زمان‌پریشی منتظرالسلطنه یا سودای نابودی ایران؟

تجربه چه چیزی درباره واقعیت قدرت در ایران می‌گوید؟
زمان‌پریشی منتظرالسلطنه یا سودای نابودی ایران؟

مرگ در تبعید سرنوشت شاهان ایران از محمدعلی شاه تا محمدرضا پهلوی بود و چه بد سرنوشتی. در این میان، مورد محمدرضا پهلوی بسیار عجیب است. او در حالی ۲۶ دی‌ماه ۱۳۵۷ برای همیشه ایران را ترک کرد که یک‌بار قبلاً در آستانه کودتای سال ۱۳۳۲ تجربه این کار را داشت. خروج شاه از ایران و به تعبیری دقیق‌تر فرار او از ایران، چه چیزی را در مورد سیاست و قدرت در ایران معاصر به ما می‌فهماند؟ آیا نگاهی به شناخت میراث محمدرضا پهلوی به خصوص فرار او از ایران کمکی در فهم شرایط کنونی می‌کند؟

عشق یک‌طرفه

هنگام فرار شاه فقط یک سال از دیدارش با کارتر در تهران گذشته بود. حضور کارتر در تهران برای طی کردن تعطیلات سال نو میلادی گویای وفاق عجیبی بین آن دو بود. اما هنوز از فرار شاه یک سال نگذشت که بر سر اجازه ورود محمدرضا پهلوی به خاک آمریکا بین کارتر و بخش زیادی از دولتمردان ایالات متحده رویارویی رخ داد. جمهوری‌خواهان و دموکرات‌ها یک‌صدا خواهان ورود شاه به ایران و حمایت از او دربرابر انقلاب اسلامی بودند. آن‌ها می‌خواستند دوباره شاه را علَم کنند. تنها نگرانی کارتر سفارت آمریکا در ایران بود. صبح روز ۲۷ مهر ۱۳۵۸ که در اتاق ویژه جلسات رئیس‌جمهوری آمریکا مسئله ورود محمدرضا پهلوی به خاک آمریکا مطرح شد،. جیمی کارتر پذیرفت اما در همان لحظه پرسید: اگر آنها (ایرانیان) به سفارت ما تاختند و افرادمان را گروگان گرفتند شما‌ها چه توصیه‌ای به من خواهید کرد؟! هیچ کدام از مشاروان رئیس‌جمهور و اعضای حاضر در جلسه واکنشی نشان ندادند. کارتر خودش سکوت را شکست: «در آن روز همگی با چهره‌های رنگ‌پریده و آویزان اینجا می‌نشینیم و می‌فهمیم چه بر سرمان آمده».[۱] این یعنی رفاقت با آمریکا هیچ طرح نهایی برای شاه به همراه نداشت. از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ تا ۲۶ دی‌ماه ۱۳۵۷ نزدیک به ۱۵ سال گذشت اما شوربختانه هیچ تأثیری در کاهش وابستگی شاه به آمریکا ایجاد نکرد. در لحظه آخر هم آنچه مبنای اختلاف آمریکایی‌ها بر سر مسئله پذیرش محمدرضا پهلوی شد، تأمین منافع ملی آمریکا بود؛ نه حسی انسان‌دوستانه نسبت به شاه.

آمریکای همه‌کاره

درباره فرود هواپیمای شاه در مصر و اسکانش در آنجا حرف بسیار است. آمریکاهایی‌ها در حال ایجاد تأخیر در ورود او به خاک ایالات متحده بودند تا وضعیت ایران به ثبات نسبتی برسد. آن‌ها نمی‌خواستند با پذیرش محمدرضا همه اتهامات شاه مبنی بر وابستگی‌ او به آمریکا را تأیید کنند. ولی واقعیت آن بود که محمدرضا فکر می‌کرد مانند دفعه قبل به ایران باز خواهد گشت و این‌بار آمریکایی‌ها کار را یکسره خواهند کرد. به همین دلیل بود که شاه به انور سادات گفته بود برای دوره کوتاهی به مصر سفر کرده است.[۲] مصر نسبت به آمریکا گزینه خوبی بود؛ چون شاه با سه ساعت پرواز می‌توانست سریع خود را از قاهره به تهران برساند.

رفتن شاه از ایران را چه خروج و چه فرار یا تبعید بدانیم، از فضاحت نتیجه برای او نمی‌کاهد. وابستگی او به آمریکا به حدی بود که هنگام رفتن از ایران نیز طوری عمل می‌کرد که اگر تصمیم بر سرکوب همه‌جانبه مردم توسط ارتش شد، تبعات آن متوجه آمریکایی‌‌ها باشد. ژنرال هایزر مرد نظامی کارتر مخفیانه به ایران آمد تا ارتش را برای مقابله با انقلاب سازمان‌دهی کند. جالب آن بود که شاه از زمان و شیوه حضور او و کارهایش هم اطلاع نداشت. مسئولیت همیشه برعهده آمریکا است.[۳] شاه رفت اما هایزر هم کاری از پیش نبرد.

پسر کو ندارد نشان از پدر

قدرت در ایران متکی به مردم دوام می‌آورد. از دوران مشروطه به بعد، این صورتِ کلی سیاست و قدرت در ایران است. امکان دارد دولتی متکی به عناصر خارجی سر کار بیاید حتی چند صباحی هم بقا پیدا کند اما دولت مستأجل خواهد بود. اما محمدرضا پهلوی سرنوشتی کم و بیش شبیه پدرش رضاخان داشت. تجربه اشغال ایران و سقوط رضاخان باید محمدرضا را متوجه این امر می‌کرد اما غرور ناشی از کودتا او را کور کرده بود. جالب است که کودتای ۱۳۳۲ برای شاه حکم شرم را هم داشت؛ شرم وابستگی. برای همین سعی کرد با مجموعه سیاست‌هایی رابطه خود را با مردم ترمیم کند؛ اما نشد و نتوانست. از آن بدتر حضور همیشگی و توأمان عناصر خارجی در قدرت و سیاست ایران بود. پهلوی از اساس نمی‌توانست جامعه ایران را نمایندگی کند؛ به همین خاطر هم به دست مردم از سرزمین ایران زدوده شد.

عدم فهم جامعه ایران از سوی عناصر خارجی هم در فرار شاه از ایران دخالت داشت. ایرانیان از دیرباز نسبت به سلطه خارجی بر سرزمین خود حساسیت داشتند. فیگورهای استقلال‌طلبانه شاه در حالی که کل ساختار قدرت او در دست عناصر خارجی مثل آمریکایی‌ها بود به هیچ وجه برای مردم ایران باورپذیر نبود. همراهی دولت‌های خارجی با شاه در جشن‌های شاهنشاهی نیز نتوانست بهانه‌ای برای اقناع مردم ایران باشد.

نمایش منتظرالسلطنه

فراخوان رضاخان و محمدرضا پهلوی از دل تاریخ معاصر و زدن نقاب نوستالژی بر میراث آن‌ها برای اکنونِ ایران فقط یک زمان‌پریشی سیاسی نیست. بلکه بدفهمی و کج‌فهمی تاریخ معاصر ایران و حتی وضعیت اکنون ملت ایران است. واقعیت آن است که هیچ دولت و حکومتی بعد از فروپاشی‌اش، دیگرباره قدرت و سیاست را در ایران تجربه نکرده است. اما نیروهای خارجی دوباره علیه مردم ایران به صف شده‌اند تا مجدد در سرنوشت این کشور دخالت کنند. حالا همه می‌دانند که منتظرالسلطنه صرفاً یک عروسک است؛ آن‌ها متوجه این هستند که بازسازی پهلوی در ایران کنونی امکان‌پذیر نیست؛ پس چرا ول‌کن ماجرا نیستند؟ به نظر می‌رسد راز مسئله در نابودی ایران است؛ همان نقشه ۱۹۰۷ و ۱۹۱۵ مبنی بر تجزیه و نابودی ایران. اما انقلاب اسلامی مردم را از خانه به خیابان کشانده تا مانند ۱۳۳۲ خیابان را کودتاچیان تسخیر نکنند!


[۱]. محمد محبوبی، ایستگاه خیابان روزولت: روایتی مستند از تیسخیر سفارت آمریکا در تهران، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، ۱۴۰۳، ص۱۲۵.

[۲]. فریدون هویدا، سقوط شاه، ترجمه ح.ا. مهران، تهران، انشارات اطلاعات، ۱۳۶۵، ص۲۰۵.

[۳]. خاطرات برژینسکی: سقوط شاه، جان گروگان‌ها و منافع ملی، ترجمه منوچهریزدان‌یار، تهران، بهارستان، ۱۳۶۲.ص۳۰.

دیدگاه شما

پاسخ‌ها

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *