امکان ندارد امری که ذاتیات بشری آن را مطلوب می‌داند، امر ناپسندی قلمداد شود. هر پدیده‌ای در جایگاه خود معنا می‌یابد. کلمات را نباید از معنا تهی ساخت یا به قول آلبر کامو، نباید کلمات را به فحشا کشاند. هر پدیده‌ای هویت مستقل خود را دارد و چیز دیگری نیست.

امر نامطلوب، نامطلوب است و امر مطلوب، مطلوب محسوب می‌شود. امکان ندارد که فحشا به دلیل نتایج اقتصادی‌اش، پدیده‌ای شمرده شود که بتوان به نفع آن استدلال کرد. من یک‌بار از یک راننده‌تاکسی شنیدم، عذر می‌خواهم که این‌گونه طرح می‌کنم، می‌گفت به‌عنوان‌مثال یک فرد بدکاره در حوالی جردن درآمد بسیار بالایی را کسب می‌کند و در ادامه می‌گفت که بسیاری از این افراد بدکاره زندگی توسعه‌یافته‌ای دارند؛ به این معنا که منزل مسکونی، خودروی آخرین‌مدل و خانه‌های مجلل در اختیار دارند و در یک‌کلام، زندگی‌شان پیشرفته و توسعه‌یافته است. اما به چه مجوزی؟ عقل سلیم و اخلاق، به‌ویژه برای ما که ایرانی هستیم و مردمان باشرم و حیایی محسوب می‌شویم و این جزو شخصیت ماست، حکم می‌کند که این شیوه از توسعه و این نحوه از پیشرفت به‌هیچ‌وجه قابل‌پذیرش نباشد. اساساً ذاتیات بشری چنین روندی را تأیید نمی‌کند؛ بنابراین آنچه مسلم بوده، این است که جوامع اسلامی با قهر، خشونت و کراهت از جانب آمریکا که صاحب نظام جهانی است مواجه‌اند و به دلیل این بی‌توجهی و به‌این‌علت که موضوع انتخاب نظام سرمایه‌داری قرار نگرفته‌اند، در رنج و تعب به سر می‌برند. ما حتی یک مورد موفق در این زمینه نداریم؛ درحالی‌که ازسوی‌دیگر، برخی از کشورهای جهان شرق و نژاد زرد، بنا به دلایلی که نیازمند بررسی است، مورد اقبال قرار گرفته‌اند و اکنون از نتایج توجه آمریکا به خود بهره‌مند می‌شوند.

حتی بزرگ‌شدن اقتصاد چین هم موجب نشده است که این کشور محاصره یا تحریم شود؛ بلکه جریان سرمایه‌ها، دلار، مدیریت آمریکایی و تکنولوژی غربی به‌راحتی وارد کشور چین شده است، آن هم باوجود مشکلات سیاسی و ایدئولوژیکی که نظام‌های غربی با دولت چین دارند؛ بنابراین، اعتماد به‌نژاد زرد یک واقعیت است و بی‌اعتمادی به جهان اسلام نیز واقعیت دیگری محسوب می‌شود. این تمایز کاملاً آشکاری است و من نمی‌دانم برخی افراد چگونه علیه واقعیت و علیه قضاوت‌های عقلانی استدلال می‌کنند.

این تمایز در این دو مدل رفتار، ناشی از انتخاب است؟ برخی توسعه‌گرایان مدعی آن هستند؛ این یک مسئله مرتبط با انتخاب و رفتار است و می‌گویند شما نیز رفتار خود را تغییر دهید تا بتوانید به همان جایگاه دست یابید.

طاهایی: ببینید، هنگامی که شما مظلوم باشید و در جایگاه محرومیت قرار بگیرید، دیگر در مقام کنشگری نیستید، بلکه بستر کنش واقع می‌شوید و نمی‌توانید جز واکنش، عکس‌العمل دیگری نشان دهید. هویت شما در هنگام کنش است که تجلی می‌یابد، نه در هنگام واکنش. جهان اسلام و کشورهای اسلامی از لحاظ موقعیت‌های تاریخی در شرایطی نبوده‌اند که بتوانند مستقلاً و از جانب خودشان تصمیم‌گیری کنند. به‌عبارت‌دیگر، شما آن‌ها را در موقعیتی قرار داده‌اید، سرمایه‌هایشان را به تاراج برده‌اید، تحقیرشان کرده‌اید و مانع پیشرفتشان، یا حداقل مانع آن میزان از پیشرفتی که قابل‌تصور بود، شده‌اید و فرصت را از آنان سلب کرده‌اید؛ بنابراین، چگونه می‌توانید درباره آن‌ها، درحالی‌که در وضعیت متعادلی قرار ندارند، قضاوت کنید؟ این رویکرد منطقی و معمولی نیست.

در صورت امکان این مسئله را اندکی بیشتر تشریح کنیم که آیا اساساً مسئله مقاومت به‌مثابه یک کنش – که احتمالاً مدنظر شما نیز هست، به معنای موضوعی که برخاسته از یک هویت است – را باید به‌عنوان یک راه‌حل محتوم و تنها راه‌حل در نظر بگیریم، یا آن‌گونه که برخی تصویر می‌کنند، ما راه‌حل‌های دیگری نیز در اختیار داشتیم و صرفاً از طریق انتخاب، این مسیر را برگزیده‌ایم؟

طاهایی: مقاومت زمانی آغاز شد که تمامی راه‌های دیگر تجربه شده بود. ببینید، ما ایرانیان در طول تاریخ معاصر خویش، مسیرهای مختلفی را، به‌ویژه از منظر ایدئولوژیک، تجربه کرده‌ایم. در دورانی ما به‌شدت سوسیالیست بودیم؛ به‌نحوی که کمونیست‌های ایرانی، همتایان خارجی خود را از شدت باورهای عقیدتی‌شان درباره کمونیسم شگفت‌زده می‌کردند. اکنون نیز که لیبرال‌ها عنان سیاست ایران را در دست دارند، شما و تمام جهان شدت باورهای فردگرایانه و کنفورمیستی آنان و همچنین میل به همسویی با جریان‌های غالب جهانی را آشکارا در سخنان، مواضع و عاداتشان – که برخی از آنان حتی در قامت رهبران سیاسی در جمهوری اسلامی حضور دارند – مشاهده می‌کنید. اما ما چه پاسخی از ناحیه آمریکا گرفتیم؟ بنابراین، مقاومت زمانی آغاز شد که امکان‌های دیگر برای زیست بهتر به پایان رسیده بود. دقیقاً مانند انقلاب اسلامی که زمانی شکل گرفت که تمامی راه‌های دیگر مبارزه علیه رژیم شاه و علیه آمریکا به‌واقع پایان‌یافته بود؛ تمام راه‌حل‌ها آزموده شده و به نهایت رسیده بودند و در حقیقت به پایان و سکون مطلق ختم شده بودند.

در آن مقطع بود که انقلاب اسلامی آغاز گردید. بر همین نهج و بر همین منوال، مقاومت نیز زمانی آغاز شد که به‌راستی تمامی مسیرهای دیگر برای احراز هویت مستقل در برابر استعمار تجربه شده بود. ما در طول این دویست سال تاریخ استعمار، هم کلونیالیسم (استعمار کهن) و هم نئوکلونیالیسم (استعمار نو) را از سر گذرانده‌ایم. ما تمامی شیوه‌ها را تجربه کرده‌ایم؛ بنابراین، چگونه می‌توان این اتهام را به اهل مقاومت وارد ساخت که شما ابتدابه‌ساکن و بدون هیچ‌گونه تجربه‌ای، به‌اصطلاح صبح از خواب بیدار شده‌اید و این شیوه را برگزیده‌اید؟ این رویکرد مبتنی بر حداقل صدسال تجربه سخت و رنج‌آور است.

همان‌طور که می‌دانیم، در ایران انواع‌واقسام جنبش‌ها و جریان‌های سیاسی از سوی سیاست‌مداران و نظریه‌پردازان ایدئولوژیک در پیش گرفته شد و هیچ‌یک به نتیجه نرسیدند. انقلاب اسلامی زمانی آغاز شد که فضای سیاسی ایران، به تعبیر جیمی کارتر، به‌اصطلاح «جزیره ثبات» تلقی می‌شد. پس از آن بود که انقلاب ایران و به دنبال آن، تأکید بر آرمان‌های انقلاب که همان مفهوم مقاومت است، شکل گرفت.

من این موضوع را به‌عنوان پرسش پایانی مطرح می‌کنم و پس از آن، اگر نکته‌ای داشتید در خدمت شما خواهیم بود. پرسشی که در نسبت با نظریه و ایده مقاومت مطرح می‌شود این است که خواسته یا ناخواسته، سرانجام بخشی از جامعه ما سودای دیگری در سر می‌پروراند؛ رفاه برای این قشر در اولویت است و مسئله توسعه برای آنان موضوعیت دارد، و این گروه بخشی از واقعیت جامعه ما را تشکیل می‌دهند. نکته‌ای که وجود دارد این است که ایده مقاومت چگونه می‌تواند با این بخش از جامعه ارتباط برقرار کند؟

طاهایی: ببینید عقلانیت این رهیافت و به‌تبع آن، نتایج این رویکرد، محل پرسش است. اجازه دهید بحث را این‌گونه آغاز کنیم: فرض کنید شما یک فرد به‌شدت صلح‌طلب هستید. به‌اصطلاح امروزی‌ها پاسی فیست؛ فردی که به‌شدت به دنبال آرامش است و از هرگونه تنش، جنگ و درگیری اجتناب می‌ورزد. فرض کنیم انسانی صلح‌طلب‌تر از شما در جهان وجود نداشته باشد، درست است؟ این شرایط را تصور کنیم. اکنون باید به این سناریو نیز توجه کنیم که در مقابل این انسان به‌شدت صلح‌طلب، شخصی پیدا می‌شود که قصد دارد خانه او را غصب کند، آن را به آتش بکشد، یا حتی بدتر از آن، قصد دارد به همسر و فرزند این انسان صلح‌طلب بی‌احترامی کرده و به آن‌ها تعدی نماید؛ می‌خواهد فرزند او را به قتل برساند. اساساً هدفش تنها به‌آتش‌کشیدن خانه نیست، بلکه می‌خواهد فرزند این شخص را نابود کند. در چنین شرایطی، این انسان به‌شدت صلح‌طلب چه راهی پیش رو دارد؟ آیا تقدیر او ورود به عرصه مبارزه نخواهد بود؟

انسانی که صد تا دویست سال تاریخش، تاریخ انفعال، صلح‌طلبی و سازش‌کاری بوده است، به نقطه‌ای می‌رسد که مشاهده می‌کند آنچه باقی‌مانده تنها استخوان است؛ تمام گوشت پیکره‌اش زیر نیش درندگان پاره شده است و اگر این استخوان نیز از بین برود، دیگر اثری از حیات او باقی نخواهد ماند. این دقیقاً همان منطق مقاومت است. پیام مقاومت به ایرانیان غایب و خفته این است که اگر به این جریان نپیوندید، از عرصه حیات محو خواهید شد. این استدلال مقاومت برای آن دسته از ایرانیان و جهانیانی است که معتقدند تحت هر شرایطی می‌خواهند به ایده صلح‌طلبی و هم‌زیستی با جهان متعهد باقی بمانند.

ایده مقاومت حامل این پیام است که اگر جهانی وجود داشته باشد که در آن یک نیروی درنده و به‌شدت ظالم تحت عنوان «جامعه جهانی» حضور داشته باشد که کمترین حقی برای شما قائل نیست و قصد دارد شما را محو و در خود هضم کند؛ پس از گذشت یک قرن در برابر این قدرت بی‌ملاحظه و به‌شدت شیطانی – که خشونت تنها یک وجه آن و فریبکاری وجه دیگر آن محسوب می‌شود – و در شرایطی که چنین جریانی صدسال تاریخ شما و کشورتان را تحت سیطره خود داشته است، چگونه می‌توانید در برابر این گرایش و تمایل به نابودی خود مقاومت نورزید؟ آیا باید آن را بپذیرید و امری قابل‌قبول تلقی کنید؟ بنابراین، مقاومت از جنس استدلال‌های مرسوم نیست؛ چراکه بر ناگزیر بودن وضعیت‌های اضطراری و بر گریزناپذیری مبارزه و مقاومت استوار است و می‌تواند به ده‌ها دلیل و با ده‌ها شیوه این وضعیت را به اثبات برساند که تاریخ ما، تاریخ انفعال، شکست و عقب‌ماندگی بوده و دیگر راهی جز مقاومت باقی نمانده است. این صریح‌ترین حکم عقل است که به‌شدت روشن و آشکار جلوه می‌کند.

دیدگاه شما

پاسخ‌ها

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *