تحولات سیاسی و ترور شخصیتهای برجسته در منطقه غرب آسیا، همواره پیامدهای عمیق اجتماعی و ژئوپلیتیکی به همراه داشته است. شهادت سید حسن نصرالله، رهبر حزبالله لبنان، نهتنها در جغرافیای این کشور، بلکه در فضای داخلی جوامع پیرامونی از جمله ایران نیز واکنشها و بازتابهای متفاوتی را در سطح افکار عمومی برانگیخت. این رویداد، بار دیگر بحثهای بنیادینی را پیرامون درک عمومی از پیوندهای فراملی، منافع سرزمینی و مفهوم امنیت طرح کرده است. ماهیت رابطه جامعه ایرانی با رهبران محور مقاومت چیست و این پیوند در ساختار سیاسی چگونه تعریف میشود؟ تقابل ایدههای مبتنی بر مرزهای ملی (Nation) با اندیشههای مبتنی بر پیوندهای ولایی، چه تأثیری بر فهم ما از تحولات منطقه گذاشته است؟ و اساساً مسئله فلسطین و مقاومت چه نسبتی با برنامههای پیشرفت، توسعه و امنیت داخلی کشورها دارد؟ در گفتگو با سید علی کشفی، پژوهشگر علوم سیاسی و مدیر مؤسسه علم و سیاست اشراق پیرامون این موضوع به گفتگو پرداختهایم.
۲۷ سپتامبر یا پنجم مهر در تقویم ما سالروز شهادت شهید سید حسن نصرالله، مرد بزرگی است که تصور میکنم همه ما ایرانیها نسبت به ایشان هم تعلق خاطر داریم و هم بهنوعی احساس دین نسبت به ایشان در ما وجود دارد. از همین رو این گفتگو را شکل دادهایم تا از طرفی نسبت به ایشان ادای دین کرده و از طرف دیگری بتوانیم نسبتی که میان ایشان، جامعه ایرانی و انقلاب اسلامی وجود داشت را به بحث بگذاریم. بهعنوان مقدمه اگر اجازه دهید مطلب کوتاهی را عرض کنم. بهخاطر دارم که بعد از شهادت شهید نصرالله، تصویر ایشان را تا مدتها در خودروی خود نصبکرده بودم. چند بار این واکنش را از افرادی دریافت کردم که چرا تصویر شهید نصرالله را نصبکردهای؟ چرا تصویر سردار سلیمانی را بهجای او نصب نمیکنی؟ برای من این واکنشها خیلی جالب بود. این افراد به نظر تعلق خاطری به سردار سلیمانی، از معماران برجسته محور مقاومت داشتند، اما درعینحال از نسبت میان شهید سلیمانی و شهید نصرالله و ارادتی که وجود داشت باخبر نبودند. حتی بعد از شهادت شهید نصرالله ما دیدیدم که در فضای داخلی کشور ما، آنطور که انتظار میرفت جامعه متأثر نشد. از همین رو تصور میکنم شهید نصرالله علیرغم نقش مهمی که برای ایران و جبهه مقاومت ایفا میکرد، در میان ما بسیار مهجور بود. در بخش نخست این گفتگو پرسش ابتدایی ما آن است که شهید نصرالله چه نسبتی با جامعه ایرانی داشت و چه نقشی را در لبنان ایفا میکرد که مستقیم با جامعه ما پیوند میخورد؟
کشفی: سؤالی که میخواهم از شما بپرسم این است که واقعاً چرا ما باید به سید حسن نصرالله احساس دین کنیم؟ در خصوص ریشه علاقهمندی به ایشان، بالاخره ایشان شخصیتی هستند که به لحاظ عاطفی افراد را عمیقاً تحتتأثیر قرار میدهند. حتی کسانی که در ایران موافق سیاست مقاومت بهویژه آنگونه که امام شهید دنبال میکردند نبودند، از شهادت ایشان بسیار متأثر شدند و ایشان را از نوادر روزگار، بلکه نوادر تاریخ میدانستند. ایشان شخصیت بزرگی است؛ شخصیت عاطفهبرانگیزی است که هم از خود اقتدار مدیریتی نشان داده، هم اقتدار سیاسی نمایان ساخته و هم نفوذ کلام بالایی دارد. با مخاطبان خود صداقت و شجاعت دارد و تصویری از یک مسلمان راستین را به نمایش میگذارد. تمامی این موارد بهعنوان یک شخصیت در جای خود صحیح است، اما پرسش این است که ما چه دینی باید به او داشته باشیم؟ من پیش از اینکه پاسخ خود به این مسئله را بدهم، میخواهم ذهنیت شمارا هم بدانم.
من تصور میکنم شهید نصرالله، جدا از اینکه یک شخصیت لبنانی، یک شخصیت اسلامی در لبنان، رهبری دینی و شخصیتی سیاسی در محور مقاومت بودند و نقشی را در فضای داخلی لبنان و جهان اسلام ایفا میکردند، برای خود ایران (بهمثابه دولت – ملت و جغرافیا) نیز حائز نقش مهم و بیبدیلی بودند. شاید امروز در فقدان سید، کسانی که تحولات را دنبال میکنند، این خلأ و اثر سوء آن را چشیده باشند. این ادبیات در فضای تحلیلگران جاافتاده است که محور مقاومت و بخش جدی آن، یعنی حزبالله به رهبری سید حسن نصرالله، شبکۀ پدافندی ایران محسوب میشدند و با فروپاشی این شبکه بود که ایران مورد تهاجم قرار گرفت. پس از شهادت سردار سلیمانی، کلیدیترین چهرۀ این محور خود سید بودند؛ چهبسا در زمان حضور خود سردار سلیمانی نیز، نفر اول، سید حسن نصرالله بودند. با رفتن این افراد بود که ما طعم تلخ تجاوز را شنیدیم.
کشفی: بله، خود نتانیاهو میگوید: «گزارشی هشتادصفحهای به دستم رسید و وقتی آن را مطالعه کردم، به این جمعبندی رسیدم که نصرالله محور مقاومت است و اگر ما این محور را هدف قرار دهیم، کل محور مقاومت از هم فرومیپاشد.» این مطلب را در تأیید فرمایش شما میگویم که شاید حتی در زمان حیات شهید سلیمانی و قطعاً پس از شهادت ایشان، محوریت مقاومت با سید حسن نصرالله بوده است.
مسئله در واقع همین است؛ پرسش از نقشی که سید برای ایران ایفا میکرد و جامعۀ ایرانی بهدرستی متوجه آن نبود تا زمانی که سید حسن نصرالله به شهادت رسید. این نسبت میان سید و جامعۀ ایرانی را چگونه میتوان برای مخاطبی که نسبت به این مسئله آگاهی کافی ندارد، تصویر کرد؟
کشفی: فکر میکنم مسئلۀ شهید نصرالله را باید در سه جنبه دنبال کرد: نخست، نسبتی که سید با مسئلۀ فلسطین و آزادی قدس دارد؛ دوم، مسئلهای که با خود لبنان و مقابله با اشغالگری رژیم صهیونیستی دارد؛ و سوم، رابطهای که مشخصاً با برنامۀ ولایتفقیه در ایران دارد. سؤال این است که این سه مسئله چگونه میتوانند در یک نقطه به وحدت برسند؟
اکنون این ادعا از سوی منتقدین ایده مقاومت و محور مقاومت بسیار عمومی شده است که برنامۀ جمهوری اسلامی ایران در طول سالهای پس از انقلاب نسبت به فلسطین، برنامهای بلندپروازانه بوده و ارتباطی با ضرورتهای توسعۀ کشور، پیشرفت و حتی امنیت کشور نداشته است. از منظر این منتقدین که به سیاست ایران در قبال فلسطین انتقاد دارند، حتی عملیات طوفان الاقصی نیز پروژهای اشتباه تلقی میشود که ما را به دردسر انداخته است.
لذا ما اکنون نیازمند درکی هستیم تا بررسی کنیم مسئلۀ فلسطین چه ارتباط درونی با ما داشته است؛ آیا یک آرمان سیاسی بلندپروازانه و بهدور از زندگی واقعی ما ایرانیان بوده، یا حقیقتاً موجب شده است تا امکانات تاریخی ما افزایش یابد؟
حدیث شریفی میفرماید تا زمانی که باطل از بین نرود، جایی برای سخن حق باز نمیشود. ترجمۀ معاصر این سخن آن است که تا زمانی که اسرائیل در منطقۀ ما از بین نرود، کشورها نمیتوانند برنامۀ عادلانه و مستحکمی برای سازندگی خود داشته باشند. برنامههای توسعه نیازمند نوعی ثبات و استحکام سیاسی درونی هستند. هنگامی که عامل ناامنی وجود داشته باشد، اجازه نمیدهد این برنامهها به شکل درازمدت اجرا شوند و امور سیاسی و اداری کشورها در جایگاه صحیح خود قرار نمیگیرد.
مداخلاتی که رژیم صهیونیستی در کشورهای پیرامونی خود دارد، حقیقتاً اجازه نمیدهد این کشورها برنامۀ بلندمدتی برای ساخت و توسعه داشته باشند. دورۀ کوتاهی که لبنان موفق به اجرای یک برنامۀ توسعه میشود، همان دورهای است که حزبالله لبنان با فشار سنگینی که بر رژیم وارد میسازد، از سال ۲۰۰۰ آنها را از خاک لبنان بیرون میراند. پس از آن، رفیق حریری به نخستوزیری میرسد و موفق میشود سلسله فعالیتهای توسعهای در لبنان انجام دهد. بماند که رفیق حریری به لحاظ سیاسی در جبهۀ ایران نبود و روابط بسیار خوبی با سعودیها داشت؛ اما بااینحال، چون تعهد ملی نسبت به لبنان داشت و برنامۀ توسعۀ لبنان را پیاده میکرد، حزبالله و شخص سید حسن نصرالله روابط بسیار خوبی با او داشتند و تلاش میکردند با وی همپیمانی سیاسی داشته باشند. ترور رفیق حریری ضایعهای برای لبنان بود و برنامۀ سازندگی این کشور را مختل ساخت و به تعویق انداخت.
این عامل ناامنی در سوریه نیز به همین ترتیب است. مداخلاتی که رژیم در تمامی این سالها برای سلب ثبات سیاسی از سوریه انجام داده، اجازه نداده است این کشور ساخته شود. به هر اندازهای که رژیمهایی در سوریه بر سرکار بودهاند که موضع محکمی در قبال اسرائیل داشته و اجازۀ نفوذ به آنها نمیدادند؛ سوریه پیشرفت داشته است، ولو آنکه این حکومتها چندان سالم و مردمی نبودند.
شما باز این مسئله را دربارۀ عراق دنبال کنید. تا زمانی که عراق در زمان صدام موضع ضد اسرائیلی داشت، به دلیل مداخلات و تحریمهای سنگین آمریکا، مسئلۀ توسعۀ این کشور واقعاً مختل شد و از کشوری که در دهۀ هفتاد و هشتاد میلادی در حال پیشرفت بود، به کشوری بسیار فقیر در دهۀ دو هزار تبدیل گردید. عراق هنوز هم بسیار میکوشد تا به مدار توسعه بازگردد و تصور میکنند تنها امکان موجود برای آنها، کنارآمدن با آمریکاییهاست که خود مسئلۀ دشواری است. در مورد ترکیه نیز این مسئله به نحو دیگری قابلپیگیری است.
بنابراین، این یک واقعیت سیاسی است که تا زمانی که عامل ناامنی در منطقۀ ما وجود داشته باشد، برنامههای توسعه نمیتواند پیگیری شود. توسعۀ صنعت هستهای و سایر صنایع قدرتساز در ایران، نظیر صنایع موشکی و فناوریهای پیشرفته (High-Tech)، همگی تحتتأثیر وجود رژیم صهیونیستی دچار چالش شدهاند. تا زمانی که امنیت رژیم صهیونیستی باید تأمین شود، سایر کشورهای منطقه که سیاستی مستقل از این رژیم دارند، نمیتوانند امنیت داشته باشند و برنامۀ توسعۀ آنها متوقف میماند.
باز به همان حدیث شریف اشاره میکنم که میفرماید تا زمانی که باطل از میان نرود، سخن حق آشکار نمیشود و امری استوار نمیماند. سخن حق این ویژگی را دارد که کلام بر مبنایی صادر و شنیده میشود. هنگامی که باطل وجود دارد، کلام نه میتواند بر مبنا جای گیرد و نه میتواند شنیده شود؛ زیرا باطل اجازه نمیدهد و باید از میان برود. ازمیانرفتن باطل نیز جز با سلاح ممکن نیست و لحظۀ نابودی آن، ناگزیر لحظهای خونبار است.
حزبالله لبنان این واقعیت سیاسی را بهخوبی درک کرده بود. تفاوت حزبالله در لحظۀ تأسیس با سایر گروههای سیاسی لبنان در همین بود که آنها معتقد بودند راهی جز مبارزۀ نظامی و دستبردن به سلاح در برابر اسرائیل وجود ندارد. سید حسن نصرالله، در قامت یک طلبۀ نجف رفته و شخصیتی که نظامی نبود؛ اما به خطۀ لبنان وابستگی داشت، این واقعیت سیاسی را پذیرفت و در آن مسیر پیش رفت. در نهایت، ایشان در سال ۱۹۹۲ پس از شهادت سید عباس موسوی به دبیرکلی حزبالله لبنان رسید.
مقطعی که ایشان به رهبری حزب میرسد، زمانی است که شخصیتی همچون عماد مغنیه نیز حضور دارد. ویژگی ممتاز عماد مغنیه پافشاری و اصرار بر این امر بود که ما با رژیم صهیونیستی هیچگونه مذاکرهای نداریم و تنها سلاح و قدرت نظامی میان ما داوری خواهد کرد تا بتوانیم به شکل نظامی بر آنها غلبه کنیم. او با نبوغ خاص خود و تأثیرات واقعی در میدان، رژیم را در سال ۲۰۰۰ مجبور به عقبنشینی کامل از خاک لبنان کرد و در سال ۲۰۰۶ نیز شکست سنگینی بر آنها تحمیل نمود. تمام تلاش رژیم در طول این سالها ترور او بود.
سیاست حزبالله لبنان در طول دهۀ نود میلادی (۱۹۹۰ تا ۲۰۰۰)، سیاستی بسیار مقتدرانه و متمرکز بر اخراج رژیم از لبنان بود که در نهایت نیز به موفقیت رسید. رمز آن در این جملۀ سید حسن نصرالله نهفته است: «نحن شیعة علی بن ابیطالب»؛ ما شیعیان علی بن ابیطالب هیچگاه از آرمان فلسطین دست برنخواهیم داشت، زیرا ایشان میفهمید که اگر بر سر مسئلۀ فلسطین کوتاه بیاییم، این کوتاهآمدن بهصورت سلسلهوار دامن تمام منطقه را خواهد گرفت.
این بصیرتی است که امروز بسیاری به آن رسیدهاند، اما در روزی که سید حسن نصرالله و همرزمانش دربارۀ آن سخن میگفتند، بسیاری درک دقیقی از آن نداشتند. پس از طوفان الاقصی و با شدتگرفتن جنایات رژیم و حرکت تهاجمی آنها به سمت منطقه، مشخص شد که این رژیم حتی به همپیمانان آمریکا مانند قطر نیز رحم نمیکند و محل اجلاس سران حماس را هدف حملۀ هوایی جنگندهها قرار میدهد؛ در این زمان برای همه آشکار شد که باید چارهای اندیشید.
برخی سیاست مهار اسرائیل را از طرق نظامی، امنیتی و اقتصادی دنبال میکنند تا او را از پیشروی بازدارند. اینها تصور میکنند از طریق اقتصادی میتوانند رژیم را وارد مناسباتی کنند که به مهار آن کمک کند. اما کسانی که بصیرت عمیقتری دارند، درک تاریخیتری از موجودیت اسرائیل و هستۀ سخت جامعۀ صهیونیستی دارند؛ جامعهای که درک ایدئولوژیک از تاریخ و موقعیت خود دارد، میدانند که سیاست درست هیچگاه مهار رژیم نیست، بلکه نابودی آن است. صهیونیستها بهخوبی میدانند که اگر آرمان «نیل تا فرات» خود را دنبال نکنند، از بین میروند. آرمان نیل تا فرات برای آنها یک آرمان واقعی است و معتقدند اگر پیشروی نکنند، نابود خواهند شد.
پروژۀ صهیونیسم در منطقۀ ما حقیقتاً پروژۀ بسیار عجیبی است. شما نمیتوانید هیچ پروژۀ ایدئولوژیک دیگری در جهان نام ببرید که توانسته باشد تا این حد طولانی زنده بماند، البته با پیشروی کند؛ اما قدرتمند باقی بماند. سوسیالیسم و مارکسیسم از میان رفتند و تنها در اشکال ترکیبی با سیاستهایی نظیر لیبرال دموکراسی ادامه یافتند یا در جنبههای فرهنگی منقبض شدند. اشکال مختلف فاشیسم و سایر پروژههای ایدئولوژیک نیز از میان رفتند، زیرا واقعگرایی در سیاست عمیقاً جای ایدئولوژی را گرفته است. بسیار عجیب است که ایدئولوژی صهیونیسم همچنان به کار خود ادامه میدهد.
بنابراین، یکسوی ماجرا مسئلۀ فلسطین است؛ به این معنا که تا زمانی که برنامۀ اسرائیل از میان نرود، کشورها به شکل باثباتی موفق به پیگیری برنامههای پیشرفت خود نخواهند شد. این مسئله دربارۀ ما صادق است و نباید آن را انکار کرد یا دچار توهم و فریب شد. دربارۀ سایر کشورهای منطقه، بهویژه کشورهای اسلامی نیز مثالهای متعددی میتوان ذکر کرد، زیرا مهمترین رقیب صهیونیستها، مسلمانان هستند. آنها با روسها و چینیها کنار میآیند، اما با مسلمانان مطلقاً کنار نمیآیند، مگر اینکه بتوانند آنها را در موقعیتی قرار دهند که تسلیم شوند.
سید حسن نصرالله ازاینحیث که عرض خواهم کرد بسیار ممتاز است، پایداری بر یک عقیدۀ سیاسی، فریبنخوردن، تحتتأثیر حوادث زمانه قرارنگرفتن و دنبالکردن آن سیاست با استحکام، نیازمند شخصیت بسیار مستحکمی است. اینکه فردی در طول سی و دو سال یک سیاست را دنبال کند، ستودنی است. این مطلب در شهید نصرالله بود. این را با شیوۀ رهبری سایر رهبران فلسطینی و عرب در برابر پروژۀ صهیونیسم مقایسه کنید. رهبرانی نظیر یاسر عرفات در دورههایی کوتاه آمدند، زیرا دیدند مبارزه با پروژۀ صهیونیسم هزینه دارد و ترجیح دادند امتیازاتی بدهند تا خطر اسرائیل را از سرخود دفع کنند. مصریها (منظور دولت مستقر در مصر) و ترکها (دولت مستقر در ترکیه) با ظلم تاریخی به فلسطینیان کنار آمدند. بسیاری از دولتهای عربی با این ظلم تاریخی کنار آمدند و تصور کردند این تنها مسئلۀ فلسطینیهاست.
اما سید حسن نصرالله نمیتوانست بگوید این تنها مسئلۀ فلسطینیهاست؛ بله، مسئلۀ آنهاست، اما مسئلۀ همۀ ما نیز هست. زیرا اگر در آن نقطه تسلیم شویم، در تمامی ساحتهای بعدی نیز ناچار به تسلیم خواهیم شد. امروز نتیجۀ آن را میبینیم؛ اینکه اسرائیل اکنون بر روی تپههای «علی طاهر» مستقر است، تا اینجا جلوآمده و در سوریه تا جولان پیشروی کرده است، نشان میدهد که در حال بازگشت به دوران پیش از سال ۲۰۰۰ و تسلط بر اراضی اطراف خویش است. اینها همه نشاندهنده این واقعبینی سیاسی است که ماجرای صهیونیسم به فلسطین محدود نخواهد ماند. اکنون برای ما این سؤال پیش میآید که آیا میتوان بیشتر توضیح داد برنامۀ مبارزاتی سید حسن نصرالله در حزبالله لبنان، چه ارتباطی به ما ایرانیان دارد؟
شما به نقطه درستی از بحث رسیدهاید، اما بهعنوان یک مقدمه پیش از پاسخ به پرسشی که طرح کردید میخواستم به این موضوع نیز توجه کنید که یک درک ملّی در میان ما ایرانیان در دهههای گذشته شکلگرفته است که با مسئلۀ فلسطین و اسرائیل همخوانی چندانی ندارد و تلاش میکند مسائل را صرفاً در چارچوب داخلی ببیند. در مواجهه با شخصیتهایی نظیر سید حسن نصرالله، باوجود احترام به شخصیتهای مبارز، اما تصور میشود که وقایع آن منطقه به ما ارتباطی ندارد. این درک ملی باعث شده تا پیوند میان ایران و سید حسن نصرالله و اساساً مسئله مقاومت نادیده گرفته یا تضعیف شود. تمایل داشتم پیرامون این درک ملی و ریشههای شکلگیری آن از جامعه ایرانی نیز صحبت کنیم.
کشفی: اجازه دهید با همین عبارت «درک ملی» آغاز کنم. مسئلهای که به آن اشاره کردید، ریشۀ سیاسی بسیار عمیقی دارد. این ادعای عمومی که میگویند «مسئلۀ فلسطین مسئلۀ ملی ما نیست و ما مسائل ملی خودمان را داریم»، نیازمند واکاوی است. واژۀ «ملی» که به «ملت» بازمیگردد، معادلی برای واژۀ انگلیسی Nation است. ریشۀ این واژه به فرانسۀ قدیم و پیش از آن به واژۀ لاتین «گناسی» بازمیگردد. این کلمه نیز ریشه در واژۀ هندواروپایی Gene دارد که به معنای تولدیافتن است. بهعبارتدیگر، هنگامی که ما دربارۀ «نیشن» (Nation) صحبت میکنیم، دربارۀ این موضوع سخن میگوییم که چگونه افراد بهواسطهٔ تولد در یک اقلیم، وارد پیوندهایی میشوند. زبان خاصی دارند، آدابورسوم خاصی دارند، در شبکۀ خویشاوندی خاصی به دنیا میآیند و در شهرهای خاصی متولد میشوند. مفهوم نیشن میگوید ارتباطات طبیعی که در نتیجۀ تولد به دست میآید (ارتباطات خونی و پیوند با خاک)، میتواند مبنای یک پیوند سیاسی قرار گیرد.
درحالیکه واژۀ «ملت» بهعنوان یک واژۀ عربی، هنگامی که در قرآن معادلیابی میشود، میفرماید: «ملة أبیكُمْ ابراهیم». ملت نوعی پیوند است که پیرامون یک شخصیت، و در اینجا پیرامون یک «ولی»، برقرار میشود. پس ما در اینجا با پرسشی مواجهیم: آیا پیوند سیاسی که برسازندۀ وجود سیاسی ماست، باید مبتنی بر تولد ما باشد یا باید پیرامون رهبری یک «ولی» شکل بگیرد؟
از یک دورهای به بعد در ایران، این درک سیاسی که پیوند میان ایرانیان، پیوندی پیرامون ولایت است، از دورۀ صفوی به اینسو روزبهروز قویتر شد. حکومت صفویه این مفهوم را با اقتداری قهارانه بنیان نهاد و رفتهرفته قدرتمندتر شد تا به دورۀ انقلاب رسید. پیروزی انقلاب اسلامی حادثۀ بسیار بزرگی برای چنین ایدهای به شمار میرود، زیرا نشان داد مردم یک سرزمین این ایده را به جان خریدهاند. این حادثۀ سترگ سیاسی تبعات خود را در منطقه نیز به همراه داشت که یکی از پیامدهای آن، حضور حزبالله در لبنان است.
پرسشی که در اینجا مطرح میشود این است که اگر پیوندهای سیاسی ما و آنچه ما را بهعنوان یک موجودیت سیاسی شکل میدهد، باید مبتنی بر ولایت یک «ولی» باشد، چرا ولی ما مسئلۀ فلسطین را بهعنوان یک مسئلۀ حیاتی مطرح کرده است؟ مسئلۀ فلسطین نه یک مسئلۀ ایرانی است و نه یک مسئلۀ شیعی. اینکه چگونه برای شخص امام خمینی و رهبر شهید، مسئلۀ فلسطین یک مسئلۀ حیاتی است، پرسش بسیار مهمی است؛ تا جایی که رهبر شهید در سالهای پس از طوفان الاقصی فرمودند نبض اسلام در غزه میتپد و آن جبهه، جبهۀ واقعی نبرد اسلام و کفر است. درحالیکه اهالی غزه همگی اهلسنت هستند.
اگر فرض کنیم ما درک رایج از «نیشن» را کنار گذاشتهایم (همان درکی که حکومت پهلوی بسیار تلاش کرد آن را توسعه دهد و برقرار سازد، اما موفق نشد) و درک مبتنی بر پیوندهای سیاسی پیرامون «ولی» را بهعنوان مبنای ارتباط سیاسی خود پذیرفتهایم، با این تفاسیر قضیۀ فلسطین چه ارتباطی به ما دارد؟
در حاشیه باید بگویم، ارتباطی که افراد با ولی برقرار میکنند، تمامی تاریخ آنها و حتی تاریخ طبیعیشان را زنده میسازد. درکی که ما از تاریخ ایران و ایران باستان داریم، در جمهوری اسلامی و در سایۀ قیادت امام خمینی و رهبر شهید انقلاب احیا شده است. هیچکس به اندازۀ ایشان به مسئلۀ زبان فارسی اهتمام نداشته و در هیچ دورهای به اندازۀ این مقطع، توجه به تاریخ و هویت تاریخی نزد ما تا این حد برجسته نبوده است.
بسیاری از کشورهای دیگر نیز تاریخ باستانی دارند؛ برای مثال یونانیها، چینیها یا ژاپنیها تاریخ باستانی دارند، اما در جهان امروز حقیقتاً چه چیزی از آن باستان باقیمانده است؟ اما دربارۀ ما، آن ریشههای بسیار کهن همچنان زنده هستند. مشاهده میکنید که فردوسی اکنون در جامعۀ ما زنده است و تاریخ دیرین زبان فارسی در کلام رهبر شهید انقلاب حیات دارد. آنچه ما بهواسطهٔ تولدمان به ارث بردهایم، ذیل ارتباطی که پیرامون ولی برقرار میکنیم، زنده میشود. این دقیقاً همان درکی است که امثال سید حسن نصرالله داشتند. آنها بهدرستی دریافته بودند و محقق ساختند که در چارچوب ارتباط با ولیفقیه، خود لبنان زنده میشود، هویت مییابد، استقلال پیدا میکند و به خودآگاهی تاریخی دست مییابد.
به شکل شگفتی، دشمنان امروز حزبالله، دشمنان خود لبنان هستند؛ زیرا حاضرند با دشمنشان یعنی اسرائیل همپیمان شوند تا مردم لبنان کشته شوند؛ این بسیار عجیب است. در یمن نیز رقبای انصارالله اذعان میکنند این انصارالله بود که توانست عزت را به یمن بازگرداند. امروزه دشمنان انصارالله، دشمنان خود یمن هستند. پیوندهای تاریخی، طبیعی و زبانی که انسانها را به یکدیگر متصل میسازد، زنده میشوند و جامعه هویت خویش را مییابد. جامعه موجودیتی نیست که از پیش به ما داده شده باشد، بلکه با فعل و ارادۀ ما ساخته میشود و ارتباط با ولی خدا، کانون این فعلیت است. این همان عاملی است که ایرانیان بر سر آن انقلاب کردند و ما همواره باید آن را به یاد داشته باشیم.
یکی از خطراتی که امروز با آن مواجهیم، فراموششدن دیدگاه بسیار مهم و حیاتی ولایتفقیه است. این صرفاً یک ایدئولوژی نیست، بلکه حقیقتی است که ما را میسازد و به موجودات دیگری تبدیل میکند تا خودمان را به یاد بیاوریم. اگر این حقیقت را فراموش کنیم، مصداق «نسُوا الله فأنْساهُمْ أنْفُسهُمْ» خواهیم شد؛ خودمان را فراموش میکنیم و از دست میدهیم. امروزه این موضوع پذیرش عام یافته است که شخص آیتالله خامنهای شهید، ایران را زنده نگه داشتند و به شکل شگفتانگیزی دشمنان ایشان، دشمنان ایران هستند. کسانی که نمیخواهند در چارچوب پیوند ولایی قرار بگیرند، بهرغم تمامی ادعاهایی که میگویند ایدئولوژی امت و امامت ضد وطن است، خودشان بیوطن شدهاند و علیه وطنشان عمل میکنند. آنها با دشمنان همپیمان میشوند تا وطن نابود گردد. دلیل این امر چیست؟ شاید در ابتدا شگفتانگیز باشد، اما دلیلش این است که وطن تنها ذیل پیوند ولایت معنا پیدا میکند؛ «حُبُّ الوطن من الإیمان».
حقیقتاً درک کار بزرگی امثال شهید نصرالله انجام دادند برای من دشوار است، زیرا آنها خود را تنها سرباز ولایت میدانستند. پرسشی که مطرح میشود این است که چگونه همان کسانی که خود را متعهد به ولیفقیه و سرباز ولایت میدانند، همزمان بزرگترین مدافعان حریم ملی و سرزمینی کشورهایشان هستند؟ تنها پاسخی که برای این پرسش مهم وجود دارد این است که رابطۀ با ولایت، آن موجودیتهای طبیعی و تاریخی را نیز زنده میسازد و از آنها مراقبت و پاسداری میکند.
ارتباط با ولایت بهعنوان یک رابطۀ نجاتبخش و آگاهیبخش، در هیاهوی میانبرنامهها و دیدگاههای سیاسی، روشنیبخش است و مسیر را نشان میدهد. برای کسانی که متعهد به سیاست هستند و نمیخواهند تحتتأثیر روزمرگیها، حیات بلندمدت جامعۀ خود را فراموش کنند و افقها را کنار بگذارند، ارتباط با ولایت یک نقطۀ امید و روشنایی است. هرچند این دیدگاه در سالهای پس از پیروزی انقلاب بسیار آشکار و روشن بود، اما بهتدریج تحتتأثیر هیاهوهای زمانه قرار گرفت. هر برنامۀ نجاتبخشی که در صحنۀ تاریخ ظاهر میشود، رقبا چنان تلاش میکنند آن را مشوّه جلوه دهند و گردوخاک به پا کنند که درخشش آن تحتالشعاع قرار میگیرد. برنامۀ ولایتفقیه نیز امروز تحتالشعاع حوادث نیمقرن گذشته قرار گرفته و گاهی تحتتأثیر غبارها و حجاب معاصرت، ما گویی نمیبینیم که این برنامه چگونه ما را زنده میسازد و از کشور مراقبت میکند.
هنوز به این پرسش پاسخ ندادهام که چرا برای ولایتفقیه در ایران، مسئلۀ فلسطین حائز اهمیت است. بسیاری از منظر امنیت ملی و با دلسوزی میگویند؛ چون اسرائیل موجودیتی پیشرونده و خطرناک است، باید در همان محل استقرارش توسط همسایگانش نظیر مردم غزه کنترل شود. با این رویکرد، مسئلۀ فلسطین تبدیل به یک مسئلۀ درجۀ دوم امنیتی میشود. اما خود فلسطینیان میگویند رابطۀ ایران و مشخصاً شخصیتی مانند سردار سلیمانی با آنها از این جنس نبوده است. ایشان حقیقتاً کمک میکرد و هیچ انتظاری از آنها نداشت؛ حتی دیکته نمیکرد که چه اقدامی انجام دهند. بارها رهبر شهید انقلاب فرمودهاند که ملتهای آزاده برنامههای خودشان را دارند و طبق تشخیص خود عمل میکنند؛ تا جایی که مبارزه با اسرائیل در برنامههایشان باشد، ما از آنها حمایت میکنیم. این یک درک عمیق است که میگوید در حین طیکردن مسیر مبارزاتی خودت، در حال ساخت فضایی هستی که حیات کل مردم منطقه را تضمین میکند.
در این چند سال پیرامون این موضوع بسیار صحبت شده که آزادی قدس در کشاکش رقابت دو نظم قرار دارد؛ از یک سو نظم غربی – عبری – عربی و ازسویدیگر نظم مقاومت. اما معتقدم مفهوم رقابت نظمها، نمیتواند ژرفا و رادیکالیزه موجود در مسئلۀ ولایتفقیه و رابطۀ امت و امامت را به طور کامل تبیین کند و نشان دهد چگونه ذیل این رابطه، ملتها زنده میشوند. ما برای درک این لحظه، نیازمند تأمل بسیار بیشتری هستیم.
مسئله آخری که قصد داشتم به آن بپردازیم، نسبت میان شخص سید حسن نصرالله و جامعۀ ایرانی است. برای تقریب به ذهن مثالی میزنم؛ در حوادث مشروطه میبینیم که آخوند خراسانی، از هرات افغانستان به نجف رفته و دربارۀ مسائل داخلی ایران اظهارنظر میکند، اما هیچکس در ایران احساس غیریت نمیکند و او را از خود میدانند. سید حسن نصرالله نیز پیش از آنکه شخصیتی بینالمللی متعلق به کشور لبنان باشد، حداقل برای بخشی از جامعۀ ما یک مسئلۀ درونی تلقی میشد. مرزی میان جامعۀ ایرانی و سید دیده نمیشد.
کشفی: بله تا جایی که برخی تصور میکردند بعد از وفات قاعد شهید این سید حسن نصرالله خواهد بود که به مقام ولایتفقیه میرسد.
بله دقیقاً همانطور که اشاره کردید، این رابطه تا این حد درونی بود. در حوادث مختلف، سید نصرالله بهعنوان یک دلگرمی برای جامعۀ ایران عمل میکرد. برای مثال پس از شهادت سردار سلیمانی، خطبههایی که ایشان خواندند، در کنار سخنرانی رهبر انقلاب، قوت قلب بسیار جدی برای ما بود. آن حرکت دست ایشان که نشان میدادند سربازهای آمریکایی که عمودی به منطقه بیایند، افقی بازخواهند گشت، برای ایران دلگرمکننده بود. این امر باعث شده بود برخی بگویند سید یک ایرانی در لبنان است؛ کسی که از بسیاری از ایرانیان، ایرانیتر است و این اوست که امنیت جامعۀ ما را تأمین میکند. بااینحال، شاهد هستیم که پردهها و حجابهایی میان ایشان و بدنۀ عمومی جامعۀ ما وجود داشت. در زمان شهادت ایشان نیز مشخص بود که تمامی ارکان جامعه به یک اندازه درگیر نشدند و عمق فاجعه را درنیافتند. مایلم پیرامون این موضوع صحبت کنیم که چه مانعی باعث شد سید بهدرستی شناخته نشود؟ همچنین میخواهم این حس درونی را واکاوی کنیم؛ اینکه چرا باوجود لبنانی بودن، ایرانیان تا این حد با او احساس یگانگی میکنند؟ صرف شیعه بودن تصور میکنم نمیتواند تنها دلیل باشد، چرا که مراجع و علمای دیگری نیز در نجف یا سایر کشورها حضور دارند، اما ایرانیان چنین حسی نسبت به آنها ندارند. ما چطور میتوانیم این احساس را خودآگاه کنیم؟
کشفی: فکر میکنم محوری که میتواند پایۀ استدلال و توضیح این مسئله قرار گیرد را پیشتر عرض کردم. اگر بخواهیم روشنتر بیان کنیم، «قُرب و بُعد سیاسی» نسبت به ولی ما را هممحلهای و همشهری میکند. شاعر میگوید: «ما گدایان خیل سلطانیم / شهربند هوای جانانیم». عاملی که ما را از اهالی شهر سلطان میسازد، نسبتی است که با مقام ولایت برقرار میکنیم. هر قدر ما احساس هموطنی، قرابت و خویشاوندی با سید حسن نصرالله میکنیم، ناشی از این است که ایشان نسبت به رهبر شهید انقلاب قرب سیاسی عمیقی داشتند. هر چقدر این قرب سیاسی وجود داشته باشد، مردم بهصورت عمومی نسبت به آن شخصیت احساس خویشاوندی خواهند کرد.
دلیل این امر دقیقاً همان درکی از «ملت» است که عرض کردم با کلمۀ «نیشن» و حتی با مفهوم رایج در میان امتگراها تفاوت دارد. مسئله این است که قرب و بُعد نسبت به ولی فراتر از مرزها، نژادها، قومیتها و مذاهب، ما را اهالی یک وطن واحد میسازد. طبیعی است در چنین شرایطی، چون ایران وطن آن ولی است، ایرانیان در معرض قرب بیشتری قرار دارند. در آن طرح کلی که شامل ملیتها و مذاهب مختلف است، ایرانیان نزدیکتر هستند و در آزمون خطیرتری قرار دارند. دلیلش این است که رابطۀ با ولایت، حقیقتاً جامعهساز است.
اتفاقاً مطلبی که شما مطرح میکنید، شاهدی بر عرض بنده است. هیچکس نمیتواند این حس و عاطفۀ درونی را انکار کند و کمتر کسی است که بگوید من سید حسن نصرالله را دوست ندارم. این یک محبت واقعی و خاص است، نه از جنس علاقهای که به سلبریتیها وجود دارد. این عاطفه، بیانگر یک واقعیت تاریخی و اجتماعی است. همانطور که رابطۀ ما با پدر یا برادرمان یک رابطۀ خونی بیرونی است و انعکاس آن به شکل عاطفۀ عمیق خود را نشان میدهد، عاطفهای که ما نسبت به سید حسن داریم نیز حاکی از یک رابطۀ واقعی است.
از همین نقطه، یک مسئلۀ بسیار خطیر ایجاد میشود: ما دقیقاً به همان اندازهای که لبنان را از آن خود و پارهای از تن خویش میدانیم، نسبت به آن نگران هستیم. لبنان وطن ما و پارۀ جگر ماست، زیرا شیعیان جنوب لبنان نیز به همان اندازه نسبت به شهید آیتالله خامنهای قرب دارند. به همان میزانی که ما در چارچوب ولایت نسبت به حقوق مسلمانان اهتمام داریم، آنها را بخشی از وطن خویش میسازیم. به همین واسطه است که در طول دهههای گذشته، برادران اهلسنت، اعراب و فلسطینیها نیز بهتدریج خود را هموطن ما دانستهاند؛ زیرا پذیرفتهاند که هیچکس به اندازۀ رهبری شهید نسبت به مسائل آنها اهتمام و دلسوزی ندارد.






پاسخها