اینکه فرض کنیم سفرهای به نام توسعه گسترده شده و همگان از آن متنعم میشوند، ابداً صحت ندارد. در مطلوبترین ادواری که ایران بالاترین سطح روابط را با غرب در دوران پهلوی تجربه میکرد، باز هم چنین توسعهای با مختصات مدنظر ایرانیان محقق نگردید.
صنعتی که در آن پیشرفت حقیقی وجود داشت، صنعت نفت بود که البته خود آنها در آن مالکیت و مشارکت داشتند. سهم ایران از آن فرایند تنها فروش نفت خام بود؛ درحالیکه امروز سهم کشور هم شامل اشتغال است، هم ساخت تجهیزات و هم ایجاد یک بازار عظیم چندمیلیارددلاری که ابداً با مدل خامفروشی قابلقیاس نیست. مقصود بنده این است که پیش از جنگ رمضان و پیش از وضع تحریمها (که در ادبیات تاریخی همان مفهوم محاصره را تداعی میکند)، یک معامله نانوشتهای با نظام سلطه وجود داشت.
س: ادبیات کلاسیک توسعه اغلب جنگ را بهعنوان عنصری ضدتوسعه میشناسد. در فضای فکری کنونی، نمایندگان پارادایم «توسعه برونگرا» معتقدند که رشد اقتصادی تنها در گرو ادغام در نظم جهانی و تنشزدایی با هژمون است. اما از منظر مکاتب ساختارگرا، منازعات میتوانند نقطه عطفی برای تغییر نظم ژئوپلیتیک باشند. تحلیل شما از این تضاد راهبردی و ریشههای اضطراب ژئواکونومیک ایران چیست؟
فروزنده: اقتصاد را یکی از وابستگیهای جدی ژئوپلیتیک و جغرافیای سیاسی قلمداد میکنم. اگر بخواهیم مقداری به عقب بازگردیم و موضوعات را به همراه زمینههایشان بهصورت توأمان واکاوی نماییم، واقعیت این است که ایران پس از رویدادهایی که حدود یکصد و پنجاه سال پیش در شمال آفریقا به وقوع پیوست، بهواسطهٔ حفر کانال سوئز، عملاً از مسیر تجارت جهانی حذف گردید. این طردشدن سبب گردید که ایران هم از منظر اقتصادی فقیرتر شود و هم از حیث ژئوپلیتیک اهمیت کمتری بیابد؛ بهگونهای که کانال سوئز به مسیر جایگزین تجارت جهانی مبدل گشت و ایران از این شریان کنار گذاشته شد. حذف گردیدن ایران پیامدهای بسیار متعدد و متنوعی به دنبال داشت و برای نخستینبار در تاریخ، ما با قحطیهای فراگیری مواجه شدیم؛ بدین معنا که ما پس از این رویداد، شاهد دو قحطی بسیار گسترده بودیم که پیش از آن در تاریخ ایران بههیچوجه مشاهده نمیشود.
ناظر بر این موضوع، واقعیت این است که بسیاری از اقدامات و تحولاتی که در سطح جهان رخ میدهند، اتفاقاتی مربوط به حوزۀ ژئوپلیتیک و اقتصاد سیاسی محسوب میشوند؛ بدین مفهوم که این موضوعات در چنین عرصههایی پیوستگی کاملی با یکدیگر دارند. بافت کلی یا زمینه بنیادینی که این اتفاقات در بستر آن به وقوع میپیوندد، همان تقسیمبندی مشهور آقای «مکایندر» است. این نظریه مبنی بر آن است که قدرتها بر اساس جغرافیا به قدرتهای دریایی (آنهایی که سواحل طولانی و دسترسی تقریباً بدون مانع به آبهای آزاد دارند) و قدرتها یا تمدنهای خشکی تقسیم میگردند. تمدن خشکی در حقیقت همان پهنهای است که شما تحت عنوان «اوراسیا» میشناسید؛ از چین آغاز میگردد، روسیه را در بر میگیرد، از ایران عبور میکند و تا اعماق اروپا امتداد مییابد و حتی برخی از جغرافیدانان سیاسی، آفریقا را نیز به آن متصل میدانند.
اگر از قاره آفریقا نیز صرفنظر نماییم، این پهنه یک خشکی یکپارچهای است که از چین آغاز شده و تا اروپای مرکزی تداوم مییابد. این یک قارۀ بههمپیوسته است که تقریباً تمامی تمدنهای بزرگ و ریشهدار جهان از آنجا سرچشمه گرفتهاند و این قاره نیز یک «قلب زمین» (هارتلند) دارد که از ایران شروع شده و بخشهایی از روسیه و چین را در بر میگیرد. این هارتلند از منظر نظامی چندان قابلدسترس نیست، زیرا موانع طبیعی بسیار جدی برای تصرف آن وجود دارد. مجموع برداشت تصمیمگیرانی که در غرب (در ایالات متحده یا انگلستان) مستقر هستند، این است که اگر این اوراسیا بههمپیوستگی دست یابد، عملاً مجدداً به قدرت غالب مبدل خواهد شد. بدین معنا که قدرت مسلط بازخواهد گشت، همانگونه که برای چند هزاره، اوراسیا قدرت بلامنازع جهان به شمار میرفت.
تنها عاملی که سبب گردید این قدرت از اوراسیا به تمدن دریایی (شامل ایالات متحده، انگلستان، کانادا، استرالیا، ژاپن و نظایر آنها) منتقل گردد، پیشرفت در حوزۀ حملونقل دریایی بود. توسعه ناوگان نظامی و تجارت دریایی اجازه میدهد که در حجمهای کلان، تسلیحات، هواپیماها و یگانهای نظامی جابهجا شوند و از آن مهمتر، کالاها از این مسیر انتقال یابند. چشماندازی که تمدن دریایی ترسیم مینماید این است که باید کل این مسیر در سیطره و تسلط آنها باقی بماند، تضعیف گردد و از جهات مختلف مورد محاصره قرار گیرد. به همین دلیل، یک کمربند عظیمی از شرق آسیا (هنگکنگ، سنگاپور و ژاپن) تا خاورمیانه و حاشیه خلیجفارس، و در نهایت تا اروپای شمالی امتدادیافته است که این در حقیقت، کمربند محاصره اوراسیا محسوب میشود که تمدن دریایی آن را بنا نهاده است.
اغلب مناطقی که در آنها استقرار یافتهاند، مکانهایی با دسترسی آسان، سواحل طولانی، کشورهای کوچک، جوامع کمجمعیت و بهسرعت قابل تصرف هستند و شما مشاهده میکنید که از آن نقاط، این محاصره را اعمال مینمایند تا امتداد آن در سوئد و فنلاند به انتها برسد. این همان چشماندازی است که پیشروی تمدن دریایی قرار دارد. رویکرد آنها این است که این کشورها یا باید در حلقه ثبات تمدن دریایی قرار داشته باشند، یا به طور مستمر درگیر بیثباتی و امتناع تجارت باقی بمانند. همانگونه که احتمالاً این نقلقول را شنیدهاید که آمریکاییها اظهار میدارند ما افغانستان را همچون خنجری در قلب اوراسیا فروبردهایم. بدین معنا که یک کانون ناامن ایجاد نمودهایم که منطقهای بسیار استراتژیک است، اما امکان هیچگونه تبادل و تجارتی از این مسیر عملاً میسر نیست.
ناظر بر این موضوع، شرایط کنونی به چه صورت است؟ شرایط بدینگونه است که تمدنهای اوراسیایی (که در طول تاریخ همواره نزدیک به چهل درصد جمعیت و تولید ناخالص داخلی جهان را در اختیار داشتهاند)، در این یکصد و پنجاه سال اخیر که خود آن را «قرن تحقیر» مینامند، از صحنه بازی اقتصاد جهانی طرد شدند و امروز با همان روشی که حذف گردیده بودند، در حال بازگشت هستند؛ یعنی از طریق بومیسازی فناوری و سرمایهگذاریهای متمرکز. ازسویدیگر، قدرت دریایی مسلط که در طول چند قرن میان قدرتهایی مانند اسپانیا، فرانسه، انگلستان و سپس آمریکا دستبهدست شده است، اکنون با چالشی مواجه گردیده که تمامی قدرتهای مسلط با آن روبهرو میشوند.
بدین مفهوم که حجم انبوهی از اعتبار خلق شده است، اما کالایی معادل آن اعتبار برای تحویل وجود ندارد و ازبینرفتن مازاد تراز تجاری (که مهمترین دارایی آنها بوده است)، فشاری مضاعف بر دلار و اوراققرضه وارد میآورد. اکنون بسیاری از اقتصاددانان، شرایط فعلی جهان را با دوران پیش از جنگهای جهانی اول و دوم (که بازآرایی قدرتهای جهانی را موجب گردید) مقایسه مینمایند. در آن دوران، انگلستان قدرت دریایی مسلط به شمار میرفت، اما جنگ جهانی اول این قدرت را مضمحل ساخت و جنگ جهانی دوم قدرت نوینی را جایگزین نمود. اکنون تلاش ایالات متحده برای گریز از سرنوشت انگلستان در جریان است و طبعاً شرایط بسیار پرتلاطمی برای سراسر جهان رقم خواهد خورد. بدین معنا که پدیدهای نیست که ما تصور نماییم مشابه آن را در نسل کنونی تجربه کردهایم.
این خلاصهای از تحولاتی است که در حال وقوع است؛ بدین مفهوم که آنچه برای ما رخ میدهد، در حقیقت قطعهای از یک پازل بسیار کلانتر ژئوپلیتیک است. فلسفه بنیادین آن همان نظریه مکایندر است و فروع آن، موضوعات اقتصادی است که با منطقه ما پیوند بسیار عمیقی یافته است. به همین دلیل شما مشاهده میکنید که تمدن دریایی، یک قلعه یا یک ناو هواپیمابر مستقر بر روی خشکی به نام «اسرائیل» را در لولای سه قاره جایگذاری نموده و تلاش میکند ترتیبات امنیتی این منطقه بسیار حیاتی را ذیل هژمونی این پادگان نظامی تعریف نماید. اگر تصویر کلانی از این صحنه در اختیار نداشته باشیم و تنها بخواهیم به اجزا توجه کنیم، این اجزا با ارائه دادههای جهتدار، ممکن است ما را بهطورجدی در تحلیلها دچار خطای محاسباتی نمایند.
س: اگر بخواهیم این وضعیت را ناظر به شرایط امروز و «جنگ رمضان» دقیقتر تحلیل کنیم؛ با یک پرسش انتقادی از سوی جریان مدافع پارادایم «توسعه برونگرا» مواجهیم. آنها استدلال میکنند که توسعه نیازمند سرمایهگذاری خارجی است. از منظر این طیف، سیگنال مقاومت و بستن تنگهها، تنها به انزوای ژئوپلیتیک ما ختم میشود و باید از طریق دیپلماسی، بحران را مدیریت کرد تا به توسعه دستیافت. آیا غرب طرحی برای «تفاهمی توسعهگرا» با ایران دارد، یا مدل شما تأیید میکند که هدف حریف «تضعیف ساختاری» ماست؟
فروزنده: به همین دلیل است که تأکید میکنم باید آن تصویر کلانتر را مدنظر قرار دهیم. اگر آن تصویر جامع را مشاهده نکنیم، تصور خواهیم کرد که خوان نعمتی گسترده شده است و ما قرار است بر سر آن سفره بنشینیم تا همگان از آن بهرهمند گردند. گویی اگر شما بازیگر مطیعی باشید، از آن نعمت به شما نیز تعارف خواهند کرد و تنها مشکل این است که ما چندان حرفشنو نبودهایم! این عدم تمکین را نیز با ادبیات مختلفی بیان میکنند؛ میگویند شما ایدئولوژیک رفتار نمودید یا سرسخت بودید.
واقعیت این است که این برداشت، تحلیلی بسیار سادهانگارانه و عوامانه است؛ اینکه فرض کنیم سفرهای به نام توسعه گسترده شده و همگان از آن متنعم میشوند، ابداً صحت ندارد. در مطلوبترین ادواری که ایران بالاترین سطح روابط را با غرب در دوران پهلوی تجربه میکرد، باز هم چنین توسعهای با مختصات مدنظر ایرانیان محقق نگردید. شما مستحضرید که بسیاری از کارخانههایی که در آن مقطع وارد شد، در نهایت غرب حاضر به ارائه تکنولوژی پایه آنها نشد. حکومت وقت با ترفندهای گوناگون، بسیاری از صنایع را از بلوک شرق وارد مینمود و آنچه غرب در اختیار میگذاشت، به طور کامل در راستای ترویج فضای مصرفگرایی قرار داشت. بدین معنا که تمامی اجزای آن وارداتی بود و هیچگاه هیچ خوشه صنعتی یا چرخه کامل تولیدی در اختیار ایران قرار نگرفت.
صنعتی که در آن پیشرفت حقیقی وجود داشت، صنعت نفت بود که البته خود آنها در آن مالکیت و مشارکت داشتند. سهم ایران از آن فرایند تنها فروش نفت خام بود؛ درحالیکه امروز سهم کشور هم شامل اشتغال است، هم ساخت تجهیزات و هم ایجاد یک بازار عظیم چندمیلیارددلاری که ابداً با مدل خامفروشی قابلقیاس نیست. مقصود بنده این است که پیش از جنگ رمضان و پیش از وضع تحریمها (که در ادبیات تاریخی همان مفهوم محاصره را تداعی میکند)، یک معامله نانوشتهای با نظام سلطه وجود داشت. این رویه از دوران پهلوی ساری و جاری بود.
چرچیل پس از جنگ جهانی اول نقلقول مشهوری دارد؛ در آن مقطع که وی وزیر نیروی دریایی انگلستان بود، سوخت ناوگان را از زغالسنگ به نفت تغییر دادند که برد و سرعت کشتیها را بهشدت ارتقا بخشید. او در مجلس عوام اظهار داشت که ما جنگ را پیروز شدیم، اما ازاینپس امنیت بریتانیا نه در معادن زغالسنگ منچستر یا شفیلد، بلکه در پالایشگاه آبادان پرشیا تأمین خواهد شد. این مفهوم بسط یافت؛ بدین معنا که ایران بهعنوان بخشی از هارتلند اوراسیا و در سیطره غرب با دولتی دستنشانده، مأمور تأمین امنیت خروج انرژی از منطقه خلیجفارس گردید و این امنیت، در برابر یک توسعه حداقلی یا تنها برای بقای حکومت، معامله شد.
این معادله تا چه زمانی تداوم یافت؟ تا مقطعی که استخراج نفت شیل در ایالات متحده توجیه اقتصادی پیدا کرد. پس از اقتصادی شدن این فرایند، چنین معاملهای دیگر برای آمریکا موضوعیت نداشت. اروپا همچنان به این انرژی نیازمند بود، اما آنها قدرت تصمیمگیر مستقل محسوب نمیشدند و بهعنوان شکستخوردگان جنگ سرد، ذیل هژمونی آمریکا عمل میکردند. در نتیجه، واشنگتن تصمیم گرفت راهبرد محاصره و تحریم را بر ایران تحمیل نماید.
تحریمهای اعمالشده علیه ایران از این نقطه نشئت میگیرد، نه از تصمیمات داخلی ما. ما در تمام طول سالهای پس از انقلاب، پیشنهادهای متعددی جهت همکاری به غرب ارائه دادیم، اما همواره این رویکردها با ردشدن معنادار از سوی طرف غربی مواجه گردید. شما تحریمهای «داماتو» در حوزه سرمایهگذاری صنعت نفت را بهخاطر دارید. این تحریمها در دورهای وضع گردید که ما آرامترین و سازگارترین بازیگر خاورمیانه بودیم. حتی به ادعای دولت وقت، در فتح افغانستان و عراق نیز به آمریکا مساعدت شد. بااینوجود، تحریمها وضع گردید تا شرکتهای غربی از سرمایهگذاری در ایران منع شوند.
میخواهم عرض کنم آن تصوری که میپندارد قرار است صدها میلیارد دلار سرمایه خارجی وارد کشور شود، یک توهم محض است. این امر بارها آزموده شده و اساساً قرار نیست رخ دهد. چرا؟ زیرا استراتژی دائمی آنها این است که ایران، بهعنوان قلب اوراسیا، هیچگاه نباید به کشوری ثروتمند، قدرتمند و صاحب توانمندیهای نظامی و اقتصادی مبدل گردد. بیدلیل نیست که باوجود وابستگی شدید اروپا به انرژی روسیه، هنگامی که آمریکاییها اراده کردند، خطوط لوله گاز روسیه منفجر گردید و جنگ اوکراین شعلهور شد. زیرا مقرر نیست هیچ عضوی در قاره اوراسیا چنان قدرتمند شود که بتواند در برابر تمدن دریایی ایستادگی نماید.
در خصوص مذاکرات هستهای نیز وضع به همین منوال بود. موضوع از آنجا آغاز شد که ایران برای جذب سرمایهگذاری به اروپا مراجعه کرد. پاسخ آنها این بود که ابتدا مشکل خود را با آمریکا مرتفع سازید. آمریکا نیز مسئله را به برنامه هستهای گره زد و پروندهای که در آژانس یکروند عادی داشت، به یک بحران بیستساله امنیتی مبدل گردید. آیا حتی یک سنت سرمایه به ایران وارد شد؟ خیر؛ از ابتدا نیز چنین قراری نبود. تمامی این وعدهها تنها برای این بود که ما قدرت دفاع از خویشتن یا توانمندی پایهریزی یک نظم امنیتی نوین در منطقه را از دست بدهیم. حساسیت بر روی توان هستهای و موشکی، جملگی ناظر بر ممانعت از تثبیت معماری امنیتی جدید در غرب آسیا است.
اکنون «جنگ رمضان» چه نقشی ایفا مینماید؟ هنگامی که آن معامله پیشین بر سر انرژی از بین رفت، امروز شما از طریق این منازعه، توان به خطر انداختن جریان انرژی، کالاهای استراتژیک و حتی حوزههای نوینی مانند هوش مصنوعی را به دست آوردهاید. هیتلر جمله مشهوری دارد که میگوید: «صلح به اراده دو طرف بستگی دارد، اما جنگ تنها با تصمیم یک طرف آغاز میگردد». ما به آمریکا حمله نکردیم؛ ما در موضوع هستهای امتیازات فراوانی اعطا نمودیم، اما در نهایت با ترور نخبگان، فرماندهان و رهبران سیاسی خویش مواجه شدیم.
این رفتار مبرهن میسازد که برای نظام سلطه، ما بهعنوان یک ملت مستقل اصلاً حق حیات نداریم، چه رسد به حق توسعه. برای ما تنها نسخه تجزیه، اغتشاش و جنگ داخلی تجویز شده است. تنها عاملی که مانع این فروپاشی میشود، اعمال ترتیبات امنیتی نوین از طریق صیانت از تنگه هرمز است. اگر شما این تنها دارایی استراتژیک را رها نمایید، عملاً به پرچمهای تجزیهطلبی سلام کردهاید. تاریخ گواه است که فاتحان هیچگونه ترحمی نسبت به ممالک مفتوحه روا نمیدارند؛ از بومیان قاره آمریکا تا قربانیان استعمار در هند و آفریقا.
س: اجازه بدهید بحث را به مقیاس سیاستگذاری و پارادایم دوم معطوف کنیم. منتقدان میپرسند چرا بازدارندگی و مقاومت، بهعنوان پیششرط توسعه، نتوانسته به تولید ثروت منجر شود؟ زمانی که تورم و نوسانات ارزی معیشت مردم را هدف قرار داده، «جبهه داخلی» بهشدت شکننده میشود. شما چگونه میخواهید الگوی توسعه مقاومت بنیان را پیش ببرید که «سرمایه اجتماعی» و اعتماد عمومی که موتور محرک توسعه است، فرسوده نشود؟
فروزنده: اجازه بدهید ابتدا نکتهای در خصوص محور مقاومت عرض کنم و سپس به ادامه فرمایش شما بپردازم. در وهله نخست، باید اذعان نمود که شما با برخورداری از محور مقاومت و این بازوی قدرتمند، به طور مستمر جنگ و تشدید محاصره را از مرزهای خویش دور نگاه داشتهاید. هنگامی که آمریکاییها عراق و افغانستان را اشغال نمودند، هدف غایی آنها این بود که طومار ایران را نیز درهم بپیچند. در سال ۲۰۰۶، در جریان جنگ ۳۳ روزه، کاندولیزا رایس رسماً اعلام کرد که این رویداد، «درد تولد خاورمیانه جدید» است. در نقشههای منتشرشده آنها، کشورهای بزرگ منطقه بنا بود تجزیه شوند و قرار بود لبنان بهعنوان ضعیفترین حلقه، در هم بشکند تا مسیر برای تهاجم به ایران هموار گردد.
شکست اسرائیل در آن نبرد، این پروژه را برای دو دهه به تعویق انداخت. تأسیس مقاومت در عراق و یمن نیز بر این روند تأثیر شگرفی نهاد؛ بهگونهای که آمریکاییها وادار به خروج از عراق و افغانستان شدند؛ بنابراین، محور مقاومت در گام نخست، برای بقای ملی ما دستاوردهای بیبدیلی به ارمغان آورده است. البته دشمنان نیز از پای ننشستند؛ با پروژههایی مانند بهار عربی، جنگهای داخلی نیابتی و ایجاد داعش، تلاش کردند حاکمیت ملی در کشورهایی مانند سوریه را مضمحل سازند. در قبال ایران نیز، تحریمهای بانکی و نفتی بهعنوان گامهای تکمیلی این محاصره اعمال گردید.
اینکه ما در داخل کشور به طور مداوم عادت کردهایم که قربانی را مقصر قلمداد کنیم، بهترین هدیه به جلادی است که شمشیر تحریم را برکشیده است. این پدیده شباهت عجیبی به «نشانگان استکهلم» (سندروم استکهلم) دارد؛ جایی که قربانی خود را سرزنش نموده و متجاوز را ذیحق میپندارد. این عملیات روانی (انسانزدایی از دشمن خارجی و خود مقصرانگاری در داخل)، ریشه در تاریخ محاصرهها دارد؛ بنابراین، محور مقاومت سدی در برابر این هجوم ترکیبی بوده است.
اما آیا وابستگی مطلق به آمریکا توسعهآفرین است؟ به عراق امروز بنگرید. درآمد نفتی عراق دوبرابر ما و جمعیت آن نیمی از ایران است؛ یعنی درآمد سرانه آنها چهار برابر ماست. اما وضعیت توسعه زیرساختها، بهداشت، جادهها و برق در آنجا چگونه است؟ درآمدهای نفتی عراق مستقیماً به فدرال رزرو واریز میشود و با اجازه آمریکا هزینه میگردد. یا به مصر بنگرید؛ کشوری که مهمترین دارایی ژئوپلیتیک تمدن دریایی (کانال سوئز) را در اختیار دارد و بزرگترین دریافتکننده کمکهای مالی واشنگتن پس از اسرائیل است. آیا این وابستگی برای آنها رفاه و زیرساخت به ارمغان آورده است؟
ما از ابزارها و نفوذ منطقهای خویش با بالاترین بهرهوری اقتصادی استفاده نکردهایم. ما در عراق، سوریه یا لبنان نتوانستیم زیرساختهای اقتصادی مستحکمی پایهریزی کنیم. دلیل این امر آن است که ساختار دیوانی و حاکمیتی ما در تاریخ معاصر، تجربه انباشتهای در خصوص اداره اقتصاد برونمرزی نداشته است. برخلاف بریتانیا که صدها سال تجربه استعمار و نهادسازی دارد، ساختار دیوانی ما منقطع گردیده است. تقریباً هیچ عنصری از ساختار دیوانی ما به دوره معاصر انتقال نیافته است و تمامی این موارد واجد معناست. بدین مفهوم که ما فاقد تجربه کافی در حکمرانی برونمرزی هستیم.
س: شما بهضرورت استقلال از واسطهها و استفاده از ظرفیتهای ژئواکونومیک اشاره کردید. اما در پارادایم دوم با دو چالش بنیادین مواجهیم؛ نخست «تناقض تأمین مالی پروژههای کلان». احداث کریدورها نیازمند میلیاردها دلار سرمایهگذاری مستقیم خارجی است. در شرایط تحریم بانکی (FATF)، این سرمایه چگونه تأمین میشود؟ دوم «دام وابستگی نامتقارن به شرق». چه تضمینی وجود دارد که در نگاه به شرق، ایران تنها به تأمینکننده ارزان انرژی برای چین و روسیه تقلیل نیابد و مورد سوءاستفاده قرار نگیرد؟
فروزنده: بله، در اینجا تنها فقدان تجربه ما تأثیرگذار نیست، بلکه قواعد بازی حریف و پیچیدگی نقشه آنها نیز بهشدت مؤثر واقع میشود. ما در مواجهه با قدرتهای شرقی یا همسایگان، چندین مسیر و فرصت فوقالعاده در اختیار داریم تا از طریق احداث کریدورها، خویشتن را به جریان تجارت جهانی بازگردانیم. هنگامی که جریان تجارت جهانی با حفر کانال سوئز از شما منقطع میگردد، با یک اقدام آنی احیا نمیشود؛ بلکه باید تحولات بنیادین دیگری در عرصه ژئو اکونومی رقم بخورد.
ما از فرصتهای خاص و ویژهای برخوردار بودیم. بهعنوان نمونه، جنگ روسیه و اوکراین فرصتی کرممانند در اختیار ما قرار داد تا کریدور شمال – جنوب احیا گردد. روسها برای سرمایهگذاری در خطوط ریلی، مانند پروژه گرمسار – اینچهبرون، آمادگی کامل داشتند و شخصاً متعهد به تقبل سرمایهگذاری و تأمین مالی (فاینانس) پروژهها شدند؛ زیرا درآمدهای فدراسیون روسیه با منابع ما قابلقیاس نیست و ارقامی که در اینجا موردنیاز بود، اگرچه برای ما کلان به نظر میرسد، اما برای آنها ارقام ناچیزی محسوب میگردد.
اما چه اتفاقی رخ داد؟ ازآنجاکه ما فاقد فهم استراتژیک در این حوزهها هستیم، یک موضوع به طور کامل راهبردی بهسادگی در بدنه کارشناسی و دولتی راهآهن ما «وتو» شد. شما تصور بفرمایید در آن ساختار اداری، ممکن است با ارقام اندکی مانند چند ده یا چند صدهزار دلار بتوان تصمیمی کلان را دگرگون ساخت! یک رویداد استراتژیک که روسیه را به ایران وابسته میساخت، ملغی گردید. قصد روسیه این بود که در شرایط انسداد مسیرهای دریای سیاه، غلات خویش را از کریدور ایران به بازارهای جهانی منتقل نماید.
ما با چنین بازی سادهای و تنها به دلیل فقدان درک راهبردی در مدیران وقت (و البته مدیران ادوار پیشین و پسین که مدعیتر نیز بودند)، از این مسیر استراتژیک حذف شدیم. ما پروژه گرمسار – اینچهبرون را کنار گذاشتیم و در عوض، مسیر رشت – آستارا را که در غرب دریای خزر واقع شده و بهشدت در معرض خطر قرار داشت پیشنهاد دادیم. روسها نیز به طور کامل واقف بودند که از آن مسیر نمیتوانند با امنیت خاطر کالایی را منتقل کنند. ما حتی همان پروژه رشت – آستارا را نیز به سرانجام نرساندیم و حتی تملک اراضی آن را تکمیل ننمودیم!
اینها فرصتهایی بود که به ایران اجازه میداد اتصالات نوینی در اقتصاد بینالملل خلق نماید. ما ملزم به انجام معامله هستیم؛ کشور باید در یک نقطه کانونی، واجد ارزش راهبردی برای بازیگران جهانی باشد. ایالات متحده با ونزوئلا معامله نکرد، زیرا آن کشور اهرم استراتژیک دیگری در اختیار نداشت و آمریکا توانست با پرداخت رشوههایی ناچیز به محافظان و عوامل داخلی، کل اختیار آن کشور را به دست گیرد که همین اقدام را عملیاتی ساخت. اگر شما قادر باشید معاملهای راهبردی پیشنهاد دهید، خواهید توانست خویشتن را به بازار تبادلات بینالمللی بازگردانید.
در مثالی دیگر، چین آمادگی کامل داشت تا بندر چابهار را بهعنوان تنها بندر اقیانوسی ما توسعه بخشد. چرا این بندر برای پکن حائز اهمیت بود؟ زیرا چابهار در مسیر ابرپروژه «یک کمربند – یک جاده» قرار داشت. ایده «یک کمربند – یک جاده» به این دلیل خلق شد که چین دریافت ایالات متحده بنا دارد با ناامن ساختن مسیرهای دریایی، مانع رشد اقتصادی این کشور شود و بهعنوان آخرین حربه، از این اهرم بهرهبرداری خواهد کرد. در نتیجه، پکن ایده کمربند و جاده را مطرح نمود و چابهار را بهعنوان یکی از کانونهای ورود کالای خود به خشکی برگزید و به طور کاملآماده بود تا خطوط ریلی آن را احداث نموده و در طول این مسیر سرمایهگذاریهای کلانی انجام دهد.
هنگامی که ما از واژه «کریدور» سخن میگوییم، منظورمان تنها یک مسیر حملونقل فیزیکی نیست، بلکه شریانی است که در امتداد آن تجارت، تولید و توزیع به وقوع میپیوندد. اما ما در ایران چه رویکردی اتخاذ نمودیم؟ مجدداً با همان شیوهای که در خصوص راهآهن رخ داد، توسعه چابهار را به چینیها واگذار نکردیم. چینیها حتی آماده بودند تا بندر «گوادر» پاکستان را (با توجه به توافقاتشان با اسلامآباد) بهعنوان حامی نظامی بندر چابهار قرار دهند تا از هرگونه تعرض نظامی به منافعشان در آنجا ممانعت به عملآورند؛ زیرا به طور کامل مطمئن بودند که آمریکا دست به چنین تحرکات مخربی خواهد زد.
واکنش ما چه بود؟ ما توسعه بندر چابهار را به هند واگذار کردیم که رقیب استراتژیک و بنیادین چینیها محسوب میشود. با این اقدام، هند نیز توسعه بندر چابهار را به نفع کریدورهای جایگزین خویش مانند کریدور IMEC به طور کامل مسدود و متوقف ساخت. بدین ترتیب، یک فرصت بیمانند برای خلق یک کریدور توسعهای در ایران بهسادگی سوخت و از دست رفت.
س: تاریخ نشان میدهد طولانیشدن وضعیت منازعه، باعث شکلگیری «اقتصاد جنگی»، ایجاد گروههای ذینفع (کاسبان تحریم و اقتصاد سایه) و خروج سرمایههای مولد از کشور میشود. اگر جنگ رمضان به یک منازعه دائمی و بدون پایان تبدیل شود، چگونه میخواهیم از شکلگیری الیگارشیهای رانتی در داخل جلوگیری کنیم و بخش خصوصی واقعی را در مسیر توسعه بومی فعال نگه داریم، درحالیکه به نظر میرسد فرصتها در حال ازدسترفتن است؟
فروزنده: مثالهای متعددی ازایندست میتوان ارائه نمود. واقعیت این است که ما حتی در این شرایط بغرنج نیز راهکارهایی برای دستیابی به توسعه در اختیار داریم. البته این مسیرها به طور مستمر دشوار و دشوارتر میگردند؛ بدین معنا که به دلیل عدم بهرهبرداری صحیح، جعبهابزار ما بهتدریج خالیتر شده و ابزارهای استراتژیک ما تقلیل مییابد. اما در نهایت، ما مسیرهایی برای بازگشت به تجارت بینالملل در اختیار داشته و داریم. متأسفانه در بسیاری از مواقع، ما خود این مسیرها را مضمحل ساختیم؛ آنچه ما بهوضوح مشاهده میکنیم، تخریب عامدانه این شریانهاست تا مانع از تحقق این اتصالات راهبردی شوند.
در اغلب مواقع، اشخاصی دست به این کارشکنیها زدند که اتفاقاً همان مدعیانی هستند که پافشاری میکنند ما هیچ راهی جز سازش و توافق با هژمون نداریم! فارغ از اینکه هژمون اساساً هیچگونه تمایلی برای همکاری با ما ندارد، هیچ برنامهای دراینخصوص تدوین نکرده و هیچگاه نیز چنین وعدهای نداده است. این گزاره، همواره توهم همین جریانات بوده است که میپنداشتند غرب قرار است گشایشی ایجاد نماید؛ درحالیکه شما در واقعیت هیچ نشانهای از این ادعا مشاهده نمیکنید.
ما شاهد انواع تحریمهای تحقیرآمیز در دوران اوباما علیه ایران بودیم که بهتدریج کشور را از بازارها طرد نمود و امکان جذب سرمایه را مسدود ساخت. افزون بر این، در بسیاری از حوزهها مانند صنعت نفت و زیرساختهای ریلی، ما با دستان خویش سرمایهگذاران غیرغربی را فراری دادیم تا مسیر برای ورود غربیها هموار گردد؛ غربیهایی که در نهایت ما را در تعلیق کامل رها ساختند و هیچ اتفاق مثبتی دراینخصوص رقم نخورد.
با تجمیع این موارد، جمعبندی بنده این است که ما الزاماً باید مسیرهایی برای خلق یک معامله نوین با جهان بیابیم. امروز نقدترین و مؤثرترین اهرمی که در اختیار ما قرار دارد، موضوع «تنگه هرمز» است؛ زیرا این آبراهه به ما قابلیت و مجوز طراحی یک معامله جدید، اعم از تعامل با شرق یا غرب را اعطا مینماید. بدین مفهوم که چه اراده کنیم با غرب وارد معامله شویم و چه با شرق، بدون در اختیار داشتن اهرم استراتژیک تنگه هرمز، چنین امری امکانپذیر نخواهد بود.
لازم میدانم این نکته را نیز متذکر شوم؛ یکی از دوستان اصطلاح بسیار دقیقی به کاربرد و عنوان کرد: «آن اقدامی که ما در تنگه هرمز انجام دادیم، دیگر قابلیت بازگشت و توبه ندارد!» چرا قابلیت بازگشت ندارد؟ زیرا حتی مقامات کشورهای غربی (از یونان تا فنلاند و سایرین) صراحتاً اذعان میدارند که تحولات رخداده در تنگه هرمز، یک رخداد تمدنی است و آزادی کشتیرانی را که بنیان تمدن غرب بر آن استوار است، مورد تهدید قرار میدهد. معنای این گزاره چیست؟ معنایش این است که نظام سلطه به این نتیجه رسیده که اگر توانایی داشته باشد، دیگر نباید اجازه دهد چنین قدرتنماییای از سوی ما تکرار گردد.
نتیجه منطقی اراده آنها برای عدم تکرار این موضوع چیست؟ اگر شما جای آنها بودید چه میکردید؟ قطعاً آن قدرتی را که امکان انسداد تنگه را فراهم میآورد، مضمحل میساختید. آنها حتی اگر مجبور باشند با تجزیه و خلق کشورهای جدید در شمال و جنوب این تنگه به این هدف دست یابند، از انجام آن دریغ نخواهند ورزید تا امکان مسدودسازی این آبراهه را از همگان سلب نمایند؛ بنابراین، اقدامی که ما رقم زدهایم، حقیقتاً غیرقابلبازگشت است.
واقعیت امر نیز این است که جهان با شتاب بهسوی شرایطی بهمراتب دشوارتر در تمامی ابعاد در حال حرکت است. این بحران تنها مختص ما نیست، بلکه تمامی جهان را در بر میگیرد و این مسئله به طور کامل فارغ از مباحث اقلیمی است که خود مقولهای مجزا میطلبد. آنچه ما امروز با آن مواجهیم، دگرگونی بنیادین ساختار قدرت در نظام بینالملل است و تاریخ گواهی میدهد که چنین گذارهایی، همواره با خونریزی، آلام بشری، تنشهای فوقالعاده شدید و منازعات نظامی قرین بوده است.






پاسخها