چرا ایران در جنگ جهانی دوم سقوط کرد؟

درس‌هایی از تجربه تاریخی مواجهه با استعمار در گفت‌وگو با یعقوب توکلی

تاریخ معاصر ایران همواره عرصه رویارویی با قدرت‌های استعمارگری بوده است که تلاش کرده‌اند بر سرنوشت کشور مسلط شوند. سیاست‌مداران در دوره‌های مختلف برای عبور از بحران‌ها، رویکردهای متفاوتی، از جمله سیاست‌های «موازنه منفی»، «موازنه مثبت» و «اعلام بی‌طرفی» را در پیش گرفته‌اند. بااین‌حال، تجربه تاریخی نشان داد که اعلام بی‌طرفی در جریان جنگ جهانی نتوانست مانع ورود نیروهای بیگانه، اشغال کشور و سلطه بر منابع آن شود. اما اساساً چه زمینه‌هایی باعث شد حاکمیت در آن مقطع تاریخی سیاست بی‌طرفی را در پیش بگیرد؟ چرا ارتش ایران در برابر پیشروی متفقین هیچ مقاومتی از خود نشان نداد؟ و اهداف اصلی قدرت‌های خارجی از اشغال نظامی ایران چه بود؟ در گفت‌وگو با دکتر یعقوب توکلی، تاریخ‌دان و عضو هیئت‌علمی پژوهشگاه علوم‌انسانی و مطالعات فرهنگی، به بررسی این موضوع پرداخته‌ایم.

موضوعی که می‌خواهیم درباره آن گفت‌وگوی کوتاهی داشته باشیم، «سیاست اعلام بی‌طرفی در جنگ جهانی دوم» است که پنجم آبان‌ماه سالگرد آن است. طبیعتاً این موضوع برای امروز ما نیز عبرت‌های بسیاری دارد. بیش از دو قرن است که مسئله اصلی کشور ما، مواجهه با بیگانگان استعمارگری است که تلاش دارند بر سرنوشت ما مسلط شوند. ما نیز متناسب با شرایط، سیاست‌های مختلفی اتخاذ کرده‌ایم؛ یک‌بار سیاست «موازنه منفی» را برگزیدیم؛ یعنی نه به این‌طرف و نه به آن طرف امتیاز بدهیم و با همه آن‌ها مقابله کنیم. پیامدهای این رویکرد را هم تجربه کردیم. بار دیگر سیاست «موازنه مثبت» را در پیش گرفتیم؛ یعنی هم به این‌طرف امتیاز بدهیم و هم به آن طرف، و تبعات این رویکرد را نیز دیدیم. در نهایت، یک‌بار هم تصمیم گرفتیم بی‌طرفی اعلام کنیم و بگوییم این مسئله به ما ارتباطی ندارد و ما را رها کنید. بااین‌حال، در این رویکرد نیز تجربه کردیم که کشورمان به‌راحتی به تصرف بیگانگان درآمد و اتفاقی رقم خورد که در رویکردهای دیگر شاهد آن نبودیم.

ابتدا می‌خواهیم به‌عنوان مقدمه، درباره آنچه گذشته است؛ یعنی همین «سیاست اعلام بی‌طرفی»، برای مخاطبان توضیحاتی ارائه کنید. اساساً چه شد که به این سمت رفتیم و گفتیم این مسئله به ما ارتباطی ندارد؟ این در حالی است که گرایش‌های رضاشاه و حکومت پهلوی به سمت انگلیس و بلوک غرب بود، هرچند گرایش‌هایی نیز به آلمان پیدا کرده بودند. نسبت رژیم پهلوی یا شخص رضاشاه با این دو بلوک قدرت را چگونه می‌توان توضیح داد و چه شد که بی‌طرفی اعلام شد؟

توکلی: واقعیت این است که با تسلط نظام استعماری بر جهان در قرن نوزدهم، کشورهای ضعیف به دلیل نداشتن دانش، سلاح، سیاست و فرماندهی فرهمند، عقب افتادند. غرب بخش وسیعی از دنیا را غارت کرد؛ با آن غارت ثروتمند شد و با آن ثروت، قدرت یافت. منظور از قدرت، برخورداری از سلاح، تجهیزات، کشتی، توپخانه و هواپیماست. این ثروت و قدرت، توان سیاست‌ورزی را نیز برای غرب فراهم کرد. ما جهان‌سومی‌ها عقب افتادیم و در این مسیر، درگیر نظامی بین‌المللی شدیم که نه بر آن احاطه‌ای داشتیم، نه در ایران دانشی درباره آن وجود داشت و نه ظرفیت مقابله با آن در کشور شکل‌گرفته بود.

نه‌تنها ایران، بلکه سایر مناطق نیز با چنین وضعیتی روبه‌رو شدند. حتی دولت عثمانی که در قرن هجدهم قدرت برتر بود، به قدرتی متزلزل تبدیل شد و بعدتر، در جریان جنگ جهانی اول، فروپاشید و تجزیه شد. این تجزیه نیز به دلیل فقدان سیاست و رهبری در سرزمین‌های عثمانی اتفاق افتاد. غلبه غربی‌ها لزوماً ناشی از برتری نظامی نبود، بلکه به دلیل کم‌عقلی حاکم بر اعراب و قبایل دیگر نیز بود. غربی‌ها با مطالعاتی که انجام داده بودند، توانستند اعراب را به خدمت بگیرند و از آن‌ها به‌عنوان سربازان خود، علیه خودشان استفاده کنند و سپس بر سرنوشتشان مسلط شوند. در این وضعیت، شاهد بودید که سران مناطق مختلف عربی در دمشق جمع شدند و منتظر ماندند تا یک سرگرد ارتش فرانسه به نام ژرژ پیکو و یک سرهنگ دوم ارتش انگلیس به نام سایکس، مناطق مختلف جهان ما و غرب آسیا را روی نقشه تقسیم کنند؛ سپس این نقشه تقسیم‌شده را به شیوخ و رؤسای مناطق بدهند و بگویند: «بفرمایید، سلطنت کنید.» فرماندهان نظامی این مناطق نیز عمدتاً فرانسوی یا انگلیسی بودند. در این وضعیت، آن‌ها در ایران حکومتی فرقه‌ای بر سرکار آوردند، در فلسطین نیز حکومتی فرقه‌ای بنیان نهادند و در عربستان هم حکومتی فرقه‌ای ایجاد کردند. البته در ارمنستان نیز می‌خواستند دولت فرقه‌ای ارمنیِ گسترده‌ای بر سرکار بیاورند که در آن مورد به طور کامل موفق نشدند و شکست خوردند.

از همین‌جا بود که ما در دوره قاجار گرفتار بازی سیاست بین‌الملل شدیم. سابقه حمله روس‌ها، شکست در برابر آن‌ها، استیصال کامل و ترس مداوم سیاست‌مداران وجود داشت؛ شکست‌های پیاپی در برابر انگلیس نیز این وضعیت استیصال را تشدید می‌کرد. هرکدام از این قدرت‌ها اراده می‌کردند بخشی از سرزمین ما را جدا کنند، توانایی انجام آن را داشتند. عده‌ای به این فکر افتادند که به‌جای تقابل و خصومت، با این قدرت‌ها رفاقت کنیم تا از مسیر دوستی کمتر ما را آزار دهند. این رویکرد «موازنه مثبت» نام گرفت؛ به این معنا که با هر دو طرف دوست باشیم. عده‌ای نیز که نمی‌خواستند ننگ آلودگی به سفره انگلیس و روس را بر گردن بگیرند، گفتند با هیچ‌کدام از آن‌ها همراه نشویم و اجازه دخالت به هیچ جناحی را ندهیم. این جریان، «موازنه منفی» نام گرفت. درستکاران ما طرف‌دار موازنه منفی بودند و زشت‌کاران ما عمدتاً از موازنه مثبت حمایت می‌کردند. برای مثال، وثوق‌الدوله به موازنه مثبت تعلق داشت و در سوی مقابل، شخصیتی مانند مدرس طرف‌دار موازنه منفی بود.

اگر بخواهم مشخصاً به سؤال شما پاسخ بدهم، باید بگویم که ما در جنگ جهانی اول نیز اعلام بی‌طرفی کردیم. برای این اعلام بی‌طرفی تدبیری اندیشیدند. گفتند اکنون که بی‌طرف شده‌ایم و نیروهای خارجی وارد کشور شده‌اند، دو دولت تشکیل می‌دهیم. دولتی به ریاست نظام‌السلطنه مافی تأسیس شد که طرف‌داران موازنه منفی و جریان عدمی با آن همراه شدند و از تهران به قم، سپس به کرمانشاه و استانبول رفتند. یک دولت مرکزی نیز به دست طرف‌داران موازنه مثبت اداره می‌شد؛ با این استدلال که اگر آلمان پیروز شد، دولت نظام‌السلطنه با آن همراه شود و اگر انگلیسی‌ها پیروز شدند، دولت موازنه مثبت با آن‌ها همکاری کند. سرانجام، با پیروزی انگلیسی‌ها، دولت موازنه منفی در تبعید عملاً منحل شد و اعضای آن بازگشتند. این تدبیری بود برای‌آنکه کشور از خطر اشغال مصون بماند، اما باز هم کشور اشغال شد؛ بخشی در دست روسیه، بخشی در دست انگلیسی‌ها و بخشی در دست عثمانی‌ها قرار گرفت. آن‌ها در کشور رفت‌وآمد می‌کردند و واقعاً کشور صاحب و اختیار مشخصی نداشت.

با کودتای ۱۲۹۹ و روی کار آمدن رضاخان، جریان تجدد که عمدتاً از دل طرف‌داران موازنه مثبت بیرون‌آمده بود، قدرت گرفت و همکاری تام و تمام با انگلیس را آغاز کرد؛ حتی فراتر از آنچه در قرارداد ۱۹۱۹ پیش‌بینی شده بود. در قرارداد ۱۹۱۹ قصد داشتند ایران تابع سیاست انگلستان و تحت‌الحمایه آن کشور باشد، اما کودتا دستاورد جدی‌تری برای انگلیسی‌ها به ارمغان آورد. اگر در قرارداد ۱۹۱۹ تبعیت ما از سیاست انگلستان منوط به اداره امور و تأمین هزینه‌ها از سوی انگلیس بود، این بار ما حتی آن هزینه را نیز به نفع انگلیسی‌ها خودمان پرداخت کردیم و بر عهده گرفتیم. هرچه را هم که در دوره‌های مختلف خواستند، واگذار کردیم؛ شط‌العرب را واگذار کردیم، نفت را دادیم و بازار و فرهنگ را در اختیارشان گذاشتیم. سپس تغییر لباس، تغییر فرم و دگرگونی ساختارهای مختلف شکل گرفت. مسئله صرفاً کشف حجاب نبود و اقدامات بسیار دیگری نیز انجام شد.

به‌عنوان‌مثال، تقی نصر، پدر دکتر سید حسین نصر، سازمانی به نام «سازمان پرورش افکار» تأسیس کرد تا کاخ جوانان دایر کند، دختران و پسران را مختلط سازد و اموری را که در ایران مرسوم نبود، رواج دهد. نقش مخرب او متأسفانه دیده نشد. حتی از نقش خود دکتر نصر نیز غفلت شد؛ همین‌طور از نقشی که تیمورتاش ایفا کرد و اقداماتی که دکتر داور انجام داد و برای این ساختار، نظامی حقوقی پایه‌گذاری کرد تا وضعیت جدید تثبیت شود. بعدها، وقتی رضاشاه به دکتر داور بدگمان شد و سخن تندی به او گفت، دکتر داور ترجیح داد خودکشی کند؛ چراکه می‌دانست چه ساختاری به وجود آورده است و اگر رضاخان بخواهد محاکمه‌اش کند، چه رخ خواهد داد. او اصلاً جرئت نکرد وارد همان باتلاقی شود که خودش ساخته بود و ترجیح داد به زندگی‌اش پایان دهد. کشور کاملاً در اختیار انگلستان بود.

این ادعا که رضاشاه به آلمان گرایش داشت نیز از دروغ‌های تاریخی معاصر ماست. البته این‌طور نبود که در آن دوره هیچ‌کس در ایران از هیتلر خوشش نیاید؛ بله، بیشتر مردم ایران به دلیل شکست‌های متعددی که از روس‌ها و انگلیسی‌ها متحمل شده بودند، از آن‌ها متنفر بودند. همان‌طور که پیش‌تر به آمریکا امیدوار شده بودند، این بار نیز فکر می‌کردند شاید آلمانی‌ها بیایند و تغییری ایجاد کنند. اما ابزاری در اختیار نداشتند و ما نمی‌توانستیم کاری انجام دهیم. حتی آن حدود پانصد کارشناس آلمانی که در ایران حضور داشتند ــ کمی کمتر یا بیشتر ــ افرادی بودند که در دوره جمهوری وایمار، به دلیل فقر شدید اقتصادی آلمان و با توصیه خود انگلیسی‌ها، در قالب پیمانکاران مختلف به ایران آمده بودند تا کار کنند. بخش عمده‌ای از ساخت‌وسازهای دوره رضاشاه را همین افراد پیمانکاری و مدیریت کردند. آن‌ها اساساً نظامی نبودند و زیر چتر خود انگلیس فعالیت می‌کردند. این افراد از نیروهای اس‌اس یا ارتش آلمان نبودند که مأموریتی برایشان تعریف شده باشد؛ به‌محض اینکه انگلیسی‌ها از رضاخان خواستند آن‌ها را اخراج کند، کشور را ترک کردند.

حتی خنده‌دارتر، یا به عبارتی تلخ‌تر، اینکه وقتی انگلیسی‌ها راه‌آهن شمال به جنوب را به‌جای راه‌آهن شرق به غرب به ایران تحمیل کردند، ایران باکمال افتخار آن را ساخت و در اختیارشان قرار داد. نه رضاخان و نه محمدرضا پهلوی، هیچ‌کدام مانع قرارگرفتن این سامانه در اختیار بیگانگان نشدند؛ بنابراین، ما نه در جنگ جهانی اول و نه در جنگ جهانی دوم، اساساً طرفِ هیچ‌یک از طرف‌های جنگ نبودیم. اما جغرافیای ما، نفت ما، راه‌آهن ما، غلات ما و جامعه بی‌دفاع ما، فرصتی تمام‌عیار برای متفقین بود. ازآنجاکه آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها می‌خواستند آلمان و روسیه (فاشیسم و کمونیسم) را با یکدیگر درگیر کنند، به هیتلر چراغ‌سبز نشان دادند که می‌تواند روسیه را تصرف کند. آلمان به فرانسه حمله کرده و بخش اعظم اروپا را تسخیر کرده بود. باوجود قراردادهایی که با انگلستان، فرانسه و حتی به طور جداگانه با مولوتوف، وزیر خارجه شوروی، داشت، هیتلر را تحریک کردند تا به روسیه حمله کند. استدلال رئیس‌جمهور آمریکا این بود که می‌خواهیم دو غول کمونیسم و فاشیسم به جان هم بیفتند و یکدیگر را نابود کنند. آن‌ها میدانی را که خودشان باید در آن با آلمان می‌جنگیدند، به روسیه واگذار کردند؛ دقیقاً شبیه همان بلایی که امروز بر سر اوکراین آورده‌اند.

پس آلمان از ابتدای جنگ با روسیه مشکلی نداشت؟

توکلی: خیر؛ آن‌ها با یکدیگر قرارداد عدم تعرض داشتند و حتی با انگلستان و فرانسه هم مشکلی نداشتند. یک اشتباه راهبردی رخ داد. اگر هیتلر از اروپا خارج نمی‌شد و با روسیه درگیر نمی‌شد، می‌توانست ماندگار شود. شکست در روسیه او را زمین‌گیر کرد. یکی از خطاهایی که معمولاً استراتژیست‌ها در زمان جنگ مرتکب می‌شوند، این است که پس از رسیدن به پیروزی، تصور می‌کنند ادامه مسیر نیز به همان سادگی خواهد بود. من در کتاب «عقاب علیه شیر» آورده‌ام که وقتی دیدند فرانسه را ظرف چند روز تسخیر کردند و همه تسلیم شدند، با خود گفتند احتمالاً روسیه هم به همین شکل تسخیر می‌شود. این همان اشتباهی بود که ناپلئون، کراسوس و والرین مرتکب شدند. وقتی پادشاهی قدرتمند بخشی از سرزمین دیگران را فتح می‌کند، تصور می‌کند می‌تواند همسایه بعدی را نیز تسخیر کند. همین احساس در چنگیز و تیمور نیز وجود داشت و آن‌ها هم تا روسیه پیشروی کردند تا قلمرو خود را پیوسته گسترش دهند. اما توجه نمی‌کنند که با گسترش قلمرو، نگه‌داشتن آن سرزمین به‌مراتب دشوارتر می‌شود؛ بنابراین، هیتلر اشتباه کرد و در دام چرچیل و روزولت افتاد.

اگر هیتلر به آن سمت نمی‌رفت، می‌توانست اروپا را به‌راحتی حفظ کند؛ در آن صورت، انگلستان به‌آسانی بر آلمان پیروز نمی‌شد و آمریکایی‌ها نیز درگیر جنگ نمی‌شدند. تازه، آن‌ها بخش اعظم جنگ را به روس‌ها سپردند و نیروی انسانی موردنیاز را از هند تأمین کردند تا به نام سرباز انگلیسی بجنگد. در این میان، مهاتما گاندی مرتکب اشتباه شد؛ او پذیرفت که برای حفظ آزادی و لیبرالیسم باید با فاشیسم جنگید. او جامعه‌ای را که با انگلستان در تعارض بود، به سمت همکاری با این کشور و فداکاری برای آن سوق داد.

حدود یک‌میلیون‌وپانصد هزار سرباز هندی به نفع آن‌ها جنگیدند. فرانسه نیز افراد زیادی را از آفریقا به خدمت گرفت.

توکلی: فرانسوی‌ها بلافاصله در برابر آلمانی‌ها تسلیم شدند. سپس الجزایری‌ها و آفریقایی‌های تحت استعمار را با این وعده که به آن‌ها هویت فرانسوی می‌دهند، وارد جنگ کردند. در ایران نیز فردی مانند شاپور بختیار رفت و دو سال برای فرانسوی‌ها جنگید؛ برای کشور خودش نجنگید، اما برای فرانسه جنگید. غربی‌ها دیگران را به میدان نبرد کشاندند و جنگ گسترش یافت؛ بنابراین، برای آن‌ها اهمیتی نداشت که شما اعلام بی‌طرفی کرده‌اید تا بخواهند آن را محترم بشمارند. حتی وقتی در سال ۱۳۲۰، پس از اشغال، به ایران آمدند، شاه را به‌هیچ‌وجه به‌حساب نیاوردند و به حضور نپذیرفتند. زمانی هم که شاه برای ملاقات به سفارت انگلیس رفت، چنان برخورد تحقیرآمیزی با او شد که کامش به‌شدت تلخ شد. سران سه کشور، بدون اجازه شاه و دولت ایران، به تهران آمدند، تشکیل جلسه دادند و برای کشور تصمیم گرفتند و اساساً مقامات ایرانی را نادیده گرفتند.

شما می‌فرمایید که ما هیچ ظرفیتی برای مقابله نداشتیم. پس ارتش صد و چند هزارنفری و مدرن رضاشاه چه می‌شود؟ ارتشی که ادعا می‌شد یکی از ارتش‌های قدرتمند است؛ چرا هیچ مقاومتی از سوی مردم صورت نگرفت؟

توکلی: دستگاه تبلیغاتی پهلوی‌ها بسیار گزافه‌گویی می‌کرد و امروز هم دروغ می‌گوید. ارتشی که ایجاد شده بود، صرفاً برای سرکوب مردم پایه‌گذاری شده بود. در قانون آن نیز دفاع از امنیت داخلی گنجانده شده بود، درحالی‌که وظیفه ارتش حفظ امنیت داخلی نیست. هرجا اعتراضی پیش می‌آمد، به‌جای مداخله پلیس یا ژاندارمری، ارتش وارد عمل می‌شد. در ماجرای مسجد گوهرشاد که با تحصن مردم همراه بود، با تعداد معدودی مأمور پلیس می‌شد فضا را کنترل کرد. همین حالا هم با پنجاه مأمور پلیس می‌توان مسجد گوهرشاد را محاصره کرد؛ این مسجد که مساحت زیادی ندارد. اما به‌جای استفاده از باتوم یا گاز اشک‌آور، لشکر شرق را آوردند، مسلسل‌های ماکسیم را مستقر کردند و مردم را در مسجد قتل‌عام کردند. در لرستان، خوزستان و مناطق دیگر نیز دقیقاً همین کار را انجام دادند. این ارتش صد و بیست تا صد و سی هزارنفری، در برابر تهاجم خارجی کارایی نداشت. خود شاه و مقامات دولتی نخستین کسانی بودند که دچار وحشت شدند.

ما نمی‌گوییم که می‌توانستید به طور کامل جلوی متفقین بایستید، اما دست‌کم می‌توانستید انسجام خود را در حد یک نیروی نظامی حفظ کنید و نقش پلیس را ایفا کنید؛ همانند کاری که ارتش فرانسه انجام داد. آن‌ها حتی نتوانستند خودشان را نیز حفظ کنند و باوجود اعلام بی‌طرفی، از هم پاشیدند. چرا؟ چون شاه به دلیل پرونده تیمورتاش، به‌شدت از روس‌ها می‌ترسید. ازسوی‌دیگر، انگلیسی‌ها برای موجه جلوه‌دادن اقدام خود، تخریب شاه را آغاز کردند. ازآنجاکه رضاشاه و دستگاه او به مردم ظلم کرده بودند، در جامعه ایران وضعیتی شبیه وضعیت پس از سقوط صدام رقم خورد؛ هیچ‌یک از بخش‌های جامعه، اعم از نظامیان، روحانیون، سیاسیون و روزنامه‌نگاران، مقاومت نکردند. پس از آن، انگلیسی‌ها کشور را غارت کردند؛ علاوه بر مصادره راه‌آهن، ماشین‌آلات و کارخانه‌ها، غلات را نیز به یغما بردند و مردم را گرفتار قحطی کردند.

آن یازده تُن طلایی که روس‌ها به ما بدهکار بودند، بابت غلاتی بود که غارت کرده بودند. هنوز هم کسی نمی‌تواند با قاطعیت بگوید که آیا آن طلا به طور کامل بازپس گرفته شد یا خیر. جالب اینجاست که وقتی قرار شد آن طلا را به ما بدهند، منطقه فیروز ده در ترکمنستان را که منطقه‌ای بسیار آباد و وسیع بود، از ما گرفتند. ابتدا ایران امضا کرد که فیروز ده متعلق به شوروی باشد تا آن‌ها طلاها را مسترد کنند.

 این واقعه مربوط به چه سالی است؟

توکلی: سال ۱۳۳۳ یا ۱۳۳۴ بود. تا زمانی که دولت مصدق بر سرکار بود و به‌شدت به منابع مالی نیاز داشت، هرچه تلاش کرد، روس‌ها بدهی‌های قبلی را پس ندادند. اما وقتی دولت زاهدی روی کارآمد، منطقه فیروز ده را واگذار کرد و ما در ازای دریافت اموال خودمان، بخش دیگری از خاکمان را واگذار کردیم. این نشان می‌دهد که نظام روابط بین‌الملل، چه در آن روزگار و چه امروز، نظامی مبتنی بر گرگ‌وارگی است. اگر امروز گوسفندی را بدرد، فردا سراغ بره می‌رود و پس‌فردا برای دریدن دام‌های دیگر بازمی‌گردد؛ این روند هیچ حد یقفی ندارد. اگرچه گاهی در این ساختار وحشیانه، ظاهراً قواعدی وضع می‌کنند، اما در عمل حتی همان قواعد نیز حاکم نیستند.

 پرسش این است که هدف استعمارگران از اشغال ایران دقیقاً چه بود؟

توکلی: هدف این بود که جریان نفت استمرار داشته باشد. ما نفت موردنیاز نیروی دریایی انگلیس را رایگان تأمین می‌کردیم. کارخانه‌ها و هواپیماهای انگلیسی و… همگی به نفت نیاز داشتند. ژرژ کلمانسو، نخست‌وزیر فرانسه، جمله‌ای دارد که می‌گوید: «ارزش هر قطره نفت از یک قطره خون سربازانمان بیشتر است»؛ زیرا با مازوت می‌توانیم کشتی‌ها را در دریا به حرکت درآوریم، با گازوئیل تانک‌ها و کامیون‌ها را در صحراها به حرکت درآوریم و با بنزین بر آسمان مسلط شویم. وینستون چرچیل نیز در گفت‌وگو با خبرنگاری ایرانی، به‌صراحت گفت که این اشغال به‌خاطر نفت بود.

 مگر رضاشاه برای جریان نفت خطری محسوب می‌شد؟ او که دولتی کاملاً همراه با استعمار جهانی داشت. اساساً اشغال نظامی چه ضرورتی داشت؟

توکلی: خیر، رضاشاه خطری محسوب نمی‌شد. اما مسئله این بود که وقتی می‌خواهند سرزمینی را اشغال کنند، باید نظم غالب آن را به هم بریزند. وقتی وارد شدند و کشور را اشغال کردند، تمام منابع آن را می‌خواستند. بدون اشغال نظامی که نمی‌توانستند همه غلات را ببرند یا کنترل کامل راه‌آهن و ماشین‌آلات را به دست بگیرند. خود محمدرضا پهلوی بعدها می‌گوید که تمامی ماشین‌ها، کامیون‌ها و کارخانه‌های کشور را در اختیار متفقین قرار دادیم. در منطقه‌ای وسیع، هرچه تولید می‌شد، در خدمت ماشین جنگی متفقین قرار می‌گرفت. اگر اشغال نظامی صورت نمی‌گرفت، نمی‌توانستند همه چیز را به این شکل غارت کنند. با این شیوه، بر تمام سرنوشت کشور مسلط شدند.

در پایان، توضیح دهید که چه شد محمدرضا پهلوی به‌عنوان گزینه جانشینی انتخاب شد؟ گویا چند گزینه دیگر نیز مطرح بود. خاطرم هست برخی افراد، محمدعلی فروغی را برجسته می‌کردند و می‌گفتند او از تجزیه کشور جلوگیری کرد و حتی اذعان داشتند که سیاست امروز ما به یک فروغی نیاز دارد.

توکلی: پنج نامزد مطرح بودند؛ اما فروغی کشور را حفظ نکرد. پس از او، قوام نیز چنین نکرد؛ هرچند قوام شاید عملکرد نسبتاً بهتری داشت، اما او نیز در جای خود به مردم خیانت کرد. این افراد اصرار دارند وضعیت امروز ما را شبیه وضعیت اشغال در شهریور ۱۳۲۰ نشان دهند. البته این مقایسه بد نیست؛ زیرا نشان می‌دهد ذهنیت دستگاه سیاست خارجی آمریکا و انگلیس با ذهنیت روشنفکران غرب‌گرای ما شباهت دارد و آن‌ها هنوز ایران را در دوره قاجار می‌بینند؛ بنابراین، وقتی صحبت می‌کنند، به‌سرعت مشخص می‌شود که تحلیلشان دچار انحراف است.

مگر ما در وضعیت دوره فروغی و محمدرضا هستیم؟ مگر در وضعیت فرار شاه قرار داریم؟ رهبر ما در میدان مبارزه به شهادت رسیدند؛ نظام پس از آن استوارتر شد و نیروهای مسلح ما نیز انسجام بیشتری پیدا کردند. تازه، ملاحظات و محافظه‌کاری‌هایی را که پیش‌تر داشتیم کنار گذاشتیم و بسیار قاطع‌تر عمل کردیم. خاطرم هست در جریان جنگ دوازده‌روزه، یکی از جوانان اصلاح‌طلب مهمان ما شده بود. به‌محض اینکه ما را دید، پرسید: «استاد، بعدازاین چه می‌شود؟» پاسخ دادم: «ما قاطع‌تر و برنده‌تر می‌شویم.» گفت: «یعنی تندروتر می‌شوید؟» گفتم: «ما تندرو نیستیم، بلکه می‌خواهیم ساختار را اصلاح کنیم و بسازیم.»

اگر غربی‌ها ما را تندرو می‌دانند، بگذارید بدانند. اگر تا پیش‌ازاین ضربه‌ای نمی‌زدیم و ملاحظه می‌کردیم، پس از این وقایع، خود غرب و آمریکا باعث شدند این ملاحظات کنار برود. سال‌ها در پی اعمال قدرت در تنگه هرمز یا شلیک موشک بودیم، اما به دلیل برخی ملاحظات، اقدام قاطعی نمی‌کردیم. به‌تدریج این رویه تغییر کرد؛ ما امروز بااقتدار موشکی، غربی‌ها را از خلیج‌فارس بیرون رانده‌ایم؛ بنابراین، اینکه افرادی مانند آقای قوچانی و سریع‌القلم به دنبال نسخه فروغی می‌گردند، بگذارید بگردند. نه جامعه امروز ایران، جامعه دوران فروغی است و نه امثال این آقایان جایگاهی برای اجرای چنین سیاست‌هایی دارند. روایت تاریخی آن‌ها نیز مخدوش است. مشکل این جریان آن است که هنوز مانند دوران قاجار فکر می‌کنند و بر اساس همان فضای منفعلانه، مسائل را تجزیه‌وتحلیل می‌کنند. نهایت معیار آن‌ها در سیاست خارجی، آثاری مانند کتاب‌های روح‌الله رمضانی است و اشکالی هم ندارد؛ بگذارید در همان فضا بمانند.

اما درباره گزینه‌های جانشینی، پنج نامزد مطرح بودند: گزینه نخست، محمدحسن میرزا قاجار بود؛ دوم، پسرش حمید قاجار؛ سوم، محمدعلی فروغی به‌عنوان رئیس‌جمهور؛ چهارم، ساعد مراغه‌ای؛ و در نهایت، محمدرضا پهلوی. محمدحسن میرزا قبول نکرد و گفت: «ما در وضعیت اشغال هستیم و من نمی‌آیم؛ شما قبلاً به ما خیانت کرده‌اید.» حمید قاجار نیز اصلاً افسر نیروی دریایی انگلیس بود و حتی زبان فارسی بلد نبود. فروغی هم نپذیرفت. روس‌ها به ساعد مراغه‌ای نیز پیشنهاد ریاست‌جمهوری دادند، اما او هم قبول نکرد؛ چراکه می‌دانست شرایط چگونه است. در نهایت، تنها گزینه‌ای که باقی ماند، محمدرضا بود.

فروغی به‌خوبی می‌دانست که نباید از چارچوب موردنظر انگلیسی‌ها خارج شود. ما در ایران چهره‌هایی داشتیم که به منافع انگلستان، حتی بیش از خود انگلیسی‌ها، نزدیک و وفادار بودند؛ افرادی مانند میرزا کریم‌خان رشتی، محمدعلی فروغی و وثوق‌الدوله. امروز نیز در ایران کسانی را داریم که به منافع غرب، حتی بیش از خود غربی‌ها، پایبندند و متأسفانه همچنان به‌صورت پراکنده در ساختار اجرایی ما حضور دارند. این افراد منافع غرب را در داخل ایران، حتی بهتر از سیاست‌مداران انگلیسی و آمریکایی تشخیص می‌دهند. خطر اصلی در درک آمریکایی‌ها و نظام محاسباتی آن‌ها درباره مسائل ایران نیست؛ اخیراً دیدید که مارکو روبیو به یونان رفت و گفت ما ادامه تمدن یونان هستیم. این سخن نشان می‌دهد سطح فهم این افراد تا چه اندازه پایین است.

مسئله اساسی این است که اکنون در ایران جریان‌هایی داریم که ظاهراً مخالف ترامپ و سیاست‌های او هستند، اما در واقع، سیاست خارجی‌ای که ترویج می‌کنند، همان انگاره‌های سیاست خارجی اوباما و حزب دموکرات است. کسانی که صرفاً ترامپ و نتانیاهو را سرزنش می‌کنند، می‌خواهند تمام جنایت‌ها را به گردن این دو نفر بیندازند و سیاست خارجی کلان آمریکا و اسرائیل را تبرئه کنند تا اگر فردا شخص دیگری از حزب دموکرات روی کارآمد، بگویند این‌ها انسان‌های خوبی هستند. جریانی که در ایران فعالیت می‌کند، در حقیقت دنباله‌رو سیاست دموکرات‌ها در داخل کشور است و تعارض‌های درون دستگاه سیاسی آمریکا را در ایران بازتولید می‌کند؛ بنابراین، ما با دو خطر مواجهیم: یکی خطر دستگاه سیاست خارجی آمریکا و دیگری خطر عوامل و امتداد سیاست خارجی آمریکا در داخل ایران. خطر این عوامل داخلی به‌مراتب جدی‌تر است و در واقع، آن‌ها تنور دموکرات‌ها را در ایران گرم می‌کنند.

دیدگاه شما

پاسخ‌ها

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *