خمینی به ما آموخت که مسئله دین نیست

پیرامون سؤال مهمِ چرا آمریکا به ایران حمله کرد؟
خمینی به ما آموخت که مسئله دین نیست

این روزها پرسش‌های متعددی در افکار عمومی ایران پیرامون جنگ تحمیلی سوم مطرح شده یا می‌شود؛ آیا ما رفتار ناشایستی داشتیم که مورد تهاجم آمریکا قرار گرفتیم؟ آیا نمی‌شد همزمان استقلال داشته باشیم و پیشرفت کنیم؟ آیا آمریکا دشمن ایران شد، چراکه انقلاب اسلامی می‌خواست خود را به دنیا صادر کند؟ تاریخ را می‌توان بهترین گواه دانست که پاسخ پرسش‌های ما را در قالب آزمایشگاه خود، به کرات و در چرخه‌هایی تکرارشونده داده است. چنانچه ما نیز از چرخه‌های تکرارشونده تاریخ درس نگیریم، نهایتاً به عبرتی مضاف بر عبرت‌های پیشین تبدیل شده تا شاید آیندگان از سرنوشت ما درس بگیرند. در ادامه پاسخ این پرسش‌ها را که ذهن بخشی از افکار عمومی ما ایرانیان را به خود مشغول داشته، در قالب چهار پرده تاریخی خواهم داد.

ابوسفیان خدای مشرکان را باور نداشت…

پرده اول: در نقلی تاریخی می‌خواندم که ابوسفیان، رهبر مخالفان رسول‌الله، دهری‌مسلک بوده است. همه می‌دانیم که پیامبر ما محمد مصطفی(ص) عمر خود را در راه مبارزه با بت‌ها و پایه‌ریزی دینی توحیدی صرف کردند. در جهان‌بینی عرب جاهلی، الله به عنوان خدای یکتای آسمان‌ها جایگاه تثبیت‌شده‌ای داشت. اشکال کار آنها اما این بود که تصور می‌کردند الله نمایندگانی زمینی دارد که آن‌ها واسطه ربوبیت وی هستند؛ لذا بت‌ها را واسطه فیض و رب عالم می‌دانستند. رسول گرامی ما اما عمر شریف را صرف تخریب این انگاره کرد. در راه این مبارزه، بزرگ‌ترین دشمن ایشان ابوسفیان بود. ابوسفیان، بزرگ مکه و برجسته‌ترین دشمن رسول‌الله(ص)، بود که جنگ‌های دردناک متعددی را علیه دین اسلام راهبری کرده و به نوعی بیشترین ضربه‌ها را به رسول‌الله وارد آورد. به نوعی می‌شود او را امام کفر و مهم‌ترین دشمن اسلام دانست. اما نکته مهم آن است که این بزرگ‌ترین دشمن اسلام، خود اعتقادی به لات، هبل و عزی نداشت. حال پرسش اینجاست که اگر ابوسفیان هیچ باوری به این بت‌ها نداشته و دهری‌مسلک بوده، این عداوت و دشمنی وی با دین اسلام که ضدیت با این بت‌ها را در دستور کار خود قرار داده، چه بوده است؟ در پاسخ باید گفت که ابوسفیان به درستی متوجه شده بود که توحید به معنای نفی این بت‌ها، ظاهر و باطنی دارد. در لایه اجتماعی، معنای توحید نفی روابط عمودی ناعادلانه‌ای بود که نظام اجتماعی انتقال قدرت و مشروعیت به سمت ابوسفیان و هم‌مسلکان او را هدف قرار می‌داد. ابوسفیان به درستی می‌دانست که مسئله او، لااقل با اسلام، از اساس بت‌ها نیستند، بلکه اسلام ساخت اجتماعی‌ای که ابوسفیان در آن بهره‌مند و فربه شده و جمع کثیری را به بردگی گرفته است را نشانه رفته و از همین رو بزرگ‌ترین دشمن اسلام ابوسفیان شد. ابوسفیان در ابتدای رسالت سال‌ها کوشید تا با تحمیل هزینه‌های گزاف به رسول‌الله، ایشان و دین اسلام را از اساس انکار کند. اما او مرد زیرکی بود؛ پس از آنکه فهمید انکار او راه به جایی نمی‌برد، از در دیگری بیرون آمده و پذیرفت که به دین اسلام درآید، اما ضمن این پذیرش، او و بعدها بنی‌امیه، همان هدف پیشین خود یعنی برساخت همان نظم نامتوازن و یک‌سویه که عده کثیری را در موقعیت استضعاف قرار می‌داد و قلیلی را بهره‌مند می‌ساخت، در قالب ایده خلافت دنبال کرده و به هدف رساندند. ابوسفیان به خوبی نشان داد که مسئله او اساساً خدا نیست؛ ابوسفیان حاضر است خدای محمد(ص) را هم بپذیرد، مشروط به آنکه به نظم اجتماعی مطلوب او صدمه‌ای وارد نشود. باورمندی شیعه به اصل رجعت در دل خود این معنا را دارد که با خلافت بنی‌امیه اساساً هدف بعثت به کمال وقوعی خود نرسیده و لازم است عالم و زمانه دیگری پیش بیاید تا در آن مستضعفین وارثان زمین شوند.

استعمار به دنبال زمین بود اما مسیح را بهانه کرد…

پرده دوم: اگر سوار ماشین زمان شویم و چند قرنی به جلو بیاییم، قرن چهارده دنیا آبستن تحولات بزرگی است که بعدها خود را نشان داد. در این قرن شاهد آغاز چیزی هستیم که به عصر غارتگری مشهور شده و سه قرن به طول انجامید. عصر غارتگری نهایتاً زمینه را برای زاده شدن عصر استعمار در قرن هفده تا به امروز فراهم ساخت. در عصر غارتگری، اروپای مسیحی، باورمند به دستورات پاپ، شروع به چپاول دنیا کرد. پرتغال و اسپانیا، این دو دریانورد سابقه‌دار اروپایی، با تکیه بر فنون و توانایی فنی دریانوردی خود، به دنبال یافتن راه‌های تجاری جدید برآمده، پا به آمریکا و آفریقا گذاشته تا همه چیز را غارت کنند. این غارت‌ها اما از روش و منطق جالبی بهره می‌بردند که «دزموند توتو»، فعال صلح‌طلب، رهبر ضدآپارتاید و اسقف اعظم اهل آفریقای جنوبی آن را به خوبی توضیح می‌دهد. توتو در این خصوص می‌گوید:

«وقتی مبلغان مذهبی به آفریقا آمدند، آن‌ها کتاب مقدس (انجیل) را در دست داشتند و ما زمین را. آن‌ها گفتند: “بیایید دعا کنیم.” ما چشمانمان را بستیم. وقتی چشمانمان را باز کردیم، ما کتاب مقدس را در دست داشتیم و آن‌ها زمین را.»

بله، هرچند غارتگری و استعمار در اروپای مسیحی با ظاهر دینی شکلات‌پیچ می‌شد، اما واقعیت مسئله دیگری بود. واقعیت زمین، طلا، ادویه و بعدها نفت بود که در ضمن استعمارگری جریان داشت. این واقعیت به ما نشان می‌دهد که مسئله برای استعمار اروپا اساساً مسیحیت و تبشیر نبود؛ مسئله ایجاد نظم نابرابری بود که بتواند سیل منافع و منابع را از حاشیه به مرکز سرازیر سازد؛ لذا حتی اگر آمریکای لاتین و آفریقا هم مسیحی بودند، یا حتی بهتر بگویم، خود مسیح رهبری یکی از این کشورها را بر عهده داشت، باز آن‌ها همان کار را می‌کردند که تاریخ گواه آن است.

مستضعفین به پا خواسته‌اند…

پرده سوم: باز اگر جلوتر بیاییم، به دوران معاصر، جایی که همه ما، پدران و فرزندانمان زندگی کرده و می‌کنیم، بازهم داستان مشابهی را می‌بینیم. در حالی که انگلیس تلاش داشت این روایت را در ما تقویت کند که مسئله دعوایی تاریخی است، مسئله صرفاً اهل سنت است برای شما، یا مسئله دوگانه ایرانی/عربی است، اما روحانیت شیعه به درستی متوجه نکته‌ای شد؛ هنگامی که ما مشغول نزاع‌های تاریخی خود با جهان اهل سنت/اعراب بودیم، استعمار بر سرنوشت ما مستولی شد، نفت ما را استخراج کرد، دولت ما تعیین و تکلیف می‌کرد، هرگاه می‌خواست شاهی را می‌برد و شاهی را می‌آورد، از همه مهم‌تر اسرائیل را در بیخ گوش ما پرورش داد تا نهایتاً زمین ما را هم صاحب شود. این فهم چیزی نبود که به سادگی حاصل آمده باشد. این فهم حاصل چند قرن دشواری‌های طاقت‌فرسایی بود که یک ملت متحمل شده و حاصل جغرافیایی صدتکه و تجزیه‌شده بود. روحانیت این‌بار صراحتاً از نفت سخن می‌گفت؛ از اینکه می‌خواهیم صاحب نفت خودمان شویم. او متوجه نظم نامتوازنی شده بود که همه جهان اسلام را به استضعاف کشیده است. امام خمینی(ره) بعدها نهضت خود را با این جمله شروع کرد که «آقای شاه، ما می‌خواهیم تو آقا باشی». کاپیتولاسیون ضربه بزرگی به صورت ما بود؛ ضربه‌ای که نظم نامتوازن جهانی به ما وارد کرده بود. اما «آقای شاه» تمایلی نداشت که آقا باشد، چراکه اساساً ماهیت وی چنین طراحی شده بود که آقا نباشد. آقا بودن او خلاف چیزی بود که در ذات وی بوده و او اساساً برای آن طراحی نشده بود. اما مردم چیز دیگری را اراده کرده بودند؛ خروج از رعیت‌وارگی، آقا بودن، چیزی که بعدها در قالب استقلال ترجمه شده و به بیان آمد. امام خمینی(ره) محور تاریخ را به نقطه درست خود بازگرداند؛ مسئله از ابتدا هم صرفاً دین نبود، دین مسئله می‌شد چراکه نبی اجازه نمی‌داد در ضمن دین نظم نابرابر بازتولید شود، خدا آنگاه مسئله می‌شد که به ما از عدالت سخن می‌گفت، وگرنه خدایی که صرفاً در آسمان‌ها بوده و از باورمندان خود صرفاً عبادت می‌خواهد، مسئله‌ساز نیست. اگر دین اجازه بازتولید این نظم‌ها را می‌داد، کما آنکه کلیسای قرون وسطا داد، همه کافرکیشان عالم نخستین مؤمنان می‌شدند.

جنگ رمضان، دشمن را باید مأیوس کرد

پرده چهارم: اگر سه پرده قبلی را به دقت دنبال کرده باشیم، درمی‌یابیم که با خط تاریخی روشنی از گذشته تا به امروز مواجهه هستیم. اگر زمانه‌ای ابوسفیان بزرگ‌ترین دشمن رسول‌الله می‌شود، بدان دلیل بود که منافع وی مستقیماً مورد تهدید قرار گرفت. ابوسفیان هنگامی دست از دشمنی مستقیم برداشت که از اساس دریافت نمی‌تواند این واقعیت تازه‌تولد‌یافته را انکار کند. واقعیت خود را به ابوسفیان تحمیل کرد، هرچند او صبر زیادی داشت و از جهل مردم استفاده کرد. اکنون نیز که ملت ایران تصمیم گرفته‌اند از رعیت‌وارگی خارج شده و به آقایی برسند، باید بدانند که مسئله آنان با آمریکا، اساساً نه هلال شیعی، حکومت دینی، ایدئولوژی انقلابی و یا هرچیز دیگری اعم از موشکی، هسته‌ای و … بلکه مسئله اساساً استقلال است. دشمنی آمریکا نیز با مردم ایران تنها هنگامی پایان می‌یابد که او متوجه این حقیقت تازه‌تولد‌یافته در این ملت مبعوث‌شده شود و بداند که توان انکار آن را ندارد. هرچند به تعبیر رهبر معظم انقلاب، جنگ رمضان اکنون دچار سکوت صحنه نبرد شده است، اما ملت ایران در میانه یک نبرد بزرگ تاریخی برای اثبات آقایی و استقلال خود هستند. جنگ رمضان حاوی ظرفیت بزرگی است که در صورت هشیاری و ایستادگی ملت مبعوث‌شده، می‌تواند به نقطه یأس آمریکا و پذیرش این واقعیت تازه‌تولد‌یافته منجر شود.

دیدگاه شما

پاسخ‌ها

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *