سراب امنیت عاریتی

چرا ایران نمی‌تواند مسیر توسعه ژاپن را طی کند در گفت‌وگو با علیرضا بلیغ

یکی از مباحث پردامنه در دهه‌های اخیر، چگونگی دستیابی به توسعه و نسبت آن با مفاهیمی چون مقاومت و سیاست خارجی است. در فضای رسانه‌ای و فکری، جریان‌هایی با ارجاع به تجربه کشورهایی نظیر ژاپن، مطرح می‌کنند که مسیر پیشرفت از طریق ادغام در نظم بین‌الملل و واگذاری تأمین امنیت به قدرت‌های جهانی هموار می‌شود. اما این قیاس‌ها تا چه حد با واقعیت‌های تاریخی، جغرافیایی و ژئوپلیتیک همخوانی دارند؟ آیا می‌توان تجربه کشوری شکست‌خورده در جنگ جهانی دوم را برای جغرافیای ایران تجویز کرد؟ جایگاه مؤلفه‌هایی چون امنیت درون‌زا، استقلال اقتصادی و اقتضائات نظام سرمایه‌داری در این تطبیق‌ها کجاست؟ در گفتگو با دکتر علیرضا بلیغ، پژوهشگر علوم سیاسی و روابط بین‌الملل، پیرامون این موضوع و ابعاد گوناگون مقایسه وضعیت ایران با ژاپن به گفتگو پرداخته‌ایم.

مسئله‌ای که ما می‌خواستیم طرح کنیم، در صورت‌بندی نظری آن شاید بتوان عنوان «مقاومت و پیشرفت» انتخاب کرد؛ ما دو یا سه دهه است که درگیر مسائلی هستیم که هر بار با یک روکش ظاهری جدید نمایان می‌شوند، ولی در باطن به یک ریشه واحد بازمی‌گردند و دوباره برای ما زنده می‌شوند. پس از جنگ رمضان، ما شاهد این هستیم برخی که در توضیح آنان از «توسعه‌گرای ایرانی» استفاده کرده‌ایم، دغدغه اصلی‌شان این بود که پایان‌بندی جنگ در نسبت با مسئله توسعه چگونه خواهد شد؟ آیا این جنگ، توسعه جامعه ایرانی را مختل می‌کند، عقب می‌اندازد یا از بین می‌برد؟ و چطور این جنگ به پایان خود نزدیک شود تا ما بتوانیم در قبال آن به توسعه دست یابیم؟ این حوزه‌ای بود که به‌شدت طراحی و تبیین می‌شد و یکی از موضوعاتی است که ذیل همین پارادایم کلی، تولید محتوای جدی برای آن صورت گرفت، مقایسه میان ایران و ژاپن در نسبت با آمریکا بود. شما اگر در فضای رسانه‌ای جستجو کنید، یادداشت‌ها، تحلیل‌ها و تکه‌فیلم‌های متعددی را می‌یابید که توضیح می‌دهند چگونه تسلیم‌شدن ژاپن به پیشرفت آن انجامید. توسعه‌گرایان ایرانی در خصوص نظام بین‌الملل دیدگاه مساعدی دارند؛ یعنی معتقدند نظام بین‌الملل ریلی است که اساساً برای توسعه طراحی شده و اگر کشوری درون این ریل قرار نمی‌گیرد و با آن همراه نمی‌شود، مشکل از خود اوست. از نظر این گروه آنچه درگذشته پیش‌آمده، اعم از کودتای ۲۸ مرداد، حمایت از شاه و یا حتی تحریم‌ها و شهادت رهبر انقلاب، متعلق به گذشته است. ما برای توسعه بایستی تا از این زخم‌های روانی مرتبط با گذشته رها شده و بتوانیم آینده خود را در نسبت با آمریکا بسازیم. حتی چندی پیش بود که آقای فیاض زاهد به‌صراحت این موضوع را بیان کرد که بهتر است از مسئله قصاص رهبری برای تحقق توسعه بگذریم. از نظر این دیدگاه اساساً مقاومت ایده‌ای ضدتوسعه است و بالعکس، اساساً توسعه بعد از کنارگذاشتن مقاومت شروع می‌شود، چه آنکه ژاپن در نظر این جریان به‌عنوان یک نمونه کاملاً موفق معرفی می‌شود. حال مسئله ما این است که آیا این قیاس اساساً دارای مبناست؟ آیا درست بوده یا تاریخ، جغرافیا و فرهنگ ایران و طراحی آمریکا برای ما مسیر دیگری را لاجرم رقم می‌زند؟

بلیغ: در همین ابتدای گفتگو باید عرض کنم که این بحث بسیار پردامنه و مفصل است. ممکن است ما در اینجا به‌اجمال از زوایایی به آن بپردازیم، ولی واقعاً نیاز است که روی آن مداقه جدی صورت گیرد، زیرا این مسئله مدت‌هاست که گریبان‌گیر ماست.

اینکه ما دائماً ایران را با کشورهای دیگر مقایسه کنیم، سابقه طولانی دارد. زمانی سخن از «ژاپن اسلامی» بود و اکنون دوباره به همان الگو بازگشته‌اند که دلیل این بازگشت و مطرح‌شدن مجدد ژاپن در یادداشت‌ها و تولید محتوی را عرض خواهم کرد. زمانی ترکیه الگو بود، مقطعی مالزی مطرح شد و اواخر کار به الگوبرداری از قطر، بحرین، عربستان، امارات و حتی آذربایجان رسیده بود. نکته مهمی که در مبنای طرح این قیاس‌ها وجود دارد این است که برخلاف تصویری که سعی می‌کنند از خودشان مبتنی بر «واقع‌گرایی سیاسی» ارائه دهند، طرح‌هایشان بسیار ایدئالیستی است. حتی می‌توان گفت ایدئالیستی هم نیست، بلکه نوعی نگاه رمانتیک و فانتزی است و اتفاقاً تنها چیزی که فاقد آن هستند، همان واقع‌گرایی سیاسی است. دلیل این امر آن است که واقع‌گرایی سیاسی مبتنی بر مرور تجربه واقعی آن کشورها برای رسیدن به نقاطی است که ما می‌خواهیم در آن نقاط، آن‌ها را با خودمان مقایسه کنیم. این اتفاق در تحلیل‌های آن‌ها رخ نداده است.

در فضای علوم‌انسانی ما، یکی از معضلات جدی آن است که به طرح پرسش درست توجهی نمی‌کنیم. پرسش درست از کجا ناشی می‌شود؟ از توجه به موقعیت و وضعیت شما استخراج می‌گردد. وضعیت شما را چه چیزی می‌سازد؟ به نظر من حداقل سه مؤلفه بسیار مهم وجود دارد که چارچوب کلی طرح پرسش شما را در علوم‌انسانی شکل می‌دهد:

نخست، توجه به تاریخ است. علوم‌انسانی که عقبه تاریخی پشت سرخود را برای طرح پرسش نبیند، اساساً نمی‌تواند رو به آینده حرکت کند. نکته‌ای از هایدگر نقل شده است که به نظر من مثال درستی است؛ او می‌گوید اگر بخواهید تیری را بیشتر به سمت جلو پرتاب کنید، باید دستتان را بیشتر به عقب بکشید. یعنی اگر شما هدفی در آینده دارید، تعقیب و تحقق آن مستلزم این است که شناخت دقیق‌تری از گذشته‌تان داشته باشید. گذشته به چه معناست؟ یعنی من نوعی تا همین لحظه اکنون، اگر هویت و شخصیت تاریخی‌ام را نشناسم، اصلاً نمی‌دانم نقطه عزیمتم کجاست تا بتوانم مسیر آینده‌ام را مشخص کنم.

این مسئله تاریخ‌مندی علوم‌انسانی است که متأسفانه بسیار کم‌رنگ شده است. بدتر از آن، مسئله مکان‌مندی و نسبت علوم‌انسانی با جغرافیا است. بنا بر تجربه دوران تحصیل و تدریس خودم، در میان دانشجویان علوم‌انسانی مشاهده کرده‌ام که هیچ درکی از جغرافیا وجود ندارد. وقتی درکی از جغرافیا وجود نداشته باشد، شما بسیاری از تحولات تاریخی و فرهنگی را درک نمی‌کنید؛ زمینه‌های شکل‌گیری نظریه‌ها و نظریه‌ها در ایران را متوجه نمی‌شوید، ادبیات ایران را نمی‌فهمید و در نهایت به شناخت درستی دست نمی‌یابید. اگر ایران این جغرافیا را نداشت، ساختار سیاسی‌اش به این شکل درنمی‌آمد. تطورات ساختار سیاسی ایران را باید با وضعیت جغرافیای طبیعی و جغرافیای سیاسی آن تحلیل کنیم. من اکنون نمی‌خواهم این موضوعات را تفصیل دهم؛ چراکه مقدمات سخن ما هستند.

دانش ژئوپلیتیک دانشی نسبتاً متأخر در قیاس با دانش‌هایی است که سنت‌های قدیمی‌تری دارند. آنچه امروز تحت عنوان جغرافیای سیاسی و دانش ژئوپلیتیک می‌شناسیم، اساساً چرا شکل‌گرفته است؟ این دانش به این دلیل پدید آمد که پدیده‌ای به نام «استعمار» شکل گرفت. استعمارکردن نیازمند دانش مختص به خود است و مهم‌ترین بستر برای موفقیت در استعمار، داشتن درک ژئوپلیتیکی قوی از جهان است.

در حال حاضر، چند درصد از دانشجویان و حتی اساتید علوم‌انسانی ما درک جغرافیایی و ژئوپلیتیکی درستی دارند تا بتوانند مسائل ما را بفهمند؟ بخشی از آن مقایسه غلطی که میان ما و کشورهای دیگر از جمله ژاپن صورت می‌گیرد، ناشی از همین ضعف است. شما اساساً نمی‌توانید موقعیت ژئوپلیتیک ژاپن را با ایران قیاس کنید. در ادامه عرض خواهم کرد که چه تفاوت‌هایی وجود دارد که این قیاس را بلاموضوع می‌سازد.

دقیقاً بر همین مبناست که می‌گویم نظرات این بزرگواران فانتزی و رمانتیک است. این رویکرد فانتزی دو دلیل می‌تواند داشته باشد: نگاه بدبینانه این است که آقایان پروژه‌ای دارند و بابت پیشبرد آن و جاانداختن این ادبیات، بودجه دریافت می‌کنند. نگاه خوش‌بینانه نیز این است که ضعف دانشی دارند و نسبت به موضوعی که درباره آن صحبت می‌کنند، اطلاعات دقیقی ندارند. آن‌ها نه تاریخ پدیده‌هایی را که با یکدیگر قیاس می‌کنند درست می‌شناسند و نه از زمینه‌های جغرافیایی آن مطلع هستند.

مؤلفه سومی هم وجود دارد که شاکله اصلی سیاست در این کشورها را می‌سازد؛ یعنی جایی که اراده‌های سیاسی شکل می‌گیرند. آیا اساساً در این کشورها اراده سیاسی وجود داشته است یا خیر؟

و کیفیت این اراده چه تفاوتی با کشور ما دارد؟ در شرایط کنونی جهان، سیاست به‌شدت اقتصاد زده شده است و همه چیز با یک منطق اقتصادی فهمیده می‌شود. سیاست را باید ذیل اقتصاد سیاسی درک کرد تا بتوان فهمید ایده‌ها و برنامه‌های سیاسی در جهان – که برنامه‌های توسعه و پیشرفت کشورها یکی از مهم‌ترین آن‌هاست – تحت چه شرایطی شکل‌گرفته‌اند و چه تفاوت‌هایی با یکدیگر دارند؛ بنابراین، جمع‌بندی موضوع این است که در گام اول، دانش‌های موردنیاز برای طرح پرسش‌های درست پیرامون وضعیت خودمان در ایران ضعیف است و طبیعتاً به دلیل فقدان این دانش‌ها، چنین قیاس‌های غلطی نیز صورت می‌گیرد.

 

اگر از رویکرد روشی خارج شویم و بخواهید به لحاظ محتوایی مؤلفه‌هایی را توضیح دهید تا عدم صحت این قیاس را به نمایش بگذارید چه چیزی را می‌توان گفت؟

بلیغ: اگر بخواهم در همین نقطه ورود کنم و مقایسه‌ای انجام دهم، باید بپرسیم مقایسه ژاپن با ایران در چه مقطعی در حال انجام است؟ آن‌ها ژاپن مقطع پس از جنگ جهانی دوم را – که بمباران اتمی شده، شکست‌خورده و در معاهدات بعدی درگیر جرایم سنگین پس از شکست شده است – با ایرانی مقایسه می‌کنند که شکست نخورده است. یا شاید انتظار داشتند که شکست بخورد و با پیشنهادهایی که ارائه می‌دهند، در حال رفتن به استقبال شکست و تلاش برای ارائه یک صورت‌بندی برای دوران پس از شکست هستند.

نگاه بدبینانه به این طرح‌ها – که در رویکرد امثال آقای ظریف نیز مشاهده می‌شود – این است که پالس‌ها و پیشنهادهایی به‌طرف مقابل داده می‌شود. پیام این پیشنهاد چیست؟ می‌گوید ببینید ژاپنی که شما توانستید آن را وارد نظام تقسیم کار جهانی کنید تا امروز به‌عنوان یک الگو از آن صحبت کنیم، تحت چه شرایطی وارد این فضا شد؟ تحت بمباران اتمی! نقطه شکست و تسلیم یک ملت این است که چنین بلایی بر سرش بیاورند. به همین دلیل است که اکنون از زبان ترامپ دائماً این حرف شنیده می‌شود که «ما ایران و این تمدن را نابود می‌کنیم.» ابزاری که با آن می‌توانند چنین کاری کنند چیست؟ سلاح اتمی است و اگر به این جمع‌بندی برسند، قطعاً این کار را خواهند کرد.

اما وضعیت ایران چگونه است؟ تصویری که اکنون از ژاپن وجود دارد و این آقایان بر اساس آن ایران را با ژاپن مقایسه می‌کنند، تصویری بسیار کهنه و قدیمی است. در ادامه مواردی را ذکر خواهم کرد تا روشن شود آن تصویر از ژاپن کوشا، تولیدکننده و صنعتی که تلفن پاناسونیک آن روی میز رئیس‌جمهور آمریکاست، متعلق به چه زمانی است و چگونه از بین رفته است، درحالی‌که این آقایان هنوز اطلاع ندارند یا نمی‌خواهند بپذیرند که آن تصویر دیگر وجود ندارد.

در اینجا پرسش مهمی را می‌توان در پرانتز مطرح کرد: چرا مثال‌هایی که این آقایان برای قیاس می‌آورند، حتی در میان کشورهای پیشرفته، همواره کشورهایی هستند که از خود استقلالی ندارند؟ ژاپن پس از شکست در جنگ جهانی دوم، زیر بار تعهداتی رفت که مهم‌ترین آن‌ها نداشتن ارتش بود. هم ژاپن و هم آلمان، به‌عنوان بزرگ‌ترین شکست‌خوردگان جنگ جهانی دوم، تا سال ۲۰۰۰ یا ۲۰۰۲ میلادی حق داشتن ارتش را نداشتند. البته امثال آقای هاشمی رفسنجانی نیز بودند که این مسئله را در دوگانه «عصر گفتمان‌ها و موشک‌ها» دستاویزی قرار دادند تا بگویند همین نداشتن ارتش باعث پیشرفت آن کشورها شد. بدیهی است وقتی شما با آن وضعیت فجیع شکست می‌خورید و زیرساخت‌های اقتصادی و صنعتی‌تان نابود می‌شود، ناچار به پذیرش چنین شرایطی هستید.

این در حالی است که در جنگ هشت‌ساله میان ایران و عراق، به‌رغم اینکه تمام قدرت‌های جهانی از عراق حمایت کردند و حدود ۳۵ کشور درگیر این جنگ بودند، ایران شکست نخورد. در چنین شرایطی، طبیعتاً دادن چنین امتیازی بی‌معنا بود. یعنی شما به‌جای اینکه زیرساخت‌های توسعه درون‌زای خود را پایه‌گذاری کنید و سیاست صنعتی مدونی برای پیشرفت تدوین نمایید، تحت‌فشار ایده‌هایی که از بیرون تحمیل می‌شد، الگوی توسعه خود را به سمت یک الگوی توسعه برون‌زا سوق دادید.

 

در اینجا نکته‌ای وجود دارد. فرمایش شما صحیح است، اما جریان‌های توسعه‌گرا مسئله را به‌گونه‌ای صورت‌بندی می‌کنند که گویی دکترین امنیتی ما در حال عمل‌کردن علیه توسعه است. ستون فقرات دکترین امنیتی ما درون‌زا بودن آن است؛ یعنی نخستین و مهم‌ترین اصل این است که ما امنیت را از کسی نمی‌خریم. حتی در پیمان راهبردی میان ایران و روسیه، پوتین صراحتاً بیان کرد که حذف برخی از بندهای امنیتی با تأکید خود ایران صورت‌گرفته است. تأکید راهبردی ما همواره این بوده است که امنیت خودمان را تولید می‌کنیم و به کشورهای منطقه نیز همین توصیه را داریم. در مقابل، این جریان ما را به امنیتی‌کردن منطقه متهم می‌کند. آن‌ها می‌گویند کاری که ژاپن به‌عنوان یک کشور شکست‌خورده انجام داد این بود که بدون تحمل هیچ‌گونه هزینه امنیتی، امنیت خود را از آمریکا دریافت کرد. طبیعتاً آن‌ها عوارض منفی آن نظیر تعرض سربازان خارجی به شهروندان را نیز به‌عنوان عوارض جانبی می‌پذیرند. نکته اصلی‌شان این است که ژاپن امنیت را در نسبت با آمریکا وارد کرد؛ همان‌طور که ترکیه در بستر ناتو یا امارات در ارتباط با آمریکا همین کار را انجام داد. اساساً سپر دفاعی تمام کشورهایی که میزبان سربازان آمریکایی هستند از همین جنس است؛ یعنی اگر آمریکا نباشد، کشورهایی مانند عربستان و قطر نیز آسیب‌پذیر خواهند بود، زیرا آن‌ها امنیت خود را وارد می‌کنند. در پاسخ به این مسئله چه می‌توان گفت؟

بلیغ: طرح این مسئله در حوزه امنیت، دقیقاً ناشی از عدم فهم نسبت به همان دانش‌های ژئوپلیتیک، تاریخی و سیاسی است؛ یعنی هر سه ضلع در این تحلیل غایب است. نخست آنکه ژاپن کشوری شکست‌خورده در جنگ بود و چاره‌ای جز واگذاری امنیت خود نداشت. دوم آنکه تصویری که از امنیتی‌سازی ایران در منطقه ساخته می‌شود، یک مسئله اساسی را عامدانه مغفول می‌گذارد: اساساً ما این بازی را شروع نکردیم که بخواهیم فضا را امنیتی کنیم. منطقه‌ای که دویست و پنجاه سال تحت استعمار و فشار خارجی بوده است، مگر خودش بازی را شروع کرده که متهم به امنیتی‌کردن فضا شود؟ تهاجمی به شما تحمیل شده و شما صرفاً در حال تأمین امنیت خود هستید.

گزاره‌ای که نزد این جریان‌ها مغفول مانده این است که امنیت، پایه‌ای‌ترین و راهبردی‌ترین کالا برای هر کشوری است تا بتواند توسعه درون‌زا داشته باشد. توسعه اگر برون‌زا باشد، طبیعتاً می‌تواند به‌راحتی از دست برود که در مورد ژاپن توضیح خواهم داد چگونه این اتفاق رخ‌داده است. دکترین امنیتی جمهوری اسلامی – که امتداد دیدگاه حضرت امام (ره) است و در دوره رهبری شهید خامنه‌ای تثبیت و نهادمند شد – مبتنی بر این درک بنیادین است که هر چیزی بخواهد در این کشور ساخته شود، اگر زیرساخت امنیتی آن مستحکم نباشد، با کشیدن یک ستون، همه چیز فرومی‌ریزد.

به‌علاوه، شما باید به نقطه جغرافیایی که در آن قرار گرفته‌اید نیز توجه کنید. ایران نقطه سرآغاز تاریخ بشر است و اقوام حاضر در این محدوده، از اصیل‌ترین تمدن‌های روی کره زمین هستند. ملتی که سرآغاز تاریخ انسان در جهان باشد، در هر لحظه این امکان را دارد که خاطره جمعی و شخصیت تاریخی خود را بازخوانی کند و این امر برای نظام سلطه یک تهدید بالقوه محسوب می‌شود. ازسوی‌دیگر، به لحاظ جغرافیایی، ایران در نقطه‌ای قرار گرفته که دارای مزیت‌ها و تهدیدهای هم‌زمانی است که ژاپن اصلاً درگیر آن‌ها نیست تا بتوانیم این دو کشور را با یکدیگر مقایسه کنیم.

اینجا باید مطلبی را به پرانتز قبلی‌ام اضافه کنم: چرا هیچ‌وقت ما را با روسیه و چین مقایسه نمی‌کنند و همواره با ژاپن یا ترکیه مقایسه می‌کنند؟ دلیلش این است که این کشورها وابستگی عمیقی به‌نظام تقسیم کار جهانی و ساختار امنیتی شکل‌گرفته در نظم آمریکایی دارند. توسعه‌گرایان به‌خوبی می‌دانند که کشورهایی مانند روسیه و چین مستقل از این بازی عمل می‌کنند. اگر بخواهید آن‌ها را به‌عنوان الگو مطرح کنید، طبیعتاً دکترین امنیتی مستقل آن‌ها نیز موضوعیت پیدا می‌کند و الگو می‌شود.

در همین مثالی که آقای ظریف مطرح می‌کند که مائو خودش رفت و در مذاکره با آمریکا را باز کرد و سپس توانست مسیر توسعه چین را هموار کند، ایشان به این مسئله اشاره نمی‌کند که همان مائویی که شما می‌گویید، اولاً طرح اتمی شدن چین را خودش پایه‌گذاری کرد. اگر چین قدرتمند نشده بود و این جمعیت را نداشت، اصلاً به آن کرسی دائمی در شورای امنیت نمی‌دادند. آن تضمین امنیتی که چین با اتمی شدن خود به دست آورد، دیگر به آمریکا اجازه نمی‌داد که بخواهد چنین فشاری به آن‌ها وارد کند؛ در نتیجه، آمریکا مجبور شد پای میز مذاکره با چین بیاید. یعنی حتی در مواردی که می‌شود برای طی‌کردن یک مسیر مشابه مثال زد، روایت را به‌صورت تحریف‌شده ارائه می‌کنند.

 

یک نکته عرض کنم و بعد تقاضا دارم شما بحث را بیشتر باز کنید؛ در خصوص همان چین نکته‌ای مطرح می‌شود که آن شتابی که چین در مسیر توسعه گرفت و در عرض دو الی سه دهه ناگهان اتفاقی در این کشور رخ داد، بسیاری را مات و مبهوت کرد. بسیاری می‌گویند این جهش مبتنی بر ایده‌ای بود که کسینجر مطرح کرد مبنی بر اینکه شما بیایید چین و شوروی را از هم تفکیک کنید؛ زیرا اگر این ایده نبود، آمریکا اساساً نمی‌توانست شوروی را زمین بزند. همین ایده، امروز آمریکا را به دردسر انداخته است؛ انگار آمریکا به‌نوعی عمداً چین را نادیده گرفت و به مصاف آن نرفت تا بتواند با شوروی مقابله کند. این مسئله تثبیت می‌کند که اساساً گریز شتابان و جهش به سمت توسعه محال است؛ چرا که آمریکا اصلاً اجازه نمی‌دهد کشوری از تیررس نگاهش دور بشود و بتواند به‌راحتی چنین مسیری را طی کند. چین تنها استثنایی است که توانسته یک جهش در توسعه پیدا کند و آمریکا آن را نادیده گرفته است؛ در نتیجه، شما نمی‌توانید با وضعیتی که در مقابله با آمریکا دارید، به این شکل چنین گریزی بزنید.

بلیغ: خود آن طرح مسئله در مورد چین نیز به این شکل نادرست است. طرح مسئله کیسینجر در مشاوره‌ای که به نیکسون می‌دهد، چیست؟ او می‌گوید هم‌زمان با شوروی و چین نجنگید. چرا؟ چون این کار زمینه اتحاد آن‌ها را با یکدیگر پررنگ‌تر می‌کرد؛ خصوصاً که می‌دانید اساساً انقلاب چین یک انقلاب کمونیستی بود. فلذا قرابت بیشتری با شوروی داشت و بخش مهمی از صنایع و فناوری‌ها را در ابتدا از شوروی دریافت کرد. البته استالین یک‌سری از امکانات و فناوری‌ها را به آن‌ها نداد؛ زیرا روسیه نیز، به‌رغم اشتراکاتی که با چینی‌ها داشت، از سمت آنان احساس تهدید می‌کرد. چین قدرت گرفته، یک و نیم میلیارد نفر جمعیت دارد؛ در مقابل، روسیه جغرافیای بسیار پهناوری است که بخش زیادی از آن خالی از سکنه است و در تمرکز جمعیتی، کفه ترازوی آن بیشتر به سمت غرب متمایل است؛ بنابراین روسیه نگران بود که باقدرت گرفتن چین، بخش‌هایی از جغرافیای خود را از دست بدهد؛ مگر اینکه این‌ها به شکلی با یکدیگر ارتباط پیدا کنند که امکان کنترل این رابطه وجود داشته باشد. استالین سعی کرده بود این کنترل را با دریغ‌کردن بخشی از فناوری‌ها رقم بزند.

چرا کیسینجر چنین پیشنهادی به نیکسون می‌دهد؟ بر خلاف تصویری که این آقایان در داخل از آمریکا ارائه می‌دهند، تصویری از یک قدرت مطلق «فعال ما یشاء» که هر کاری دلش بخواهد می‌تواند در جهان انجام دهد، واقعیت چنین نیست. اتفاقاً همین مثالی که زدید، نشان‌دهنده یک تنگنای ژئوپلیتیک، اقتصادی و سیاسی برای آمریکا است که نمی‌توانست درآن‌واحد با چین و روسیه بجنگد. آمریکا مجبور بود دروازه را به روی یکی از آن‌ها باز کند تا بتواند با دیگری مقابله نماید. اگر این ایده نبود، فروپاشی شوروی امکان‌پذیر نمی‌شد. ازآنجاکه آمریکایی‌ها تهدید بالفعل را برای خودشان شوروی می‌دانستند، تعامل با چین را در دستور کار قرار دادند تا بتوانند فروپاشی شوروی را محقق سازند.

ضمن اینکه بخش دیگری از تنگناهایی که در حوزه اقتصادی برای آمریکا وجود داشت، این بود که پیشرفت صنایع، رشد اقتصادی و رونق‌گرفتن تولید، در نهایت آمریکا را به نقطه‌ای رساند که بازار داخلی‌اش اشباع شد. در یک مقطع زمانی، شما می‌توانید بارونق دادن به اقتصاد درون‌زای خود، یک نقطه سربه‌سر در تولید و مصرف داخلی ایجاد کنید؛ اما هنگامی که می‌خواهید از مرزهای خود خارج شوید و صادرات انجام دهید، با محدودیت‌هایی در داخل مواجه می‌شوید. از جمله اینکه با رونق‌گرفتن اقتصاد، سطح درآمدها افزایش می‌یابد؛ و با افزایش سطح درآمدها، هزینه تولید نیز بالا می‌رود. این امر به معنای کاهش نرخ انباشت سرمایه است. برای نظام سرمایه‌داری، جلوگیری از این کاهش حیاتی‌ترین مسئله است؛ چرا که این نظام، قدرت خود را در انباشت بیشتر سرمایه می‌بیند. البته اینکه نظام سرمایه‌داری برای ادامه کار، چه طراحی‌هایی در خصوص انباشت سرمایه انجام می‌دهد، خود مسئله جداگانه‌ای است.

درهرصورت، نقطه اتکای این قدرت، همان انباشت سرمایه است. برای مهار این مسئله در ساختار داخلی سیاست و اقتصاد آمریکا، تدابیری از چند نقطه اندیشیده شده است. از جمله در کجا؟ نخست، سیاست‌ها و قوانین «ضدتراست» است که انحصار را محدود می‌کند. هیچ شرکتی در آمریکا حق ندارد بیش از هفده درصد بازار را در یک کالای خاص و صنعت مشخص در اختیار داشته باشد. این قوانین مختص به آمریکایی است که ما از آن به‌عنوان مهد اقتصاد آزاد و بازار رقابتی یاد می‌کنیم. یعنی خود آن‌ها متوجه این موضوع هستند که طرح مسئله رقابت آزاد، به این معنا نیست که این رقابت لزوماً در شرایطی کاملاً سالم رخ می‌دهد. در واقع هنگام طرح قانون ضدتراست، این پیش‌فرض را در نظر گرفته‌اند که ممکن است رقابت‌های ناسالم، رانت‌ها و انواع ترفندها به میان بیاید و آن رقابت آزاد را از بین ببرد؛ پس قانونی وضع کردند که اصولاً هیچ‌کس نتواند از یک حد مشخص تجاوز کند.

دوم، سیاست‌های محیط‌زیستی است که صنایع آلاینده را محدود کرده و از گسترش بیش از اندازه آن‌ها جلوگیری به عمل می‌آورد. سوم، سیاست‌های مالیاتی است؛ هنگامی که درآمد شما از سطح مشخصی فراتر برود، ملزم به پرداخت مالیات‌های سنگین‌تری خواهید بود. این‌ها همه سیاست‌های کشوری است که ما آن را مهد سرمایه‌داری و بازار آزاد می‌دانیم، اما همچنان محدودیت‌های مشخصی را اعمال می‌کند. گاهی اوقات، برخی از این محدودیت‌ها را ما در داخل ایران، باوجود تمام ادعاهایی که درباره عدالت و نظایر آن داریم، در اختیار نداریم.

مجموعه این سیاست‌ها چه اتفاقی را رقم می‌زند؟ صنایع از آمریکا خارج می‌شوند و به نقاطی می‌روند که بتوانند نیروی کار ارزان‌قیمت‌تر و مواد اولیه دردسترس‌تری داشته باشند، با محدودیت‌های مالیاتی کمتری مواجه شوند و انتقال صنایع آلاینده به آن نقاط برایشان مقدور باشد. یعنی به دنبال کشورهایی بودند که تحت نفوذ آمریکا قرار داشته باشند و سطح توسعه‌شان نیز پایین باشد تا حاضر شوند صنایع آلاینده و رده‌پایین به آنجا منتقل گردد. این اتفاق رخ داد و طرح نظام تقسیم کار جهانی که آمریکا آن را ایجاد کرد، با همین چارچوب پیش رفت؛ به‌گونه‌ای که دروازه‌ها برای چین نیز در قالب همین نقشه باز شد.

چرا؟ زیرا چین جمعیت انبوهی را به‌عنوان نیروی کار ارزان‌قیمت در اختیار داشت و درعین‌حال، یک تهدید نیز محسوب می‌شد. آمریکا باید این تهدید را به‌گونه‌ای مهار می‌کرد که از دل آن برای خود فرصت بسازد. این فرصت‌ها چه بود؟ نیروی کار ارزان‌قیمت و دسترسی به منابعی نظیر زغال‌سنگ و برخی مواد اولیه. البته دسترسی چین در همه حوزه‌ها کامل نبود، اما به‌عنوان بزرگ‌ترین دارنده زغال‌سنگ – که پیش از رونق نفت، اصلی‌ترین منبع انرژی اولیه محسوب می‌شد – از جایگاه ویژه‌ای برخوردار بود. افزون بر این، چینی‌ها در طول تاریخ توانمندی‌های مهندسی و صنعتی بسیار خوبی از خود نشان داده بودند. مجموعه این عوامل باعث شد که آمریکا ترجیح دهد به‌جای تقابل با چین، آن را وارد بازی خود کند.

ضمن اینکه همان‌طور که عرض کردم، چینی‌ها تضمین امنیتی لازم را پیشاپیش برای خودشان ایجاد کرده بودند. علاوه بر ساخت بمب اتم، چینی‌ها به آمریکا اجازه ندادند که از طریق نقطه جنگ در شبه‌جزیره کره و سپس ویتنام، سودای نفوذ به چین و تصرف آن را در سر بپروراند. چینی‌ها یک میلیون سرباز برای مقابله با آن‌ها به میدان آوردند و در کره آمریکا را با شکست مواجه ساختند. در ویتنام نیز آمریکا زمین‌گیر شد و نتوانست گام‌های بعدی را به سمت چین بردارد. اتفاقاً در قضیه ویتنام، هم‌چین و هم شوروی از این کشور حمایت کردند تا بتوانند آن نقطه را به لحاظ ژئوپلیتیک حفظ کنند و مانع از تبدیل‌شدن آن به پایگاه نفوذ آمریکا شوند.

البته آمریکا بعدها دیوارهای دفاعی دیگری برای خود ایجاد کرد؛ به‌عنوان‌مثال، حمایت از تایوان را در دستور کار قرار داد. تایوان پایگاه حکومتی بود که حاصل فرار چهره‌های سیاسی حامی «چین ملی» و جریان‌های ضدکمونیست محسوب می‌شد. آمریکا شروع به سرمایه‌گذاری در تایوان کرد و پس از شکست ژاپن در جنگ جهانی دوم و توافقات و فشارهایی که بر آن وارد آورد، ژاپن را نیز به‌عنوان یک دیوار دفاعی دیگر افزود و آن را به معنای جدیدی در زمره مستعمرات خود قرار داد.

در خصوص ژاپن، همان‌طور که اشاره کردم، باید توضیحات بیشتری ارائه شود تا مشخص گردد این اتفاق چگونه رخ‌داده است. اما یک اقدام مهم دیگر آمریکا، محصور کردن دریایی چین بود. آمریکایی‌ها خود را به‌عنوان صاحبان نظم دریا پایه جدید جهان معرفی کردند و تقریباً امنیت تجارت دریایی را تأمین می‌نمودند. پیش از آن، مهم‌ترین مسیر تجاری جهان، جاده ابریشم بود که اتفاقاً خود چین نیز بزرگ‌ترین تولیدکننده در آن مسیر به شمار می‌رفت. یعنی اگر دو قرن اخیر را نادیده بگیریم، چین با آن جمعیت و توانمندی‌ها همواره بالاترین سطح تولید ناخالص داخلی در جهان را داشته و قلب تپنده جاده ابریشم محسوب می‌شد. البته کشورهای دیگر نظیر ایران و هند نیز در این مسیر مشارکتی داشتند و این مسیر ارتباطی تا اروپا امتداد می‌یافت. تقویت تجارت در خشکی به چه معنا بود؟ به این معنا که آمریکایی‌ها اروپا را – که دیوار دفاعی و خط مقدم آن‌ها در برابر روسیه و چین بود – از دست می‌دادند.

در چنین شرایطی، اقتصاد کشورها ناگزیر در این مسیر جدید ادغام می‌شد. این در حالی بود که آمریکایی‌ها مبنای اقتصاد جهانی را دریا پایه کرده بودند. امروزه نود درصد از تجارت دنیا از طریق دریا انجام می‌شود. چرا؟ زیرا سیستمی مشخص، امنیت آن را تضمین کرده است، هزینه‌های حمل‌ونقل به‌شدت پایین‌تر است و حجم جابه‌جایی کالا بسیار فراتر از تجارت در خشکی است. مجموعه این عوامل به آمریکا اجازه می‌داد تا در قبال چین سیاستی را پیاده کند که چینی‌ها متعرض این تجارت دریایی نشوند و به قدرتی تبدیل نگردند که بخواهد آمریکا را تهدید کند.

این سیاست چه بود؟ طرح استقرار زیردریایی‌های اتمی در اقیانوس آرام اجرا شد تا چین اجازه پیشروی به سمت شرق خود – یعنی به‌سوی آمریکا – را نداشته باشد و نتواند از مسیرهای دریایی آن منطقه استفاده کند. اقدام دیگر، کنترل تنگه پاناما و به‌طورکلی تسلط بر تنگه‌های راهبردی برای حفظ نظم دریایی بود. مقصودم این است چینی که امروز در داخل از آن صحبت می‌کنند و آن را الگو قرار می‌دهند، پیش‌تر اقداماتی مقتدرانه انجام داده بود که آمریکا را مجبور ساخت تا پای میز مذاکره بیاید و با آن همکاری کند.

جالب است بدانید در توافقی که «چوئن‌لای» با کیسینجر انجام داد، چینی‌ها اصلاً اصراری به مذاکره نداشتند و مانند برخی در داخل، بی‌تابی نمی‌کردند که بخواهند تصویری از اشتیاق به مذاکره به نمایش بگذارند و خودشان پیش‌قدم شوند. آن‌ها صراحتاً اعلام کردند که اگر مذاکره‌ای در کار است، شما باید به اینجا بیایید و ما قدمی پیش نخواهیم گذاشت؛ به همین دلیل، کیسینجر شخصاً به چین سفر کرد. در آن مذاکره نیز شرط چینی‌ها این بود که تصویر پیروز این توافق باید چین باشد؛ آن‌ها گفتند ما می‌پذیریم که بازارمان را باز کنیم تا صنایع شما وارد شوند، اما تصویر اقتدار ما نباید مخدوش شود. ازاین‌رو، چینی‌ها اصلاً به دنبال هیاهو برای مذاکره و توافق با دنیا نبودند؛ بلکه این‌ها امتیازاتی بود که از جایگاه قدرت دریافت کردند تا بتوانند وارد این نظم جدید بشوند.

 

من اینجا نکته‌ای را عرض کنم و در چارچوب بحث پیش برویم تا به جمع‌بندی برسیم. در خصوص نسبت میان آمریکا با شرقی‌ها و با غرب آسیا، برخی معتقدند برای موضوعی که قبلاً تجربه شده است، دیگر نیازی به استدلال‌های پیچیده نیست، بلکه باید مستقیماً به خود تجربه رجوع کرد؛ زیرا نتیجه تجربه کاملاً مشخص است. تجربه به ما نشان داده است که آمریکا اعتماد بیشتری به چشم‌بادامی‌ها دارد، باوجود تمام مباحثی که مطرح می‌شود مبنی بر اینکه چین مهم‌ترین معضل امنیتی آمریکا است و در حال تصاحب جایگاه اقتصادی این کشور است، اما همین‌الان هم‌چین نه در محاصره همه‌جانبه است و نه تحت تحریم مطلق قرار دارد؛ بلکه همچنان از تکنولوژی آمریکایی بهره‌مند است. طبیعتاً ممکن است از برخی تکنولوژی‌های خاص محروم باشد، اما در بسیاری از امور محدودیتی ندارد و به‌راحتی از ظرفیت‌های آمریکا برای ترقی خود استفاده می‌کند. اما همین تجربه به ما نشان می‌دهد که غربی‌ها با مسلمانان سازگاری ندارند و سر سازش نخواهند داشت. این تحلیل اسرائیل را در این زمینه بسیار پررنگ می‌کند. کمااینکه در برخی از جریان‌های دگراندیش – یا کسانی که اندکی از حلقه قدرت دور افتاده‌اند و شاید امیدی برای بازگشت نداشته باشند – نیز این گزاره‌ها مطرح می‌شود که بدون حل مسئله ایران با اسرائیل نمی‌توان اساساً به توسعه اندیشید. همواره در صدر دکترین امنیت ملی ما ایرانیان، مسئله اسرائیل قرار دارد؛ جالب است که حتی پیش از پیروزی انقلاب اسلامی نیز، حضرت امام (ره) تمرکز و تأکید ویژه‌ای بر روی تقابل با اسرائیل داشتند.

بلیغ: خود شاه هم به این معنا حساسیت‌هایی روی اسرائیل داشته است.

 

بله، یعنی می‌خواهم بگویم کسانی که منتقد رویکرد امنیتی جمهوری اسلامی هستند می‌گویند شما باید اسرائیل را رها کنید. ادعا می‌کنند اگر بحث مبارزه با اسرائیل را کنار بگذارید، شاید بتوانید بابی برای توسعه خود باز کنید؛ اما تا زمانی که دغدغه این موضوع را دارید، هیچ‌گاه نمی‌توانید توسعه پیدا کنید. پاسخ شما به این مسئله چیست؟

بلیغ: درک عقب‌مانده این تحلیل، دقیقاً ناشی از این تصور است که می‌گویند: «اسرائیل که وجود دارد، پس چرا ما با آن تقابل می‌کنیم؟» اما توجه ندارند که اسرائیل از ابتدا در این منطقه وجود نداشته است، بلکه در فرایند استعمار این منطقه ساخته و ایجاد شده است. اسرائیل یک دولت کاملاً جعلی است. شما اگر به ملیت‌های ساکنان سرزمین‌های اشغالی نگاه کنید، می‌بینید که آن‌ها را از سراسر دنیا جمع کرده و به این منطقه آورده‌اند. در خصوص نکته‌ای که فرمودند مبنی بر آنکه غربی‌ها با مسلمانان مشکل دارند، نقدی وارد است؛ اگر این مسئله صرفاً به یک صورت‌بندی ایدئولوژیک از نزاع میان ایران و غرب تبدیل شود، نمی‌تواند تصویر درستی از مسئله تقابل ما با اسرائیل ارائه دهد. من معتقدم آنچه باید پایه و اساس تحلیل قرار گیرد – و سپس منازعات ایدئولوژیک ما در نسبت با آن تعریف شود – یک صورت‌بندی ژئوپلیتیک از ماجراست. دعوای میان خلافت اسلامی و مسیحیان در طول دویست سال جنگ‌های صلیبی بر سر اورشلیم (قدس) نیز، اساساً یک مسئله ژئوپلیتیک و معطوف به تسلط بر آن جغرافیا بود؛ هرچند بهانه ظاهری‌اش این بود که مسیحیان ادعا می‌کردند این سرزمین متعلق به آن‌هاست. مسلمانان نیز می‌گفتند قدس متعلق به ماست. بله، طرح این منازعات دینی برای فراخوان نیروی نظامی از میان مردم و کشاندن آن‌ها به صحنه جنگ کمک‌کننده و نیرو‌بخش است؛ اما مسئله اصلی چیست؟ مسئله اصلی، تسلط بر آن جغرافیاست. آن جغرافیاست که قدرت تولید می‌کند و استعمار برای تسلط بر آن، بهانه‌ای مانند «مکان مقدس» می‌تراشد.

به یک مثال اشاره می‌کنم؛ همین یهودیان در طول دوران امپراتوری عثمانی، روابط بسیار نزدیکی با دربار عثمانی داشتند. چرا در آن زمان هیچ‌گاه مدعی نشدند که باید این سرزمین مقدس را به ما بدهید تا در آنجا دولت مستقل داشته باشیم؟ چرا این ادعاها و تأسیس این رژیم پس از جنگ جهانی دوم شکل گرفت؟ دلیلش این است که غرب با تأسیس اسرائیل، حداقل دو هدف مهم را دنبال می‌کرد: نخست اینکه این منطقه، قلب انرژی دنیاست و انرژی، خون جاری در رگ‌های تولید و صنعت جهان است. اگر غرب بر این منطقه تسلط نداشته باشد، برای تولیدات صنعتی خود باید متحمل هزینه‌های گزافی بشود.

پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی در پایان جنگ جهانی اول، در شرایطی که نفت هنوز به این گستردگی وارد صنعت دنیا نشده بود و در اوایل کار قرار داشت، چرا غربی‌ها چنین آرایشی را در این منطقه ایجاد کردند؟ هدفشان تسلط بود. اکنون اگر بخواهید وضعیت ساختاری و تقسیمات مرزی این کشورها را با یک اصطلاح توضیح دهید، باید گفت آن‌ها این تقسیم‌بندی را به‌گونه‌ای انجام دادند که بتوانند فرایند «کورپورتوکراسی» (Corporatocracy) یا «شرکت سالاری» را بر آن حاکم کنند. یعنی اگر دست روی هر یک از این کشورها نظیر کویت، قطر، بحرین، امارات و عربستان بگذارید، می‌بینید که این‌ها ذیل شرکت‌های بزرگ معنا پیدا می‌کنند. آن شرکت‌ها در حوزه‌های مختلف که مهم‌ترین آن‌ها حوزه انرژی است، بر این کشورها تسلط دارند. قواعد را آن‌ها تعیین می‌کنند، ساخت‌وسازها را آن‌ها انجام می‌دهند و پروژه‌ها را نیز همان‌ها در دست می‌گیرند. در واقع این ملت‌ها قدرت مستقلی از خود ندارند. غربی‌ها با چه سودایی این کار را کردند؟ آن‌ها اعراب را تحریک کردند که باید از زیر یوغ عثمانی خارج شوند؛ برای درک بهتر این موضوع، باید داستان لورنس عربستان را مطالعه کنید. لورنس چگونه اعراب را برای همراهی با خود در حمله به امپراتوری عثمانی تحریک می‌کند؟ او از آن‌ها می‌خواهد که با انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها متحد شوند تا عثمانی را شکست دهند. به آن‌ها می‌گوید: «چرا زیر یوغ ترک‌ها رفته‌اید؟ شما اعراب مستقلی هستید و این کشور متعلق به شماست.» البته بعداً بر سر آن‌ها کلاه گذاشتند و وعده‌هایی را که داده بودند، عملی نکردند؛ اما با همین حربه، کل ساختار امپراتوری عثمانی را از هم فروپاشیدند.

امپراتوری عثمانی تهدید بسیار بزرگی بود و زمانی تا قلب اروپا و شهر وین پیش رفته بود. اکنون چرا به ترکیه اجازه عضویت در اتحادیه اروپا را نمی‌دهند، اما عضویت آن را در ناتو می‌پذیرند؟ برای اینکه بتوانند از ظرفیت حضور پایگاه‌های نظامی در ترکیه علیه جبهه شرقی استفاده کنند؛ اما درعین‌حال، مزایای عضویت در اتحادیه اروپا را از ترکیه دریغ می‌کنند. ضمن اینکه ترکیه، به واسطه ساختار دینی و اسلامی‌اش، در ذهن غربی‌ها تداعی‌کننده نفوذ و قدرت دوران امپراتوری عثمانی است. اتفاقاً خود ترک‌ها نیز همواره ایده «نو عثمانی گری» را پمپاژ و ترویج می‌کنند.

در دوره آتاتورک، ایده سکولار (لائیک) شدن ترکیه برای اثبات این موضوع بود که «من دیگر خطری برای شما ندارم.» اما این رویکرد بعدها به چه چیزی تبدیل شد؟ به ایده نو عثمانی گری. یعنی اردوغان دو ایده را مطرح کرد تا از ظرفیت آن‌ها برای اعمال فشار بر اروپا جهت‌پذیرش ترکیه استفاده کند. زمانی آن‌ها بسیار اصرار می‌کردند و می‌گفتند: «ما استانداردهای شما را رعایت می‌کنیم.» اما وقتی دیدند اروپا آن‌ها را نمی‌پذیرد، اردوغان گفت: «حالا کاری می‌کنم که مرا به‌عنوان یک تهدید در نظر بگیرید تا برای رفع این تهدید، مجبور به پذیرش من شوید.» این تهدید چه بود؟ نخست، ایده نو عثمانی گری و دوم، ایده جهان ترک‌زبان؛ یعنی توسعه‌دادن قلمرو نفوذ ترکیه تا مغولستان. آن‌ها این بازی را شکل دادند تا یک تهدید ایجاد کنند.

 

اگر موافق باشید درباره قیاس‌ناپذیری پذیری ژئوپلیتیک ایران با کشورهای دیگر را توضیح دهید. بالاخره اشکالی که وارد می‌شود آن است که وقتی دست بر روی هر کشوری اعم از ژاپن یا مالزی گذاشته می‌شود، ما می‌گوییم شرایط آن‌ها با ایران متفاوت است. بالاخره این پرسش وجود دارد که ایران دارای چه خصلتی است که نمی‌تواند با آمریکا منافع مشترک تعریف کند؟ البته جالب‌توجه است که پیش از جنگ ایده «ترامپ تاجر» توسط برخی مطرح می‌شد، اما این ایده جدیداً مشخص شد که صرفاً در حد ایده باقی نمانده و پیشنهاد سرمایه‌گذاری پانصد میلیارددلاری آمریکا در ایران توسط برخی مطرح شده بوده است. نظر شما دراین‌خصوص چیست؟          

بلیغ: احمقانه بودن این طرح از آنجا مشخص می‌شود که شما باید دو نمونه دیگر از چنین سرمایه‌گذاری‌هایی توسط آمریکا را در جهان به من نشان دهید. در کجای دنیا آمریکا چنین سرمایه‌گذاری کرده است؟ چرا در همان کشورهای عربی به‌گونه‌ای سرمایه‌گذاری نمی‌کند که توسعه درون‌زا پیدا کنند و همه چیزشان صرفاً روبنایی نباشد؟

در خصوص اسرائیل، یک نکته تکمیلی عرض کنم و بعد به مسئله قیاس‌ناپذیری ژئوپلیتیک ایران و دیگر کشور از جمله ژاپن بپردازیم که محور همین گفتگو نیز بود. وجود اسرائیل، فارغ از مسئله انرژی، یک خصلت ژئوپلیتیک دیگر نیز دارد؛ و آن این است که باعث می‌شود یک فرایند جنگ و تنش دائمی در خاورمیانه وجود داشته باشد و این منطقه را که قلب مسیر تجارت زمینی در جهان است، ناامن کند.

در مباحث ژئوپلیتیک و اقتصاد سیاسی، یک ضرب‌المثل وجود دارد که می‌گوید: «جایی که کالا از آن عبور کند، سرباز عبور نمی‌کند» و برعکس: «جایی که سرباز عبور کند، کالا عبور نمی‌کند.» یعنی اگر می‌خواهید در منطقه‌ای کالا جریان داشته باشد، ابتدا باید امنیت آن را تأمین کنید. اگر برخورد و تنش وجود داشته باشد، آن کالا مسیرش را تغییر می‌دهد. این جمله در واقع ترجمان همان گزاره‌ای است که می‌گوید: «سرمایه ذاتاً ترسو است.» سرمایه به منطقه ناامن نمی‌آید و کالا نیز همین وضعیت را دارد.

شما در چنین شرایطی یا باید در طراحی کلان خود، امنیتتان را به نحو «برون‌زا» تأمین کنید – که به وضعیت کشورهای عربی منطقه دچار می‌شوید – یا باید به نحو «درون‌زا» امنیت داشته باشید. چرا جمهوری اسلامی طرح امنیت درون‌زا را پیش کشیده است؟ یک دلیل مهم آن، موقعیت ژئوپلیتیک ایران است. قرارگرفتن در میان سه قاره بزرگ و در میانه شرق و غرب، همواره ایران را در نقطه تعارض منافع قدرت‌های بزرگ قرار می‌دهد. درگذشته، در دوره قاجار تلاش می‌کردند با طرح «موازنه مثبت»، از یک‌سو به روس‌ها و ازسوی‌دیگر به انگلیسی‌ها و بعدها به آمریکایی‌ها امتیاز بدهند تا شاید امنیت خود را حفظ کنند.

اما ایران دقیقاً در دوره‌هایی قدرتمند بوده و توانسته جغرافیای پهناور و امپراتوری بسازد – نظیر امپراتوری هخامنشی، ساسانی و صفویه – که نقطه اتکایش بر قدرت درون‌زا بوده است. قدرت درون‌زا به شما اجازه می‌دهد تا چنین امپراتوری‌هایی بنا کنید. غربی‌ها اکنون در مورد جمهوری اسلامی نیز همین فهم را دارند؛ آن‌ها احساس می‌کنند این کشور در درون خود نیروی بالقوه‌ای دارد که می‌تواند دوباره بازی را به شکل سابق درآورد و ایران را به یک نیروی قدرتمند و مستقل در صحنه جهانی تبدیل کند.

وقتی شما چنین قدرتی باشید، نمی‌توانید با رویکرد «موازنه مثبت» یا حتی رویکرد مصدق یعنی «موازنه منفی» (که می‌گفت نه به این امتیاز می‌دهم و نه به آن) بازی کنید. زمانی می‌توانید موازنه را به نفع خود تغییر دهید که امکان توسعه درون‌زا و البته برون‌گرا را فراهم آورید. این جمله، نخستین بند از سیاست‌های کلی اقتصاد مقاومتی است: «اقتصاد مقاومتی، اقتصادی درون‌زا و برون‌گراست.» اساساً کشوری که در کانون این حجم از همسایگان، راه‌های ارتباطی و کریدورها قرار دارد، نمی‌تواند صرفاً درون‌گرا باشد؛ بلکه باید خودت یک کشور تولیدی و صنعتی باشی تا بتوانی ارزش افزوده‌ای برای این صحنه داشته باشی و از این مسیرها و کریدورهای تجاری استفاده کنی.

از قضا، اگر بخواهید با رویکرد «چرخش به شرق» – که در اینجا بیشتر منظورم چین است تا روسیه، چرا که ماهیت روسیه متفاوت است – تعاملی شکل دهید، کیفیت بازی شما با آن‌ها نباید تفاوت چندانی با بازی با غربی‌ها داشته باشد. چرا؟ چون چین خود یک تولیدکننده بزرگ است و نیازی به تولیدات شما ندارد؛ بلکه مواد خام، انرژی، معادن و مسیرهای تجاری شما را می‌خواهد.

البته چین یک ویژگی متمایز با آمریکا دارد و آن این است که چینی‌ها در طول تاریخ هیچ‌گاه با ما نجنگیده‌اند و ما هیچ‌گاه تهدیدی به این معنا از سوی آن‌ها نداشته‌ایم. در واقع، چینی‌ها آن خصلت استکباری و تحقیرآمیز را حداقل به آن شدتی که در غربی‌ها دیده می‌شود، ندارند. غربی‌ها علاوه بر اینکه شما را استعمار می‌کنند، بر این استعمار تأکید ورزیده و شما را تحقیر نیز می‌کنند؛ امری که برای کشوری باشخصیت تاریخی ایران بسیار گران تمام می‌شود و اتفاقاً یکی از زمینه‌های مهم شکل‌گیری انقلاب اسلامی بود.

حالا به سؤال شما بازگردم که چرا ما نمی‌توانیم چنین رویکردی داشته باشیم؟ من توضیح کوتاهی درباره ژاپن می‌دهم تا دلیل بلاموضوع بودن این قیاس روشن شود. همان‌طور که عرض کردم، ژاپن در دکترین امنیتی خود، یک طرح کاملاً برون‌زا را پذیرفت. به این معنا که تحت‌فشار شکست در جنگ، اساساً نمی‌توانست طرحی برای امنیت درون‌زا ارائه دهد. آیا در تجربه جهانی آمریکا مشاهده کرده‌اید که این کشور با کشوری دیگر در یک توافق کاملاً برابر قرار بگیرد و امنیت او را صرفاً تأمین کند؟ قطعاً خیر. وقتی آمریکا امنیت شما را تأمین می‌کند، در ازای آن امتیاز بسیار بزرگ‌تری از شما می‌گیرد.

آن امتیازی که آمریکا از ژاپن گرفت چه بود؟ آمریکا اجازه ساخت سلاح و تشکیل ارتش را به ژاپن نداد، جرایم سنگینی برای آن در نظر گرفت و عملاً ژاپن را به یکی از اقمار خود تبدیل کرد. آمریکا در حال حاضر ده‌ها پایگاه نظامی و هزاران سرباز در ژاپن دارد که اخبار تعرضات آن‌ها، به‌ویژه در منطقه اوکینا، همواره منتشر می‌شود. این پایگاه‌ها صرفاً برای کنترل ژاپن نیست، بلکه برای کنترل کل منطقه از جمله چین و روسیه تعبیه شده‌اند.

ژاپن در ازای این امنیت فروخته‌شده و در فرصتی که آمریکا برای توسعه در اختیارش قرار داد، چگونه عمل کرد؟ ژاپنی‌ها برای صنعتی‌سازی مجدد کشورشان برنامه‌ریزی کردند؛ زیرا ژاپن پیش از جنگ نیز صنعت قدرتمندی داشت و کشوری با خصلت‌های تهاجمی بود. اما در این مسیر صنعتی‌سازی مجدد، ژاپن به نقطه‌ای رسید که به دلیل حجم بالای تولید، در حال پیشی‌گرفتن از آمریکا بود. در این مقطع، ژاپن از سوی آمریکایی‌ها به «بازارشکنی» متهم شد؛ یعنی متهم شد که کالاهای تولیدی را زیر قیمت عرضه می‌کند، رقابت‌پذیری را از بین می‌برد و در حال تسخیر بازار جهانی است.

در سال ۱۹۸۵، توافقی میان کشورهای آمریکا، انگلیس، فرانسه، آلمان و ژاپن در هتل پلازا شکل گرفت که به «توافق پلازا» معروف شد. در آن توافق‌نامه، آمریکا، ژاپن و آلمان را مجبور کرد تا نرخ برابری ارز خود در برابر دلار را افزایش دهند. زمانی که ارزش پول ملی شما در برابر دلار پایین‌تر باشد، صادرات برای شما مقرون‌به‌صرفه است. آمریکایی‌ها به ژاپنی‌ها فشار آوردند که نرخ برابری «ین» را دوبرابر کنند؛ به‌عنوان‌مثال یعنی اگر قبلاً هر دلار معادل ۲۴۰ ین بود، آن را به ۱۲۰ ین کاهش دادند. این اقدام باعث شد که هزینه تولید در ژاپن به‌شدت افزایش یابد و دیگر مقرون‌به‌صرفه نباشد. نتیجه این شد که پس از توافق پلازا، بخش عظیمی از صنایع ژاپن – از پوشاک گرفته تا قطعات الکترونیکی و خودروسازی – به کشورهای جنوب شرق آسیا و سپس چین و حتی بخش‌هایی از آن به خود آمریکا منتقل شد.

پس از این فرایند «صنعت‌زدایی»، ژاپنی‌ها برای حفظ قدرت خود روی صنایع پیشرفته و «های‌تک» (نظیر الکترونیک و نیمه‌هادی‌ها) سرمایه‌گذاری کردند. اما مجدداً در سال ۱۹۸۶، آمریکا ژاپن را تحت‌فشار قرار داد که حق ندارد هشتاد درصد از بازار نیمه‌هادی‌های جهان را در اختیار داشته باشد و آن‌ها را مجبور کرد سهم خود را به بیست درصد کاهش دهند. این محدودیت‌ها همه حاصل چیست؟ حاصل این است که وقتی شما تهدید نظامی بالای سرتان است و امنیتتان را واگذار کرده‌اید، امکان استقلال و تصمیم‌گیری مستقل را نخواهید داشت.

اما چرا چین زیر بار چنین فشارهایی نرفت؟ در سال ۲۰۰۴، زمانی که جان کری و جورج بوش در حال رقابت انتخاباتی بودند، یکی از مباحث جان کری این بود که چین در حال بازارشکنی است و باید جلوی آن گرفته شود. آمریکایی‌ها می‌خواستند دقیقاً همان فرایندی را که با ژاپن طی کردند، بر چین نیز اعمال کنند؛ اما چین زیر بار نرفت. چرا؟ زیرا چین مزیت‌هایی داشت که ژاپن فاقد آن‌ها بود. چین هم جمعیت عظیمی داشت و هم صنایع آمریکایی به‌شدت با اقتصاد این کشور گره‌خورده بودند. اما دلیل اصلی ناتوانی آمریکا این بود که چین مجهز به سلاح اتمی بود. آمریکا نمی‌توانست وارد درگیری مستقیم با چین شود، زیرا چین زیرساخت امنیتی درون‌زا و مستقلی برای خود فراهم کرده بود.

امروزه چینی‌ها در حال ساخت جنگنده‌های نسل ششم هستند و در حوزه‌های مختلف نظامی در حال پیشی‌گرفتن از آمریکا هستند. از مجموع ۶۴ حوزه فناوری‌های پیشرفته (های‌تک) در جهان، چین در ده‌ها مورد از آمریکا پیشروتر است. چین به دلیل زیرساخت امنیتی مستقل خود، نه زیر بار بازارشکنی رفت و نه مجبور به ایجاد برابری نرخ «یوان» با دلار شد؛ درحالی‌که آمریکا در اقتصاد فعلی خود، عمدتاً بر پایه قدرت نظامی پشتیبان دلار ایستاده است.

کشورهایی نظیر چین و روسیه توانسته‌اند باقدرت نظامی مستقل خود، روند «دلارزدایی» را پیش ببرند و جایگزین‌هایی برای سوئیفت ایجاد کنند. سه مؤلفه پایه‌ای برای استقلال هر کشوری، «انرژی، غذا و اسلحه» است. روسیه در هر سه مورد مستقل است و چین نیز، اگرچه در حوزه انرژی وابستگی‌هایی دارد، اما سازوکارها را به‌گونه‌ای تنظیم کرده که بتواند نیاز خود را تأمین کند.

چین به دلیل ساختار اقتصادی خاص خود، درآمدهای بادآورده و مازاد حاصل از فروش منابع کلان (نظیر نفت در کشورهای خاورمیانه) را ندارد؛ بنابراین تمام تاروپود امنیت خود را با اقتصادش گره‌زده است. در این ساختار، مدیریت متمرکزی نیاز بود که چین توانست از فرصتی که آمریکایی‌ها برای باز کردن بازارهایشان در اختیار آن قرار دادند، بهترین استفاده را ببرد.

تفاوت ایران با چین آن است که ایران و عربستان می‌توانند درآمدهای بزرگ‌مقیاسی حاصل از خام‌فروشی داشته باشید که حاصل کار مردم شما نیست. حالا این درآمدهای مازاد را در یک طرح مستقل و ملی برای ساخت قدرت فزاینده به کار بگیرید، می‌توانید نظیر کشورهای عربی حیف‌ومیل کرده و در کشورهای غربی سرمایه‌گذاری کنند. چین به علت آنکه چنین امکانی ندارد، تمام ریزبافت اجتماعی خود را صرف تولید می‌کند. اینها پول‌های خردی است که کنار هم جمع شده و اقتصاد آن را می‌سازد. همین مسئله امنیت را نیز تحت‌الشعاع قرار می‌دهد؛ بنابراین چین با طرح دنگ شیائو پینگ، یعنی پنجاه سال صلح تلاش کرد از فرصتی که آمریکا در پیش پای آن قرار داده، با یک مدیریت متمرکز برای توسعه استفاده کند.

این‌ها همان زمینه‌هایی هستند که قیاس ایران با کشورهایی نظیر ژاپن، کره، ترکیه یا مالزی را بلاموضوع و غیردقیق می‌سازند. جریان توسعه‌گرا در داخل، عامدانه از این مقدمات تاریخی، جغرافیایی و اقتصاد سیاسی غفلت می‌کند. آن‌ها بحث را دقیقاً از نقطه‌ای آغاز می‌کنند که پیش‌فرض آن، ناتوانی و شکست در برابر قدرت آمریکاست و بر اساس همین پیش‌فرض، تاریخ را نیز تحریف‌شده روایت می‌کنند؛ همان‌گونه که روایتی مخدوش از توافقات چین و آمریکا یا ژاپن و آمریکا ارائه می‌دهند.

دیدگاه شما

پاسخ‌ها

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *